ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

فقط خدا ميداند

فقط خدا ميداند

ارنستو لاكلائو


چندی پيش در سميناري كه توسط نشرية ماركسيسم امروز برگزار شد و من در آن حضور داشتم، سندي كه دستور جلسة مباحث را اعلام ميكرد مدعي بود: «پايان برداشت منطقي از تاريخ، به ايدئولوژي و اخلاق در برساختن سياستهاي راديكال وزن بيشتري ميبخشد». من به هيچوجه با اين صورتبندي مخالف نيستم اما استدلال خواهم كرد كه اين صورتبندي دوپهلو است، چراكه ميتواند متضمن دو دعوي يا اظهار كاملاً متفاوت باشد. نخست آنكه هويتهاي سياسي، در جهان چندپارة جوامع امروزي، بسي پيچيده‌تر از آن چيزي هستند كه چپ سنتي پيشتر تصورش را ميكرد. در حقيقتِ اين امر هيچ ترديدي نيست. اما معناي آن ميتواند برحسب ديالكتيك نامحسوس و سرسخت جانشيني نيز تفسير شود – منطقهاي كلاسيك تاريخ ميبايد جايشان را به چيز ديگري بسپارند كه همان جايگاه ساختاري اين منطقهارا اشغال ميكند.
اجازه دهيد تنها به اين بحث بپردازيم كه آيا طبقه كارگر هنوز هم سوژة تاريخي اصلي است و يا اينكه نقش چنين سوژه اي به جنبشهاي نوين اجتماعي واگذار شده است. استدلال خواهم كرد كه اين شيوة صورتبندي مسئله هنوز هم گرفتار آن رويكرد قديمي است كه ميكوشد كنار بگذارد، چراكه اين ايده را حفظ ميكند كه ميبايد عامل ممتاز يگانه اي براي تغيير تاريخي وجود داشته باشد، عاملي كه به وساطت تماميت تاريخي و اجتماعي اي كه ميتوان از حيث عقلاني فهم و دركش كرد، تعريف ميشود. اما دقيقاً همين مفروض آخر است كه مي بايد زير سئوال برود، و اگر چنين شود، كل بحث مرتبط با عامل ممتاز تغيير تاريخي بي معنا ميشود.
بد نيست براي لحظه اي در اينجا توقف كنيم، چراكه چنين برداشتي از فهم پذيري يا معقوليت ريشه اي امر اجتماعي، كه به تماميِ فرآيندهاي درونيِ و جزئيِ آن، جايگاه يا موقعيت دقيقي تخصيص ميدهد، يكي از موانع جدي فهم ماهيت پيكارهاي اجتماعي اخير و پيامدهاي سياسي آنهاست. ميبايد به ياد داشته باشيم اين ايده كه ميتوان تاريخ و جامعه را به يك بنيان عقلاني غايي ارجاع داد كه تماميت فرآيندهاي آنها را تبيين ميكند، ايده اي نسبتاً نوظهور است. اين امپرياليسم «عقل» از تفكر دوران باستان و قرون وسطي غايب بود و تنها از آغاز دوران مدرن به بعد خودش را آشكار ساخت.
نكته اي ديگر را نيز بيافزايم: اين نقش همه گير عقل مشخصة متمايز مدرنيته است، مشخصه اي كه از درهم آميزي آن انگاره اي از عقل كه توسط قدماي كلاسيك شرح و بسط يافت، و انگارة مسيحيِ بازنمايي فرجام باورانة تماميت امر واقع، حاصل آمد. فلسفة باستان مدعي نبود كه عقلانيت ميتواند با مقولاتش ته وتوي تماميت امر واقع را درآورد. ارسطو، به عنوان مثال، ميان فرم كه در حكم امر كليِ عقلانيِ مندرج در همة چيزهاي موجود است، و ماده به مثابة امري تماماً حادث و تصادفي كه از چنگ عقلانيت ميگريزد، تمايز ميگذاشت. حتي «صانعِ» افلاطون، جهان را از عدم خلق نميكند بلكه اشكال جاودانه را بر مادة از – پيش- موجود حك ميكند. لذا جاه طلبي تفكر مدرن در تبيين تماميت امر موجود به اتكاي يك بنياد غايي عقلاني، عميقاً با فرهنگ باستان مغاير و بيگانه است. در مقابل، اين ايده كه ميتوان تماميت آنچه وجود دارد را بر حسب بنيادي يكه و يگانه تبيين كرد، ويژگيِ متمايز مسيحيت است كه خلقت در آن خلقت از عدم است، و خدا خاستگاه مطلق تمامي چيزهاي موجود است. اين بنياد مطلق قطعاً از نگرگاه عقل بشري «عقلاني» نيست چرا كه شيوة خداوندگار پوشيده و نامكشوف است ولي ما به وساطت وحي، تصوير فرجام باورانهاي از آيندة سويه هاي كيهاني در دست داريم. مسيحيت، بدين طريق دو انگارهاي را كه براي تأسيس جهان بيني مدرن حياتي بودند، پيش گذاشت: ايدة خاستگاه مطلق همة چيزهاي موجود، و اين اظهار كه ترتيبي ضروري در مسير رخدادهاي آينده وجود دارد كه به وساطت وحي از آن آگاهي داريم. انگارة «منطق ضروري تاريخ» نخست در كسوت الهيات ظاهر شد.
با افول خدا در آغازگاه دوران مدرن، چرخشي مهم در اين پارادايم فكري صورت گرفت. مدرنيته از بينش مسيحي، هم تأييد بنياد مطلق امر واقع را فراگرفت و هم آرزو و تمناي بازنمايي پذيري تام و تمام تاريخ در مقام ترتيب ضروري رخدادها را. تنها دشواري آن بود كه از آنجايي كه خدا ديگر حضور نداشت، بنياد و توالي ضروري، هر دو، ميبايست توسط اصول دروني جهان تبيين ميشدند، و در اين ميان عقلْ فراخوانده شد تا نقشي بس بنيادي تر از آنچه پيشتر داشت ايفا كند.
عقل باوري مدرن، از دكارت تا اسپينوزا و از هگل تا ماركس به وساطت اين قصد نوظهور به تابع سازي يا گنجاندن تماميت امر واقع ذيل يك نظام واحد مقولات، مشخص ميشود. دعوي هگل كه هر چيز واقعي عقلاني است، عاليترين تجلي آن گرايش فكري است كه در تماميت تفكر مدرن نفوذ كرده و بر ان استيلا يافته است. «تعيين كنندگي اقتصاد در وهلة نهايي»، و «قوانين ضروري تاريخ» نزد ماركس نيز معرف چنين گرايشي هستند.
امروزه اين گرايش به تفكر برحسب «بنيادهاي غايي» و تماميتهاي بسته، حتي در برهه اي كه ماركسيسم، دستكم از حيث صوري، زير سئوال رفته است، در بسياري از مباحثات- همچون آنهايي كه به جنبشهاي جديد اجتماعي مربوط ميشوند- به حيات خود ادامه ميدهد. اين گرايش بدين سمت وسو است كه محتواي واقعي و بالفعل مقولات ماركسيستي كنار گذاشته شود اما در عين حال موقعيتهاي ساختاريِ صورياي كه آن محتوا در متن شاكله اي عقلانيتگرا اشغال كرده است، حفظ شود، كه با اين تفاسير اين مقولات به هيچوجه به چالش كشيده نميشوند. اين امر پذيرفته ميشود كه طبقة كارگر نميتواند كاركرد فرجام باورانه اي كه ماركسيسم بدان نسبت ميداد را ايفا كند؛ اما اين امر بلادرنگ با جستجوي كنشگر انقلابي نويني دنبال ميشود- دانشجويان، زنان، توده هاي جهان سوم- بي آنكه اين نكته فهميده شود كه بحران بازنمايي/نمايندگي فرجام باورانة تاريخ، كل انگارة «كنشگر انقلابي» در معناي سنتي اش را بيمعنا ميسازد.
اجازه دهيد براي لحظه اي به قرون وسطي بازگرديم. گفتيم كه از نگرگاه عقل بشري، توالي رخدادها در مسيري فرجام باورانه حادث و غيرعقلاني است و تنها به وساطت وحي شناخته ميشود. تفكر مدرن كه آن قلمرو فرجام باورانه را تصرف كرده بود، عقل را پيش كشيد تا نقش خداي دنيوي شده را بازي كند. اما اگر امروز از هرگونه فرجام باوري – چه نوع الهياتي و چه سنخ دنيوي آن – فاصله گرفته باشيم، نتيجتاً تنها به پيشايند ريشه اي تاريخ و جامعه، به كثرت فرآيندهاي تاريخي و رخدادها وانهاده شده ايم؛ و اينها به بنيادي غايي كه معنايشان را يكبار براي هميشه تثبيت ميكند، برنميگردند. البته اين امر حاكي از آن نيست كه زندگي اجتماعي سرهم بندي پوچ و بي معناي رخدادهاي درهم و برهم است. اين امر حاكي از آن است كه رخدادهاي تاريخي هر معنايي كه داشته باشند، اين معنا به گونه اي پراگماتيك و هژمونيك از رهگذر پيكارهاي اجتماعي برساخته شده است؛ اين معنا همواره به واسطة گرايشات متعارض، ناپايدار و در معرض تهديد است، و نتيجتاً، «معناي عيني»اي وجود ندارد كه بتوان به اتكاي آن همة رخدادهاي تاريخي را مطابق با يك شاكلة واحد تبيين كرد. بحث من اين است كه اين موقعيت جديد فكري زمانة پست مدرن نه تنها موجب هيچ شكلي از نوستالژي يا دلتنگي براي بنياد از دست رفته نميشود بلكه ميبايست مبناي نوعي خوش بيني نوظهور قرار گيرد. كم رنگ شدن «قطعيت هاي تاريخي» به ما اجازه ميدهد آرمانهاي دموكراتيك را به شيوه اي منطقي تر از گذشته پيش ببريم. اين چيزي است كه خواهم كوشيد در ادامة اين مقاله با كاوش در برخي از سويه ها و امكانات دموكراتيك كه از پي پيشايندي اجتماعي ميآيند، نشان دهم.
اين دعوي كه رهايي اجتماعي دستاورد تاريخي يك «طبقة كلي» خواهد بود- به بيان ديگر، دستاورد يك كنشگر اجتماعي كه ذات ناب بشري را فارغ از هرگونه ويژگي افتراقي بازمينمايد، ذاتي فرجام باوري سكولارشدة مدرن است. پرولتاريا سرزميني از آن خود ندارد. براي ماركسيسم، تكوين طبقة كلي مشخصاً به مثابة فرايندي تصوير ميشد كه متضمن تخريب و الغاي همة جزئيت باوريها و تفاوتهاي اجتماعي است. ساده سازي ساختارهاي اجتماعي ذيل [حاكميت] سرمايه داري به پرولتاريزه شدن فزاينده و به رودررويي نهايي ميان بورژوازي و توده هاي عظيم محرومان راه خواهد برد.
در اينجا ميبايست تفاوت بسيار مهم ميان فرجام باوري مسيحي و روايتهاي سكولارشدة آن را یادآور شويم: درحاليكه در فرجام باوريهاي ديني، منجي بشريت- كه به نظمي فراطبيعي تعلق دارد- تنها ميتوانست به وساطت تجسد خود در پيكري محدود و متناهي، در تاريخ دست به عمل بزند، پرولتاريا در مقام طبقه اي كلي، براي ماركسيسم، محصول خود تاريخ بود و به اين معنا لازم نبود تجسد يابد. اما ديري نپاييد كه ديالكتيك تجسد خود را به ماركسيسم تحميل كرد. شكاف ميان آگاهيهاي واقعي كارگران و رسالت كلي اي كه قرار بود تحقق بخشند، در گسست ميان آنچه «ماديت طبقه» خوانده ميشد، و منافع تاريخي آن كه ميبايست توسط حزب تجسد يابد، تجلي يافت. اما جامعة سرمايه داري نه تنها به جانب همگن سازي فزايندة اجتماعي حركت نكرد، بلكه در مقابل، به زير سيطرة تكثير جزئيت گراييها و تفاوتها رفت، و از همين رو، شكاف ميان كنشگران انضمامي و كلي بي وقفه عريض تر شد. تحت اين شرايط، منطق تجسد ميبايست بيش از پيش در تمامي تكاپوها به كار بسته ميشد تا كنش سياسي را با فرجام باوري ماركسيستي سازگار سازد.
اينك يك نسبت يا رابطه تجسد بر اين پيشفرض مبتني است كه شكافي برناگذشتني وجود دارد ميان آنچه تجسد مييابد و پيكري كه تجسد در آن اتفاق ميافتد. به كنشگر محدود تاريخي، رسالتي نامحدود نسبت داده ميشد. در گفتمان ديني، شكاف برناگذشتني ميان رسالت و پيكر به وساطت تصميم الهي پر ميشد؛ اما در مورد تجسد سكولار انتساب رسالت تنها ميتواند نوعي انتسابِ به نفس باشد. خصلت توتاليتر اين عمل آشكار است، يك كنشگر مشخص تاريخي از موضع محدود خود سخن نميگويد بلكه مدعي است موضع وي جايگاه امر كلي است. وي نه تنها با ديگري، با همانهايي كه همچون وي كنشگران محدود تاريخي اند وارد گفتگو نميشود تا يك ارادة جمعي برسازد، بلكه مدعي است گفتمان او تنها گفتمان معتبر است و ادعا ميكند بر اين نكته واقف است كه همة ديگران ضرورتاً ناپديد خواهند شد.
بايد بدانيم كه اگر جوامع صنعتي به واقع در سمت و سوي همگن سازي فزايندة ساختار اجتماعي گسترش مييافتند اين گرايش توتاليتر بروز نمييافت؛ چراكه در آن حالت، هركس از جايگاه يا موضع يكساني سخن ميگفت، كليت در حكم يك واقعيت اجتماعي بالفعل ميبود، و هيچ تجسدي ضرورت نمييافت. اما از آنجايي كه اين جوامع در سمت و سويي مخالف گسترش يافتند و بيش از پيش چندپاره شدند و تحت سيطرة همه گونه جزئيت گرايي قرار گرفتند، مخاطرات توتاليتر گفتمان كليت نگر به تمامي آشكار شد. لذا آنچه گفتمان عقلانيت باورِ «وهلة نهايي امر اجتماعي» و «منطق تاريخ» را توتاليتر ميسازد انكار جزئيت باوري و تفاوت توسط آنان است. اما اين امر پيشاپيش نشان ميدهد كه شرط تعميق فرايند دموكراتيك، توزيع قدرت به وساطت گسترش تفاوتهاست. به جاي رسالت كلي يك كنشگر ممتاز تاريخي، كثرت فزايندهاي از كنشگران اجتماعي وجود دارد كه مطالباتشان را از مناظري جزئي برميسازند، هيچيك از آنها نميتواند ادعا كند انسانيت را در كل، يعني به معناي دقيق كلمه، بازمينمايد يا نمايندگي ميكند. هر چقدر هم كه ارزشهاي موجود در يك اجتماع معين كلي باشند، اين امر حاكي از يك ذات از-پيش-موجود نيست، بلكه در مقابل، از نقاط متكثر موجود در بافت اجتماعي نشأت ميگيرد. لذا زوال بنياد عقلاني تاريخ- كه چنانكه ديديم، ماركسيسم پابهپاي كل مدرنيته بدان باور داشت- و چندپارگي فزايندة جوامع امروزي، پيش شرطهاي پيشروي در سمت و سويي دموكراتيك به حساب ميآيند.
با اين حال نبايد آنقدرها خوشبين بود.چراكه اگر كليت باوري ضرورتاً در سمت و سويي دموكراتيك پيش نرود، جزئيت گرايي نيز در چنين جهتي پيش نخواهد رفت. تأكيد بر هويتهاي متمايز افتراقي به اتكاي گفتمان طردكنندهاي انجام ميگيرد كه به سادگي ميتواند به هر نوعي از سازش ناپذيري و بيگانه هراسي منجر شود. در واقع هيچ هويت جزئيتگرا- حتي هويتهاي ظاهراً آزاديخواه تر- وجود ندارد كه نتوان آن را در راستاي اين گرايشهاي ضد دموكراتيك برساخت. دلايل اين امر روشن است. جزئيتگرايي يعني برساخت هويت اجتماعي پيرامون موضوع يا مشخصه اي با موقعيت جغرافيايي، قومي، جنسي يا اجتماعي. اينك با فرض اين كه ديگر هيچ بنياد عقلاني اي وجود ندارد كه مفصل بندي ضروري ميان هويتهاي گوناگون كنشگران اجتماعي درگير را تضمين كند، ضمانتي وجود ندارد كه ابراز يك هويت، كه همچون هويتي دموكراتيك نگريسته ميشود، الزاماً به ديگر هويتهايي كه آنها نيز به همين اندازه دموكراتيك به نظر ميرسند، پيوند بخورد. در اينجا هر شكلي از تركيب ممكن است. فقط نگاهي كوتاه به عرصة جهاني كفايت ميكند تا ما را نسبت بدين موضوع متقاعد سازد. بحران رژيمهاي كمونيستي اردوگاه شرق براي آن چه ميگوييم نمونة گويايي است. به يك معنا، آن رژيم ها بيگمان نشانگر فروپاشي كليت باوري فرجام باورانه اند. جهان انترناسيونالها، جهان ابراز هويت انساني و سوسياليستي [به مثابة امري] در تقابل با و فراسوي هرگونه جزئيتگرايي، ملازمِ با تاريخ كمونيسم در قرن بيستم، در تراژدي اي كه سويه هاي حماسي اش متناسب با جاه طلبيهاي آن بوده اند، به اوج خود رسيد. در توتاليتاريسم كمونيستي بود كه آنچه ديالكتيك تجسد خوانديم به تمام و كمال تحقق يافت. شكاف برناگذشتني ميان كليت رسالت و پيكر محدود و كرانمندي كه آن را تجسد ميبخشد، سرانجام منطقي خود را در تلافي جويي اين پيكر مييابد، پيكري كه هويت خاص خود را از رهگذر فساد بوروكراسي، از خلال سركوب گسترده به نام آزادي انسان، به وساطت ناديده انگاري حقوق مدني به نام رهايي و از رهگذر ناكارآمدي و اتلاف به نام برنامه ريزي عقلاني ابراز ميكند.
اما به معناي ديگر، اين روزها شاهديم كه ابراز جزئيتگرايي كه دارد در اروپاي شرقي جانشين خواب و خيال كليت باورانه ميشود به هيچوجه تصوير جذابي پيش رويمان نميگذارد: رودررويي قومي اجتماعات، بيگانه هراسي، يهودستيزي، و رواج دوبارة انواع و اقسام اشكال هويت يابي هاي سنتي و تاريك انديش. اين اما همة ماجرا نيست، بيگمان در جوامع اروپاي شرقي گرايشهايي كه در سمت و سويي دموكراتيك پيش ميروند هم وجود دارند، اما پديده هاي منفي آنقدر چشمگير و توجه برانگيزاند كه توقفي كوتاه جهت تأمل در معنايشان را الزامي ميسازند.
پاسخ من به اجمال چنين است: غياب بنياد امر اجتماعي بدين معنا است كه هر شكلي از مفصل بندي اجتماعي محصول فرآيند پيچيدة برساخت سياسي است كه عادات جديد، اشكال جديد تفكر و اشكال جديد روابط انساني ميآفريند. به بيان ديگر، به معناي آفرينش يك سنت سياسي است. اما اين امر دقيقاً همان چيزي است كه يك رژيم اقتدارگرا ناممكن ميسازد. لذا سرنگوني ناگهاني آن به يك بديل سراپا دموكراتيك نميانجامد بلكه در مقابل، نيروهايي را آزاد ميسازد كه فرصت نداشته اند فراگيرند چگونه جامعه اي دموكراتيك بنانهند. در اين شرايط، مردم تمايل مييابند هويت بيواسطه و جزئيشان را به منزلة تنها چيزي كه در اختيار دارند ابراز كنند تا در اين چشم انداز سياسي نوظهور و آشفته ساز تكيه گاهي بيابند. به همين دليل است كه با فروپاشي يكبارة رژيم هاي اقتدارگرا اغلب دوره اي از هرج ومرج و ناآرامي داخلي از راه ميرسد. انقلاب فرانسه و مراحل اولية جمهوري هاي امريكاي لاتين در قرن نوزدهم نمونه هاي گوياي چنين وضعيتي به شمار ميروند. و در زمانة ما رويدادهاي اروپاي شرقي و فرايند پيچيدة افريقاي جنوبي در گذار به يك جامعة پسا-آپارتايد، مشابه چنين وضعيتي را از سر ميگذراند. پس اگر نه كليت باوري و نه جزئيتگرايي به تنهايي نتوانند گذار به جامعه اي دموكراتيك را تضمين كنند، چه چيزي ميتواند؟ آيا دموكراسي ميبايست، به منزلة يك روياي اتوپيايي، قرباني انتخاب از ميان يكي از دو گزينة كليت باوري تماميت خواهانه و جزئيتگرايي آنارشيك شود؟ به نظر من بازيهاي سياسي اي كه ميتوانيم پيش ببريم به ارجاع به وضعيتهاي افراطي اي كه اين دو قطب نمايندگي ميكنند، محدود نميشوند. قطعاً نميتوان شكاف ميان محدوديت و جزئيتگرايي همة كنشگران اجتماعي و نياز به نيرويي را كه به نام كل اجتماع عمل كند، پر كرد، اما دقيقاً همين است كه دموكراسي را ممكن ميسازد. چراكه اگر آن شكاف پر ميشد، يك بخش جزئي جامعه، يك بار براي هميشه، به تجسد محض كليت اجتماع بدل ميگرديد.
اما اگر اين شكاف پرناشدني باشد، هرگونه تجسدي كاملاً موقتي خواهد بود، و همين امر چرخش گروههاي مختلف را در قدرت ممكن ميسازد. وجود يك بنياد يا مبنا براي امر اجتماعي لازم است تا به جامعه تصوير، شكل و سمتگيري مشخصي بدهد. اما از آنجاييكه آن بنياد، هم هنگام، نهايتاً ناممكن است، نميتواند خصلت يك مبناي مطلق را كسب كند، در نتيجه صرفاً ميتواند در شكل ناپايدار و بي ثبات يك برساختة هژمونيك كه پيوسته ردپاهاي خصلت گذراي خود را به نمايش ميگذارد، وجود داشته باشد. بدين طريق است كه دموكراسي- بزرگترين دستاورد سياسي دو قرن اخير- ميكوشد تا ميان كليت باوري و جزئيتگرايي وساطت كند. اگر عقلانيت باوري مدرنيته، با زياده خواهي اش در نظارت بر بنياد جامعه، تنش مهلكِ حل ناشده ميان كليت باوري و جزئيتگرايي را برايمان به جا گذاشت، چشم پوشي پسامدرن از چنين بنيادي، راه وساطت ميان اين دو را ميگشايد و، به اين معنا، شكوفايي تام و تمام بالقوگي انقلاب دموكراتيك را ممكن ميسازد.


اين مقاله ترجمه‌اي است از:

God Only Knows, Marxism Today, December 1991

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر