ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

وراى اصل لذّت

وراى اصل لذّت

نوشته زيگموند فرويد

1

ترديدى نداريم كه در نظريه روانكاوى فرض كنيم كه جريانى كه رخدادهاى ذهنى طى مى‏كنند به شيوه‏اى خودكاره با اصل لذّت تنظيم مى‏شوند. ما معتقديم، به اصطلاح، جريان اين رخدادها را تنشى غيرلذّت‏جويانه به شيوه‏اى لايتغير به حركت مى‏اندازد و اين‏كه اين جريان جهتى به خود مى‏گيرد به گونه‏اى كه نتيجه غايى با كاهش اين تنش قرين مى‏گردد: يعنى با اجتناب از عدم لذّت يا توليد لذّت. با در نظر گرفتن اين جريان در بررسيهاى خود درباره فرايندهاى ذهنى كه موضوع مطالعه ماست، ما بينشى «اقتصادى» را در كار خود وارد مى‏كنيم و اگر در جريان توصيف اين فرايندها سعى كنيم كه اين عنصر «اقتصادى» را به علاوه عناصر «مكان‏نگارانه» (topographical) و «پويا» (oynamic) ارزيابى كنيم و تخمين بزنيم، به گمان من كاملترين توصيفها را كه در حال حاضر امكان درك آن را داريم از آنها به دست خواهيم داد، توصيفى كه شايسته است با اصطلاح «مابعد روانشناسانه» متمايز شود.

در اين مورد ابداً براى ما اهميت ندارد كه در پى آن برآييم كه با ارائه اين فرضيه اصل لذّت تا چه اندازه به نظام فلسفى خاص و از حيث تاريخى متعينى نزديك شده‏ايم يا آن را اختيار كرده‏ايم. ما به اين فرضيات گمان‏ورزانه در جريان تلاش براى توصيف و تشريح امور واقع مشاهدات روزمرّه‏مان در حوزه مطالعاتمان رسيده‏ايم. ارجحيت و اصالت جزو اهدافى نيستند كه كار روانكاوانه براى خود تعيين كرده است و تلقى‏هايى كه بنيان فرضيه اصل لذّت هستند چنان آشكار و بديهى‏اند كه به ندرت مى‏توان از آنها غفلت كرد. از سوى ديگر ما بى‏درنگ سپاس خود را نثار هر نظريه فلسفى يا روانشناسانه‏اى مى‏كنيم كه قادر باشد از معنا و احساس لذّت و عدم لذّت كه چنان با قدرت بر ما وارد مى‏شوند اطلاعاتى به ما ارائه كند. اما افسوس، در اينجا چيزى كه به درد اهداف ما بخورد وجود ندارد. اينجا پيچيده‏ترين و دسترس‏ناپذيرترين ناحيه ذهن است و از آنجا كه ما نمى‏توانيم از برخورد با آن اجتناب كنيم، به نظر من فرضيه‏اى كه داراى كمترين محدوديت باشد بهترين فرضيه خواهد بود. ما بر آنيم كه لذّت و عدم لذّت را به كمّيت هيجانى كه در ذهن وجود دارد اما به هيچ رو مقيّد (bound) نيست ربط دهيم و به چنان شيوه‏اى ربط دهيم كه عدم لذّت متناظر با افزايش كمّيت هيجان باشد و لذّت با كاهش آن. آنچه از اين گفته منظور نظر ماست رابطه‏اى ساده ميان قوت احساسِ لذّت و عدم لذّت و تعديلهاى متناظر در كمّيت هيجان نيست؛ حداقل ــ با توجه به آنچه از روان ـ فيزيولوژى آموخته‏ايم ــ مستقيماً هر نوع نسبتى را بر مبناى سهم پيشنهاد نمى‏كنيم: عاملى كه احساس را معين مى‏سازد احتمالاً ميزان افزايش يا كاهش كمّيت هيجان در زمانى مفروض است. آزمون احتمالاً مى‏تواند در اينجا موءثر باشد اما توصيه نمى‏شود كه ما كاوشگران تا زمانى كه مشاهدات كاملاً مشخصى منظور نظر باشد در مسأله پيشتر رويم.

به هر تقدير، نمى‏توانيم به كشفى كه محقق ژرفكاوى همچون ج. ت. فخنر(2) درباره موضوع لذّت و عدم لذّت كرده است بى‏اعتنا باقى بمانيم، كشفى كه در اصل خود با كشفى كه كار روانكاوانه ما را به سوى آن رانده است مطابقت مى‏كند. بيانيه فخنر در اثر كوچكى بيان شده است، Ideen zur Schöpfungs - und Entwicklungsgeschichte der organismen, 1873 Einige (part ×I, Supplement, 94) و معناى آن چنين است: «تا آنجا كه تكانه‏هاى آگاهانه همواره نسبت و ارتباطى با لذّت يا عدم لذّت دارند، لذّت و عدم لذّت را نيز مى‏توان به مثابه [ حالاتى [در نظر گرفت كه با وضعيتهاى ثبات و عدم ثبات نسبت و ارتباطى روانى ـ جسمانى دارند.» اين امر مهيّاگر بنيانى است براى فرضيه‏اى كه من قصد دارم در جاى ديگر با تفصيل بسيار به آن بپردازم. بنا به اين فرضيه، هر حركت روانى ـ جسمانى كه از آستانه آگاهى فراتر رود به همان نسبتى با لذّت ملازم مى‏شود كه در وراى محدوده معينى به ثبات كامل نزديك شود و به همان نسبت با عدم لذّت همراه مى‏شود كه در وراى محدوده معينى از ثبات كامل منحرف شود؛ درحالى‏كه در ميان دو حد، كه مى‏توان آنها را آستانه‏هاى كمّى لذّت و عدم لذّت توصيف كرد، حاشيه معينى از بى‏اعتنايى حسى وجود دارد.

واقعياتى كه سبب مى‏شود تا به سلطه اصل لذّت در زندگى ذهنى اعتقاد پيدا كنيم، همچنين در اين فرضيه متجلى مى‏شود كه دستگاه ذهنى مى‏كوشد تا كمّيت هيجان موجود در آن را تا آنجا كه ممكن است پائين يا حداقل ثابت نگه دارد. فرض اخير فقط شيوه ديگر بيان اصل لذّت است زيرا كه اگر كاركرد دستگاه ذهنى متوجه پائين نگه داشتن كمّيت هيجان باشد، آن‏گاه هر چيزى كه براى افزايش كمّيت طراحى شده باشد ناگزير مى‏بايد به عنوان ضد عملكرد اين دستگاه تلقى شود، يعنى به عنوان چيزى غير لذّت‏بخش. اصل لذّت از اصل ثبات منتج مى‏شود؛ اصل اخير عملاً از واقعياتى نتيجه گرفته مى‏شود كه ما را ناگزير از به‏كارگيرى اصل لذّت مى‏كند. افزون بر اين، مطالعه تفصيلى‏تر نشان خواهد داد كه گرايشى كه از اين طريق به دستگاه ذهنى نسبت داده مى‏شود به عنوان موردى ويژه در ذيل اصل فخنر به نام «گرايش به سوى ثبات» قرار داده مى‏شود؛ اصلى كه در متن آن فخنر احساس لذّت و عدم لذّت را در نسبت با يكديگر قرار مى‏دهد.

به هر تقدير، بايد متذكر شد كه اگر به طور دقيق سخن بگوييم بايد بگوييم كه صحيح نيست در جريان فرايندهاى ذهنى از سلطه اصل لذّت سخن گفت. اگر چنان سلطه‏اى وجود مى‏داشت اكثريت عظيم فرايندهاى ذهنى ما مى‏بايست با لذّت همراه مى‏شد يا به لذّت مى‏انجاميد درحالى‏كه تجربه عام به طور مطلق با چنان نتيجه‏گيريى تضاد دارد. بنابراين حداكثر چيزى كه مى‏توان گفت اين است كه در ذهن گرايشى قوى به سوى اصل لذّت وجود دارد اما وضعيتها يا نيروهاى معين ديگرى با اين گرايش در تضادند؛ بنابراين نتيجه نهايى همواره نمى‏تواند با گرايش به سوى اصل لذّت هماهنگ باشد. مى‏توانيم گفته خود را با تذكر فخنر در موردى مشابه مقايسه كنيم: «به هر تقدير، از آنجا كه وجود گرايشى به سوى هدف به معناى آن نيست كه آن هدف به دست آمده است، و از آنجا كه به طور كلى هدف فقط با تقريبهايى به دست‏آمدنى است...».

اكنون اگر به اين پرسش بازگرديم كه چه وضعيتهايى قادرند اصل لذّت را از رسيدن به نتيجه بازدارند، بار ديگر خود را در زمينى اَمن و پيموده‏شده مى‏يابيم و با تعيين چارچوب پرسش خود منبعى غنى از تجربه تحليلى در دسترس خود داريم.

نخستين مثال از اصل لذّت كه به اين سياق بازداشته شده است مثالى آشناست كه به طور منظم اتفاق مى‏افتد. ما مى‏دانيم كه اصل لذّت خاصِ روش اوليه (primary) كاركرد دستگاه ذهنى است، اما اين امر، از ديدگاه صيانتِ نفسِ ارگانيسم در ميان دشواريهاى جهان خارجى، از همان بَدو امر ناكارآ و حتى به شدت خطرناك است. اصل واقعيت (reality principle) تحت تأثير غريزه صيانت نفسِ «خود» (ego) ، جايگزين اصل لذّت مى‏شود. اصل واقعيت، نيّت كسب لذّت در غايت امر را رها نمى‏كند، اما مع‏هذا به تأخير انداختن ارضاء را طلب مى‏كند و آن را به اجرا درمى‏آورد؛ يعنى رها ساختن شمارى از امكانات كسب ارضاء و تحملِ موقت عدم لذّت به منزله برداشتن گامى در راه طولانىِ غيرمستقيمى كه به لذّت منتهى مى‏شود. به هر رو، اصل لذّت به عنوان روشى كارى كه غرايز جنسى ــ كه «تربيت» آنها بسيار سخت است ــ از آن استفاده مى‏كنند، مدتى طولانى دوام مى‏آورد و از آنجا كه اصل لذّت كار را با همين غرايز يا از درون خودِ «خود» آغاز مى‏كند، اغلب در غلبه بر اصل واقعيت موفق مى‏شود آن هم به ضررِ كل ارگانيسم.

به هر رو، شكى نمى‏تواند وجود داشته باشد كه جايگزينى اصل لذّت با اصل واقعيت فقط مى‏تواند مسبّبِ شمار اندكى از تجارب غير لذّت‏بخش شود كه به هيچ رو شديدترينِ اين تجارب نيستند. فرصت ديگرِ رها شدن عدم لذّت را كه با نظم كمترى رخ نمى‏دهد در تضادها و برخوردهايى بايد يافت كه در دستگاه ذهنى رخ مى‏دهد، آن هم در زمانى كه «خود» در حال تحول به سازمانهاى به مراتب پيچيده‏ترى است. تقريباً تمامى انرژى‏اى كه دستگاه ذهنى از آن آكنده شده است از تكانه‏هاى غريزى ذاتى آن نشأت مى‏گيرد. اما اينها اجازه نمى‏يابند كه به همان مرحله تحول ارتقاء يابند. در جريان امور بارها و بارها اتفاق مى‏افتد كه غرايز منفرد يا بخشهايى از غرايز در اهداف و نيازهاى خود با مابقى غرايز ناسازگار شوند، غرايزى كه مى‏توانند در وحدت منحصر به فرد «خود» ادغام شوند. بنابراين غرايز دسته اول را فرايند سركوب مى‏تواند از اين وحدت جدا سازد و آنها را در سطوح پائينِ تحول روانى نگه دارد و، اول از همه، راه ارضاى آنها را قطع مى‏كند. اگر آنها متعاقباً موفق شوند كه با گذار از راههايى حاشيه‏اى به ارضاى مستقيم يا جايگزين دست يابند ــ همان‏طور كه به سهولت در مورد غرايز جنسى سركوب شده رخ مى‏دهد ــ اين رخداد كه در موارد ديگر مى‏توانست فرصتى براى لذّت باشد، به وسيله «خود» به عنوان عدم لذّت، احساس و درك مى‏شود. در نتيجه تضاد كهنه‏اى كه با سركوب پايان مى‏گيرد، شكاف تازه‏اى در اصل لذّت رخ مى‏دهد، آن هم درست در زمانى كه غرايزى معين مى‏كوشند تا در تطابق با اين اصل، لذّت تازه‏اى كسب كنند. جزئيات فرايندى كه طى آن سركوب، امكان لذّت را به منبع عدم لذّت بدل مى‏سازد هنوز به وضوح و روشنى فهميده نشده است يا نمى‏تواند به روشنى ارائه گردد. اما شكى نيست كه تمامى عدم لذّت‏هاى روان‏رنجورانه، از اين نوع‏اند ــ يعنى لذتهايى كه نمى‏توانند به طور كلى احساس و درك شوند.

دو منبع عدم لذتى كه هم‏اكنون آنها را برشمردم به هيچ وجه سرچشمه اكثر تجارب عدم لذّت ما نيستند. اما در مورد مابقى مى‏توان با برخى توجيهات سردستى تأكيد كرد كه حضور آنها با سلطه اصل لذّت در تضاد نيست. اغلبِ عدم لذتهايى كه ما احساس مى‏كنيم، عدم لذتهاى ادراكى (perceptual) هستند. اين ادراك مى‏تواند ادراك فشار غرايز ارضاءنشده باشد يا مى‏تواند ادراكى خارجى باشد كه يا فى‏نفسه رنج‏آلوده است يا انتظاراتى غير لذّت‏بخش در دستگاه ذهنى ايجاد مى‏كند، به عبارت ديگر دستگاه ذهنى آن را به عنوان خطر تشخيص مى‏دهد. پس واكنش به اين تقاضاهاى غريزى و تهديدهاى خطر، يعنى واكنشى كه مقوّم فعاليت مناسبِ دستگاه ذهنى است، مى‏تواند به شيوه‏اى درست به دست اصل لذّت يا اصل واقعيت كه تعديل‏كننده اصل لذّت است هدايت شود. به نظر نمى‏رسد كه اين امر محدوديتى پُردامنه براى اصل لذّت به وجود آورد. با اين وصف تحقيق درباره واكنش ذهنى به خطر خارجى دقيقاً در وضعيتى قرار دارد كه مواد و مصالح جديدى به بار آورد و پرسشهايى نو مطرح كند كه به مسأله فعلى ما مربوط‏اند.

2

وضعيتى كه بعد از ضربه‏هاى مكانيكى شديد و تصادفات راه‏آهن و ساير حوادثى كه متضمن خطرى براى زندگى هستند رخ مى‏دهد، مدت زمانى طولانى است كه شناخته و توصيف شده است و نام «روان‏رنجورىِ آسيب‏زا» (traumatic neurosis) بر آن گذاشته شده است. جنگ دهشتناكى كه به تازگى پايان يافته است منجر به ظهور شمار كثيرى از اين نوع بيماريها شده است، اما اين واقعه حداقل به وسوسه‏اى پايان داده است كه سبب بيمارى را به ضايعه ارگانيك نظام عصبى‏اى نسبت دهيم كه به دست نيروى مكانيكى ايجاد شده است. تصويرى كه روان‏رنجورى آسيب‏زا از علائم بيمارى ترسيم مى‏كند از حيث فراوانى علائمِ حركتىِ (motor symptoms) مشابه، به هيسترى نزديك مى‏شود اما بنا به قاعده در مورد نشانه‏هاى كاملاً بارز بيمارى ذهنى ــ كه در اين مورد شبيه خودبيمارانگارى (melancholia) يا ماخوليا (hypochondria) است ــ و همچنين در مورد شواهدى كه از ناتوانى و اختلال كلى به مراتب جامعتر قابليتهاى ذهنى به دست مى‏دهد، از آن فراتر مى‏رود. هنوز تبيين كاملى از روان‏رنجورى ناشى از جنگ يا روان‏رنجورى آسيب‏زاى ناشى از دوران صلح به دست داده نشده است. در مورد روان‏رنجورى ناشى از جنگ، اين واقعيت كه همان علائم بيمارى بعضى از اوقات بدون مداخله هر نوع نيروى مكانيكى خالص ظاهر مى‏شود، به نظر مى‏رسد كه در آنِ واحد هم امرى روشن‏كننده باشد هم امرى گيج‏كننده. در مورد روان‏رنجورى آسيب‏زاى معمولى، دو مشخصه به شكلى بارز جلوه‏گر مى‏شوند: نخست، به نظر مى‏رسد كه عامل عمده مسبب آنها مبتنى بر هُول (surprise) و رعب (fright) باشد؛ دوم زخم و جراحتى كه به طور همزمان وارد مى‏شوند بنا به قاعده مخالف تحول روان‏رنجورى عمل مى‏كنند. «رعب» و «ترس» (fear) و «اضطراب» (anxiety) را به شيوه‏اى نادرست به عنوان اصطلاحاتى مترادف به كار برده‏اند؛ اما در واقع آنها مى‏توانند از حيث نسبتشان با خطر از يكديگر به روشنى متمايز شوند. «اضطراب» مبيّن حالت خاصى از منتظر خطر بودن يا آماده شدن براى آن است، هرچند اين خطر مى‏تواند ناشناخته باشد. «ترس» نيازمند موضوع معينى است كه بايد از آن در خوف (afraid)بود. «رعب» نامى است كه ما به وضعيتى مى‏دهيم كه كسى زمانى وارد آن مى‏شود كه با خطرى روبه‏رو شده باشد بدون آن‏كه آمادگى آن را داشته باشد؛ عامل هُول در اينجا مورد تأكيد قرار مى‏گيرد. من بر اين باور نيستم كه اضطراب بتواند مولد روان‏رنجورى آسيب‏زا باشد. چيزى در اضطراب وجود دارد كه از فرد مضطرب در برابر رعب و بنابراين در برابر روان‏رنجورىِ رعب محافظت مى‏كند. بعداً به اين موضوع خواهيم پرداخت.

مطالعه خوابها و روءياها مى‏تواند موثقترين روش تحقيق فرايندهاى ذهنى عميق باشد. خوابها و روءياهايى كه در روان‏رنجورى آسيب‏زا رخ مى‏دهند اين مشخصه را دارند كه مكرراً بيمار را به وضعيت حادثه‏اى كه براى او رخ داده است بازگردانند، وضعيتى كه او با درافتادن به رعبى ديگر از آن بيدار مى‏شود. اين امر مردم را بسيار اندك به شگفتى درمى‏اندازد. آنها فكر مى‏كنند كه اين واقعيت كه تجربه آسيب‏زا مداوماً خود را بر بيمار حتى در حال خواب تحميل مى‏كند، اثبات قوت اين تجربه است: مى‏توان گفت كه بيمار دلمشغولِ آسيب خود شده است. دلمشغوليها با تجربه‏اى كه آغازگر بيمارى بوده است، مدت زمانى طولانى است كه براى ما در هيسترى امر آشناست. بروئر(3) و فرويد در سال 1893 اعلام كردند كه «افراد هيستريك اغلب از به ياد آوردن خاطرات در رنج و عذاب‏اند.» در روان‏رنجورى ناشى از جنگ نيز مشاهده‏گرانى همچون فرنچى(4) و زيمل(5) توانستند از طريق دقيق شدن در لحظه‏اى كه آسيب رخ مى‏دهد علائم حركتى معينى را تبيين كنند.

به هر رو، من نمى‏دانم كه آيا افرادى كه مبتلا به روان‏رنجورى آسيب‏زا هستند در زندگى زمان بيداريشان نيز به خاطرات حادثه‏اى كه بر آنها اتفاق افتاده است بسيار مى‏پردازند يا خير. شايد آنها بيشتر در پى آن باشند كه درباره آن حادثه فكر نكنند. كسانى كه اين امر را به عنوان امرى بديهى پذيرفته‏اند كه خواب و روءياى آنها مى‏بايست در شب آنها را به وضعيتى بازگرداند كه مسبب بيمار شدن آنها شده است، سرشت خوابها و روءياها را بد فهميده‏اند. با سرشت آنها هماهنگتر خواهد بود اگر آنها به بيماران تصاويرى از دوران سلامتى‏شان در گذشته يا بهبوديشان را نشان دهند، بهبودى‏اى كه آنها به آن اميد دارند. اگر روءياها و خوابهاى روان‏رنجورى آسيب‏زا عقيده ما دال بر روند آرزو برآوردنِ (wish-fulfilling) خوابها و روءياها را متزلزل نكنند، ما هنوز يك منبع در دست داريم كه درِ آن به روى ما باز است: ما مى‏توانيم استدلال كنيم كه كاركرد خواب ديدن، شبيه بسيارى چيزهاى ديگر، در اين وضعيت مختل شده است و از اهداف خود منحرف گشته است يا اين‏كه ما وادار مى‏شويم بر گرايشهاى خودآزارانه رمزآلوده «خود» تأمل كنيم.

در اينجا پيشنهاد مى‏كنم كه موضوع تيره و تار روان‏رنجورى آسيب‏زا را رها كنيم و به وارسى روشِ كارى بپردازيم كه دستگاه ذهنى در يكى از نخستين فعاليتهاى بهنجارش از آن استفاده مى‏كند ــ منظور من روش كارى در بازى كودكانه است.

نظريه‏هاى مختلف بازى كودكان فقط اخيراً از ديدگاه روانكاوانه به دست فايفر(6) (1919) جمع‏بندى و مورد بحث قرار گرفته است، كسى كه من خوانندگان خود را به مقاله او ارجاع خواهم داد. اين نظريه‏ها تلاش مى‏كنند تا انگيزشهايى را كشف كنند كه كودكان را به طرف بازى رهنمون مى‏شوند، اما آنها در برجسته ساختن انگيزش اقتصادى و توجه به حاصل آمدن لذتى كه در اين بازيهاست شكست خورده‏اند. بدون آن كه خواسته باشم كل قلمروى را كه اين پديده بر آن حاكم است وارد بحث كرده باشم، توانسته‏ام از طريق فرصتى كه بخت آن را فراهم كرد پرتوى بيفكنم بر اولين بازى‏اى كه پسر يكسال و نيمه‏اى آن را انجام داد و خود آن را اختراع كرده بود. اين مشاهده، چيزى بيش از مشاهده‏اى گذرا بود، زيرا كه من به همراه كودك و والدينش براى چند هفته در زير يك سقف زندگى مى‏كردم و مدت زمانى طول كشيد تا معناى عمل رمزآلوده‏اى را كه او به طور مرتب تكرار مى‏كرد كشف كنم.

اين كودك به هيچ وجه، از حيث تحول دماغى، استثنايى و پيش‏رس نبود. در سن يكسال و نيم او فقط مى‏توانست كلمات با معناى معدودى بگويد؛ همچنين مى‏توانست شمارى صدا درآورد كه مبيّن معنايى بود كه فقط براى اطرافيان او فهميدنى بود. به هر تقدير، او رابطه خوبى با پدر و مادر و خانم پرستارش داشت، و به سبب اين‏كه «پسر خوبى» بود تشويق مى‏شد. در شب مزاحم والدينش نمى‏شد، آگاهانه از فرامينى دال بر دست نزدن به برخى چيزها يا نرفتن به اتاقهاى معينى اطاعت مى‏كرد و بالاتر از همه هنگامى كه مادرش او را براى چند ساعتى ترك مى‏كرد گريه نمى‏كرد. او در عين حال شديداً به مادرش وابسته بود، مادرى كه نه فقط خودش او را تغذيه كرده بود بلكه بدون كمك ديگران از او مواظبت و نگهدارى كرده بود. به هر تقدير، اين پسر كوچولوى خوب عادت ناراحت‏كننده‏اى داشت كه گاه‏به‏گاه از او سر مى‏زد: او هر چيز كوچكى را كه به دستش مى‏رسيد به گوشه‏اى مثل زير تخت پرت مى‏كرد. بنابراين يافتن اين اسباب‏بازيها و جمع كردن آنها اغلب به مشغله‏اى وقت‏گير بدل مى‏شد. او با انجام دادن اين كار صداى كش‏دار و بلند «اُو ـ اُو ـ اُو ـ اُو» را از خود درمى‏آورد و به همراه آن حالت علاقه‏مندى و رضايت به خود مى‏گرفت. مادر او و نويسنده اين شرح حال در اين انديشه توافق كردند كه اين صدا، صرفاً حرف ندا نيست بلكه مبيّن كلمه آلمانى "fort" [ « رفت » ] است. متعاقباً دريافتم كه اين كار نوعى بازى است و يگانه استفاده‏اى كه كودك از اسباب‏بازيهايش مى‏كند اين است كه با آنها بازى «رفت» را انجام مى‏دهد. روزى مشاهده‏اى كردم كه نظر مرا تأييد كرد. كودك قرقره‏اى چوبى داشت كه تكه‏اى نخ به دور آن بسته بود. هرگز به فكر او نرسيد كه آن را پشت سر خود روى زمين بكشد گويى كه قرقره درشكه‏اى باشد براى بازى. آنچه او انجام مى‏داد اين بود كه نخ قرقره را در دست نگه مى‏داشت و با مهارت آن را به لبه تختى كه داراى روختى بود پرتاب مى‏كرد، به گونه‏اى كه قرقره ناپديد مى‏شد و در همين حال «اُو ـ اُو ـ اُو ـ اُو» ى پُرمعناى خود را ادا مى‏كرد. سپس قرقره را با كشيدن نخ از تخت بيرون مى‏كشيد و ظهور مجدد آن را با اداى شادمانه كلمه "da" [ «آنجا» ] خوشامد مى‏گفت. بنابراين، اين عمل بازى‏اى كامل بود ــ ناپديد شدن و بازگشتن. بنا به قاعده، مشاهده‏گر فقط شاهد عمل نخست بود كه به شيوه‏اى خستگى‏ناپذير به عنوان بازى‏اى كامل تكرار مى‏شد، هرچند ترديدى وجود نداشت كه لذّت بيشتر با دومين عمل همراه بود.

بنابراين تفسير بازى ميسر شد، كه به دستاورد فرهنگى بزرگ كودك مربوط مى‏شد ــ چشم‏پوشى غريزى‏اى (يعنى چشم‏پوشى از ارضاى غريزى) كه او زمانى بدان دست مى‏زد كه اجازه مى‏داد بدون اين‏كه اعتراضى بكند مادرش از خانه خارج شود. او به اصطلاح با آماده ساختن صحنه براى ناپديد شدن و بازگشتن اشيائى كه در دسترس او بودند به خود پاداش مى‏داد. اگر بخواهيم درباره موءثر بودن سرشت اين بازى قضاوت كنيم، اين نكته اصلاً مهم نيست كه آيا كودك خود بازى را اختراع كرده است يا از طريق اشارات بيرونى آن را فراگرفته است. علاقه‏مندى ما متوجه مسأله ديگرى است. كودك قطعاً نمى‏توانست عزيمت مادر خود را به عنوان چيزى خوشايند يا حتى چيزى خنثى درك كند. بنابراين چگونه تكرار اين تجربه آزاردهنده در قالب بازى با اصل لذّت سازگار مى‏شد؟ شايد در پاسخ بتوان گفت كه عزيمت مادر مى‏بايست به عنوان مقدمه ضرورى بازگشت شادى‏آفرين او انجام گيرد، و بنابراين در مسأله بازگشت است كه هدف واقعى بازى نهفته است. اما در برابر اين عقيده بايد اين امر واقع مشاهده شده را ابراز كرد كه عمل نخست، يعنى عمل عزيمت، خود به عنوان بازى‏اى مستقل انجام گرفته است و تكرار آن بسيار بيشتر از آن بوده است كه فقط بخشى از كليت بازى با پايان خوشايندش باشد.

از تحليل واقعه منفردى از اين قبيل به هيچ نتيجه قطعى نمى‏توان رسيد. از ديدگاهى برى از پيش‏داورى اين برداشت حاصل مى‏شود كه كودك به سبب انگيزشى ديگر تجربه خود را به بازى بدل كرده است. در آغاز او در موقعيتى منفعل قرار داشت ــ او مقهور تجربه شده بود؛ اما با تكرار آن به عنوان بازى، هرچند كه غيرلذّت‏بخش بود، نقشى فعال بر عهده گرفت. اين تلاشها را شايد بتوان به غريزه سرورى (mastery) فروكاست كه مستقل از اين‏كه خاطره فى‏نفسه لذّت‏بخش باشد يا خير عمل مى‏كند. اما هنوز مى‏توان دست به تفسير ديگرى زد. پرت كردن شى‏ء به گونه‏اى كه «رفته» باشد ممكن است انگيزشى از كودك را ارضاء كند كه در زندگى واقعى او سركوب شده است، خالى كردن دقِ دل خود بر سرِ مادرش به سبب دور شدن از او. اگر قضيه اين‏گونه باشد مى‏تواند معنايى مبارزه‏جويانه داشته باشد: «خيلى خوب، برو! به تو احتياجى ندارم. من خودم تو را بيرون مى‏فرستم.» يك سال بعد همان پسرى كه من شاهد نخستين بازيش بودم، اسباب‏بازى را برمى‏داشت و اگر از آن خوشش نمى‏آمد آن را روى زمين پرت مى‏كرد و مى‏گفت: «برو به جبه!»(7) در آن زمان او شنيده بود كه پدر غايبش در «جبهه» است و او از غيبت پدرش هيچ تأسفى نمى‏خورد؛ برعكس او اين امر را كاملاً روشن مى‏ساخت كه اصلاً دلش نمى‏خواهد اكنون كه مادرش فقط در تملك اوست برآشفته شود. ما كودكان ديگرى را مى‏شناسيم كه دوست داشتند تمايلات خصمانه مشابهى را با بيرون انداختن اشياء به جاى افراد نشان دهند. بنابراين ما در اين شك باقى مى‏مانيم كه آيا تمايل كلنجار رفتن با تجربه‏اى قاهرانه در ذهن به گونه‏اى كه بر آن احاطه يابيم، مى‏تواند به عنوان رخدادى اوليه و مستقل از اصل لذّت تجلى يابد. زيرا كه در موضوعى كه مورد بحث ماست، دست‏آخر كودك شايد فقط قادر باشد تجربه ناخوشايند خود را در بازى به اين سبب تكرار كند كه تكرار، لذتى از نوع ديگر اما از نوع مستقيم را به همراه مى‏آورد.

همچنين مطالعه بيشتر بازى كودكان كمكى به ما نمى‏كند كه بر ترديد خود در مورد اين دو ديدگاه فائق آييم. واضح است كه كودكان در بازيهاى خود هر آن چيزى را تكرار مى‏كنند كه در زندگى واقعى بر آنها تأثير بسيار گذاشته باشد، و با انجام اين كار آنها قوت آن تأثير را آشكار مى‏سازند و به اصطلاح مى‏توان گفت خود را بر آن وضعيت حاكم مى‏سازند. اما از سوى ديگر اين امر آشكار است كه بازى آنها را آرزويى كه در تمامى مدت بر آنها سلطه دارد تحت‏تأثير قرار مى‏دهد ــ آرزوى آدم بزرگ بودن و توانايى انجام كارهايى كه بزرگسالان انجام مى‏دهند. اين امر نيز مى‏تواند مورد مشاهده قرار گيرد كه سرشت غيرلذّت‏بخش تجربه‏اى، همواره براى بازى نامناسب نيست. اگر پزشكى حلق كودك را معاينه كند يا عملى كوچك بر روى او انجام دهد، مى‏توانيم كاملاً مطمئن باشيم كه اين تجارب رعب‏آور به موضوع بازى بعدى مبدل خواهند شد؛ اما در اين مورد نبايد اين واقعيت را فراموش كنيم كه لذتى از منبعى ديگر فراهم خواهد شد. به محض آن‏كه كودك از انفعال تجربه به پويايى بازى گذار كند تجربه ناخوشايند را به يكى از همبازيهايش منتقل خواهد كرد و از اين طريق دقِ دل خود را سر جانشين خالى خواهد كرد.

با اين وصف، از اين مبحث اين نتيجه گرفته مى‏شود كه نيازى نيست وجود غريزه مقلدانه خاصى را براى تمهيد انگيزشى براى بازى مفروض بگيريم. دست‏آخر بايد يادآورى كنيم كه بازى و نمايش هنرمندانه و تقليد هنرمندانه‏اى كه بزرگسالان انجام مى‏دهند ــ كه برخلاف بازى كودكان داراى مخاطبانى است ــ تماشاگران را (به عنوان مثال در تراژدى) از دردناكترين تجربه‏ها معاف نمى‏كند و تماشاگران اين تجارب را بسيار لذّت‏بخش مى‏يابند. اين امر دليلى قانع‏كننده است كه حتى در زير سلطه اصل لذّت، همواره طرق و ابزارهاى كافى وجود دارد كه هر آنچه را فى‏نفسه غيرلذّت‏بخش است به موضوعى بدل ساخت كه مى‏توان آن را به ياد آورد و در ذهن با آن كلنجار رفت. ملاحظه اين موارد و موقعيتها را كه نتيجه غايى آنها توليد لذّت است بايد نوعى نظام زيبايى‏شناسانه بر عهده گيرد كه رهيافتى اقتصادى به موضوع آن دارد. آنها هيچ فايده‏اى براى اهداف ما ندارند، زيرا كه وجود و سلطه اصل لذّت را مفروض مى‏انگارند؛ و هيچ گواهى از عملكرد گرايشهايى را كه به وراى اصل لذّت متوجه‏اند به دست نمى‏دهند، يعنى گرايشهايى كه بدويتر از آن گرايشها و مستقل از آن‏اند.

3

نتيجه 25 سال كار شديد اين بوده است كه امروزه اهداف آنى تكنيك روانكاوى كاملاً با اهداف آن در آغاز متفاوت است. در آغاز پزشك تحليلگر كارى نمى‏كرد مگر كشف مواد و مصالح ناخودآگاه پوشيده بر بيمار و جمع‏بندى آنها و انتقال آنها به بيمار در لحظه‏اى مناسب. روانكاوى در آن هنگام پيش از هر چيز و بيش از هر چيز هنرِ تفسير بود. از آنجا كه اين تكنيك مسأله معالجه را حل نكرد، به سرعت هدف بعدى در معرض ديد قرار گرفت: وادار ساختن بيمار به تأييد برساخته‏هاى روانكاو از خاطرات او. در اين كار تأكيد عمده بر مقاومت بيمار گذاشته مى‏شد: اينك هنر در واگشايى اين مقاومتها در سريعترين زمانِ ممكن بود، در نشان دادن آنها به بيمار و ترغيب او با نفوذ انسانى براى رها ساختن مقاومتهايش ــ در اينجا بود كه نظريه‏اى كه به عنوان «انتقال»(8) در نظر گرفته مى‏شد، نقش خود را ايفا مى‏كرد.

اما اكنون كاملاً روشن شده است كه هدفى كه در نظر گرفته شده است ــ يعنى هر آنچه ناخودآگاه است بايد خودآگاه شود ــ كاملاً با اين روش دست‏يافتنى نيست. بيمار نمى‏تواند كل آن چيزى را كه در او سركوب شده است به ياد آورد، و آنچه او به ياد نمى‏آورد ممكن است به دقت جزء ضرورى آن چيزِ سركوب شده باشد. بنابراين بيمار به هيچ وجه از صحت برساخته‏اى كه به او منتقل مى‏شود اطمينانى حاصل نمى‏كند. او ناگزير مى‏شود كه مصالح سركوب‏شده را به عنوان تجربه‏اى معاصر تكرار كند به جاى آن‏كه همان‏طور كه پزشك ترجيح مى‏دهد آن را به عنوان چيزى مربوط به گذشته به ياد آورد. اين بازتوليدها كه با چنان دقت ناخواسته‏اى ظاهر مى‏شود، همواره بخشى از زندگى جنسى دوران طفوليت را به همراه دارد ــ يعنى عقده اُديپ و مشتقات آن؛ و اين موارد به شيوه‏اى لايتغير در قلمرو انتقال، يعنى رابطه بيمار با پزشك، مجدداً به نمايش درمى‏آيند. مى‏توان گفت وقتى امور به اين مرحله مى‏رسند، روان‏رنجورى تازه يا «روان‏رنجورى انتقالى» جايگزين روان‏رنجورى اوليه مى‏شود. تمامى كوشش پزشكان بر اين بوده است كه اين روان‏رنجورى انتقالى را در كوچكترين محدوده‏ها نگه دارند؛ تا جايى كه ممكن است آن را به مسير خاطره بيندازند و تا حد امكان كمترين اجازه را بدهند كه به عنوان تكرار ظاهر شود. نسبت ميان آنچه به ياد آورده مى‏شود و آنچه بازتوليد مى‏شود، از موردى به مورد ديگر فرق مى‏كند. پزشك بنا به قاعده نمى‏تواند بيمار خود را از اين مرحله مداوا معاف كند، پزشك بايد بيمار را وادار كند كه بخشى از زندگى فراموش‏شده‏اش را مجدداً تجربه كند؛ اما از سوى ديگر بايد مواظب باشد كه بيمار تا درجاتى فاصله خود را حفظ كند، فاصله‏گيرى‏اى كه او را به رغم همه چيزها قادر مى‏سازد كه اين امر را بازشناسد كه آنچه به عنوان واقعيت ظاهر مى‏شود در واقع فقط بازتاب گذشته‏اى فراموش شده است. اگر اين هدف با موفقيت حاصل آيد، اعتماد بيمار جلب شده است و به همراه آن موفقيت معالجه كه وابسته به آن است تضمين شده است.

براى راحت‏تر كردن فهم اين «اجبار به تكرار» كه در جريان مداواى روانكاوانه روان‏رنجوران ظاهر مى‏شود، بايد بيش از همه چيز از شرّ اين برداشت غلط رهايى يابيم كه آنچه در مبارزه خود به ضد مقاومتها با آن سروكار داريم مقاومت ناخودآگاه است. ناخودآگاه ــ يا به عبارت ديگر امر «سركوب‏شده» ــ به هيچ رو مقاومتى در برابر تلاشهايى نمى‏كند كه براى مداوا صورت مى‏گيرد. در واقع، ناخودآگاه، خود هيچ كارى ندارد مگر شكستن فشارى كه بر آن وارد مى‏شود و بازگشودن راه خود به سوى آگاهى يا آزاد شدن از طريق دست زدن به كنشى واقعى. مقاومت در طول مداوا از سيستمها و لايه‏هاى بالاتر ذهن كه اساساً مسبب و مجرى سركوب هستند نشان داده مى‏شود. اما از آنجا كه ما بنا به تجربه مى‏دانيم كه اين واقعيت كه انگيزه‏ها براى مقاومتها و در واقع خود مقاومتها، در وهله اول معالجه، ناخودآگاه هستند، اشارتى به ماست كه بايد كمبودهاى خود در اصطلاحاتمان را تصحيح كنيم. اگر ما تقابل را نه ميان امر آگاه و ناخودآگاه بلكه ميان خود منسجم ego) (coherent و امر سركوب‏شده برقرار كنيم، از فقدان روشنى و وضوح تبرّى جسته‏ايم. اين امر قطعى است كه بخش اعظم «خود» و به طورى چشمگير آنچه مى‏توانيم به عنوان هسته آن توصيف كنيم، خود، ناخودآگاه است و صرفاً بخش كوچكى از آن را مى‏توانيم با اصطلاح «ماقبل آگاه» (preconscious) توصيف كنيم. با جايگزين كردن اصطلاحى نظام‏مند يا پويا به جاى اصطلاحى صرفاً توصيفى، مى‏توانيم بگوييم كه مقاومت بيمار از «خود» او سرچشمه مى‏گيرد و آن‏گاه ما ناگهان درك مى‏كنيم كه اجبار به تكرار بايد به ناخودآگاه سركوب‏شده منتسب شود. به نظر محتمل مى‏رسد كه اين اجبار فقط بعد از آن كه عمل مداوا تا نيمه راه براى تماس با آن پيش رفت و سركوب را سست كرد مى‏تواند خود را نشان دهد.

شكى نيست كه مقاومت «خودِ» آگاه و ناآگاه تحت‏تأثير اصل لذّت عمل مى‏كند؛ خود در جستجوى طفره رفتن از امر غيرلذّت‏بخش است، امرى كه مى‏تواند با رها شدن امر سركوب شده حاصل شود. از سوى ديگر تلاشهاى ما متوجه تمهيد مداراى با امر غيرلذّت‏بخش با توسل به اصل واقعيت است. اما چگونه اجبار به تكرار ــ يعنى تجلى قدرت امر سركوب‏شده ــ به اصل لذّت مربوط مى‏شود؟ روشن است كه بخش اعظم آنچه تحت اجبار به تكرار از نو تجربه مى‏شود بايد مسبب عدم لذّت «خود» شود، زيرا كه فعاليتهاى تكانه‏هاى غريزى سركوب‏شده را رومى‏آورد. به هر تقدير، اين عدم لذّت از همان نوعى است كه ما قبلاً آن را بررسى كرديم و [ گفتيم كه ] با اصل لذّت در تضاد نيست: عدم لذّت براى يك سيستم و در عين حال ارضا براى سيستمى ديگر. اما اكنون با امر واقعى نو و شاخص روبه‏رو شده‏ايم يعنى اين‏كه اجبار به تكرار نيز يادآورى تجارب گذشته‏اى است كه دربردارنده هيچ امكانى از لذّت نيست، و هيچ‏گاه نمى‏تواند، حتى از مدتها قبل، موجب ارضاى حتى تكانه‏هايى غريزى شود كه از آن زمان به بعد سركوب شده‏اند.

شكوفايى اوليه زندگى جنسى دوران طفوليت محكوم به نابودى است زيرا كه خواسته‏هاى آن با واقعيت و با مرحله ناكافىِ تحول كودك سازگار نيست؛ اين شكوفايى در آزاردهنده‏ترين وضعيتها و در ميان دردناكترين احساسات به پايان مى‏رسد. از دست دادن عشق و شكست، در پس خود زخمهايى دائمى را در قالب داغ خودشيفتگى بر حرمت نفس (self-regard)به جاى مى‏گذارد، كه به نظر من و همچنين به نظر مارچينفسكى(9) بيش از هر چيز ديگر به «حس حقارت» (sense of inferiority) كه در روان‏رنجورى شيوع بسيار دارد كمك مى‏كند. جستجوهاى جنسى كودك، كه تحولات جسمانى او محدوديتهايى بر آن تحميل مى‏كند، به هيچ نتيجه رضايت‏بخشى منتهى نمى‏شود؛ و ريشه شِكوه‏هاى بعدى از قبيل «من نمى‏توانم كارى را به اتمام برسانم؛ من نمى‏توانم در كارى موفق شوم»، ناشى از همين امر است. حلقه‏اى عاطفى كه كودك را بنا به قاعده به ولىِ جنسِ مخالف او پيوند مى‏دهد، به نااميدى به انتظار بيهوده ارضا، يا به حسادت ورزيدن نسبت به كودك تازه متولد شده ــ گواه قطعى بى‏وفايى كسى كه كودك او را دوست دارد ــ مى‏انجامد، تلاشهاى خود كودك براى بچه درست كردن كه با نوعى جدّيت تراژيك انجام مى‏گيرد به طور شرم‏آورى شكست مى‏خورد. هر چه كمتر شدن محبتى كه به او ابراز مى‏شود، تقاضاهاى فزاينده تعليم و تربيت، كلمات سرزنش‏آميز و مجازاتهاى گاه‏به‏گاه ــ تمامى اينها دست‏آخر به او نشان مى‏دهد كه تا چه وسعتى مورد تحقير قرار گرفته است. اين موارد، موارد معدود نوعى و مداوماً تكرارشونده شيوه‏هايى هستند كه بر مبناى آنها عشقى كه مشخصه دوران كودكى است به پايان مى‏رسد.

بيماران تمامى اين وضعيتهاى ناخواسته و عواطف دردناك را در جريان انتقال تكرار مى‏كنند و آنها را با حداكثر هنرمندى احيا مى‏كنند. آنان درصدد برمى‏آيند كه جريان مداوا را درحالى‏كه هنوز به اتمام نرسيده است قطع كنند؛ آنان يك بار ديگر مى‏كوشند تا احساس كنند كه تحقير شده‏اند و پزشك را وامى‏دارند كه با جديت با آنها سخن بگويد و با آنها به سردى رفتار كند؛ آنان موضوعاتى درخور حسادتشان كشف مى‏كنند؛ آنان به جاى بچه‏اى كه در كودكى مشتاقانه در آرزويش بودند، برنامه‏اى بزرگ مى‏ريزند و وعده‏اى براى هديه‏اى بزرگ مى‏دهند ــ كه اين هم به همان اندازه غيرواقعى است. هيچ‏يك از اين آرزوها در گذشته نمى‏توانست موجب توليد لذّت شود، و مى‏توان حدس زد كه امروز اگر به جاى آن كه [ اين آرزوها ] شكل تجربه‏اى تازه به خود بگيرند، به عنوان خاطرات يا خوابها و روءياها ظاهر شوند، لذّت كمترى به بار آورند. البته اينها فعاليتهاى غرايزى هستند كه هدفشان اين است كه به ارضا شدن منجر شوند؛ اما هيچ درسى نمى‏توان از تجربه كهنه اين فعاليتها آموخت، فعاليتهايى كه در عوض فقط به عدم لذّت رهنمون مى‏شوند. به رغم اين امر، اين تجارب تحت‏فشار اجبار تكرار مى‏شوند.

آنچه را روانكاو در جريان پديده‏هاى انتقال روان‏رنجوران آشكار مى‏كند، مى‏تواند در زندگى برخى افراد عادى نيز مشاهده شود. حالتى كه آنان بروز مى‏دهند اين است كه سرنوشتى شوم در تعقيب آنان است يا قدرتى «شيطانى» آنان را تسخير كرده است؛ اما روانكاوى همواره بر اين نظر بوده است كه خود آنان قسمت اعظم سرنوشتشان را رقم مى‏زنند كه تأثيرات دوران اَوان طفوليت آن را معين مى‏سازد. اجبارى كه در اينجا مورد توجه است به هيچ وجه متفاوت از اجبار به تكرارى نيست كه ما در روان‏رنجورى يافته‏ايم، حتى اگر افرادى را كه اينك بررسى مى‏كنيم هيچ‏گاه علائمى حاكى از سروكار داشتن با تضاد روان‏رنجورانه، از طريق توليد علائم بيمارى، نشان نداده باشند. بنابراين ما با افرادى روبه‏رو هستيم كه همه روابط انسانى آنان پيامدى مشابه دارد: آدم خيّرى كه پس از مدتى همه افراد تحت سرپرستى‏اش او را با خشم رها مى‏كنند، هرچند در موقعيتى ديگر، اين افراد ممكن بود با يكديگر بسيار متفاوت باشند، و به نظر مى‏رسد كه او محكوم به چشيدن تمامى طعم تلخ ناسپاسى شده است؛ يا انسانى كه تمامى دوستيهايش با خيانت دوستانش به پايان مى‏رسد؛ يا انسانى كه در جريان زندگى‏اش بارها و بارها كسى ديگر را درجايگاه اقتدار خصوصى يا عمومى قرار مى‏دهد و سپس بعد از زمانى معين، خود آن اقتدار را واژگون مى‏كند و فرد مقتدر جديدى را به جاى قبلى مى‏نشاند؛ يا باز مثل عاشقى كه تمام ماجراهاى عشقى‏اش با يك زن از مراحل مشابهى مى‏گذرد و به نتايج مشابهى مى‏رسد. اين جريانِ «تكرار مداوم همان چيز» سبب هيچ‏گونه شگفتى براى ما نمى‏شود، آن هم زمانى كه آن را با رفتار فعال فرد موردنظر ربط دهيم و زمانى كه بتوانيم در او نشانه شخصيتى اساسى را كشف كنيم كه همواره دست‏نخورده باقى مى‏ماند و ناگزير است در تكرار همان تجارب خود را نشان دهد. ما بسيار بيشتر تحت تأثير مواردى قرار مى‏گيريم كه در طى آن به نظر مى‏رسد فرد موردنظر تجربه‏اى منفعل از سر مى‏گذراند، تجربه‏اى كه او بر آن هيچ تأثيرى ندارد اما در جريان آن، او با تكرار همان سرنوشت مقدّر روبه‏رو مى‏شود. در اينجا مى‏توان به عنوان مثال به زنى اشاره كرد كه سه بار متوالى ازدواج كرد و شوهران او هر بار خيلى زود بيمار شدند و او از آنها در بستر مرگشان مراقبت كرد. تكان‏دهنده‏ترين تصوير شعرى از چنان سرنوشتى را تاسو(10) در حماسه رمانتيك Gerusalemme Liberata به دست داده است. قهرمان اين حماسه تانسرد نادانسته محبوبه‏اش كلوريندا را كه لباس جنگى سردار دشمن را پوشيده است در دوئلى مى‏كشد. تانسرد بعد از به خاكسپارى او وارد جنگل جادويى غريبى مى‏شود كه لشكريان جنگجو را به وحشت مى‏افكند. او با شمشيرش بر درخت بلندى ضربه مى‏زند؛ اما خون از جاى ضربه جارى مى‏شود و صداى كلوريندا كه روحش در درخت زندانى شده است به گوش مى‏رسد كه شِكوه مى‏كند و مى‏گويد كه محبوبش يك بار ديگر او را زخمى كرده است.

اگر ما چنين مشاهداتى را در نظر گيريم كه متكى بر رفتار بيماران در حال انتقال و متكى بر زندگينامه‏هاى مردان و زنان است، شجاعت آن را پيدا مى‏كنيم كه فرض كنيم كه حقيقتاً در ذهن، اجبارى براى تكرار وجود دارد كه هيچ اعتنايى به اصل لذّت ندارد. اينك نيز مايليم خوابها و روءياهايى را كه در روان‏رنجوران آسيب‏زا و تكانه‏اى را كه كودكان را به طرف بازى رهنمون مى‏شود به اين اجبار مربوط سازيم.

اما بايد متذكر شد كه فقط در مواردى نادر مى‏توانيم آثار خالص اجبار به تكرار را به گونه‏اى كه ديگر انگيزشها آن را همراهى نكرده باشند مشاهده كنيم. در مورد بازى كودكان ما قبلاً شيوه‏هايى ديگر را مورد تأكيد قرار داديم كه بر مبناى آنها پديد آمدن اجبار مى‏تواند مورد تفسير قرار گيرد؛ اجبار به تكرار و ارضايى غريزى كه بلافاصله لذّت‏بردنى باشد، به نظر مى‏رسد كه در اينجا به همكارى صميمانه‏اى منتهى شوند. پديده انتقال را آشكارا مقاومتى مورداستفاده قرار مى‏دهد كه «خود» در اصرارِ سرسختانه خويش بر سركوب از خود نشان مى‏دهد؛ اجبار به تكرار كه مداوا سعى مى‏كند آن را به خدمت گيرد، به اصطلاح، توسط «خود» به طرف خود كشيده مى‏شود (زيرا كه خود به اصل لذّت متصل است). بخش اعظم چيزى را كه مى‏توان به عنوان اجبار سرنوشت توصيف كرد، به نظر مى‏رسد بر مبنايى عقلانى فهميدنى باشد؛ به گونه‏اى كه ما تحت فشار هيچ نوع ضرورتى نيستيم تا براى تبيين آن به نيروى انگيزشى رمزآلوده و جديدى متوسل شويم.

كمترين مورد مشكوك شايد خوابها و روءياهاى آسيب‏زا باشند. اما با تأملى فكورانه‏تر ناگزير مى‏شويم بپذيريم كه حتى در موارد ديگر نيز كلِ زمينه را عملكرد نيروهاى انگيزشى آشنا دربر نمى‏گيرند. مطالب بسيارى براى توجيه فرضيه اجبار به تكرار، تبيين نشده باقى مانده است ــ اجبارى كه به نظر مى‏رسد بدوى‏تر و ابتدايى‏تر و غريزى‏تر از اصل لذّت باشد كه اجبار به تكرار آن را ناديده مى‏انگارد. اما اگر اجبار به تكرار در ذهن عمل مى‏كند، بايد خوشحال باشيم كه چيزى در مورد آن بدانيم، بفهميم كه كاركرد آن با چه چيزى متناظر است، تحت چه وضعيتهايى مى‏تواند پديد آيد و نسبت آن با اصل لذّت چيست ــ اصلى كه دست‏آخر، قبلاً غلبه بر مسير جريانهاى تحريك در زندگى ذهنى را به آن منتسب كرده‏ايم.

4

آنچه در پى مى‏آيد تأملات و اغلب تأملاتى اغراق‏آميز است كه خواننده بر طبق تمايلات فردى‏اش مى‏تواند آن را قبول يا رد كند. فزونتر، اين تلاش، تلاشى است براى پيگيرى انديشه‏اى به صورت منسجم، آن هم از سرِ كنجكاوى، تا دريابيم كه ره به كجا مى‏برد.

تأملات روانكاوانه، اين تصور را كه از بررسى جريانات ناخودآگاه حاصل آمده است نقطه عزيمت خود قرار مى‏دهد كه آگاهى مى‏تواند، نه كلى‏ترين صفت فرايندهاى ذهنى، بلكه تابع خاصى از آنها باشد. اگر منظور خود را با اصطلاحات مابعدروانشانسانه بيان كنيم، مى‏توانيم تأكيد كنيم كه آگاهى تابعى از نظامى خاص است كه مابعدروانشناسى آن را Cs. (11) توصيف مى‏كند. آنچه آگاهى به بار مى‏آورد اساساً متشكل است از ادراك تحريكاتى كه از جهان خارجى مى‏آيد و [ همچنين [احساس لذّت و عدم لذّت كه فقط مى‏تواند از درون نظام ذهنى نشأت گيرد؛ بنابراين ممكن است كه به نظام pcpt._Cs. (12)، موقعيتى در اين فضا منتسب كرد. اين نظام بايد در مرز ميان درون و بيرون قرار گيرد؛ و بايد به سوى جهان خارج متوجه گردد و بايد ساير نظامهاى روانى را احاطه كند. خواهيم ديد كه هيچ چيز نو و جسورانه‏اى در اين فرضيات نهفته نيست؛ ما فقط نظرگاهى را درباره جايابى اتخاذ كرده‏ايم كه آناتومى مغز آن را مشخص ساخته است و بر آن است كه «جاى» آگاهى در قشر مغز است ــ يعنى خارجى‏ترين لايه و لايه پوشاننده ارگان مركزى. آناتومى مغز محتاج بررسى اين امر نيست كه اگر بخواهيم از حيث آناتومى سخن بگوييم چرا آگاهى بايد در سطح مغز قرار داده شود به جاى آن كه به شيوه‏اى اَمن در جايى در درونى‏ترين بخش قرار گيرد. شايد ما در شرحى كه از اين موقعيت درباره سيستم خود يعنى pcpt._Cs. به دست مى‏دهيم موفقتر باشيم.

آگاهى يگانه خصوصيت بارزى نيست كه ما به فرايندهايى كه درون اين سيستم هستند منتسب مى‏كنيم. بر مبناى بيشنهايى كه از تجربه روانكاوى كسب كرده‏ايم، فرض مى‏گيريم كه تمامى فرايندهاى تحريكى كه در ساير نظامها رخ مى‏دهد، ردّ پاهايى دائمى در آنها به جاى مى‏گذارد كه بنيان خاطره را تشكيل مى‏دهند، چنان ردّ پا ـ خاطره‏هايى، با واقعيتِ آگاه شدن هيچ نوع سروكارى ندارند؛ در واقع آنها اغلب زمانى به نهايت قدرتمند و به نهايت پابرجايند كه فرايندهايى كه آنها را بر جاى گذاشته‏اند همانهايى هستند كه هرگز وارد آگاهى نمى‏شوند. به هر تقدير، باور كردن اين امر سخت است كه ردّ پاهاى دائمى تحريكاتى از اين قبيل در سيستم pcpt.Cs. نيز بر جاى مانده باشد. اگر آنها مداوماً آگاهانه باقى بمانند، خيلى زود محدوديتهايى براى قابليت نظام جهت دريافت تحريكات تازه ايجاد مى‏كنند. از سوى ديگر اگر آنها ناخودآگاه باشند ما با مسأله تبيين وجود فرايندهاى ناخودآگاه در نظامى روبه‏رو مى‏شويم كه كاركردش در غير اين صورت با پديده آگاهى همراهى مى‏شود. ما به اصطلاح با ارائه فرضيه خود كه جريان آگاه شدن را به نظامى خاص نسبت مى‏دهد، چيزى را تغيير نداده‏ايم و چيزى را به دست نياورده‏ايم. اگرچه اين ملاحظات به طور مطلق قانع‏كننده نيستند، مع‏هذا ما را بدان‏سو مى‏رانند كه ترديد كنيم كه آگاه شدن و ردّ پاى ـ خاطره را پشت سر گذاشتن، جريانهايى هستند كه در درون يك نظام واحد با يكديگر ناسازگارند. بنابراين مى‏توانيم بگوييم كه از جريان تحريك‏آميز در درون سيستم Cs. ، آگاهى حاصل مى‏شود اما در آنجا ردّ پايى دائمى بر جاى نمى‏گذارد؛ اما آن تحريك به نظامهايى منتقل مى‏شود كه در درون آن در كنارش قرار دارند و در درون آنهاست كه ردّپاهاى آن باقى مى‏ماند. من همين خط فكرى را در تصوير طرح‏گونه‏اى ادامه دادم كه در بخش گمان‏ورزانه تفسيرخواب آورده‏ام. اين نكته را بايد به خاطر سپرد كه از ساير منابعِ سرمنشأ آگاهى اطلاع اندكى در دست است؛ بنابراين زمانى كه ما گزاره آگاهى به جاى ردّ پا ـ خاطره ظاهر مى‏شود را ارائه مى‏كنيم، اين گزاره نيازمند تأمل مى‏شود، آن هم در تمامى موارد و بر اين مبنا كه اين گزاره با مضامينى كاملاً درست ارائه شده است.

اگر چنين باشد، پس نظام Cs. داراى مشخصات ويژه‏اى (در تقابل با آنچه در ساير نظامهاى روانى رخ مى‏دهد) است، به گونه‏اى كه در درون آن، فرايندهاى تحريك‏آميز، تغييرى دائمى در عناصر آن بر جاى نمى‏گذارند بلكه به اصطلاح در پديده آگاه شدن به پايان مى‏رسند. استثنايى از اين دست بر قاعده‏اى كلى، نيازمند آن است كه با برخى عوامل كه منحصراً با يك سيستم منطبق مى‏شوند تبيين شود. چنين عاملى كه در ساير نظامها غايب است ممكن است موقعيت باز و بى‏حفاظ نظام Cs.باشد، كه بلاواسطه در جنب جهان خارجى قرار مى‏گيرد.

اجازه دهيد ارگانيسم زنده‏اى را در ساده‏ترين صورت ممكنِ آن به عنوان ريزكيسه‏اى (vesicle)تمايزنيافته از ماده‏اى (substance) تصوير كنيم كه در معرض تحريك است. در اين صورت سطح اين ريزكيسه در تماس با جهان خارجى قرار دارد، از وضعيتى كه در آن قرار دارد تفكيك مى‏شود و به صورت ارگانى براى دريافت محركات درمى‏آيد. در واقع جنين‏شناسى، با توجه به توانايى‏اش در تلخيص تاريخ تحول، عملاً به ما نشان مى‏دهد كه نظام عصبىِ مركزى از اِكتودرم(13)نشأت گرفته است؛ ماده خاكسترى قشر مغز به عنوان مشتقى از لايه سطحى بدوى ارگانيسم باقى مى‏ماند و برخى از خصوصيتهاى ماهوى آن را به ارث مى‏برد. بنابراين به سهولت مى‏توان فرض كرد كه در نتيجه تأثير بلاوقفه محركات خارجى بر سطح ريزكيسه، ماده آن تا عمق خاصى به طور مداوم تعديل مى‏شود، به گونه‏اى كه فرايندهاى تحريك‏آميز در قياس با آنچه در لايه‏هاى عميقتر مى‏گذرد مسير متفاوتى در پيش مى‏گيرند. بنابراين غشايى تشكيل مى‏شود كه دست‏آخر چنان با تحريك «آماده مى‏شود» كه مناسبترين وضعيتهاى ممكن را براى پذيرش محركات عرضه مى‏كند و قابليت تعديلات بعدى را از دست مى‏دهد. از حيث سيستم Cs. اين امر بدان‏معناست كه عناصر آن ديگر دچار تعديلات دائمى بعدى بر اثر عبور هيجان نمى‏شوند، زيرا كه آنها قبلاً در مورد مسأله موردنظر تا بيشترين حد ممكن تعديل يافته‏اند. به هر وصف اينك آنان توانايى آن را يافته‏اند كه آگاهى را ظاهر سازند. انديشه‏هاى متعددى را مى‏توان ارائه كرد كه هم‏اينك از حيث سرشت اين تعديلاتى كه در جوهر و فرايند هيجانى صورت گرفته است نمى‏توان آنها را تصديق كرد. مى‏توان اين فرض را پيش كشيد كه هيجان در جريان گذار از عنصرى به عنصر ديگر بايد بر مقاومت غلبه كند و كاهش مقاومتى كه بدين‏سان به دست آمده است همان چيزى است كه ردّ پاى دائمى هيجان يعنى تسهيل (facilitation)را بر جاى مى‏گذارد. بنابراين در نظام Cs. مقاومتى از اين نوع براى گذار از عنصرى به عنصر ديگر، ديگر وجود ندارد. مى‏توان ميان اين تصوير و گفته بروئر نسبتى برقرار كرد، يعنى تمايزى كه او ميان انرژى ساكن (يا مقيّد) و انرژى متحرك كتكتيك(14) در عناصر نظامهاى روانى مى‏گذارد؛ عناصر نظام Cs.حامل هيچ انرژى مقيّدى نيستند بلكه فقط حامل انرژى‏اى هستند كه مى‏تواند آزادانه تخليه شود. به هر تقدير بهتر آن است كه آدمى درباره اين نكات تا حد امكان با احتياط سخن بگويد. با اين همه، اين تأملات و گمان‏ورزيها ما را قادر مى‏سازد كه منشأ آگاهى را به طريقى با موقعيت نظام Cs. و با ويژگيهايى مرتبط سازيم كه بايد آنها را به جريانهايى هيجانى منتسب ساخت كه درون آن رخ مى‏دهد.

اما بايد در مورد ريزكيسه زنده و لايه قشرى گيرنده آن بيشتر سخن بگوييم. اين بخش كوچك از ماده زنده در ميانه جهانى خارجى به حال تعليق وجود دارد كه آكنده از قدرتمندترين انرژيهاست؛ و اگر سپر محافظى در برابر محركات براى آن فراهم نشود، تحريكاتى كه از اين انرژيها نشأت مى‏گيرد مى‏تواند آن را نابود كند. بنابراين او بدين طريق اين سپر را فراهم مى‏كند: لايه بيرونى آن ساختى را از دست مى‏دهد كه مناسب ماده زنده است و تا درجاتى غيرارگانيك مى‏شود و بعد از آن به عنوان جوف يا غشايى ويژه عمل مى‏كند كه در برابر محركات مقاوم است. در نتيجه، انرژيهاى جهان خارج فقط با بخشى از شدت اصلى خود مى‏توانند به لايه‏هاى زيرين بعدى كه هنوز زنده‏اند عبور كنند؛ و اين لايه‏ها در پس سپر محافظ خود مى‏توانند خود را وقف گيرندگى شمارى از محركات كنند كه اجازه يافته‏اند به آن برسند. لايه خارجى با مرگ خود تمامى لايه‏هاى ژرفتر را از سرنوشتى مشابه نجات مى‏دهد ــ مگر اين‏كه، به اصطلاح، محركى كه به آن مى‏رسد چنان قوى باشد كه لايه محافظ را بشكند. حفاظت در برابر محرك يقيناً براى ارگانيسم زنده كاركرد مهمترى دارد تا گرفتن محرك. سپر محافظ داراى مخزن انرژى‏اى از آن خود است و بيش از هر چيز مى‏كوشد تا شيوه‏هاى خاص انتقال انرژى كه در آن عمل مى‏كند در برابر تأثيراتى محافظت كند كه انرژيهاى عظيمى كه در جهان خارج وجود دارند موجد آن‏اند ــ تأثيراتى كه متوجه تثبيت آنها و بنابراين متوجه نابودى آنهاست. هدف عمده گرفتن محرك، كشف جهت و سرشت محرك خارجى است؛ و براى انجام اين كار كافى است كه نمونه‏هاى كوچكى از جهان خارج را بگيرد و آن را به كميّات كوچك بدل كند و بيازمايد. در ارگانيسمهاى كاملاً تحول يافته، لايه قشرى گيرنده ريزكيسه سابق مدت زمانى طولانى است كه به اعماقِ درون بدن پس نشسته است، هرچند بخشهايى از آن در لايه رويى يعنى چسبيده به زير سپر سراسرى باقى مانده است تا حائل محرك شود. اينها همان اندامهاى حسى هستند كه اساساً از دستگاهى براى گرفتن آثار خاص معينى از تحريك، اما همچنين شامل ترتيبات خاصى هستند براى محافظت بيشتر در برابر شمار فزون از حدى از تحريك و همچنين طرد انواع نامناسب محركها. ويژگى آنها اين است كه فقط با شمار بسيار اندكى از تحريكات خارجى سروكار دارند و فقط نمونه‏هايى از جهان خارجى را مى‏گيرند. شايد آنها را بتوان با شاخكهايى مقايسه كرد كه تمام مدت به شيوه‏اى آزمايشى به طرف جهان خارج پيشرفت مى‏كنند و سپس از آن عقب مى‏كشند.

در اينجا سعى مى‏كنم تا اندكى به موضوعى بپردازم كه شايستگى بررسى تمام و كمال را داراست. در نتيجه برخى كشفيات روانكاوانه، امروزه در موضعى قرار داريم كه درباره اين نظريه كانتى به بحث بپردازيم كه زمان و مكان «صور ضرورى انديشه»اند. ما آموخته‏ايم كه فرايندهاى ذهنى ناخودآگاه، فى‏نفسه «بى‏زمان‏اند.» اين امر در وهله اول بدان‏معناست كه آنها به شيوه‏اى زمانمند نظم نيافته‏اند و زمان به هيچ رو آنها را تغيير نمى‏دهد و ايده زمان نمى‏تواند بر آنها به كار بسته شود. اين مشخصات، مشخصاتى منفى هستند كه فقط زمانى به روشنى درك مى‏شوند كه مقايسه‏اى ميان آنها و فرايندهاى ذهنى آگاهانه به عمل آيد. از سوى ديگر، به نظر مى‏رسد كه ايده انتزاعى ما از زمان كاملاً از روش كاركرد نظام pcpt._Cs. نشأت گرفته باشد و بايد با ادراك همان [ نظام ] از اين روش كاركرد متناظر باشد. اين نحوه عملكرد شايد مقوّم راه ديگرى براى تمهيد سپرى در برابر محركات باشد. من آگاهم كه اين نكات بايد بسيار مبهم به نظر آيد، اما من بايد خود را به اين سرنخها محدود كنم.

ما شرح داديم كه چگونه ياخته زنده به سپرى در برابر محركى از جهان خارج مجهز شد؛ و قبلاً نشان داديم كه لايه مغزى نزديك به سپر بايد به عنوان اندام گيرنده محرك از خارج تفكيك يابد. به هر تقدير اين غشاء حساس كه بعداً به نظام Cs. مبدل مى‏شود، همچنين هيجاناتى از درون مى‏گيرد. وضعيت نظام در ميان خارج و داخل و تفاوت ميان وضعيتهايى كه بر گيرندگى هيجانات در دو مورد [ خارجى و داخلى ] حكمفرماست بر عملكرد نظام و همچنين كل دستگاه ذهنى تأثيرى قاطع دارد. در جهت خارج، از سيستم در برابر محرك محافظت مى‏شود و ميزان هيجانى كه بر آن وارد مى‏شود فقط تأثيرى كاهش يافته دارد. در جهت داخل، چنان سپرى وجود ندارد؛ هيجانات در لايه‏هاى عميقتر به طور مستقيم و به صورتى كاهش‏نايافته به داخل سيستم گسترش مى‏يابند، آن هم تا آنجا كه برخى از خصوصيات آنها موجب پديد آمدن احساسات در مجموعه‏هاى لذّت ـ عدم‏لذّت مى‏شود. به هر تقدير، هيجاناتى كه از درون مى‏آيند در شدت خود و همچنين در ساير ابعاد كمّى خود ــ و شايد در وسعت خود ــ با روش كاركرد نظام، قدر مشترك بيشترى دارند تا تحريكاتى كه از جهان خارج به داخل سرازير مى‏شوند. اين وضعيت دو نتيجه مشخص به بار مى‏آورد. اول، احساسات لذّت و عدم‏لذّت (كه شاخصى هستند براى آنچه در درون دستگاه رخ مى‏دهد) بر تمامى محركهاى خارجى سلطه مى‏يابند. دوم، شيوه مخصوصى براى رويارويى با هرگونه هيجانات داخلى به كار گرفته مى‏شود كه باعث افزايش شديد عدم لذّت مى‏شوند؛ گرايشى وجود دارد كه با آنها به گونه‏اى برخورد شود كه گويى آنها نه از درون بلكه از برون عمل مى‏كنند، به گونه‏اى كه اين امكان به وجود مى‏آيد كه سپر را به عنوان ابزار دفاع در برابر آنها به ضد محرك به كار گرفت. اين امر منشأ فراافكنى (projection) است، مكانيسمى كه مقرّر است نقشى عظيم در به وجود آمدن فرايندهاى آسيب‏شناسانه ايفا كند.

احساس مى‏كنم كه اين ملاحظات اخير ما را به فهم بهتر سلطه اصل لذّت رهنمون مى‏شود؛ اما تاكنون هيچ پرتوى بر مواردى افكنده نشده است كه با اين سلطه در تضادند. بنابراين اجازه دهيد كه قدمى جلوتر رويم. ما هر هيجانى از خارج را كه چنان قدرتمند باشد كه به سپر محافظ رخنه كند، «آسيب‏زا» توصيف مى‏كنيم. به نظر من مفهوم آسيب (trauma) ضرورتاً متضمن رابطه‏اى از اين نوع به علاوه شكاف در سدى است كه در برابر محركات كارآمد نيست. چنان رخدادى به عنوان آسيبى خارجى بايد اختلالى در سطح وسيع در كاركرد انرژى ارگانيسم به وجود آورد و هر نوع اقدام دفاعى ممكن را به جريان اندازد. در عين حال اصل لذّت در همان زمان از كنش كنار گذاشته مى‏شود. ديگر هيچ امكانى براى جلوگيرى از بمباران دستگاه ذهنى با شمار بسيارى از محركها وجود ندارد، در اينجا مسأله ديگرى به وجود مى‏آيد ــ مسأله مهار ميزان محركهايى كه به درون رخنه كرده‏اند و همچنين مقيّد كردن آنها در معناى روانى كلمه، به گونه‏اى كه بتوان از دست آنها خلاصى يافت.

عدم لذتِ خاصِ درد جسمانى احتمالاً نتيجه شكسته شدن سپر محافظ در منطقه‏اى محدود است. بنابراين سيلان مداومى از هيجانات از بخش پيرامون متوجه دستگاه مركزى مغز مى‏شود. معمولاً چنين امرى فقط از درون دستگاه نشأت مى‏گيرد. از ذهن انتظار داريم كه چگونه به اين تهاجم واكنش نشان دهد؟ انرژى كتكتيك از تمامى جهات فراخوانده مى‏شود تا ميزان بسنده‏اى از آن در حول و حوش شكاف فراهم شود. «ضدكتكسيسى» (anticathexis) در سطح وسيع جمع مى‏گردد و به نفع آن ساير نظامهاى روانى ضعيف مى‏گردد، به گونه‏اى كه كاركردهاى روانى باقيمانده به طرز گسترده‏اى فلج مى‏شود يا كاهش مى‏يابد. بايد تلاش كنيم كه از مثالهايى از اين دست درسى بگيريم و آنها را بنيانى براى گمان‏ورزيهاى مابعدروانشناسانه خود قرار دهيم. بنابراين از مسأله فعلى نتيجه مى‏گيريم كه نظامى كه خود به شدت كتكتيك شده است قادر است جريان اضافى انرژى تازه سارى و جارى را بگيرد، يعنى آن را به كتكسيس ساكن بدل كند، يعنى آن را از حيث روانى مقيّد كند. هرچه كتكسيسِ ساكنِ خود نظام بيشتر باشد، به نظر مى‏رسد كه نيروى «مقيّدكننده» آن نيز قويتر خواهد بود؛ بنابراين، برعكس، هرچه كتكسيس كمتر باشد براى برگرفتن انرژى سارى و جارى قابليت كمترى خواهد داشت و نتايج چنان شكافى در سپر محافظ در برابر محرك وخيمتر خواهد بود. نمى‏توان به حق به اين نظر اعتراض كرد كه افزايش كتكسيس حول شكاف را مى‏توان به صورتى ساده به عنوان نتيجه مستقيم سيلان انبوه هيجان تبيين كرد. اگر اين‏گونه مى‏بود، دستگاه ذهنى فقط گيرنده افزايشى بود در كتكسيس انرژى خود، و خصوصيت فلج‏كننده درد و ضعيف شدن تمامى نظامهاى ديگر تبيين‏نشده باقى مى‏ماند. پديده‏هاى بسيار خشن تخليه نيز كه درد موجب آن مى‏شود بر تبيين ما تأثير مى‏گذارد، زيرا كه آنها به شيوه‏اى بازتابى رخ مى‏دهند ــ يعنى آنها بدون مداخله دستگاه ذهنى به كار خود ادامه مى‏دهند. نامشخص بودن تمامى بحثهاى ما درباره آنچه آن را مابعدروانشناسى توصيف كرديم البته به سبب اين امر است كه درباره سرشت فرايندهاى هيجان‏آميز كه در عناصر نظامهاى روانى رخ مى‏دهد چيزى نمى‏دانيم و احساس مى‏كنيم كه محق نيستيم فرضيه‏اى درباره اين موضوع ارائه كنيم. در نتيجه در تمامى مدت با عامل ناشناخته وسيعى سروكار داريم، عاملى كه مجبوريم آن را در هر فرمول جديدى دخالت دهيم. به شيوه‏اى عاقلانه فرض بر اين گذاشته شد كه اين جريان هيجان‏آميز مى‏تواند با انرژيهايى به سرانجام رسد كه از حيث كمّى متغيرند؛ همچنين محتمل به نظر مى‏رسد كه اين جريان كيفيتهاى چندى داشته باشد (به عنوان مثال از حيث دامنه.) ما فرضيه بروئر را به عنوان عاملى نو مورد ملاحظه قرار داديم بر اين مبنا كه انباشت انرژى مى‏تواند به دو شكل انجام گيرد؛ به گونه‏اى كه بايد ميان دو كتكسيس نظامهاى روانى يا عناصر آنها تميز قائل شويم ــ كتكسيسى كه به شكل آزادانه جريان مى‏يابد و به طرف تخليه مى‏رود و كتكسيس ساكن. ما شايد گمان بريم كه «مقيّد ساختن» انرژى‏اى كه به درون دستگاه ذهنى جريان مى‏يابد در تغيير آن از حالت سيلان آزادانه به حالت ساكن نهفته است.

فكر مى‏كنم ما بايد به شيوه‏اى آزمايشى خطر كنيم و روان‏رنجورى آسيب‏زاى رايج را نتيجه شكافى گسترده بدانيم كه در سپر محافظ در برابر محرك ايجاد شده است. اين امر به نظر مى‏رسد تكرار مجدد نظريه قديمى و ساده‏پندارانه شوك باشد كه در تقابل آشكار قرار دارد با نظريه جاه‏طلبانه‏تر بعدى و روان‏شناختى‏اى كه اهميت سبب‏شناسانه را نه به آثار خشونت مكانيكى بلكه به رعب و تهديد به زندگى منتسب مى‏كند. با اين وصف، اين نظرات مخالف آشتى‏ناپذير نيستند و آراء روانكاوانه درباره روان‏رنجورى آسيب‏زا نيز با نظريه شوك در خامترين شكل آن يكى نيست. نظريه اخير ماهيت شوك را صدمه مستقيم به ساختار مولكولى يا حتى به ساختار بافت‏شناسانه (histological) عناصر نظام عصبى مى‏داند. درحالى‏كه آنچه ما در پى فهميدن آنيم آثارى است كه بر اثر شكاف در سپرى كه در برابر محرك قرار دارد و بر اثر مسائلى كه از پى آن مى‏آيد بر ارگان مغز به وجود مى‏آيد و ما هنوز اهميت را به عنصر رعب منتسب مى‏كنيم. سبب رعب فقدان هر نوع آمادگى براى اضطراب، من‏جمله فقدان هايپركتكسيس نظامهايى است كه بايد اولين چيزى باشند كه تحريك را مى‏گيرند. اين نظامها به سبب كتكسيس پائينشان در موقعيت خوبى براى مقيّد ساختن سَيَلان هيجان نيستند و نتايج شكاف در سپر محافظ هرچه سهلتر از پى مى‏آيد. بنابراين ديده خواهد شد كه آمادگى براى اضطراب و هايپركتكسيس نظامهاى گيرنده مقوّم آخرين خط دفاع سپر در برابر محرك است. در مورد شمار بسيارى از آسيبها، تفاوت ميان نظامهايى كه آماده نيستند و نظامهايى كه از طريق هايپركتكتيك بودن به خوبى آماده‏اند ممكن است عامل مهمى در تعيين نتيجه باشد. هرچند جايى كه قوت آسيب از محدوده خاصى فراتر مى‏رود اين عامل بى‏شك وزن و اهميت خود را از دست مى‏دهد. همان‏طور كه مى‏دانيم تحقق آرزوها به شيوه توهّمى به وسيله خوابها و روءياها برآورده مى‏شود و تحت سلطه اصل لذّت اين امر به كاركرد آنها تبديل مى‏شود. اما براى خدمت به اين اصل نيست كه خوابها و روءياهاى بيمارانى كه به روان‏رنجورى آسيب‏زا مبتلا هستند با چنان نظمى آنها را به عقب مى‏راند، به موقعيتى كه در آن آسيب رخ داده است. بلكه ما بايد در اينجا فرض كنيم كه روءياها در اينجا به انجام وظيفه‏اى ديگر كمك مى‏كنند كه بايد قبل از آن‏كه سلطه اصل لذّت حتى بتواند شروع شود بايد به سرانجام رسد. اين خوابها و روءياها مى‏كوشند تا به شيوه‏اى واپس‏گرايانه بر محرك غلبه كنند، آن هم با تحول اضطرابى كه حذف آن سبب روان‏رنجورى آسيب‏زاست. بنابراين آنها ديدگاهى به ما ارائه كنند درباره كاركرد دستگاه ذهنى كه اگرچه با اصل لذّت در تضاد نيست مستقل از آن است و به نظر مى‏رسد ابتدايى‏تر از هدف كسب لذّت و اجتناب از عدم لذّت باشد.

پس به نظر مى‏رسد اينجا جايى باشد كه در آن براى اولين‏بار تصديق كنيم كه اين گزاره كه روءياها تحقق آرزوها هستند استثنايى دارد. خوابها و روءياهاى اضطراب‏آور همان‏طور كه به تكرار و به تفصيل نشان داده‏ام ارائه‏گر چنان استثنايى نيستند. روءياهاى مجازات dreams) (punishmentنيز استثنا نيستند زيرا كه آنها به جاى تحقق آرزوى ممنوع، مجازات متناسب با آنها را مى‏نشانند. يعنى آنها آرزوى حس گناه را كه واكنشى به انگيزش و تكانه رد شده است تحقق مى‏بخشند. اما ممكن نيست روءياهايى را كه ما در حال بحث درباره آنها هستيم و در روان‏رنجورى آسيب‏زا رخ مى‏دهند يا خوابها و روءياهايى را كه در طول روانكاوى رخ مى‏دهند و آسيبهاى روانى دوران كودكى را به خاطره بازمى‏آورند تحت عنوان تحقق آرزو طبقه‏بندى كنيم. آنها از تسليم شدن به «اجبار به تكرار» نشأت مى‏گيرند. هرچند اين امر واقعيت دارد كه در جريان تحليل، اين اجبار را آرزويى پشتيبانى مى‏كند (و توصيه به ياد آوردن آنچه فراموش شده است و سركوب شده است مشوّق آن است). بنابراين چنين به نظر مى‏رسد كه كاركرد روءياها ــ كه متشكل است از كنار گذاشتن هر انگيزشى كه ممكن است خواب را قطع كند آن هم با تحقق آرزوهاىِ تكانه‏هاى آزاردهنده ــ كاركرد اصيل آنها نيست. براى آنها ممكن نيست كه اين كاركرد را انجام دهند مادام كه كل زندگى ذهنى سلطه اصل لذّت را پذيرفته باشد. اگر چيزى «وراى اصل لذّت» وجود داشته باشد، اين امر فقط هنگامى منطقى به نظر مى‏رسد كه بپذيريم همچنين زمانى وجود داشته است كه هدف روءياها، تحقق آرزوها نبوده است. اين امر متضمن نفى كاركرد بعدى آنها نيست اما اگر فقط يك‏بار اين قاعده كلى شكسته شود سوءال بعدى مطرح مى‏گردد. آيا احتمال دارد روءياها ــ با توجه به مقيّد ساختن روانى تأثرات آسيب‏زا ــ از اجبار به تكرار تبعيت نكنند و آيا ممكن است چنان روءياهاى در خارج از تحليل رخ دهند؟ و جواب فقط مى‏تواند مثبت باشد.

در جاى ديگرى بحث كرده‏ام كه روان‏رنجورى ناشى از جنگ (از آنجا كه اين واژگان متضمن چيزى بيشتر از ارجاع به شروع اوضاع و احوال بيمارى است) بسيار محتمل است كه روان‏رنجورى آسيب‏زا باشد كه درگيرى در «خود»، آن را تسريع كرده است. واقعيتى كه من قبلاً به آن اشاره كرده‏ام ــ مبنى بر اين‏كه جراحت فيزيكى محضى كه به طور همزمان با آسيب [ روانى ] ايجاد شده باشد بختهاى تحول روان‏رنجورى را كاهش مى‏دهد ــ زمانى فهميدنى مى‏شود كه دو واقعيت را در ذهن مدّ نظر داشته باشيم، دو واقعيتى كه تحليل روانكاوانه بر آن تأكيد كرده است: اوّل اين‏كه تحريك مكانيكى بايد به عنوان يكى از سرچشمه‏هاى هيجان و تحريك جنسى شناخته شود و دوم اين‏كه بيمارى دردناك و تب‏آلوده تا آنجا كه به درازا بكشد تأثيرى قدرتمند بر توزيع ليبيدو مى‏گذارد. بنابراين از يك سو خشونت مكانيكى آسيب مى‏تواند كمّيتى از هيجان جنسى را آزاد كند كه با توجه به فقدان آمادگى براى اضطراب مى‏تواند آثار آسيب‏زا بر جاى گذارد؛ اما از سويى ديگر جراحت فيزيكى همزمان با طلب هايپركتكسيس خودشيفته اندام مجروح مى‏تواند فزونى هيجان را مقيّد سازد. اين امر به خوبى بازشناخته‏شده است ــ هرچند نظريه ليبيدو هنوز از اين واقعيت به اندازه كافى استفاده نكرده است ــ كه چنان اختلالهاى جدى در توزيع ليبيدو مثلاً در ماليخوليا با وقوع بيمارى اندامى ديگرى موقتاً به پايان مى‏رسد و در واقع حتى وضعيت كاملاً پيشرفته اسكيزوفرنى در اين اوضاع و احوال مى‏تواند به طور موقت تسكين يابد.

5

اگر لايه قشريى كه محركات را دريافت مى‏كند فاقد هرگونه سپر محافظ در برابر هيجاناتى باشد كه از درون مى‏آيد، بايد اين نتيجه را به بار آورد كه انتقال محركات درونى از حيث اهميت اقتصادى برترند و اغلب باعث اختلالهايى اقتصادى مى‏شوند كه با روان‏رنجورى آسيب‏زا مقايسه‏پذير است. غنى‏ترين سرچشمه اين هيجان درونى همانى است كه ما آن را به عنوان «غرايز» ارگانيسم توصيف كرديم ــ نمايندگان تمامى نيروهايى كه سرمنشأشان در درون بدن است و به دستگاه ذهنى انتقال مى‏يابند ــ كه در عين حال مهمترين و مبهمترين عنصر در تحقيقات روانشناسى است.

شايد زياد عجولانه نباشد كه فرض كنيم كه تكانه‏هايى كه از غرايز سرچشمه مى‏گيرند به نوع فرايندهاى عصبى مقيّد تعلق ندارند بلكه به فرايندهاى آزادانه متحركى (freely mobile)تعلق دارند كه درصدد تخليه‏اند. آن بخشى از اين فرايند كه ما آن را بهتر مى‏شناسيم، از مطالعات ما درباره كاركرد روءيا (dream-work) حاصل آمده است. در آنجا ما كشف كرديم كه فرايندها در نظامهاى ناخودآگاه اساساً با آنهايى كه در نظامهاى پيش‏آگاه (preconscious)(يا آگاه) وجود دارد متفاوت است. كتكسيس در ناخودآگاه مى‏تواند به سهولت و به تمامى انتقال يابد و جابه‏جا شود و تلخيص گردد. به هر تقدير، چنان رفتارى اگر به مواد و مصالح پيش‏آگاه به كار بسته شود، مى‏تواند فقط نتايجى نامعتبر به بار آورد؛ و اين امر مبيّن ويژگيهاى آشنايى است كه روءياهاى آشكار نشان مى‏دهند، آن هم بعد از آن‏كه بازمانده‏هاى پيش‏آگاهانه روز قبل مطابق با قوانينى كه در ناخودآگاه عمل مى‏كنند حلاّجى شدند. من نوع فرايندى را كه در ناخودآگاه يافت مى‏شود به عنوان فرايند روانى «اوليه» توصيف كرده‏ام كه در تضاد با فرايند «ثانويه» قرار دارد، فرايندى كه در زندگى زمان بيدارى عادى ما وجود دارد. از آنجا كه تمامى تكانه‏هاى غريزى، نقطه تأثيرگذاريشان نظامهاى ناخودآگاه است، سخن چندان بديعى نگفته‏ايم اگر مدعى شويم كه آنها از فرايند اوليه تبعيت مى‏كنند. مجدداً به سهولت مى‏توان فرايند روانى اوليه را با كتكسيس آزادانه متحركِ بروئر يكى بدانيم و فرايند ثانويه را با تغييراتى كه در كتكسيس مقيّد يا نيروبخش (tonic) او رخ مى‏دهد. اگر اين‏گونه باشد، وظيفه لايه‏هاى بالاى دستگاه ذهنى است كه هيجانات غريزى را كه به فرايند اوليه مى‏رسند مقيّد سازند. شكست در رسيدن به اين تقيد باعث اختلالى مى‏شود كه شبيه روان‏رنجورى آسيب‏زاست؛ و فقط زمانى كه مقيّد كردن تكميل شد، زمينه براى سلطه اصل لذّت (و شكل تعديل‏شده آن يعنى اصل واقعيت) فراهم مى‏شود تا بدون مانع و رادعى به پيش روند. تا آن هنگام وظيفه ديگرِ دستگاه ذهنى يعنى وظيفه مهار يا مقيّد ساختن هيجانات ارجحيت خواهد داشت ــ اما واقعاً نه در تقابل با اصل لذّت، بلكه مستقل از آن و تا درجه‏اى بدون توجه به آن.

تجليات اجبار به تكرار (كه ما آن را، آنچنان كه در فعاليتهاى اوليه زندگى ذهنى دوران طفوليت و همچنين آن چنان كه در ميان رخدادهاى معالجه روانكاوانه رخ مى‏دهد، شرح داديم) تا درجه بسيارى، خصوصيتى غريزى را آشكار مى‏سازد، و زمانى كه آنها در تقابل با اصل لذّت عمل مى‏كنند چنين وانمود مى‏كنند كه نوعى نيروى «اهريمنى» در كار است. در مورد بازى كودكان به نظر مى‏رسد كه طبق مشاهدات ما كودكان تجارب غير لذّت‏بخش را به اين دليل مضاعف تكرار مى‏كنند كه بتوانند با شركت فعالانه در نقشى مهم مهارتى تمام و كمال يابند تا با تجربه كردن آن به شكلى منفعلانه. هر تكرار تازه‏اى به نظر مى‏رسد سلطه‏اى را كه آنها در جستجوى آن‏اند قوت بخشد. براى كودكان هرگز تجارب لذّت‏بخش به اندازه كافى تكرار نمى‏شود، و آنها در اصرار خود بر اين‏كه تكرار بايد عيناً صورت گيرد يكدنده و لجوج هستند. اين نشانه خاص بعداً ناپديد مى‏شود. اگر لطيفه‏اى براى دومين‏بار شنيده شود تقريباً هيچ تأثيرى بر جاى نمى‏گذارد؛ نمايش هرگز آن تصور عظيمى را كه در بار اول ايجاد كرده است در بار دوم ايجاد نمى‏كند؛ در واقع به سختى ممكن است فرد بزرگسالى را واداشت كه از خواندن كتابى كه بسيار لذّت برده است آن را بلافاصله دوباره بخواند. نو بودن هميشه شرط لذّت بردن است. اما كودكان هرگز از درخواست خود از بزرگسالان براى تكرار بازى‏اى كه به او نشان داده‏اند يا با آنها بازى كرده‏اند خسته نمى‏شوند، تا اين‏كه آنها نيز از ادامه دادن خسته شوند. و اگر به كودكى قصه قشنگى گفته شود، او اصرار خواهد كرد كه آن قصه را بارها و بارها بشنود تا قصه جديدى را؛ و او بى‏امان تصريح خواهد كرد كه اين تكرار بايد با همان نسخه اوليه يكى باشد و هر تغييرى را جرمى تلقى خواهد كرد و آن را تصحيح خواهد كرد ــ هرچند اين تغييرات ممكن است به اين اميد انجام گيرد كه تحسين تازه‏اى برانگيزد. هيچ‏يك از اينها با اصل لذّت تضاد ندارد؛ تكرار ــ تجربه مجدد چيزى اينهمان ــ آشكارا و فى‏نفسه منبع لذّت است. برعكس در مورد كسى كه مورد تجزيه و تحليل قرار مى‏گيرد، اجبار به تكرار وقايع دوران كودكى‏اش در «انتقال»، به طور آشكارا اصل لذّت را به هر طريق ناديده مى‏انگارد. بيمار به شيوه‏اى كاملاً كودكانه رفتار مى‏كند و بنابراين به ما نشان مى‏دهد كه ردّ پاهاى خاطره سركوب‏شده تجربه‏هاى اوليه او در حالتى مقيّد در او حضور ندارند و در واقع به تعبيرى قادر به تبعيت از فرايند ثانويه نيستند. افزون بر اين آنها توانايى خود براى شكل دادن به تصور و خيالى آرزومندانه را كه در خواب ظاهر مى‏شود ــ و بازمانده‏هاى روز قبل آن را همراهى مى‏كنند ــ مديون واقعيتِ مقيّد نيستند. ما همين اجبار به تكرار را مكرراً در جريان معالجه خود به عنوان سد و مانعى مى‏يابيم، يعنى زمانى كه در پايان تحليل تلاش مى‏كنيم تا بيمار را ترغيب كنيم كه خود را كاملاً از پزشك خود جدا سازد. همچنين مى‏توان فرض كرد كه زمانى كه كسانى كه با تجزيه و تحليل ناآشنا هستند ترسى مبهم احساس مى‏كنند ــ ترسى از بيدار كردن چيزى كه آنها احساس مى‏كنند بهتر است خفته باقى بماند ــ آنچه آنها دست‏آخر از آن مى‏ترسند، ظهور همين اجبار است كه حاكى از آن است كه نوعى قدرت «اهريمنى» آنها را تسخير كرده است.

اما چگونه گزاره «غريزى» بودن، به اجبار به تكرار ربط پيدا مى‏كند؟ در اينجا نمى‏توانيم از اين شبهه بگريزيم كه ردّ پاى خصوصيت عام غرايز و شايد زندگى ارگانيك به طور كلى را يافته‏ايم، چيزهايى كه قبلاً به روشنى بازشناخته نشده بودند يا حداقل آشكارا مورد تأكيد قرار نگرفته بودند. بنابراين چنين به نظر مى‏رسد كه غريزه كششى است كه در بطن زندگى ارگانيك نهفته است تا وضعيت اوليه چيزها را احيا كند، وضعيتى كه موجود زنده مجبور است آن را تحت فشار توزيع نيروهاى خارجى رها كند؛ يعنى [ غريزه ] نوعى انعطاف‏پذيرى ارگانيك است يا به عبارت ديگر تجلى اينرسى‏اى است كه در بطن زندگى ارگانيك نهفته است.

اين ديدگاه درباره غرايز به نظر بيگانه و غريب مى‏آيد زيرا كه ما عادت كرده‏ايم در آنها عاملى را ببينيم كه به تغيير و تحول گرايش دارد، درحالى‏كه اكنون از ما خواسته مى‏شود در آنها چيزى كاملاً برعكس را بازشناسيم كه تجلى سرشت محافظه‏كار موجود زنده است. از سوى ديگر بلافاصله مثالهايى از زندگى حيوانى به ذهن ما متبادر مى‏شود كه به نظر مى‏رسد اين نظر را تأييد كنند كه غرايز از حيث تاريخى متعين شده‏اند. به عنوان مثال برخى از ماهيان در زمان تخم‏ريزى دست به مهاجرتهاى سخت و طاقت‏فرسا مى‏زنند تا تخم خود را در آبهاى خاصى بريزند كه از محل سكونت معمول آنها فاصله بسيار دارد. بنا به عقيده بسيارى از زيست‏شناسان آنچه اين ماهيان انجام مى‏دهند صرفاً يافتن جاهايى است كه نوع آنها قبلاً در آنجا سكونت داشته‏اند، اما در جريان زمان آن را تغيير دادند. گمان مى‏رود كه همين تبيين را مى‏توان در مورد كوچ پرندگان مهاجر به كار برد ــ ولى ما سريعاً از ضرورت يافتن مثالهاى بعدى معاف مى‏شويم آن هم با دست زدن به اين تأمل كه محكمترين دلايل براى وجود اجبار ارگانيك براى تكرار در پديده وراثت و واقعيتهاى جنين‏شناسى نهفته است. مشاهده مى‏كنيم كه چگونه نطفه حيوان زنده ناگزير است در جريان تحول خود، خصوصيت ساختارهاى تمامى اشكالى را كه از آن نشأت گرفته است ظاهر سازد (هرچند فقط به شيوه‏اى موقت و تلخيص‏شده)، به جاى آن‏كه به سرعت با كوتاهترين راه به طرف شكل غايى خود به پيش مى‏رود. اين رفتار فقط تا درجه‏اى اندك به دلايل مكانيكى نسبت داده شده است، بنابراين تبيين تاريخى نمى‏تواند مورد غفلت قرار گيرد. همچنين قدرت بازتوليد اندام از دست رفته با از نو رشد كردن آن دقيقاً مشابه همين امر است كه حيطه آن به دنياى حيوانات نيز كشيده شده است.

ما با اين اعتراض موجّه روبه‏رو خواهيم شد: ممكن است حقيقتاً اين‏گونه باشد كه علاوه بر غرايز محافظه‏كارانه كه به طرف تكرار گرايش دارند، غرايز ديگرى وجود داشته باشند كه به طرف پيشرفت و توليد اشكال نو گرايشى سخت دارند. اين استدلال را يقيناً نبايد مورد چشم‏پوشى قرار داد و بايد در مرحله بعدى آن را به حساب آورد. اما فعلاً امر وسوسه‏انگيز اين است كه اين فرضيه را كه تمامى غرايز به طرف احياىِ مراحل اوليه چيزها گرايش دارند تعقيب كنيم و به نتيجه منطقى‏اش برسيم. نتيجه ممكن است شمايى از عرفان يا نوعى ژرفاى قلابى به دست دهد؛ ولى ما مى‏توانيم از اين‏كه چنان هدفى را مدّ نظر داريم كاملاً تبرى جوييم. ما فقط در پى نتايج معقول تحقيق يا تأملى هستيم كه متكى بر آن است و نمى‏خواهيم در آن نتايج چيزى به جز يقين بيابيم.

بنابراين اجازه دهيد فرض كنيم كه تمام غرايز ارگانيك محافظه‏كارانه‏اند و به شكل تاريخى كسب شده‏اند و به طرف احياى حالات اوليه چيزها گرايش دارند. از اين امر چنين برمى‏آيد كه پديده‏هايى كه دچار تحول ارگانيك هستند بايد به تأثيرات مخرب خارجى و منحرف‏كننده نسبت داده شوند. عنصر زنده ابتدايى، از همان آغاز، خواستى براى تغيير ندارد؛ اگر وضعيت يكسان باقى بماند او كارى نخواهد كرد مگر تكرار مداوم همان جريان زندگى. در آخرين وهله آنچه نشان خود را بر تحول ارگانيسمها مى‏گذارد بايد تاريخ كره زمين كه ما در آن زندگى مى‏كنيم و نسبت آن با آفتاب باشد. بنابراين هر تعديلى كه بر جريان زندگى ارگانيسم تحميل شود توسط غرايز ارگانيك محافظه‏كار پذيرفته مى‏شود و براى تكرار بعدى ذخيره مى‏گردد. بنابراين آن غرايز ناگزيرند كه ظاهرى گول‏زننده به خود گيرند، بر اين مبنا كه نيروهايى هستند كه به تغيير و پيشرفت گرايش دارند، درحالى‏كه در واقع آنها فقط در پى رسيدن به اهداف باستانى هستند چه مسير كهنه باشد چه نو. افزون بر اين، كاملاً ممكن است كه اين هدف نهايى تمامى جهد و كوششهاى ارگانيك را مشخص كنيم. اگر هدف زندگى حالتى از چيزها باشد كه هرگز به دست نيامدنى است، آن‏گاه اين امر با سرشت محافظه‏كارانه غرايز در تضاد خواهد بود. برعكس [ اين هدف ] بايد حالت قديمى چيزها باشد، يعنى حالت اوليه‏اى كه از آن موجود زنده در اين يا آن زمان عزيمت كرده است و در حال جهد است كه به آن از طريق مسير پيچاپيچى كه تحول آن، او را به آنجاها رهنمون مى‏شود، بازگردد. اگر ما بايد اين امر را به منزله حقيقتى متصور شويم كه داراى هيچ استثنايى نيست، يعنى اين‏كه هر چيز زنده‏اى به سبب دلايل درونى مى‏ميرد ــ يك بار ديگر به چيزى غير ارگانيك تبديل شود ــ آن‏گاه ناگزير مى‏شويم كه بگوييم «هدفِ تمامى زندگى مرگ است» و با نگاه به گذشته بايد بگوييم كه «چيزهاى بى‏جان قبل از موجودات زنده وجود داشته‏اند.»

كنش نيرويى كه ما نمى‏توانيم از سرشتش هيچ مفهومى در سر داشته باشيم روزى روزگارى صفات زندگى را در ماده بى‏جان برانگيخت. شايد اين فرايند شبيه همان نوع فرايندى باشد كه بعداً سبب تحول آگاهى در قشر خاصى از ماده زنده شد. سپس تنشى در آنچه قبلاً ماده بى‏جان بود به وجود آمد و كوشيد تا خود را ملغى سازد. بدين شيوه نخستين غريزه پا به عرصه وجود گذاشت: غريزه بازگشت به سوى حالت بى‏جان. در آن زمان هنوز مردن براى موجود زنده امرى سهل و ساده بود؛ احتمالاً طول زندگى‏اش كوتاه بود و جهتش را ساختار شيميايى زندگى‏اى جوان تعيين مى‏كرد. شايد براى مدت زمانى طولانى موجود زنده به همين ترتيب مداوماً از نو خلق مى‏شد و به سهولت مى‏مرد، تا اين‏كه تأثيرات خارجى قاطع به چنان شيوه‏اى تغيير يافتند كه موجود هنوز در حال بقا را مجبور ساختند تا هرچه بيشتر از مسير اصلى زندگى فاصله گيرد و قبل از آن‏كه به هدف خود يعنى مرگ برسد، راهى پُر پيچ و خمترى را طى كند. اين مسيرهاى پُر پيچ و خمِ به سوى مرگ كه غرايز محافظه‏كارانه، وفادارانه از آنها محافظت مى‏كنند، در حال حاضر تصويرى از پديده‏هاى زندگى را به ما ارائه مى‏دهند. اگر ما قاطعانه سرشت منحصراً محافظه‏كارانه غرايز را مدّ نظر گيريم نمى‏توانيم به هيچ مفهوم ديگرى از منشأ و هدف حيات دست يابيم.

معناهايى كه از گروههاى بزرگى از غرايز در سر داريم و معتقديم كه در پس پديده‏هاى زندگى در ارگانيسمها نهفته‏اند، كمتر از آن گيج‏كننده و شگفت‏آور به نظر نمى‏رسند. فرضيه غرايز خود ـ محافظ، از همان قبيل كه ما به موجودات زنده نسبت داديم، با اين ايده در تقابل آشكار قرار دارد كه زندگى غريزى به طور كلى در خدمت احضار مرگ است. اگر از اين زاويه بنگريم، اهميت نظرى غرايز محافظت از خود و ابراز خود و سرورى‏جويى، به ميزان زيادى كاهش مى‏يابند. آنها غرايز سازنده‏اى هستند كه عملكردشان اطمينان يافتن از اين امر است كه ارگانيسم راه خود را به سوى مرگ طى كند و همچنين عملكردشان دفع هر شيوه ممكن بازگشت به سوى موجود غيرارگانيك است مگر همانهايى كه جزو ذاتى خود ارگانيسم‏اند. ما بيش از اين مجبور نيستيم كه تصميمهاى گيج‏كننده ارگانيسم را (كه به سختى مى‏توان آن را با هر زمينه‏اى وفق داد) به حساب آوريم، تصميمهايى كه براى بقاى موجوديت خود در برابر هر نوع سد و محدوديتى مى‏گيرند. آنچه براى ما باقى مى‏ماند واقعيت آرزوهاى ارگانيسم براى مردن آن هم فقط به شيوه خود اوست. بنابراين، اين محافظان زندگى نيز اساساً خادمان مرگ‏اند. از اين رو، وضعيتى پارادوكسى به وجود مى‏آيد مبنى بر اين‏كه ارگانيسم زنده فعالانه به ضد رخدادهايى (در واقع خطرهايى) مبارزه مى‏كند كه مى‏توانند به او كمك كنند كه هدف زندگى‏اش را سريعتر به دست آورد، آن هم از راه ميان‏بُر. به هر تقدير، چنان رفتارى به دقت مشخصه رفتار غريزى ناب در تقابل با تلاشهاى فكرى است.

اما اجازه دهيد براى لحظه‏اى درنگ و تأمل كنيم. جريان نمى‏تواند اين‏گونه باشد. غرايز جنسى كه نظريه روان‏رنجورى جايگاهى كاملاً خاص براى آن قائل است، از بُعد كاملاً ديگرى ظاهر مى‏شوند.

فشار خارجى كه درجه مداوماً در حال افزايشى از تحول را باعث مى‏شود، خود را بر هر ارگانيسمى تحميل نمى‏كند. بسيارى از ارگانيسمها موفق شده‏اند كه تا زمان حاضر در همان سطح پايين خود باقى بمانند. بسيارى از اين موجودات، هرچند نه همه آنها، كه بايد شبيه مراحل اوليه حيوانات و گياهان تحول‏يافته‏تر باشند، امروزه زنده‏اند. بر همين سياق، كل مسير تحول به سوى مرگِ طبيعى را تمامى موجودات اوليه نپيموده‏اند، موجوداتى كه تشكيل‏دهنده بدن پيچيده ارگانيسمهاى والاتر هستند. برخى از آنها يعنى ياخته‏هاى زايشى احتمالاً ساختار اصلى ماده زنده را نگه داشته‏اند و پس از زمان معينى با تكميل تمام و كمال استعدادهاى غريزى به ارث برده شده و تازه كسب شده، خود را از ارگانيسم به طور كلى جدا ساخته‏اند. اين دو خصوصيت بايد به دقت همان چيزى باشد كه آنها را قادر مى‏سازد تا هستى مستقلى داشته باشند. در شرايط مساعد آنها شروع به تحول مى‏كنند ــ يعنى تكرار اعمالى كه آنها هستى خود را مديون آن‏اند؛ و در پايان بار ديگر بخش ديگرى از نوع آنها تحول خود را براى تكميل نهايى پى مى‏گيرند، درحالى‏كه بخش ديگر بار ديگر به عنوان ياخته باقيمانده به سرآغاز جريان تحول بازمى‏گردد. بنابراين، اين ياخته‏هاى زايشى به ضد مرگ موجود زنده دست‏اندركارند و موفق به كسب چيزى براى آن مى‏شوند كه مى‏توانيم آن را ناميرايىِ بالقوه تلقى كنيم، هرچند اين امر چيزى نيست مگر طولانى كردن راه به سوى مرگ. ما بايد بيشترين اهميت را براى اين واقعيت قائل شويم كه اگر ياخته‏اى زايشى با ياخته زايشى ديگرى شبيه خود و با اين همه متفاوت از خود تركيب شود، كاركرد آن تقويت مى‏شود يا صرفاً آن كاركرد ممكن مى‏گردد.

اين غرايز كه از سرنوشت اين ارگانيسمهاى ابتدايى organisms) (elementary مراقبت مى‏كنند كه عمرشان طولانيتر از كل ارگانيسم است و در حالى كه آنها در برابر مرگ خارجى بى‏دفاع‏اند، آنها را مجهز به سپرى محافظ مى‏كنند و امكان ملاقات آنها با ساير ياخته‏هاى زايشى و جز آن را فراهم مى‏كنند ــ جملگى اينها مقوّم گروه غرايز جنسى هستند. آنها به اين معنا مانند ساير غرايز محافظه‏كارند كه حالات اوليه موجود زنده را بازمى‏گردانند؛ اما آنها از اين حيث بيشتر محافظه‏كارند كه به طور خاص در برابر نفوذهاى خارجى مقاومت مى‏كنند؛ آنها از حيثى ديگر نيز محافظه‏كارند يعنى از اين حيث كه از خود زندگى براى مدتى نسبتاً طولانى محافظت مى‏كنند. آنها غرايز حقيقى زندگى هستند. آنها به ضد هدف ساير غرايز عمل مى‏كنند كه به سبب عملكردشان به طرف مرگ رهنمون مى‏شوند؛ و اين امر مبيّن آن است كه تقابلى ميان آنها و ساير غرايز وجود دارد، تقابلى كه مدت زمانى طولانى است كه نظريه روان‏رنجورى اهميتشان را باز شناخته است. گويى كه زندگى ارگانيسم با ضرباتى ترديدآميز حركت مى‏كند. گروهى از غرايز به جلو مى‏شتابند تا هر چه سريعتر به هدف نهايى زندگى برسند، اما زمانى كه مرحله‏اى خاص در پيشرفت حاصل آمد، گروه ديگر به نقطه‏اى خاص به پس مى‏جهند تا كار را از نو شروع كنند و بدين‏ترتيب سفر را طولانى سازند. و هرچند اين امر مبرهن است كه جنسيت و تمايز ميان دو نوع جنس زمانى كه زندگى شروع شد وجود نداشت، اين امكان هنوز باقى است كه غرايزى كه بعداً به عنوان غرايز جنسى توصيف شدند از همان آغاز در حال عمل بوده‏اند، و اين امر ممكن است حقيقت نداشته باشد كه فقط در ايام بعدى بوده است كه آنها كار مقابله با فعاليتهاى «غرايزِ خود» (ego-instincts) را شروع كردند.

اكنون اجازه دهيد براى لحظه‏اى به گذشته بازگرديم و اين امر را ملاحظه كنيم كه آيا اساساً پايه‏اى براى اين گمان‏ورزيها وجود دارد. آيا واقعاً اين‏گونه است كه به جز غرايز جنسى غرايز ديگرى وجود ندارند كه در پى احياى مراحل اوليه امور نباشند؟ و غرايزى وجود ندارند كه هدف آنها رسيدن به وضعيتى از امور باشد كه تاكنون هيچ‏گاه به دست نيامده است؟ من هيچ مثالى از دنياى ارگانيك نمى‏دانم كه با مشخصه‏اى كه هم‏اكنون پيشنهاد كردم در تضاد باشد. بى‏ترديد هيچ غريزه عامى وجود ندارد كه به سوى تحول بالاترى حركت كند كه در دنياى حيوانى يا گياهى مشاهده‏پذير باشد، هرچند گويى اين امر نيز انكارناپذير است كه تحول در اين جهت، در واقع رخ مى‏دهد. اما از يك سو، اغلب اين امر بستگى به عقيده ما دارد كه بگوييم يك مرحله از تحول بالاتر از مرحله‏اى ديگر است. اما از سوى ديگر زيست‏شناسى به ما آموخته است كه تحول بالاتر از يك جنبه را پيچيدگى‏اى از جنبه‏اى ديگر، مكرراً يا متوازن مى‏سازد يا تحت‏الشعاع قرار مى‏دهد. افزون بر اين كثيرى از انواع حيوانات وجود دارند كه از دوران اوليه آنها مى‏توانيم نتيجه بگيريم كه تحول آنها، برعكس، خصوصيتى واپس‏گرايانه به خود گرفته است. هم تحول به مراحل بالاتر و هم پيچيدگى مى‏توانند حقيقتاً نتايجِ سازگارى با فشار نيروهاى خارجى باشند؛ و در هر دو مورد نقشى كه غرايز ايفا مى‏كنند، مى‏تواند حفظ (آن هم در شكل منبع درونى لذّت) تعديلات اجبارى باشد.

همچنين رها كردن اين عقيده مى‏تواند براى بسيارى از ما دشوار باشد كه در بشر غريزه‏اى براى كمال در كار است، غريزه‏اى كه آدميان را به اعتلاى اخلاقى و دستاوردهاى فكرى بلندمرتبه فعلى رسانده است و انتظار مى‏رود كه مواظب تحول آنها تا سرحد اَبَر انسان باشد. به هر تقدير من هيچ اعتقادى به وجود چنان غريزه درونى ندارم و قادر نيستم تصور كنم كه چگونه اين توهّم خيرخواهانه بايد حفظ شود. به نظر من تحول فعلى موجودات بشرى طالب هيچ نوع تبيينى متفاوت از تبيين مربوط به حيوانات نيست. آنچه در اقليتى از افراد انسانى به عنوان اجبارى خستگى‏ناپذير به سوى تكامل بعدى ظاهر مى‏شود، مى‏تواند به سهولت به عنوان نتيجه سركوب غرايز فهميده شود كه هر آنچه در تمدن بشرى گرانبهاترين است بر مبناى آن استوار است. غريزه سركوب‏شده هرگز از كوشش براى ارضاى كامل بازنمى‏ايستد، كه خود متشكل است از تكرار تجربه نخستين ارضا. هيچ صورت‏بندىِ جايگزين يا واكنشى و هيچ نوع تصعيدى (sublimation) براى امحاى تنش پايدار غريزه سركوب‏شده كافى نيست؛ و تفاوت در ميزان لذتِ ارضايى كه طلب مى‏شود با ارضايى كه عملاً به دست مى‏آيد مهيّاگر عامل محركه‏اى است كه اجازه هيچ توقف در موضع به دست آمده را نمى‏دهد، اما به گفته شاعر، «شتابان هماره به پيش مى‏تازد.»(15) جاده پس‏رويى كه به ارضاى كامل منجر مى‏شود، معمولاً با مقاومتهايى كه از سركوبها محافظت مى‏كنند مسدود مى‏شود. بنابراين هيچ بديلى وجود ندارد مگر پيشرفت در جهتى كه در آن گسترش هنوز آزاد است ــ هرچند هيچ چشم‏اندازى براى به نتيجه رساندن اين جريان يا توانايى رسيدن به هدف وجود ندارد. فرايندى كه در تشكيل ترس روان‏رنجورانه ذى‏مدخل است، كه خود چيزى نيست مگر تلاشى براى گريز از ارضاى غريزه‏اى، به ما الگويى از شيوه تكوين فرض ما دال بر وجود «غريزه به سوى كمال رفتن» را ارائه كند، غريزه‏اى كه به هيچ وجه نمى‏توان به همه موجودات بشرى نسبت داد. در حقيقت شرايط پويا براى تحول آنها به طور عام وجود دارند؛ اما فقط در مواردى نادر است كه به نظر مى‏رسد وضعيت اقتصادى به نفع توليد چنين پديده‏اى باشد.

فقط كلامى ديگر به گفته‏هايم مى‏افزايم كه تلاشهاى اروس(16) براى تركيب موجودات ارگانيك در قالب واحدهاى هرچه بزرگتر، احتمالاً مهيّاگر جانشينى است براى همين «غريزه به سوى كمال رفتن»، كه ما نمى‏توانيم وجودش را تأييد كنيم. تلاشهاى اروس به همراه نتايج سركوب، به نظر مى‏رسد قادر به تبيين پديده‏هايى باشد كه به آن [ غريزه [ منتسب مى‏شود.

6

نتيجه پرسشهاى ما تاكنون قائل شدن به تمايزى قاطع ميان غرايز «خود» و غرايز «جنسى» و اتخاذ اين نظر بوده است كه كه غرايز اول به سوى مرگ راه مى‏برند و دومين غرايز به سوى طولانيتر كردن زندگى. اما اين نتيجه از بسيارى جهات حتى براى خود ما بايد رضايت‏بخش نباشد. افزون بر اين عملاً فقط اولين گروه غرايز است كه مى‏توانيم نسبت محافظه‏كار يا فزونتر واپس‏نگرانه به آن دهيم. يعنى همان خصوصيتى كه با اجبار به تكرار متناظر است. زيرا بر مبناى فرضيه ما «غرايز خود» از زندگى يافتن ماده بى‏جان نشأت مى‏گيرد و در پى احياى وضعيت بى‏جان است؛ درحالى‏كه غرايز جنسى ــ هرچند اين امر حقيقت دارد كه آنها وضعيتهاى اوليه ارگانيسم را بازتوليد مى‏كنند ــ به روشنى و با هر وسيله ممكن در پى وحدت بخشيدن به دو ياخته زايشى هستند كه به شيوه‏اى خاص از يكديگر تفكيك يافته‏اند. اگر اين وحدت حاصل نشود ياخته‏هاى زايشى به همراه ساير عناصر ارگانيسم چندسلولى مى‏ميرند. فقط بر مبناى همين شرط است كه عملكرد جنسى مى‏تواند زندگى سلول را تداوم بخشد و ظاهرى از ناميرايى به آن اعطا كند. اما چه چيزى رخدادى مهم در تحول موجود زنده ــ كه خود در جريان توليدمثل جنسى تكرار مى‏شود ــ يا در مرحله ماقبل آن يعنى اتصال دو تك‏ياخته (protozoa) است؟ ما نمى‏توانيم پاسخى به اين پرسش دهيم و در نتيجه اگر كل ساختار بحث ما اشتباه از آب درآيد احساس راحتى خواهيم كرد. بنابراين تقابل ميان «غرايز خود» يا مرگ و غرايز زندگى يا جنسى از ميان مى‏رود و اجبار به تكرار ديگر آن اهميتى را نخواهد داشت كه ما به آن نسبت داده‏ايم.

پس اجازه دهيد به سوى يكى از فرضيات خود بازگرديم كه قبلاً آن را ارائه كرديم، منتها با اين استثناء كه ما قادر خواهيم بود كه آن را به طور قطعى نفى كنيم. ما نتايج بلندبالايى از اين فرضيه استنتاج كرده‏ايم كه تمامى موجودات زنده بايد به سبب علل درونى بميرند. ما اين فرضيه را بدون هر نوع دقتى مطرح كرديم زيرا به نظر ما نمى‏رسيد كه اين يك فرضيه باشد. ما به اين تفكر خو گرفته بوديم كه واقعيت چنين است و انديشه ما را نوشته‏هاى شعراى ما قوّت بخشيده‏اند. شايد ما اين عقيده را به اين سبب اختيار كرده‏ايم كه نوعى تسلى‏خاطر در آن وجود داشت. اگر ما بناست خود بميريم و مرگ آنانى را كه عزيزان مايند از دست ما بربايد، ساده‏تر خواهد بود كه تسليم قانون بى‏رحمانه طبيعت، تسليم ضرورت متعالى (sublime) شويم تا تسليم بختى كه شايد بتواند از چنگ بگريزد. به هر تقدير، ممكن است كه اين اعتقاد به ضرورت ذاتى مردن فقط يكى ديگر از آن توهّماتى باشد كه ما خلقشان كرده‏ايم «تا بار هستى را تحمل كنيم.»(17) اين اعتقاد يقيناً اعتقادى نخستين و بدوى نيست. مفهوم «مرگ طبيعى» كاملاً با مردمان بدوى بيگانه است. آنان هر مرگى را كه در ميانشان رخ مى‏دهد به نفوذ دشمن يا روحى شيطانى نسبت مى‏دهند. بنابراين بايد به طرف زيست‏شناسى رو كنيم تا اعتبار گفته‏مان را بيازماييم.

اگر دست به چنين عملى بزنيم از دريافتن اين نكته در شگفت خواهيم شد كه تا چه اندازه تفاوت اندكى در ميان زيست‏شناسان درباره موضوع مرگ طبيعى وجود دارد. همچنين از اين واقعيت شگفت‏زده خواهيم شد كه كل مفهوم مرگ در زير نگاه آنها ذوب مى‏شود. اين واقعيت كه مدت زمان ميانگين ثابتى از زندگى حداقل در ميان حيوانات والاتر وجود دارد طبيعتاً استدلالى است به نفع اين امر كه چيزى وجود دارد به نام مرگ بنا به علل طبيعى. اما زمانى با اين تصور مقابله مى‏شود كه ما شمارى از حيوانات بزرگ و گياهان عظيمى را مشاهده مى‏كنيم كه عمر بسيار مى‏كنند به گونه‏اى كه ما در حال حاضر قادر به شمارش عمر آنها نيستيم. بر طبق نظر گسترده ويلهلم فليس(18) تمامى پديده‏هايى كه ارگانيسمها زندگى آنها را نمايش مى‏دهند ــ و بدون شك مرگ آنها را نيز ــ با اتمام دوره‏هاى ثابتى پيوند دارند كه خود مبيّن وابستگى دو نوع موجود زنده، يكى نر و ديگرى ماده، بر سال خورشيدى‏اند. به هر تقدير، زمانى كه مشاهده مى‏كنيم چه به سادگى و چه به گستردگى تأثير نيروهاى خارجى قادرند زمان ظهور پديده‏هاى زنده را تعديل كنند (به ويژه در دنياى گياهى) ــ بدين‏معنا كه يا آن را سرعت بخشند يا آن را عقب بيندازند ــ بايد در مورد عدم انعطاف و محدوديت فرمول فليس شك كنيم يا حداقل ترديد كنيم كه قوانينى كه او ارائه كرده است يگانه عوامل تعيين‏كننده‏اند.

از ديدگاه ما مى‏بايد بيشترين توجه را به نوشته‏هاى وايزمان(19) و نحوه تلقى او درباره موضوع زمان زندگى و مرگ ارگانيسمها معطوف كرد. او بود كه تقسيم موجود زنده به بخشهاى ميرا و ناميرا را ارائه كرد. بخش ميراى بدن در معناى محدود آن «سوما»(20) است كه به تنهايى تابع مرگ طبيعى است. از سوى ديگر ياخته‏هاى زايشى، بالقوّه ناميرا هستند زيرا كه قادرند تحت شرايط مناسب خاصى به فردى جديد بدل شوند يا به عبارتى ديگر خود را تسليم سوماى جديدى كنند.

آنچه ما را در شگفتى فرو مى‏برد شباهت نامنتظر اين آراء با آراى خود ماست كه از زمانى طولانى و بس متفاوت به آن رسيده‏ايم. وايزمان موجود زنده را از حيث ريخت‏شناسى مورد توجه قرار مى‏دهد. او در آن بخشى كه محكوم به مرگ است سوما را مشاهده مى‏كند، آن هم جداى از ماده‏اى كه به جنسيت و وراثت مربوط است، و در بخش ديگر ناميرايى را ــ يعنى ماده حياتى زايشى plasm) (germ را كه متوجه بقاى گونه‏ها و توليدمثل آنهاست. از سويى ديگر ما با موجود زنده سروكار نداريم بلكه سروكارمان با نيروهايى است كه در آن عمل مى‏كنند. و در نتيجه بدان‏سو رانده شده‏ايم كه دو نوع غريزه را از يكديگر تميز دهيم، آنهايى كه در پى رهبرى هر آنچه زنده است به طرف مرگ‏اند و جز آنها يعنى غرايز جنسى كه مداوماً در جهت بازسازى زندگى مى‏كوشند و آن را به دست مى‏آورند. اين نظريه به نظر مى‏رسد كه پيامدى پويا براى نظريه ريخت‏شناسانه وايزمان باشد.

اما ظهور شباهت بامعنا به محض آن‏كه ما نظريات وايزمان را درباره مسأله مرگ كشف كنيم از بين مى‏رود، زيرا كه او فقط تمايز ميان سوماى ميرا و ماده حياتى زايشى ناميرا را به ارگانيسمهاى زنده چندسلولى نسبت مى‏دهد. در ارگانيسمهاى تك‏سلولى، فرد و سلول توليدمثل‏كننده هنوز يكى و عين هم هستند. بنابراين او بر آن است كه ارگانيسمهاى تك‏سلولى به طور بالقوه ناميرا هستند و مرگ فقط در موجود چندسلولى (metazoa) چهره خود را نشان مى‏دهد. حقيقت دارد كه اين نوع مرگِ ارگانيسمهاى والاتر از نوع طبيعى است، مرگى به سبب دلايل درونى. اما اين مرگ مبتنى بر هيچ نوع مشخصه نخستين موجود زنده نيست (وايزمان، 1984) و نمى‏تواند به عنوان ضرورتى مطلق تلقى شود كه پايه‏اش در كُنهِ سرشت زندگى است (وايزمان، 1982، 33). بلكه مرگ چيزى مصلحتى است، تجلى سازگارى با وضعيتهاى خارجى زندگى است؛ زيرا زمانى كه سلولهاى تن به سوما و پلاسماى زاينده تقسيم شدند زمان نامحدود زندگى فردى به تزئين و آرايه‏اى كاملاً بى‏معنا بدل مى‏شود. زمانى كه اين تفكيك در ارگانيسمهاى چندسلولى انجام گرفت مرگ به امرى ممكن و مصلحت‏آميز بدل مى‏شود. از آن زمان به بعد سوماى ارگانيسمهاى بالاتر در زمانهاى ثابت به سبب دلايل درونى مى‏ميرد درحالى‏كه تك‏ياخته ناميرا باقى مى‏ماند. از سويى ديگر، اين چنين نيست كه توليدمثل در زمانى پديد آمد كه مرگ پديد آمد؛ برعكس، توليدمثل، مثل رشد (كه از آن منشأ گرفته است) از خصوصيات نخستين ماده زنده است و زندگى از آغاز پيدايشش بر روى زمين همواره مستدام بوده است.

درخواهيم يافت كه اگر بر اين سياق بپذيريم كه ارگانيسمهاى والاتر داراى مرگى طبيعى هستند، چندان كمكى به ما نخواهد شد. زيرا كه اگر مرگ چيزى باشد كه ارگانيسمها آن را بعداً كسب كرده باشند، آن‏گاه پرسش وجود داشتن غرايز مرگ از آغاز زندگى بر روى زمين موضوعيت خود را از دست خواهد داد. ارگانيسمهاى چندسلولى ممكن است بر اثر دلايل درونى بميرند، آن هم يا به سبب تفكيك ناقص يا به سبب نقص در متابوليسم آنها؛ اما اين امر از حيث مسأله‏اى كه ما پيش رو داريم اهميتى ندارد. افزون بر اين، چنين برداشتى از منشأ مرگ تفاوت اندكى با شيوه‏هاى مرسوم تفكر ما دارد تا فرضيه غريبِ «غرايز مرگ».

بحثى كه از پى فرضيات وايزمان پيش آمد، تا آنجا كه من مى‏توانم ببينم، به هيچ نتيجه قطعى در هيچ جهتى نينجاميده است. برخى از نويسندگان به آراى گوته (1883) بازگشته‏اند، كسى كه مرگ را نتيجه مستقيم توليدمثل تصور كرد. هارتمان(21) پديد آمدن «تن مرده» body) (dead ــ بخش مرده موجود زنده ــ را به مثابه ملاك مرگ متصور نشد، بلكه مرگ را به عنوان «پايان تحول فردى» تعريف كرد. در اين معنا، تك‏ياختگان نيز ميرا هستند؛ در مورد آنها مرگ همواره با توليدمثل قرين است، اما تا حد زيادى توليدمثل، مرگ را به امرى تيره و مبهم بدل مى‏سازد، زيرا كه كل ماده جانور سلف مى‏تواند مستقيماً به خلف تازه تولد يافته منتقل شود.

پس از آن خيلى زود تحقيقات متوجه آزمون تجربى ارگانيسمهاى تك‏سلولى در مورد ناميرايى مفروض ماده زنده شد. وودراف(22) زيست‏شناس آمريكايى كه بر روى جانور ذره‏بينى مژه‏دارى infusorian) (ciliate از نوع اسليپر انيمالكولى(23) آزمايشهايى انجام مى‏داد ــ كه از طريق تقسيم به دو واحد، توليدمثل مى‏كند ــ تا نسل سه هزار و بيست و نهمين، كار خود را ادامه داد (وى در اين نقطه آزمون را پايان داد). او در هر نسل يكى از اين موجودات را جدا مى‏كرد و آن را در آب تازه قرار مى‏داد. اين خلف بسيار دورِ نخستين اسليپر انيمالكولى به اندازه سلفش سرزنده و فعال بود و هيچ نشانى از سالخوردگى يا تباهى را نشان نداد. بنابراين، تا آنجا كه موجوداتى از اين قبيل بتوانند چيزى را اثبات كنند [ مى‏توان گفت كه [ ناميرايى موجود تك‏ياخته از حيث تجربى به نظر اثبات‏كردنى مى‏آيد.

ساير آزمايش‏كنندگان به نتايج متفاوتى رسيدند. ماپواس(24) و كلكينز(25) و ديگران، برخلاف وودراف، دريافتند كه بعد از شمار معينى از تقسيمها اين جانوران ذره‏بينى مژه‏دار ضعيفتر مى‏شوند، كوچكتر مى‏شوند و بخشى از سازمان خود را از دست مى‏دهند و نهايتاً مى‏ميرند مگر اين‏كه برخى اقدامات بهبوددهنده در مورد آنها به كار گرفته شود. اگر اين‏گونه باشد به نظر مى‏رسد تك‏ياختگان بعد از دوره سالخوردگى درست مثل جانوران والاتر مى‏ميرند. بنابراين آنها به طور مطلق، به ضد تأكيد وايزمان مبنى بر اين‏كه مرگ چيزى است كه ارگانيمسهاى زنده بعداً كسب مى‏كنند، عمل مى‏كنند.

از جمع اين آزمونها دو واقعيت پديد مى‏آيد كه به نظر مى‏رسد، مهيّاگر تكيه‏گاهى محكم براى ما باشند.

اول: اگر دو جانور ذره‏بينى در لحظه قبل از بروز علائم پيرى بتوانند با يكديگر گرد آيند يا به عبارت ديگر با يكديگر «جفت شوند» (conjugute) (يعنى اندكى بعد از آن‏كه آنها يك بار ديگر از هم جدا شدند) از پير شدن آنها جلوگيرى مى‏شود و آنها «دوباره جوان مى‏شوند». جفت شدن بى‏ترديد پيشگام توليدمثل جنسى موجودات والاتر است؛ اما هنوز ربطى به تكثير و ازدياد ندارد و به تزويج ماده‏هاى دو فرد محدود مى‏شود (يعنى همان «دوآميزى جنسىِ» (amphimixis) نظريه وايزمان). به هر تقدير آثار بهبوددهنده جفت شدن مى‏تواند با برخى عوامل تحريك‏كننده مشخص، با تغييرات در تركيب ماده‏اى كه آنها را تغذيه مى‏كند، با بالا بردن درجه حرارت آنها يا با تكان دادن آنها جايگزين شود. ما به ياد آزمون مشهور ج. لوب(26) مى‏افتيم كه در آن وى از طريق برخى محركهاى شيميايى، تقسيماتى در تخمهاى خارپوست دريايى ايجاد كرد ــ فرايندى كه به طور معمول مى‏تواند فقط بعد از بارورى رخ دهد.

دوم: مع‏هذا اين امر احتمال دارد كه جانوران ذره‏بينى مژه‏دار در نتيجه جريانهاى حياتى خود به مرگى طبيعى بميرند؛ زيرا كه تضاد ميان يافته‏هاى وودراف و ديگران ناشى از اين بود كه او براى هر نسلى مايع مغذّى تازه‏اى فراهم مى‏كرد. اگر او اين ماده را حذف مى‏كرد، همان علائم سالخوردگى را مشاهده مى‏كرد كه ديگر آزمايشگران مشاهده كرده بودند. او به اين نتيجه رسيد كه جانوران ذره‏بينى با توليدات متابوليسمى (products of metabolism) كه آنها خود به ماده اطراف وارد مى‏كنند صدمه مى‏بينند. بنابراين او توانست با قاطعيت اثبات كند كه فقط توليدات متابوليسم خود نوع خاصى از انيمالكولى است كه نتايج مهلكى براى آن دارد. زيرا همان انيمالكوليها زمانى كه در مايع مغذّى خود مجتمع مى‏شوند به شيوه‏اى اجتناب‏ناپذير از بين مى‏روند، اگر در مايعى قرار گيرند كه با توليدات تلف‏شده گونه‏هاى وابسته دور كاملاً اشباع است شكوفا مى‏شوند. بنابراين جانور ذره‏بينى مژه‏دار اگر به حال خود رها شود به سبب تخليه ناقص توليدات متابوليسم خود به مرگى طبيعى مى‏ميرد. (احتمالاً همين نقص، علت غايى مرگ تمامى حيوانات والاتر نيز هست.)

در اينجا پرسشى در ذهن ما پديد مى‏آيد مبنى بر اين‏كه آيا كوشش براى حل مسأله مرگ طبيعى، با مطالعه تك‏ياختگان به هدف مى‏رسد. سازمان بدوى اين موجودات ممكن است به خوبى از چشم ما وضعيتهاى مهمى را پنهان كنند، وضعيتهايى كه هرچند در آنها نيز وجود دارند، فقط در حيوانات والاتر، جايى كه آنها مى‏توانند تجلى ريخت‏شناسانه‏اى بيابند، روءيت‏پذير مى‏شوند؛ و اگر ما ديدگاه ريخت‏شناسانه را رها كنيم و ديدگاه پويا را برگزينيم، اين مسأله كه بتوان نشان داد كه مرگ طبيعى در تك‏ياختگان رخ مى‏دهد يا خير، براى ما به امرى كاملاً خنثى بدل مى‏شود. ماده‏اى كه بعدها به عنوان موجوداتى ميرا بازشناخته مى‏شود، هنوز از ماده ميرا جدا نشده است. نيروهايى غريزى كه در پى هدايت زندگى به سوى مرگ‏اند ممكن است از همان ابتدا در تك‏ياختگان در حال عمل باشند، اما ممكن است آثار آنها را نيروهاى محافظ زندگى چنان به تمامى پنهان كنند كه پيدا كردن گواهى مستقيم براى حضور آنها به امرى بسيار دشوار بدل شود. افزون بر اين ما ديده‏ايم كه مشاهداتى كه زيست‏شناسان به عمل آورده‏اند به ما اين امكان را مى‏دهد كه فرض كنيم كه جريانهايى درونى از اين نوع كه به مرگ رهنمون مى‏شوند در موجودات تك‏سلولى نيز رخ مى‏دهند. اما اگر موجودات تك‏سلولى در معنايى كه وايزمان مدّ نظر دارد ناميرا از آب درآيند، تأكيد او بر اين‏كه مرگ امرى است كه بعداً كسب شده است فقط به پديده‏هاى آشكار آن منطبق مى‏شوند و فرضيه فرايندهايى را كه به طرف آن گرايش دارند از امكان ساقط نمى‏كند.

بنابراين، انتظار ما مبنى بر اين‏كه زيست‏شناسى قاطعانه با بازشناسى غرايز مرگ مخالفت كند، تحقق نيافته است. ما آزاديم كه به دلمشغولى خود با امكان‏پذيرى آنها ادامه دهيم، آن هم به شرطى كه دلايل ديگرى براى انجام اين كار در دست داشته باشيم. تمايزى كه وايزمان ميان سوما و پلاسماى زاينده مى‏گذارد و جدايى كه ما ميان غرايز مرگ و غرايز زندگى قائليم، كماكان وجود دارد و اهميت خود را حفظ كرده است.

بهتر است براى لحظه‏اى بر اين ديدگاه درباره زندگى غريزى تأمل كنيم كه به شيوه‏اى شاخص دوگانه‏گِراست. بر طبق نظريه اِ. هرينگ(27) دو نوع فرايند به طور مستمر در موجود زنده در كارند و در جهت عكس يكديگر عمل مى‏كنند: يكى سازنده يا همگون‏كننده (assimilatory) و ديگرى مخرّب يا ناهمگون‏كننده (dissimilatory) است. آيا بايد خطر كنيم و در اين دو جهتى كه فرايندهاى حياتى طى مى‏كنند، فعاليت دو تكانه غريزى خودمان يعنى غرايز زندگى و غرايز مرگ را بازشناسيم؟ به هر رو، چيز ديگرى وجود دارد كه نبايد چشم خود را بر آن ببنديم: ما نادانسته راه خود را به سوى مأمن فلسفه شوپنهاور گشوده‏ايم. از نظر او، مرگ «نتيجه حقيقى و به همان ميزان هدف زندگى» است، درحالى‏كه غريزه جنسى تجسم اراده معطوف به زندگى است.

اجازه دهيد تلاش شجاعانه‏اى به عمل آوريم و گامى به پيش نهيم. عموماً فرض گرفته شده است كه گرد آمدن شمارى از سلولها در قالب اجتماعى حياتى ــ خصوصيت چندسلولى ارگانيسمها ــ به ابزارى براى طولانى كردن زندگى آنها بدل شده است. سلولى به حفظ زندگى سلولى ديگر كمك مى‏كند و اجتماع سلولها مى‏تواند بقا يابد حتى اگر سلول منفردى بايد بميرد. قبلاً دانسته‏ايم كه جفت شدن ــ گرد آمدن موقتى دو ارگانيسم تك‏سلولى ــ نيز تأثيرى بر هر دوِ آنها از حيث حفاظت از زندگى و جوان شدن دارد. بر همين سياق مى‏توانيم تلاش كنيم و نظريه ليبيدو را كه در روانكاوى به دست آمده است بر رابطه دوجانبه سلولها منطبق سازيم. ما بايد فرض كنيم كه غرايز زندگى يا غرايز جنسى كه در هر سلولى فعال‏اند سلولهاى ديگر را به ابژه خود بدل مى‏سازند، در اين معنا كه آنها بعضاً غرايز مرگ را از آن سلولها خنثى مى‏كنند (يعنى فرايندهايى را كه آنها مستقر مى‏سازند) و بنابراين زندگى آنها را حفظ مى‏كنند؛ در همان حال سلولهاى ديگر نيز همان كار را براى آنها انجام مى‏دهند و كماكان سلولهاى ديگر در جريان اجراى اين كاركرد ليبيدينال، خود را فدا مى‏سازند. سلولهاى زاينده، خود به شيوه‏اى كاملاً «خودشيفته» رفتار مى‏كنند ــ ما از عبارتى استفاده كرديم كه معمولاً در نظريه روان‏رنجورى از آن استفاده مى‏كنيم تا كليت فردى را توصيف كنيم كه ليبيدوى خود را در خودِ «خود» نگه مى‏دارد و هيچ چيز از آن را به ابژه ـ كتكسيس نمى‏دهد. ياخته‏هاى زايشى نيازمند ليبيدوى خود يعنى فعاليت غرايز زندگى خود براى خود هستند، آن هم به عنوان ذخيره‏اى به ضد فعاليت سازنده خطير بعديشان. (سلولهاى تومورهاى بدخيم را ــ كه ارگانيسم را تخريب مى‏كنند ــ نيز شايد بتوان در همين معنا خودشيفته توصيف كرد: آسيب‏شناسى آماده است تا ياخته‏هاى زايشى آنها را ذاتى تلقى كند و صفاتى جنينى به آنها منتسب سازد.) ليبيدوى غرايز جنسى ما به همين شيوه با اروسِ شاعران و فلاسفه كه تمامى موجودات زنده را گرد هم مى‏آورد منطبق مى‏شود.

بنابراين در اينجا فرصتى پيش مى‏آيد كه به گذشته، به تحول آهسته نظريه ليبيدوى خود، بنگريم. در وهله اول، تحليل روان‏رنجورى دوره انتقال، ما را واداشت كه توجه كنيم به تقابل ميان «غرايز جنسى» كه جهت آنها به سوى ابژه‏اى معطوف است و برخى غرايز ديگر كه ما با آنها آشنايى كامل نداشته‏ايم و آنها را موقتاً «غرايز خود» توصيف كرديم. جايگاه برجسته در ميان آنها ضرورتاً به غرايزى داده شده است كه در خدمت صيانت نفس فرد هستند. گفتن اين امر غيرممكن است كه چه تمايزات ديگرى را مى‏توان ميان آنها قائل شد. هيچ دانشى به عنوان بنيادى براى علم روانشناختى حقيقى ارزشمندتر نيست از درك تقريبى مشخصات مشترك و صور مميزه ممكن ميان غرايز. اما در هيچ بخشى از روانشناسى ما به اين اندازه در تاريكى، كورمالانه حركت نمى‏كنيم. هر كس بنا به ميل خود وجود هر اندازه غرايز يا «غرايز اساسى» را مفروض مى‏گيرد، و با آنها همان تردستيهايى را انجام مى‏دهد كه فلاسفه طبيعت‏گراى يونان باستان با چهار عنصر خود انجام مى‏دادند ــ خاك، هوا، آتش، آب. روانكاوى كه نمى‏تواند درباره غرايز برخى فرضيات را مسلّم فرض نگيرد، در آغاز به تقسيم‏بندى معمولى غرايز بسنده كرد كه معناى آن در عبارت «گرسنگى و عشق» به صورت نوعى بيان شده است. حداقل مى‏توان گفت كه چيزى دلبخواهى در اين گزينش وجود نداشت؛ و به كمك آن تحليل روان‏رنجوريها تا حد زيادى به پيش برده شد. مفهوم «جنسيت» (sexuality) همزمان با مفهوم غريزه جنسى حقيقتاً چنان گسترش يافت تا چيزهاى بسيارى را فراگرفت، چيزهايى كه نمى‏توانست تحت كاركرد توليدمثل طبقه‏بندى شود؛ و اين امر در دنياى زهدپيشه محترم يا دنياى صرفاً رياكارانه باعث هياهوى اندكى نشد.

گام بعدى هنگامى برداشته شد كه روانكاوى احساس كرد كه راه او با راه روانشناسى «خود» قرين است، خودى كه روانكاوى آن را در آغاز فقط به عنوان عاملى سركوب‏كننده و سانسوركننده مى‏شناخت، عاملى كه توانايى ساختن ساختارهاى محافظ و تشكيلات واكنشى را داشت. اذهان انتقادى و بصير حقيقتاً از همان هنگام به مفهوم محدود شدن ليبيدو به انرژى غرايزى جنسى كه معطوف به ابژه‏اى هستند اعتراض كردند. ولى آنان در تبيين اين امر شكست خوردند كه چگونه به دانش بهتر خود دست يافتند يا در اين امر درماندند كه چگونه از دانش خود چيزى را استنتاج كنند كه تحليل بتواند از آن استفاده كند. روانكاوى كه با احتياط بيشترى به پيش مى‏رفت، نظمى را مشاهده كرد كه با آن ليبيدو از ابژه پس مى‏كشد و متوجه «خود» مى‏شود (يعنى فرايند درون‏گرايى)؛ و با مطالعه تحول ليبيدينال كودكان در مراحل اوليه خود به اين نتيجه رسيد كه «خود» منبع حقيقى و اصيل ليبيدو است و اين‏كه فقط از اين منبع است كه ليبيدو به ابژه‏ها گسترش مى‏يابد. اينك «خود» جايگاه خود را در ميان ابژه‏هاى جنسى يافت و برجسته‏ترين جايگاه در ميان آنها به آن اختصاص داده شد. ليبيدو كه بر اين سياق در «خود» جاى داده شد، به عنوان چيزى «خودشيفته» توصيف گرديد. البته اين ليبيدوى خودشيفته، تجلى نيروى غريزه جنسى در معناى تحليلى اين كلمات نيز بود و ضرورتاً بايد با «غرايز صيانت نفس» كه وجودشان از همان ابتدا بازشناخته شده بود يكى مى‏شد. بنابراين اثبات گرديد كه برقرارى تقابل اصلى ميان «غرايز خود» و «غرايز جنسى» نابسنده و ناكافى است. مشاهده شد كه بخشى از «غرايز خود» ليبيدينال هستند؛ و غرايز جنسى ــ احتمالاً در كنار ساير غرايز ــ در «خود» عمل مى‏كنند. مع‏هذا ما در گفتن اين امر محقّيم كه فرمول كهنه‏اى كه بر آن است كه روان‏رنجورى بر درگيرى ميان «غرايز خود» و غرايز جنسى مبتنى است، متضمن چيزى نيست كه ما در حال حاضر محتاج رد آن باشيم. مسأله صرفاً اين است كه مشخصه تمايز ميان دو نوع غريزه كه اساساً از نوع تمايز كيفى تلقى مى‏شد، اكنون بايد به صورت ديگرى تعيين گردد ــ يعنى به عنوان چيزى مكان‏نگارانه. و به طور خاص اين امر هنوز حقيقت دارد كه روان‏رنجوريهاى ناشى از انتقال، يعنى موضوع اساسى مطالعه روانكاوى، نتيجه درگيرى ميان «خود» و كتكسيس ليبيدنال ابژه‏ها هستند.

اما اكنون بيش از هر چيزى ضرورى است كه بر خصوصيت ليبيدنال غرايز صيانت نفس تأكيد بگذاريم، آن هم زمانى كه خطر كرده، براى بازشناسى غريزه جنسى به عنوان اِروس قدمى فراتر نهاده‏ايم، اِروسى كه نگهدارنده همه چيزهاست و مى‏خواهيم ليبيدوى خودشيفته «خود» را از مخازن ليبيدو كه به واسطه آن سلولهاى سُوما به يكديگر متصل مى‏شوند استنتاج كنيم. اما اينك به ناگهان خود را در برابر پرسش ديگرى مى‏يابيم. اگر غرايز صيانت نفس نيز داراى سرشت ليبيدينال باشند، آيا هيچ غريزه ديگرى وجود دارد كه به هر طريق ليبيدينال نباشد؟ در هر صورت غريزه نوع ديگرى به چشم نمى‏خورد. اما اگر چنين باشد ما دست‏آخر رانده خواهيم شد تا با منتقدانى موافقت كنيم كه از اول تصور مى‏كرده‏اند كه روانكاوى همه چيزها را با توسل به جنسيت توضيح مى‏دهد يا با بدعت‏گذارى مثل يونگ موافق باشيم كه با قضاوتى عجولانه اصطلاح «ليبيدو» را به معناى نيروى غريزى به طور كلى به كار برده است. آيا نبايد چنين باشد؟

در هر صورت نيّت ما اين نبود كه به چنين نتيجه‏اى برسيم. نقطه عزيمت استدلال ما تمايزى قاطع بوده است ميان غرايز «خود» كه با غرايز مرگ يكى هستند با غرايز جنسى كه آن را با غرايز زندگى يكى دانستيم. (ما در مرحله‏اى آماده بوديم كه به اصطلاح غرايز صيانت نفس «خود» را در ميان غرايز مرگ بگنجانيم؛ اما بعداً نظر خود را در اين باره تصحيح كرديم و آن را پس گرفتيم.) نظرات ما از همان نخست دوگرايانه (dualistic) بوده است و هم‏اينك حتى بيشتر از قبل دوگرايانه است ــ اينك كه ما تقابل را ميان غرايز زندگى و غرايز مرگ متصور مى‏شويم، نه ميان غرايز «خود» و غرايز جنسى. برعكس نظريه ليبيدوى يونگ تك‏گرايانه (monistic) است؛ و همين كه او يگانه نيروى غريزى را «ليبيدو» ناميده است، مى‏بايست منجر به خلط مبحث شود، اما اين امر بر نظريه ما تأثيرى نمى‏گذارد. ما بر آنيم كه غرايزى به جز از نوع غرايز صيانت نفسِ ليبيدينال در «خود» دست‏اندركارند، و بايد نشان دادن آنها براى ما ممكن باشد. بدبختانه تحليل «خود» چنان پيشرفت اندكى كرده است كه براى ما انجام چنين عملى بسيار دشوار است. حقيقتاً ممكن است كه غرايز ليبيدينال در «خود» چنان به شيوه خاصى با ساير غرايز «خود» پيوند خورده باشند كه هنوز به نظر ما غريب مى‏آيد. حتى قبل از آن‏كه ما فهم روشنى از خودشيفتگى كسب كرده بوديم، روانكاوان شك داشتند كه «غرايز خود» اجزاى ليبيدينالى داشته باشند كه به آنها متصل باشند. اما اينها امكاناتى بسيار غيرقطعى هستند كه مخالفان ما توجه اندكى به آن مبذول مى‏دارند. اين مشكل كماكان باقى است كه روانكاوى ما را از قبل قادر نساخته است كه به هر نوع غرايز «خود» مگر از نوع ليبيدينال اشاره كنيم. به هر تقدير، اين امر دليل آن نيست كه ما به اين نتيجه فرو غلتيم كه در واقع غرايز ديگرى وجود ندارند.

با توجه به ابهام و تيرگى‏اى كه در حال حاضر بر نظريه غرايز حكمفرماست، عاقلانه نخواهد بود كه هر انديشه‏اى را كه وعده مى‏دهد تا پرتوى بر آن بيفكند ردّ كنيم. ما از تقابل بزرگ ميان غرايز زندگى و مرگ شروع كرديم. اينك ابژه ـ عشق(28)، خود مثالى دوم از قطب‏بندى‏اى مشابه را به ما عرضه مى‏كند ــ يعنى تقابل ميان عشق (يا عاطفه) و نفرت (يا پرخاشگرى). چه مى‏شد اگر ما مى‏توانستيم موفق شويم كه اين دو قطب را به يكديگر ربط دهيم و يكى را از ديگرى استنتاج كنيم! از همان بدو كار ما حضور عنصر ساديستى در غريزه جنسى را بازشناختيم. همان‏طور كه مى‏دانيم اين عنصر مى‏تواند خود را مستقل سازد و مى‏تواند به صورت نوعى انحراف بر كل فعاليت جنسى فرد تسلط يابد. همچنين مى‏تواند به عنوان عنصر مسلط غريزى در يكى از «سازمانهاى ماقبل تناسلى» organizations) (pregenital ــ نامى كه من بر آنها گذاشته‏ام ــ ظاهر شود. اما چگونه غريزه ساديستى كه هدف آن لطمه زدن به ابژه است مى‏تواند از اِروس كه محافظ زندگى است مشتق شود؟ آيا فرض اين امر معقول نيست كه اين ساديسم در واقع همان غريزه مرگ باشد كه تحت‏تأثير ليبيدوى خودشيفته، به اجبار از «خود» دور شده و در نتيجه فقط در نسبت با ابژه ظاهر شده است و اكنون به خدمت كاركرد جنسى درآمده است؟ در طول مرحله دهانى stage) (oralسازمان يافتن ليبيدو، كنش دستيابى به سرورى اروتيك بر ابژه‏ها با نابودى همين ابژه‏ها قرين مى‏گردد؛ بعداً غريزه ساديستى جدا مى‏شود و دست‏آخر در مرحله تفوق تناسلى به منظور توليدمثل، كاركرد چيره شدن بر ابژه جنسى را تا درجه‏اى كه براى انجام عمل جنسى ضرورى است بر عهده مى‏گيرد. در واقع مى‏توان گفت كه ساديسم كه به زور از «خود» بيرون رانده شده است راه را براى اجزاى ليبيدينال غريزه جنسى نشان مى‏دهد و اين اجزاء تا رسيدن به ابژه از آن تبعيت مى‏كنند. هر جايى كه ساديسم اصلى دچار كاهش يا آميختگى نشود، ما همان دوسويگى آشناى عشق و نفرت را در زندگى اروتيك مى‏يابيم.

اگر فرضيه‏اى اينچنين مجاز باشد، آن‏گاه ما با اين الزام روبه‏رو خواهيم شد كه مى‏بايد مثالى از غريزه مرگ را ارائه كنيم ــ هرچند حقيقتاً مثالى جابه‏جاشده. ولى اين طريقه نگريستن به چيزها، بسيار متفاوت است از سهل‏گيرى در درك و خلق تأثير رمزآلوده‏اى ايجابى. اين امر چنان شبهه‏انگيز مى‏نمايد كه گويى ما سعى مى‏كنيم به هر قيمتى شده از وضعيتى بسيار گيج‏كننده راهى به برون پيدا كنيم. به هر تقدير، مى‏توانيم به ياد آوريم كه در فرضيه‏اى از اين نوع هيچ چيز جديدى وجود ندارد. ما فرضيه‏اى از اين نوع را در مرحله‏اى اوليه، قبل از آن‏كه مسأله وضعيتى گيج‏كننده مطرح شود، ارائه كرده بوديم. در آن زمان مشاهدات بالينى ما را به اين نظر هدايت كرد كه مازوخيسم، يعنى عنصرى غريزى كه مكمل ساديسم است، بايد به عنوان ساديسمى در نظر گرفته شود كه هدف آن خود «خودِ» سوژه است. ولى در اصل تفاوتى وجود ندارد ميان غريزه‏اى كه ابژه‏اى را كنار مى‏گذارد و به طرف «خود» مى‏رود و غريزه‏اى كه «خود» را كنار مى‏گذارد و به طرف ابژه‏اى مى‏رود ــ يعنى نكته تازه‏اى كه مورد بحث ماست. در اينجا مازوخيسم، يعنى نشانه رفتن غريزه به خود «خودِ» سوژه، مى‏تواند بازگشتى به مراحل اوليه تاريخ غريزه باشد يعنى واپس‏روى. شرحى كه قبلاً از مازوخيسم به دست داده مى‏شد از آن حيث كه در يك جنبه بسيار فراگير و گسترده بود نيازمند اصلاح است: بايد چيزى به عنوان مازوخيسم اوليه وجود داشته باشد ــ امكانى كه من در آن زمان در آن ترديد كردم.

به هر حال اجازه دهيم كه به غرايز جنسىِ صيانت‏كننده از نفس بازگرديم. آزمايشهايى كه بر روى تك‏ياختگان انجام گرفت به ما نشان داد كه جفت شدن ــ يعنى گرد آمدن دو تك‏ياخته‏اى كه خيلى زود از يكديگر جدا مى‏شوند بدون آن‏كه تقسيم‏بندى سلولى صورت گيرد ــ تأثيرى نيروبخش و جوان‏كننده بر هر دوِ آنها دارد. نسلهاى بعدى آنها هيچ نشانه‏اى از تباهى بروز نمى‏دهند و به نظر مى‏رسد مى‏توانند مقاومتى طولانيتر در برابر آثار صدمه‏زننده متابوليسم خودشان نشان دهند. من بر آنم كه اين مشاهده واحد را مى‏توان به عنوان نمونه نوعىِ اثرى در نظر گرفت كه عمل جنسى نيز آن را به بار مى‏آورد. اما چگونه است كه گرد هم آمدن دو سلولى كه فقط اختلافى اندك با يكديگر دارند، بتواند نوسازى زندگى را باعث شود؟ آزمايشى كه به جاى جفت شدن، محركهاى شيميايى يا حتى مكانيكى را به كار مى‏برد ما را قادر مى‏سازد كه بى‏شك پاسخى قاطع به اين پرسش بدهيم. نتيجه بر اثر سرازير شدن شمارى از تحريكات تازه حاصل مى‏شود. اين امر كاملاً با اين فرضيه مطابقت دارد كه فرايند زندگى فرد بنا به دلايل درونى به سوى امحاى تنشهاى شيميايى يا به عبارت ديگر به مرگ رهنمون مى‏شود، درحالى‏كه اتحاد با ماده زنده فردى متفاوت اين تنشها را افزايش مى‏دهد و چيزى را عرضه مى‏كند كه مى‏توان آن را به عنوان تفاوتهاى حياتىِ تازه توصيف كرد كه بايد زين پس به كمك آن زندگى كرد. اما در مورد اين عدم شباهت [ مى‏توان گفت كه [بايد حتماً يك يا چند حد مطلوب وجود داشته باشد. گرايش غالب زندگى ذهنى، و شايد زندگى عصبى به طور كلى، تلاشى است براى كاهش يا ثابت نگه داشتن يا امحاى تنش درونى حاصل از تحريك (يعنى اصل نيروانا(29) ــ واژه‏اى كه ما آن را از باربارا لُو(30) به وام گرفته‏ايم) ــ گرايشى كه در اصل لذّت تجلى مى‏يابد؛ و به رسميت شناختن اين واقعيت يكى از دلايل محكم ما براى اعتقاد به وجود غرايز مرگ است.

ولى ما هنوز حس مى‏كنيم كه آشكارا اين واقعيت خط فكرى ما را مسدود كرده است كه نمى‏توانيم مشخصه اجبار به تكرار را كه ما را نخستين بار در مسير غرايز مرگ قرار داد به غريزه جنسى منتسب سازيم. حوزه فرايندهاى تحولى جنينى در چنان پديده‏هايى كه مبتنى بر تكرارند بدون شك بسيار غنى است؛ دو ياخته زايشى كه مشغول توليدمثل جنسى هستند و تاريخچه زندگى آنها، خود فقط تكرار اوايل زندگى ارگانيك است. اما جوهر فرايندى كه زندگى جنسى به سوى آن هدايت شده است، گرد آمدن دو جسم سلولى (cell-bodies) است. فقط همين امر است كه ناميرايى جوهر زنده در ارگانيسمهاى والاتر را تضمين مى‏كند.

به عبارت ديگر ما محتاج اطلاعات بيشترى درباره منشأ توليدمثل جنسى و غرايز جنسى به طور كلى هستيم. اين مسأله، مسأله‏اى است كه بيگانگان را مرعوب مى‏سازد و خود متخصصان هنوز قادر به حل آن نشده‏اند. بنابراين فقط خلاصه‏اى موجز از هر آنچه به نظر مى‏رسد از ميان عقايد و انديشه‏هاى ناهمگون به خط فكرى ما ربط داشته باشد ارائه مى‏كنيم.

يكى از اين آراء مسأله توليدمثل را با ارائه آن به عنوانِ تجلى‏بخشى رشد از جذابيت رمزآلوده آن تهى مى‏سازد. (مقايسه كنيد با تكثير از طريق تقسيم، سبز شدن يا جوانه‏زنى.) منشأ توليدمثلِ ياخته‏هاى زايشىِ از حيثِ جنسى تفكيك‏يافته را مى‏توان به موازات انديشه‏هاى معقولانه داروينى پى گرفت، آن هم با فرض اين امر كه امتياز دوآميزىِ جنسى ــ كه در بعضى اوقات با جفت شدنِ اتفاقى دو تك ياخته حاصل مى‏شود ــ در تحول بعدى حفظ مى‏گردد و مورد استفاده بيشتر قرار مى‏گيرد. از اين نظر «آميزش جنسى» اصلاً چيزى قديمى نيست؛ و غرايز افسارگسيخته غيرعادى‏اى كه هدف آنها فراهم كردن آميزش جنسى است، در حال تكرار چيزى هستند كه زمانى به صورتى تصادفى اتفاق افتاده است و از آن زمان به بعد به عنوان چيزى نافع تثبيت شده است.

پرسشى در اينجا مطرح مى‏شود كه درست مثل پرسشى است كه درباره مرگ مطرح شد. آيا ما محقّيم كه به تك‏ياختگان آن خصوصياتى را نسبت دهيم كه آنها عملاً آن را آشكار مى‏سازند و آيا فرض گرفتن اين امر صحيح است كه نيروها و فرايندهايى كه در ارگانيسمهاى والاتر آشكار مى‏شوند براى اولين‏بار در آن ارگانيسمها تكوين يافته‏اند؟ نظريه‏اى درباره جنسيت كه ما هم‏اكنون آن را ذكر كرديم، براى رسيدن به مقصود، كمك اندكى به ما مى‏كند. مى‏توان به اين نظريه اعتراض كرد كه وجود غرايز زندگى را كه از قبل در ساده‏ترين ارگانيسمها عمل مى‏كرده است مسلّم انگاشته است؛ زيرا كه در غير اين صورت، جفت شدن كه به ضد روال زندگى است(31) و تكليف انقطاع زندگى را هرچه دشوارتر مى‏سازد، نمى‏تواند نگه داشته شود و بسط داده شود بلكه بايد از آن اجتناب شود. بنابراين اگر ما نخواهيم فرضيه غرايز مرگ را كنار بگذاريم، بايد فرض كنيم كه آنها از همان آغاز با غرايز زندگى ملازم بوده‏اند. اما بايد اذعان كرد كه در چنين صورتى ما با معادله‏اى سروكار داريم با دو كمّيت ناشناخته.

به جز اين امر، علم درباره منشأ جنسيت چندان چيزى براى گفتن ندارد، به گونه‏اى كه مى‏توانيم اين مسأله را به ظلماتى تشبيه كنيم كه چندان فرضيه‏اى به عنوان نور بر آن تابانده نشده و در آن رخنه نكرده است. حقيقت اين است كه در حوزه‏اى كاملاً متفاوت ما به چنان فرضيه‏اى برخورد مى‏كنيم، اما اين فرضيه چنان خيالى است ــ بيشتر اسطوره است تا تبيين علمى ــ كه اگر دقيقاً شرطى را برآورده نمى‏ساخت كه تحقق آن خواست ماست، جرأت نمى‏كرديم آن را در اينجا ذكر كنيم، زيرا كه اين فرضيه ردّ پاى منشأ غريزه را تا نياز به احياى مرحله اوليه امور پى مى‏گيرد.

البته آنچه من در سر دارم نظريه‏اى است كه افلاطون آن را از زبان آريستوفانس در مهمانى بيان كرد، و نه فقط با منشأ غريزه جنسى بلكه همچنين با مهمترين تغييرات آن در نسبتش با ابژه خود سروكار دارد. «سرشت انسان اصيل مانند آنچه امروز هست وجود نداشت، بلكه چيز ديگرى وجود داشت. در وهله اول تعداد جنسيتها اساساً سه تا بود، و نه مثل حالا دو تا : مرد و زن و وحدت آن دو...». هر آنچه به اين انسان نخستين مربوط مى‏شد دو برابر بود: آنان چهار دست و چهار پا و دو صورت و دو آلت تناسلى و از اين قبيل داشتند. نهايتاً زئوس تصميم گرفت كه اين آدميان را به دو بخش تقسيم كند، «درست مثل سيبى كه براى ترشى انداختن به دو نيمه تقسيم مى‏شود. پس از آن‏كه تقسيم انجام شد، «دو بخش انسان، كه هريك در آرزوى ديگرى بود، نزد هم آمدند و يكديگر را مشتاقانه براى يكى شدن در آغوش گرفتند».

آيا ما بايد ردّ پايى را كه شاعر ـ فيلسوف به ما نشان داده است تعقيب كنيم و اين فرضيه را به كار گيريم كه ماده زنده در زمان زندگى‏يافتنش به اجزاى كوچك تقسيم شده است، اجزائى كه از آن زمان به بعد از طريق غرايز جنسى كوشيده‏اند تا مجدداً وحدت يابند؟ و نيز آيا بايد در پى اين امر رويم كه اين غرايز ــ كه در آنها خويشاوندى شيميايى با ماده بى‏جان باقى است ــ به موازات بسط و گسترششان در امپراطورى تك‏ياختگان به تدريج موفق شده‏اند بر مشكلاتى غلبه كنند كه محيطى كه آغشته از محركهاى خطرناك بود در سر راه تلاش آنها قرار داده بود، محركهايى كه اين تك‏ياختگان را وادار كردند تا لايه قشرى محافظى تشكيل دهند؟ و اين‏كه آيا اين بخشهاى گسسته ماده زنده بدين شيوه حالتى چندسلولى كسب كرده‏اند و نهايتاً غريزه وحدت مجدد يافتن را به متمركزترين شكل به ياخته‏هاى زايشى منتقل كرده‏اند؟ اما فكر مى‏كنم در اينجا ديگر بايد متوقف شويم.

البته نبايد بدون افزودن نكاتى تأملى و انتقادى مبحث را رها كرد. ممكن است پرسيده شود كه آيا من خود به حقيقت اين فرضيه‏ها كه در اين صفحات ارائه شدند اذعان مى‏كنم، آن هم تا چه حد. پاسخ من اين خواهد بود كه من خود به اين فرضيه‏ها باور ندارم و در پى آن نيستم كه ديگران را تشويق و ترغيب كنم كه به آنها معتقد شوند. يا دقيقتر بگويم، نمى‏دانم كه تا كجا به آنها اعتقاد دارم. به نظرم مى‏رسد هيچ دليلى وجود ندارد كه چرا عامل عاطفىِ اعتقاد داشتن اساساً بايد وارد اين پرسش شود. يقيناً اين امكان وجود دارد كه آدمى خط فكرى‏اى را بگيرد و از سر كنجكاوى علمى ساده‏اى تا هر آنجا كه پيش آمد آن را تعقيب كند، يا اگر خوانندگان اين عبارت را ترجيح مى‏دهند، به منتقدى بدل شود كه فقط براى برانگيختن بحث به اقامه هر نوع دليلى دست مى‏زند(32)، اما به اين سبب روح خود را به شيطان نمى‏فروشد. من درباره اين واقعيت مناقشه نمى‏كنم كه سومين گامى كه هم‏اكنون در جهت نظريه غرايز برداشتم، به اندازه دو نظريه اوليه بتواند مدعى يقين باشد، يعنى بسط و گسترش مفهوم جنسيت و فرضيه خودشيفتگى. اين دو نوع نظريه بديع ترجمه مستقيم مشاهدات به نظريه بودند و ميزان خطاپذير بودن آنها بيشتر از خطاپذيرى اجتناب‏ناپذير در تمامى موارد مشابه نيست. اين امر حقيقت دارد كه تأكيد من بر خصوصيت واپس‏روانه غرايز نيز بر مواد و مصالح مشاهده شده استوار است، يعنى بر واقعيات اجبار به تكرار. البته به هر تقدير ممكن است كه من در مورد اهميت آنها اغراق كرده باشم. و به هر صورت غيرممكن است كه از پى انديشه‏اى از اين قبيل رفت مگر با تركيب مكرر مواد و مصالح واقعى با آنچه گمان‏ورزى ناب است و دست زدن به اين عمل، يعنى فاصله گرفتن بسيار از مشاهدات تجربى. در جريان ساختن نظريه هر چه اين عمل بيشتر تكرار شود، همان‏طور كه مى‏دانيم، نتيجه نهايى اعتمادناپذيرتر خواهد بود. اما درجه عدم يقين، تعيين‏نشدنى است. مى‏توان با يارى بخت به هدف زد يا مى‏توان به طور شرم‏آورى به انحراف كشانده شد. من گمان نمى‏كنم آنچه «شهود» ناميده مى‏شود تأثير بسزايى در اين نوع كار داشته باشد. از آنچه از شهود مى‏دانم، [ مى‏توانم بگويم [ به نظرم مى‏رسد كه شهود محصول نوعى بى‏طرفىِ فكرى است. بدبختانه وقتى پاى امور غايى و مسايل بزرگ علم و زندگى در ميان باشد، مردم به ندرت مى‏توانند بى‏طرف باشند. در چنان مواردى بر هر يك از ما تعصب درونى ديرپايى حكمفرماست كه ناخواسته گمان‏ورزيهاى ما را در دستان خود مى‏گيرد. از آنجا كه ما دلايل خوبى براى بدگمان بودن داريم، طرز تلقى ما نسبت به نتايج بررسيهاى خودمان نمى‏تواند چيزى باشد به جز خيرخواهى توأم با خونسردى. به هر حال بايد با تعجيل اين نكته را بيفزايم كه انتقاد از خود از اين قبيل بسيار به دور است از آن‏كه كسى در برابر عقايد مخالف خود راه تساهل و تسامح در پيش گيرد. كاملاً معقول است كه قاطعانه نظريه‏هايى را ردّ كرد، نظريه‏هايى كه از همان گامهاى نخستين، تحليل واقعيات مشاهده‏شده آنها را نقض مى‏كنند، و در عين حال از اين امر آگاه بود كه اعتبار نظريه خودمان صرفاً موقتى است.

ما نبايد به هنگام قضاوت درباره گمان‏ورزيهاى خود درباره غرايز زندگى و مرگ با توجه به اين واقعيت كه چه بسيار فرايندهاى گيج‏كننده و مبهمى در آن وجود دارد، ذهن خود را عميقاً دچار تشويش كنيم، فرايندهاى مبهمى از اين قبيل كه غريزه‏اى غريزه ديگر را كنار مى‏گذارد يا غريزه‏اى از «خود» روى برمى‏گرداند و به طرف ابژه مى‏چرخد و الى آخر. اين امر صرفاً به سبب آن است كه ما مجبوريم با اصطلاحات علمى سخن بگوييم يعنى با زبانى بازنمايانه كه خاص روانشناسى است (يا دقيقتر، خاص روانشناسى ژرفانگر). در غير اين صورت ما اصلاً نمى‏توانستيم فرايندهاى موردنظر را توصيف كنيم، و حقيقتاً نمى‏توانستيم از آنها آگاه شويم. نواقص توصيفات ما احتمالاً زمانى برطرف مى‏شد كه از قبل در موقعيتى مى‏بوديم كه اصطلاحات فيزيولوژيك يا شيميايى را جايگزين اصطلاحات روانشناسانه كرده باشيم. اين امر حقيقت دارد كه آنها نيز فقط بخشى از زبانِ بازنمايانه هستند، زبانى كه ما مدتهاست با آن آشنا بوده‏ايم و شايد زبان ساده‏ترى نيز باشد.

از سوى ديگر اين امر كاملاً بايد روشن شود كه عدم يقينِ گمان‏ورزيهاى ما را ضرورت استقراض از علم زيست‏شناسى به ميزان زيادى افزايش داده است. زيست‏شناسى حقيقتاً سرزمين امكانات نامحدود است. ما مى‏توانيم از آن انتظار داشته باشيم كه شگفت‏آميزترين اطلاعات را در اختيار ما بگذارد و نمى‏توانيم حدس بزنيم كه پس از گذشت سالها در پاسخ پرسشهايى كه از آن پرسيده‏ايم چه جوابهايى خواهد داد. آنها ممكن است از نوع پاسخهايى باشند كه كل ساختار فرضيه‏هاى مصنوعى ما را به باد دهند. اگر چنين باشد مى‏توان پرسيد كه چرا من در مسيرى فكرى همچون مسير حاضر پا گذاشته‏ام و خاصّه چرا سعى كرده‏ام آن را در دسترس عموم قرار دهم. خوب، نمى‏توانم انكار كنم كه برخى از شباهتها و همبستگيها و پيوندهايى كه اين فرضيه شامل آنهاست به نظر من شايسته بررسى‏اند.(33)

7

اگر واقعاً مسأله اين است كه جستجو براى احياى مرحله اوليه امور مشخصه كلى و عام غرايز است، نبايد شگفت‏زده شويم كه چرا فرايندهاى بسيارى مستقل از اصل لذّت در زندگى ذهنى رخ مى‏دهند. تمامى غرايز تشكيل‏دهنده مى‏توانند در اين مشخصه شريك باشند و هدف هريك در مورد خاص خود مى‏تواند بازگشتى مجدد به مرحله‏اى خاص در جريان تحول باشد. اينها امورهايى هستند كه اصل لذّت هنوز بر آنها كنترلى ندارد؛ اما از اين امر اين نتيجه گرفته نمى‏شود كه هريك از آنها ضرورتاً مخالف اصل لذّت‏اند، و ما كماكان بايد مسأله نسبت فرايندهاى غريزى تكرار را با سلطه اصل لذّت حل كنيم.

ما دريافته‏ايم كه يكى از اولين و مهمترين كاركردهاى دستگاه ذهنى «مقيّد» ساختن تكانه‏هاى غريزى است كه بر آن تأثير مى‏گذارند و [ همچنين ] جايگزين ساختن فرايندهاى اوليه غالب در آنها با فرايندهاى ثانويه و بازگرداندن انرژى كتكتيك متحرك آزاد آنها به كتكسيس اساساً خاموش و ساكن (نيروبخش) است. درحالى‏كه اين تغييرات در حال انجام است، نمى‏توان توجهى به تحول عدم لذّت كرد؛ اما اين امر متضمن به تعليق درآوردن اصل لذّت نيست. برعكس، دگرگونى به نيابت از طرف اصل لذّت رخ مى‏دهد؛ و مقيّد ساختن، عملى مقدماتى است كه سلطه اصل لذّت را عرضه و تضمين مى‏كند.

اجازه دهيد تمايزى قاطعتر از پيش، ميان كاركرد و گرايش بگذاريم. اصل لذّت گرايشى است كه در خدمت كاركردى عمل مى‏كند، كاركردى كه وظيفه آن رها ساختن دستگاه ذهنى از هيجانات به طور كامل يا ثابت نگه داشتن ميزان هيجان در آن يا پايين نگه داشتن آن تا حد امكان است. ما هنوز با قاطعيت نمى‏توانيم به نفع يكى از اين شيوه‏هاى عمل تصميم بگيريم؛ اما اين امر روشن است كه كاركردى كه بدين‏گونه توصيف شد با عامترين و كليترين تلاشهاى تمامى ماده زنده سروكار دارد، يعنى بازگشت به خاموشى و سكون دنياى غيرارگانيك. ما همه تجربه كرده‏ايم كه چگونه بيشترين لذتى كه مى‏توانيم به آن دست يابيم، يعنى عمل جنسى، با فرو نشستن موقت هيجاناتِ بسيار شدت‏يافته ملازم است. مقيّد ساختن تكانه غريزى، كاركردى مقدماتى است كه طراحى شده است تا هيجان را براى امحاى نهايى آن در جريان لذّت ناشى از تخليه آماده سازد.

اين امر اين پرسش را پيش مى‏كشد كه آيا احساسات لذّت و عدم لذّت مى‏تواند به طور برابر از فرايندهاى هيجانى مقيّد و غيرمقيّد حاصل آيد. و چنين به نظر مى‏رسد كه به هيچ وجه ترديدى وجود ندارد كه فرايندهاى غيرمقيّد يا اوليه موجب احساسات بسيار شديدترى در هر دو جهت مى‏شوند تا جريانهاى موقت يا ثانويه. افزون بر اين فرايندهاى اوليه از حيث زمانى مقدم‏اند؛ در زمان آغاز زندگى ذهنى چيز ديگرى وجود ندارد و ما مى‏توانيم به اين نتيجه برسيم كه اگر اصل لذّت هنوز در آنها فعال نشده بود، هرگز نمى‏توانست در فرايندهاى بعدى تثبيت شود. بنابراين، ما به نتيجه‏اى مى‏رسيم كه دست‏آخر به هيچ وجه نتيجه ساده‏اى نيست، بدين‏معنا كه در آغاز زندگى ذهنى، مبارزه براى كسب لذّت، بسيار شديدتر از مراحل بعدى بوده است اما به اندازه آن بى‏قيد و بند نبوده است: اما اين مبارزه بايد تن به وقفه‏هاى مكرر مى‏داد. در ايام بعدى، سلطه اصل لذّت بسيار بيشتر تضمين شده بود، اما اين مبارزه خود بيشتر از ساير غرايز به طور كلى نمى‏توانست از فرايند رام و مطيع شدن بگريزد. در هر صورت مسبب ظهور احساسات لذّت و عدم لذّت در فرايندهاى هيجانى، هرچه باشد، بايد در فرايندهاى ثانويه نيز همچون فرايندهاى اوليه حاضر باشد.

اينجا بايد نقطه شروع تحقيقات تازه باشد. آگاهى ما از درون، احساساتى را به ما منتقل مى‏سازد كه نه فقط از آنِ لذّت و عدم لذّت بلكه همچنين از آنِ تنش خاصى است كه خود مى‏تواند لذّت بردنى يا غير لذّت‏بردنى باشد. آيا تفاوت ميان اين احساسات ما را قادر مى‏سازد كه ميان فرايندهاى مقيّد و غيرمقيّد انرژى تميز بگذاريم؟ يا اين‏كه احساس تنش بايد به دامنه مطلق كتكسيس يا شايد به سطح آن نسبت داده شود، درحالى‏كه مجموعه لذّت و عدم لذّت نشانگر تغييرى در دامنه كتكسيس در واحد زمانى خاص است؟ واقعيتِ مهم ديگر اين است كه غرايز زندگى تماس بسيار بيشترى با ادراكات درونى ما دارند ــ و به عنوان بر هم زنندگان آرامش ظاهر مى‏شوند و مداوماً تنشهايى را به وجود مى‏آورند كه رفع آنها با احساس لذّت قرين است ــ درحالى‏كه غرايز مرگ به نظر مى‏رسد كه كار خود را بى‏سروصدا انجام مى‏دهند. به نظر مى‏رسد كه اصل لذّت عملاً در خدمت غرايز مرگ است. اين امر حقيقت دارد كه اصل لذّت مواظب محركات برونى است كه هر دو غريزه آن را خطر محسوب مى‏كنند؛ اما خاصه در برابر افزايشهاى تحريكات از درون بيشتر مراقب است، تحريكاتى كه مى‏توانند تكليف زندگى كردن را دشوارتر سازند. اين امر خود مجموعه‏اى از پرسشهاى ديگر را مطرح مى‏سازد كه در حال حاضر نمى‏توانيم جوابى براى آنها بيابيم. ما بايد صبور باشيم و منتظر روشها و فرصتهاى تحقيق تازه باقى بمانيم. همچنين بايد آماده باشيم راهى را كه در زمانى خاص پيموده‏ايم رها سازيم، زيرا كه به نظر مى‏رسد اين راه به هيچ پايان خوشى نمى‏رسد. فقط موءمنانى كه مى‏خواهند علم جايگزينى براى دستورالعملهايى باشد كه آنان رهايش كرده‏اند، محقق را براى بسط و گسترش دادن يا حتى تغيير دادن عقايد خود شماتت مى‏كنند. ما نيز مى‏توانيم به سبب پيشروى كُند و آهسته دانش علمى‏مان با خواندن كلمات شاعر آرام بگيريم:

«به هر آنچه نمى‏توانيم با پرواز كردن برسيم، بايد با لنگيدن برسيم... كتاب [ مبيّن ] به ما مى‏گويد كه لنگيدن گناه نيست.»(34)

اين مقاله ترجمه‏اى است از :

Sigmund Freud (1984), "Beyond the Pleasure Principle" in, On Metapsychology, Penguin Books.



ارغنون / 21 / بهار 1382

1. G. T. Fcchner

2. Breuer

3. Ferenczi

4. Simmel

5. Pfeifer

6.fwont ، معناى اين عبارت با توجه به جمله بعدى كه رفتن پدر پسر به جبهه جنگ Front باشد روشن خواهد شد. [ م ]

7.Transference ، فرايندى است كه طى آن بيمار احساسات عشق و نفرت و انديشه‏هاى مثبت و منفى را كه در گذشته براى كسى يا چيزى داشته است به پزشك خود نسبت دهد. درگيرى عاطفى بيمار با پزشك، روان‏رنجورى انتقال نام دارد. مداوايى موفق است كه طى آن پزشك موفق شود به اين روان‏رنجورىِ آخرين نيز غلبه كند و بيمار را وادارد كه به خود متكى شود. متكى شدن به خود يعنى شفا يافتن. [ م ]

8. Marcinowski

9. Tasso

10.بر طبق نظريه روانكاوانه، فعاليت ذهنى به دو صورت انجام مى‏گيرد: يكى آگاه است و ديگرى ناخودآگاه. فرويد فعاليت ذهنى آگاهانه (conscious) را اغلب به اختصار Cs. مى‏نامد كه منظور از آن نظام يا ساختارى است كه در آن فعاليت ذهنى آگاهانه كه از فرايندهاى ثانويه متابعت مى‏كند رخ مى‏دهد. [ م ]

11.نظام pcpt مخففِ نظام ادراكى (the perceptual system) است كه فرويد آن را نخستين‏بار در تفسير خواب تشريح كرد. او بعداً نظام pcpt را با نظام آگاهانه يا Cs يكى دانست. [ م ]

12.ectoderm ، يكى از سه لايه جنينى است كه منشأ پوست و سلسله اعصاب است. دو لايه ديگر عبارت‏اند از مزودرم و اندودرم. [ م ]

13.cathectic ، مشتق از cathexis . اين واژه را مترجمان آثار انگليسى فرويد در برابر واژه آلمانى Besetzung كه معناى لفظى آن سرمايه‏گذارى است جعل كرده‏اند. منظور فرويد توصيف كمّيت انرژى‏اى است كه در هر ساخت ذهنى وجود دارد. cathexis شبيه شارژ الكتريكى است كه مى‏تواند از ساختى به ساختى ديگر جابه‏جا شود مگر اين‏كه مقيّد شده باشد. همچنين آن را به نيروهايى نظامى تشبيه كرده‏اند كه مى‏توان آنها را از مواضعى به مواضعى ديگر انتقال داد. در فارسى به آن نيروگذارىِ روانى نيز گفته‏اند. مترجم ترجيح داد كه از كلمه اصلى استفاده كند. [ م ]

14.گفته مفيستوفلس در فاوستِ گوته، بخش اول، صفحه چهارم.

15. Eros

16.شعرى از شيلر.

17. Wilhelm Fliess

18. Weismann

19.The Soma ، كل ارگانيسم منهاى ياخته‏هاى زايشى. آن را معمولاً به تن يا بدن يا جسم ترجمه مى‏كنند، اما در اين متن ترجيح داده شد براى حفظ دقت از اصل واژه استفاده شود.

20. Hartmann

21. Woodruff

22.slipper-animalcule ، جانور تك‏ياخته‏اى مژه‏دار از جنس paramecium .

23. Mapuas

24. Calkins

25. J. Loeb

26. E. Hering

27.object-love ، به طور كلى ابژه يا موضوع هر آن چيزى است كه كنش يا آرزويى متوجه آن است و سوژه آن را مى‏طلبد تا به ارضاى غريزى دست يابد. در روانكاوى ابژه‏ها، همواره اشخاص، بخشى از اشخاص، يا سمبولهاى آنها هستند. بنابراين object-love عبارت است از عشقِ به ابژه‏اى كه كسى است به جز خود آدمى. به عبارت ديگر، ابژه ـ عشق، عشق به خود (self love) نيست. بنابراين love-object يا ابژه عشق عبارت است از ابژه object-love .[ م ]

28. Nirvana principle

29. Barbara Low

30.نبايد فراموش كرد كه طبق نظريه فرويد روال زندگى به سوى مرگ است. [ م ]

31.اين عبارت ترجمه اصطلاح advocatus diuboli يا Devils advocate است و عبارت بعدى نيز ناظر به همين معناست.

32.نكاتى چند براى روشن كردن اصطلاحات خود اضافه مى‏كنم، اصطلاحاتى كه در جريان كار حاضر دچار تحولاتى چند شدند. ما دانستيم كه «غرايز جنسى» چيستند، آن هم با توجه به نسبت آنها با جنسيتها و با كاركرد توليدمثلى. ما اين اصطلاح را حفظ كرديم حتى بعد از آن كه مجبور شديم با توجه به يافته‏هاى روانكاوى، آن يافته‏ها را بسيار كمتر از پيش به توليدمثل ربط دهيم. با پيش آمدن فرضيه ليبيدوى خودشيفته و بسط و گسترش مفهوم ليبيدو به ياخته‏هاى واحد، غريزه جنسى به اِروس تغييرشكل يافت، اروسى كه در پى آن است بخشهاى ماده زنده را به يكديگر متصل سازد و آنها را كنار هم نگه دارد. ما آنچه را عموماً غرايز جنسى ناميده مى‏شدند به عنوان بخشى از اِروس كه متوجه ابژه‏هاست متصور شديم. گمان‏ورزيهاى ما بر اين بودند كه اِروس از زمان آغاز زندگى فعال بوده است و به عنوان «غريزه زندگى» در تقابل با «غريزه مرگ» ــ كه با زندگى يافتن ماده غيرارگانيك به وجود آمده است ــ ظاهر شده است. اين گمان‏ورزيها در پى آن‏اند كه معماى زندگى را با پيش نهادن اين فرض حل كنند كه اين دو غريزه از همان آغاز با يكديگر در حال مبارزه بودند. شايد چندان ساده نباشد كه تغييرشكلهايى را پى بگيريم كه مفهوم «غرايز خود» از خلال آنها عبور كرده است. در آغاز ما اين نام را به تمامى گرايشهاى غريزى (كه دانش چندانى از آنها در دست نداريم) اطلاق كرديم كه مى‏توانستند از غرايزى جنسى كه به سوى ابژه‏اى متوجه‏اند تميز داده شوند؛ ما غرايز «خود» را در تقابل با غرايز جنسى كه ليبيدو تجلى آنهاست نهاديم. متعاقباً ما درگيرى نزديكترى با تحليل «خود» پيدا كرديم و بازشناختيم كه بخشى از «غرايز خود» نيز خصوصيت ليبيدينال دارند و خودِ سوژه را نيز به عنوان ابژه خود اختيار كرده‏اند. اين غرايز صيانت‏كننده نفسِ خودشيفته زين پس جزو غرايز جنسى ليبدينال محسوب مى‏شد. تقابل ميانى غرايز «خود» و غرايز جنسى به تقابل ميان غرايز «خود» و غرايز ابژه تغييرشكل يافتند كه هر دو سرشت ليبيدينال دارند. اما به جاى اين تقابل، تقابل جديدى ميان غرايز ليبيدينال («خود» ــ و ابژه ــ ) و ساير غرايز ظاهر شد، غرايزى كه بايد فرض مى‏شد در «خود» حضور دارند و شايد مى‏شد عملاً آنها را در غرايز مخرب مشاهده كرد. گمان‏ورزيهاى ما اين تقابل را به تقابل ميان غرايز زندگى (اِروس) و غرايز مرگ تغييرشكل داد.

33.اين گفته را فرويد از مقامات حريرى، كه رُوكرت آن را به آلمانى ترجمه كرده بود، نقل كرده است. فرويد همچنين اين گفته را در نامه‏اى به فليس در 25 اكتبر 1895 نقل كرده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر