ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

ضمير ناخودآگاه

ضمير ناخودآگاه

نوشته زيگموند فرويد

از روانكاوى آموخته‏ايم كه ماهيت فرايند سركوب در پايان دادن و محو كردن ايده يا فكرى، كه امرى غريزى را نشان مى‏دهد نهفته نيست، بلكه ماهيت اين فرايند جلوگيرى از آگاهانه شدن آن ايده است. وقتى چنين امرى رخ مى‏دهد، مى‏گوييم كه آن ايده در وضعيتِ «ناخودآگاه» است، و قادر هستيم دليل و بيّنه كارآمدى فراهم آوريم تا نشان دهيم حتى وقتى اين فكر ناخودآگاه است، حتى وقتى شامل ايده‏اى است كه در نهايت به آگاهى وارد خواهد شد، مى‏تواند تأثيراتى ايجاد كند. هر چيزى كه سركوب مى‏شود حتماً در ضمير ناخودآگاه باقى مى‏ماند، ليكن بايد دقيقاً از همين اول خاطرنشان كرد كه امور سركوب‏شده همه ضمير ناخودآگاه را تشكيل نمى‏دهند. ضمير ناخودآگاه حيطه‏اى گسترده‏تر دارد و امور سركوب‏شده بخشى از ناخودآگاه‏اند.

ما چگونه به شناختى از ناخودآگاه مى‏رسيم؟ البته ناخودآگاه را فقط به منزله امرى آگاهانه است كه درك مى‏كنيم، وقتى كه دستخوش تغيير شكل يا ترجمه به امرى آگاهانه قرار گرفته باشد. آثار روانكاوى هر روزه به ما نشان مى‏دهند كه ترجمه اين نوع از امور [ يعنى ناخودآگاه ] ممكن است. براى آن‏كه چنين ترجمه‏اى رخ دهد، فرد تحت روانكاوى بايد بر موانع و انواع مقاومتهاى خاص غلبه كند، همان مقاومتهايى كه پيشتر، با پس راندنِ ايده‏اى از ضمير ناخودآگاه، مصالحى فراهم كرده بودند تا سركوبش كنند.

1 . توجيه مفهوم ضمير ناخودآگاه

محافل بسيارى اين موضوع را مورد بحث و گفت‏وگو قرار داده‏اند كه آيا ما حق داريم فرض كنيم امرى روانى وجود دارد كه ناخودآگاه است و اين فرض را براى مقاصد كار علمى به كار بريم؟ به اين ترديد مى‏توان چنين جواب داد كه فرض ما در مورد وجود ضميرناخودآگاه فرضى ضرورى و معقول است و ما شمارى از براهين وجودِ آن را در دست داريم.

اين وجود از آن رو ضرورى است كه داده‏هاى آگاهى، درون خودشان، داراى شمار بسيارى شكاف و فاصله‏اند. غالباً، هم در افراد سالم و هم در بيماران، كنشهايى روانى رخ مى‏دهند كه تنها وقتى قابل توضيح‏اند كه وجود نوع ديگرى از كنشها را مسلّم فرض كنيم، كنشهايى كه، مع‏الوصف، آگاهى هيچ توضيحى برايشان در اختيار ندارد. اين كنشها فقط لغزشهاى كنشى(2) و روءيا در افراد سالم و همه آن چيزهايى نيست كه در افراد بيمار، آنها را به عنوان علامت بيمارى روانى يا نوعى وسواس تشريح مى‏كنيم؛ بلكه شخصيترين تجربه‏هاى روزمرّه‏مان ما را با ايده‏هايى رو در رو مى‏كنند كه نمى‏دانيم از كجا به ذهنمان رسيده‏اند و با نتايجى ذهنى ملازم‏اند كه نمى‏دانيم چه‏طور به آنها رسيده‏ايم. حال اگر همچنان بر اين ادعا پافشارى كنيم كه هر كنش روحى كه در ما رخ مى‏دهد لزوماً بايد توسط خود ما از خلال آگاهى تجربه شده باشد، آن‏گاه تمامى كنشهاى آگاهانه[ اى كه در بالا بدانها اشاره شد [ بى‏ربط و ناملموس باقى خواهند ماند. به عبارت ديگر، اگر ما بين اين كنشها، كنشهاى‏ناخودآگاهانه‏اى را كه استنتاج كرده‏ايم به طور فرضى اضافه كنيم آن‏گاه بين كنشها پيوندى قابل فهم برقرار مى‏شود. بهره و افزايشى كه بدين‏سان در معنا به دست مى‏آيد مبنايى دقيقاً موجه براى فراتر رفتن از محدوده‏هاى تجربه مستقيم است. علاوه بر آن، وقتى معلوم مى‏شود فرض وجود ضميرى ناخودآگاه قادرمان مى‏سازد كه روندى موفقيت‏آميز را بنا كنيم كه به واسطه آن مى‏توانيم تأثيرى كارآ بر خط سير فرايند آگاهى اعمال كنيم، آن‏گاه خودِ اين موفقيت اثباتى خدشه‏ناپذير بر وجود آن چيزى است كه از قبل فرضش كرده‏ايم. از همين رو، وجودِ ضمير ناخودآگاه اين گفته را به ادعايى غيرقابل قبول بدل مى‏كند كه ما بايد موضعى اتخاذ كنيم تا چنين مقرر داريم كه هر آنچه در ذهن مى‏گذرد براى آگاهى نيز شناخته شده باشد.

مى‏شود پيشتر رفت و در دفاع از فرض وجود نوعى حالت روانى ناخودآگاه چنين استدلال كرد كه خودآگاهىِ [ بالفعل ما ] در همه حال تنها شامل محتواى اندكى است؛ بنابراين قسمت اعظم آنچه معرفتِ آگاه مى‏ناميم، بايد در دوره‏هاى قابل توجه از زمان در حالت نهفتگى باشد؛ به عبارت بهتر، از نظر روانى، در ضمير ناخودآگاه باشد. وقتى تمامى خاطرات نهفته‏مان را مورد ملاحظه قرار مى‏دهيم متوجه مى‏شويم كه كاملاً درك‏ناپذير است كه چه‏طور مى‏شود وجود ضمير ناخودآگاه را انكار كرد. ليكن در اينجا با اعتراضى مواجهيم مبنى بر آن‏كه اين يادهاى نهفته را ديگر نمى‏توان به منزله خاطراتى روانى توصيف كرد، بلكه بايد گفت كه آنها با پس‏مانده فرايندهاى جسمانى متناظرند، فرايندهايى كه امر روانى مى‏تواند مجدداً از درون آنها برخيزد. پاسخ واضح به چنين ترديدى آن است كه خاطره نهفته، برعكس، بقاياى پرسش‏ناپذيرى از فرايندى روانى است. ليكن مهمتر است كه به روشنى دريابيم كه اين اعتراض مبتنى است بر يكسان انگاشتن آنچه آگاهانه است و آنچه روانى است ــ هرچند اين فرض صريحاً بيان نشده، بلكه به منزله يكى از اصول موضوعه فرض شده است. اين يكسان‏انگارى يا مصادره به مطلوب است كه به اين پرسش از قبل پاسخ مثبت مى‏دهد كه آيا هر آنچه روانى است ضرورتاً آگاهانه هم هست، يا اين‏كه اين يكسان‏انگارى امرى اعتبارى و ناشى از نظام نامگذارى است. البته دومى، نظير بقيه امور اعتبارى، به روى ابطال گشوده نيست. پرسش اين است كه آيا اين امر اعتبارى شايسته آن هست كه خود را به پذيرش آن محدود كنيم يا نه. شايد بشود چنين پاسخ داد كه تساوى امر روانى و امر خودآگاه كاملاً بى‏مورد است. چنين فرضى استمرار روانى را از هم مى‏گسلد و ما را با مشكلات لاينحل ناشى از برابرىِ روانى ـ فيزيكى درگير مى‏كند؛ همچنين در برابر اين انتقاد قرار دارد كه بدون دليلى واضح نقشى را كه آگاهى بر عهده دارد بيش از حد برآورد مى‏كند و به گونه‏اى شتابزده ما را از حوزه تحقيق روانشناختى محروم مى‏كند، بى‏آن‏كه قادر باشد اين محروميت را با نتايج حوزه‏هاى ديگر جبران كند.

بارى، واضح است كه اين پرسش با خطر تحليل بردنِ خويش در مناقشه‏اى لفظى روبه‏رو است. به هر حال، فرقى ندارد حالات نهفته زندگىِ روحى را، كه وجودش انكارناپذير است، به مثابه حالات روانىِ آگاهى بشناسيم يا به مثابه حالات فيزيكى؛ به جاى آن بهتر است توجهمان را بر آن چيزى متمركز كنيم كه با اطمينان از ماهيت اين حالاتِ مورد بحث مى‏دانيم. تا آنجا كه به مشخصه‏هاى روانىِ اين حالات مربوط است، براى ما كاملاً دسترس‏ناپذيرند؛ هيچ مفهوم روانشناختى يا فرايند شيميايى نمى‏تواند به ما تصورى از ماهيت آن حالات بدهد. از سوى ديگر، به يقين مى‏دانيم كه اين حالات در نقاط بى‏شمارى با فرايندهاى روحىِ آگاه تماس دارند، و با اندكى كلنجار رفتن مى‏توان آنها را به فرايندهاى روحى آگاه تبديل كرد يا اين فرايندها را جانشينشان كرد؛ و مى‏شود تمامىِ مقولاتى را كه براى توصيف كنشهاى روحىِ آگاه به كار مى‏بريم بر آنها نيز اعمال كنيم، مقولاتى چون ايده‏ها، مقاصد، تصميمات و نظاير آن. در واقع بايد گفت شمارى از اين حالات نهفته دقيقاً در غيبت آگاهى وجود دارند و فقط از اين جنبه است كه با حالات آگاه متفاوت‏اند. از همين رو بهتر است كه در پذيرش اين حالات به منزله ابژه‏هاى تحقيق روانشناسى ترديد نكنيم، و در عين حال به گونه‏اى با آنها رفتار نكنيم كه گويا عميقترين پيوند را با كنشهاى روحى آگاه دارند.

انكار سرسختانه خصلت روانى كنشهاى روحىِ نهفته ناشى از اين وضعيت است كه بيشتر پديده‏هاى ذى‏ربط بيرون از حيطه روانكاوى بوده‏اند. هر آن كس كه از واقعيات آسيب‏شناختى ناآگاه باشد، هر كه لغزشهاى كنشىِ مردم عادى را تصادفى مى‏انگارد و با اين ضرب‏المثل قديمى خرسند است كه «روءياها مهملات‏اند» ["Träume sind Schäume"] ، محكوم است كه از مسائل روانشناسىِ آگاهىِ خود چيز كمى بداند و بدين‏منظور هر نيازى نسبت به تصور نوعى كنش روحى ناخودآگاه را از خويش دريغ كند. از قضا حتى قبل از ظهور روانكاوى، تجربيات مربوط به هيپنوتيزم و خصوصاً القائات مابعدهيپنوتيزمى(3)، به گونه‏اى ملموس وجود و نحوه عملكرد ناخودآگاهِ روحى را اثبات كرده بود.

علاوه بر اين، فرض وجودِ ناخودآگاه فرضى كاملاً معقول است، چرا كه با اين پيش‏فرض حتى قدمى كوتاه از وجه انديشيدن متعارف و قابل پذيرش همگان دور نمى‏شويم. ضمير آگاه، هريك از ما را فقط از حالات شخصىِ ذهن خودمان باخبر مى‏كند، و اين‏كه ديگر مردمان هم داراى ضمير آگاه هستند، استنتاجى است كه ما از قياس كنشها و گفته‏هاى مشهود آنها به عمل مى‏آوريم، به اين منظور كه رفتارشان را براى خويش قابل فهم كنيم. (بى‏شك از نظر روانشناختى درست‏تر مى‏بود اين مسأله را اين‏طور بيان مى‏كرديم كه ما بدون هيچ‏گونه تأمل خاص، سرشت شخصى خود و در نتيجه آگاهيمان را به هر كس ديگر نسبت مى‏دهيم؛ و اين‏كه چنين همسان‏انگارى يكى از شروط ضرورى فهمِ ما است.) در گذشته نفس آدمى اين استنتاج (يا اين همسانى) را به موجودات انسانىِ ديگر، به حيوانات، گياهان، اشياء بى‏جان و به جهان بزرگ گسترش مى‏داد، و مادامى كه شباهت همه موارد فوق به نفس فردى عظيم و خردكننده بود اين همسان‏انگارى مفيد و كارآ مى‏نمود؛ ليكن همپاى افزايش تفاوت نفس با اين «ديگريها»، چنين همسانى‏اى بيش از پيش غيرقابل اعتماد مى‏شد. امروزه، قضاوت انتقادى ما درباره مسأله وجود آگاهى در حيوانات با شك و ترديد همراه است؛ ما از پذيرش آن در مورد گياهان سر باز مى‏زنيم و فرض وجودِ آگاهى در ماده بى‏جان را عرفان و رازگرايى تلقى مى‏كنيم. ليكن حتى در جايى كه تمايلِ اوليه و اصلى ما به همسان‏انگارى در برابر نقد تاب آورده است ــ يعنى وقتى كه «ديگريها» همنوعان خودِ ما هستند ــ فرض وجود نوعى آگاهى در آنان مبتنى بر يك استنتاج است و نمى‏تواند از آن حتميت بى‏واسطه‏اى برخوردار باشد كه نسبت به وجود آگاهى شخصِ خودمان داريم.

روانكاوى بيش از اين چيزى نمى‏خواهد كه همين فرايندِ استنتاج را بر خودمان نيز اعمال كنيم ــ اقدامى كه صد البته ذاتاً به آن راغب نيستيم. اگر به چنين اقدامى دست بزنيم، ناچار بايد بگوييم كه تمامى كنشها و تجلياتى كه در خويشتن متوجه آنها مى‏شويم و نمى‏دانيم چگونه آنها را به باقىِ زندگى روحى خويش متصل كنيم بايد به گونه‏اى داورى شوند كه گويا به شخصِ ديگرى تعلق دارند؛ اين اعمال به واسطه زندگى روحى‏اى توصيف مى‏شوند كه به كسى ديگر نسبت داده شده است. علاوه بر اين، تجربه نشان مى‏دهد كه ما به خوبى مى‏دانيم چگونه در ديگران اعمالى را تفسير كنيم (و خويش را درون زنجيره رخدادهاى روحى جاى دهيم) كه خود از پذيرش همانها در خودمان به منزله امرى روحى سر باز مى‏زنيم. اين جا سدى خاص، به گونه‏اى مشهود، بررسى و مطالعه ما را از خويشتن منحرف مى‏كند و مانع از آن مى‏شود كه به شناختى صحيح از خويش برسيم.

وقتى اين فرايند استنتاج، على‏رغم موضعگيرى درونى، بر خويش اعمال شود، به هر حال به افشاى نوعى ضمير ناخودآگاه نمى‏انجامد، بلكه منطقاً فرضِ وجودى ديگر را [ در آگاهى ] پيش مى‏كشد، آگاهىِ ثانويه‏اى كه در نفس (self) فرد با آگاهى‏اى كه خودِ او مى‏شناسد يكپارچه است. اما در همين نقطه ممكن است به درستى انتقادهايى مطرح شود. در اولين قدم اين‏كه آگاهى‏اى كه مالكش از آن هيچ چيزى نمى‏داند، دقيقاً متفاوت است با آگاهى كه به فردى ديگر تعلق دارد. در ضمن، مسأله اين است كه چنين آگاهى‏اى، كه فاقد مهمترين وجه مشخصه خويش [ يعنى آگاهانه بودن [است، اصلاً ارزش هيچ‏گونه بحث و نظرى را ندارد. كسانى كه تاكنون در برابر وجود يك ناخودآگاه روانى مقاومت كرده‏اند، احتمالاً حاضر نخواهند بود كه آن را با يك ناخودآگاه فكرى تعويض كنند. دوم آن‏كه روانكاوى نشان مى‏دهد كه فرايندهاى روحى نهفته متفاوتى كه استنتاج مى‏كنيم توجيه‏كننده درجه بالايى از استقلال دوجانبه‏اند؛ گويا آنها هيچ پيوندى با يكديگر ندارند و هيچ‏چيز از هم نمى‏دانند. در اين صورت، بايد خود را مهيا كنيم تا در خود نه تنها فرض وجود يك آگاهىِ دوم را بپذيريم، بلكه سومى و چهارمى و شايد بى‏شمار حالات آگاهى را بپذيريم كه تمامى‏شان براى ما و يكديگر ناشناخته‏اند. و سوم ــ كه در بين اين استدلالات وزين‏ترين آنهاست ــ اين‏كه بايد اين واقعيت را ناديده نگيريم كه تحقيق روانكاوانه آشكار مى‏كند كه شمارى از اين فرايندهاى نهفته مشخصات و حالات غريبى دارند كه در چشم ما بيگانه يا حتى نامعتبر مى‏نمايند، و آشكارا نافى صفاتى از آگاهى‏اند كه براى ما آشنايند. از اين رو، دلايل و شواهدى در دست داريم كه بايد استنتاجمان را درباره خويش تصحيح كنيم و بگوييم آنچه اثبات شده است وجود نوعى آگاهى ثانوى در ما نيست، بلكه وجود كنشهايى روانى است كه فاقد آگاهى‏اند. به علاوه محقّيم كه اصطلاح «زير ـ آگاهى» (sub-consiousness) را به عنوان اصطلاحى نادرست و غلط‏انداز رد كنيم.(4)

ما در روانكاوى چاره‏اى نداريم جز تصديق اين حكم كه فرايندهاى ذهنى فى‏نفسه ناخودآگاهند؛ و ادراك اين فرايندها توسط ابزار آگاهى را تشبيه كنيم به ادراك جهان خارج توسط ابزار اندامهاى حسى. حتى اميد مى‏رود كه با چنين مقايسه‏اى شناخت تازه‏اى به دست آوريم. فرض روانكاوانه كنش ذهنى ناخودآگاه از نظر ما، از يك طرف، اتساع عظيمى از جان‏گرايىِ (animism)بدوى است كه سبب مى‏شود ما نسخه‏هاى بدل آگاهىِ خودمان را همه‏جا دور و برمان ببينيم و از طرف ديگر، گسترشى از تصحيحى است كه كانت در ديدگاهِ ما نسبت به ادراك بيرونى اِعمال كرد. دقيقاً همان‏طور كه كانت به ما هشدار داد كه اين حقيقت را از قلم نيندازيم كه ادراكات ما، به صورت ذهنى (subjectively) مشروطند و نبايد آنها را با آنچه ادراك مى‏شود، ولى خود ناشناختنى است، يكى بگيريم؛ از همين رو روانكاوى هم به ما هشدار مى‏دهد كه نبايد ادراكاتى را كه به وسيله آگاهى صورت مى‏پذيرد، با فرايندهاى ذهنىِ ناخودآگاهى يكى بگيريم، كه ابژه آن ادراكات‏اند. نظير امر فيزيكى، امر روانى ضرورتى ندارد كه همان‏طورى كه وجود دارد، بر ما ظاهر شود. به هر حال بايد شاد باشيم از اين‏كه تصحيح ادراك درونى آن مشكلات بزرگى را ندارد كه تصحيح ادراك بيرونى به همراه داشت ــ ابژه‏هاى درونى كمتر شناخت‏ناپذيرند تا دنياى بيرونى.

2 . معانى متفاوت «ناخودآگاه» ــ نظرگاه توپوگرافيك

قبل از آن‏كه پيشتر برويم، بايد واقعيتى مهم، هرچند آزارنده، را بيان كنيم كه مشخصه ناخودآگاهى تنها يكى از مختصاتى است كه در روان پيدا شده و به هيچ عنوان براى توصيف كردنِ روان كافى نيست. كنشهاى روانى‏اى وجود دارند كه از نظر ارزش كاملاً متفاوت‏اند، ليكن جملگى واجد خصيصه ناخودآگاهى‏اند. ناخودآگاه، از يك طرف، كنشهايى را در بر مى‏گيرد كه صرفاً نهفته و به طور موقت ناخودآگاه‏اند، ليكن از جهت ديگر از كنشهاى آگاه متفاوت نيستند؛ از طرف ديگر، ناخودآگاه فرايندهايى را در بر مى‏گيرد نظير فرايندهاى سركوب‏شده كه اگر به [ فرايندهاى ] آگاه تبديل مى‏شدند با ساير فرايندهاى آگاه عريانترين تضاد را مى‏داشتند. مى‏شود به تمامىِ سوءتفاهمات پايان داد به شرطى كه از اين پس در تشريح انواع مختلف كنشهاى روانى به اين سوءال، كه اين كنش آگاه است يا ناخودآگاه، بى‏اعتنا باشيم؛ و كوشش خود را معطوف كنيم به طبقه‏بندى و مرتبط كردن آنها فقط بر اساس رابطه‏شان با غرايز و مقاصد، بر اساس عناصر تشكيل‏دهنده‏شان و بر اين اساس كه به كدام‏يك از سلسله‏مراتب نظامهاى روانى تعلق دارند. اما به دلايلى متفاوت چنين چيزى عملى نيست. از اين رو، گاهى اوقات به معناى توصيفى و گاهى اوقات به معناى نظام‏مند كلمه، قادر نيستيم از ابهام نهفته در استعمال واژگان «آگاه» و «ناخودآگاه» دورى كنيم. تا آنجا كه به جنبه نظام‏مند مربوط مى‏شود كاربردِ اين دو واژه بر ادغام آنها در نظامهاى خاص و برخوردارى از مشخصاتى خاص دلالت دارد. البته مى‏توانيم براى پرهيز از سردرگمى بر آن شويم كه براى نظامهاى روانى‏اى كه از هم متمايز ساخته‏ايم نامهايى دلبخواهى برگزينيم، نامهايى كه هيچ ربط يا اشاره‏اى به صفت آگاه بودن ندارند. فقط در اول كار بايد زمينه‏هايى را مشخص كنيم كه بر اساس آنها نظامها[ ى روانى ] را تعريف مى‏كنيم و براى اين كار نبايد از توصيف ويژگى ضمير آگاه طفره برويم، و در نظر داشته باشيم اين كار نقطه عزيمت تمامىِ پژوهشهايمان را شكل مى‏دهد. شايد بهتر باشد علامت اختصارى Cs. را براى آگاهى [ يا نظام آگاه (Conscious system) ] و Ucs را براى نظام ناخودآگاه (Unconscious system) برگزينيم، و بدانيم كه اين دو واژه را به معناى نظام‏مند به كار مى‏بريم.

حالا كه به گزارشى از يافته‏هاى ايجابىِ روانكاوى رسيديم، مى‏شود گفت كه عموماً يك كنش روانى، در خصوص حالت، از دو مرحله مى‏گذرد كه اين مراحل مابين آن چيزى قرار دارند كه نوعى آزمون (عمل سانسور) بر آن وارد شده است. در اولين مرحله، كنش روانى ناخودآگاه است و به نظام Ucs.تعلق دارد؛ اگر اين كنش در آزمون توسط سانسور رد شود اجازه نخواهد يافت كه به مرحله دوم وارد شود. پس گفته مى‏شود كه اين كنش «سركوب‏شده» است و بايد ناخودآگاه باقى بماند. اگر به هر دليل اين كنش آزمون را با موفقيت بگذراند به مرحله دوم وارد مى‏شود و از آن پس به نظام دوم متعلق است كه آن را نظام Cs. خواهيم ناميد. ليكن حقيقت اين است كه گرچه اين كنش به نظام مذكور تعلق دارد، هنوز صراحتاً روابطش با ضمير آگاه تعريف نشده است. اين كنش هنوز آگاه نيست، بلكه به طور قطع توانايىِ آگاهانه شدن را دارد (و اگر عبارت بروئر را به كار بريم)، اكنون كه شرايط خاصى را كسب كرده، قادر است بدون مقاومت خاصى به ابژه ضمير آگاه بدل شود. با در نظر گرفتن اين قابليت آگاه شدن، ما نظامِ Cs. را «پيش‏آگاه» (preconscious) مى‏ناميم. اگر معلوم شد كه آيا نوعى سانسور خاص هم نقشى در پيش بردنِ تبديل امر پيش‏آگاه به آگاه دارد يا نه، آن‏گاه بهتر است با دقت بيشترى مابين نظامهاى Pcs. (پيش‏آگاه) و Cs. تفاوت قائل شويم. فعلاً تا همين‏جا بسنده مى‏كنيم كه به ياد داشته باشيم كه نظامِ Pcs. واجد همان مشخصات نظام Cs. است و سانسورِ اكيد وظيفه‏اش را در نقطه گذرِ كنش روانى از نظام Ucs. به نظام Pcs.(يا Cs. ) به انجام مى‏رساند.

روانكاوى با پذيرش وجود اين دو (يا سه) نظام روانى، از «روانشناسى توصيفى آگاهى» گامى به جلو برداشته و مسائل جديدى را مطرح كرده و محتوايى جديد يافته است. تاكنون، روانكاوى غالباً به دليل ديدگاه ديناميكش درباره فرايندهاى ذهنى، از روانشناسى متمايز شده است؛ علاوه بر آن گويا به عنوان علم توپوگرافى روانى هم به حساب مى‏آيد و مشخص مى‏كند كه هر كنش روحى درون كدام نظام يا مابين كدام نظامها به وقوع مى‏پيوندد. با توجه به اين قصد است كه به روانكاوى «روانشناسىِ اعماق» هم گفته مى‏شود. شايد روانكاوى اين توان را داشته باشد كه از اين هم غنى‏تر شود، به شرطى كه ديدگاهِ ديگرى را نيز وارد محاسباتش كند.

اگر مسأله توپوگرافى كنشهاى روحى را با جدّيت دنبال كنيم، ناچار بايد علاقه و مسيرمان را به ترديدى معطوف كنيم كه در اين نقطه سر برمى‏آورد. هنگامى كه كنشى روانى (بهتر است در اينجا خود را به كنشى محدود كنيم كه در ماهيت يك ايده(5) است) از نظام Ucs. به نظام Cs. (يا Pcs. ) منتقل مى‏شود، آيا نبايد فرض كنيم كه خودِ اين انتقال، ثبت و شرحى تازه ــ به زبان بهتر، ثبتى ثانوى ــ از ايده مورد بحث را شامل مى‏شود، كه ممكن است همان‏طور كه در موقعيت روانى جديدى مستقر شده است، به موازاتِ ثبتِ اصلىِ ناخودآگاه به حيات ادامه دهد؟ آيا نبايد قبول كنيم كه امر انتقال مبتنى بر تغييرى در حالت ايده است، تغييرى كه مصالحى يكسان را شامل مى‏شود و در موقعيتى يكسان هم رخ مى‏دهد؟ گرچه چنين پرسشى ممكن است غامض و گيج‏كننده به نظر آيد، ليكن اگر بخواهيم به برداشتى قطعى‏تر از توپوگرافى روانى، يعنى به برداشتى از بُعدِ عمقىِ ذهن دست يابيم، بايد اين پرسش را مطرح كنيم. اين پرسش در نوع خود سوءالى دشوار است چرا كه مرزهاى روانشناسىِ ناب را درمى‏نوردد و به روابط دستگاه روانى با كالبدشناسى (آناتومى) اشاره مى‏كند. دقيقاً مى‏دانيم كه در ناهنجارترين معنا چنين روابطى وجود دارند. تحقيقات به گونه‏اى انكارناپذير اثبات كرده‏اند كه فعاليت ذهنى به كاركرد مغز وابسته است و به هيچ عضو ديگرى تا اين حد وابسته نيست. با كشف اهميت نابرابرِ قسمتهاى متفاوت مغز و روابط ويژه‏شان با قسمتهاى خاص بدن و با فعاليتهاى ذهنى خاص، در تحقيقاتمان پيشتر رفته‏ايم، هرچند نمى‏دانيم تا چه حد. ليكن هر كوششى كه براى كشفِ مكان و مواضع فرايندهاى ذهنى از اين نقطه آغاز كند و هر تلاشى كه افكار و ايده‏ها را به مثابه اندوخته‏هايى در سلولهاى عصبى و هيجانات را به منزله انتقالى در طول رشته‏هاى عصبى در نظر آورد كاملاً به شكست خواهد انجاميد.(6) بايد گفت چنين سرنوشتى در انتظارِ تمامىِ نظرياتى است كه براى تشخيص موضعِ كالبدشناختىِ نظامِ Cs. ــ يعنى فعاليت ذهنى ضمير آگاه ــ تلاش دارند و فكر مى‏كنند كه موضع آن در كورتكس است و محل فرايندهاى ناخودآگاه را در بخشهاى زير ـ كورتكس مغز تصور مى‏كنند. اينجا حفره يا شكافى وجود دارد كه در حال حاضر پرنانشدنى است و پر كردنِ آن هم از وظايف روانشناسى نيست. عجالتاً توپوگرافىِ روانىِ ما با اين كالبدشناسى كارى ندارد و به مواضع كالبدشناختى مرتبط نيست، ليكن به مناطقى در دستگاه روحى ارجاع مى‏شود كه ممكن است در بدن مستقر باشند.

از اين لحاظ مانعى بر سر كار ما وجود ندارد و طبق مقتضيات خودش پيش مى‏رود؛ ليكن تذكر اين نكته به خودمان مفيد خواهد بود كه در شرايط موجود فرضيه‏هاى ما قرار نيست به چيزى بيش از توضيحات و مثالهاى تصويرى بينجامند. اولين امكان از دو امكانى كه لحاظ كرديم ــ يعنى اين كه مرحله آگاهِ يك آرمان يا ايدئال حاكى از ثبتى جديد از آن ايدئال است كه در محلى ديگر مستقر است ــ بى‏شك امكانى خامتر و در عين حال براى كار ما آسانتر است. فرضيه دوم ــ مبتنى بر تغيير فقط كاركردى حالت ايده ــ به طور پيشينى ممكنتر است، ليكن انعطاف كمترى دارد و دخل و تصرف در آن و كنترلش سخت‏تر است. فرضيه اول، يا فرضيه توپوگرافيك، مبتنى بر نوعى جدايىِ توپوگرافيكِ نظامهاى Cs. و Ucs. است و در ضمن حاكى از آن است كه اين امكان هست كه ايده يا فكرى به طور همزمان در هر دو مكان دستگاه روحى و ذهنى وجود داشته باشد ــ در واقع، اگر براى ايده يا فكرى توسط سانسور مانعى ايجاد نشود، با نظم و قاعده از اين وضعيت به وضعيت ديگر مى‏رود و ممكن است مكان يا ثبت اوليه خود را هم از دست ندهد.

اين ديدگاه اگرچه غريب است، ليكن مى‏شود با استفاده از مشاهداتِ عمل روانكاوى از آن پشتيبانى كرد. اگر بيمار را از ايده و فكرى آگاه كنيم كه او زمانى سركوبش كرده، ليكن ما در او كشف كرده‏ايم، افشاگرىِ ما در ابتدا تغييرى در موقعيت ذهنى يا روانى او ايجاد نمى‏كند. مهمتر از آن، اين عمل سركوب را برطرف نمى‏كند يا حتى آثار آن را از بين نمى‏برد، اگرچه شايد بنا به اين واقعيت (فاكت) انتظار داشته باشيم كه ايده سابقاً ناخودآگاه كه اكنون آگاه شده، بايد كاركرد مذكور را داشته باشد. برعكس، در ابتدا آنچه به آن مى‏رسيم حالتِ تازه و قوىِ پس زدنِ ايده سركوب شده است. اما اكنون بيمار در واقعيت عملى ايده‏اى يكسان را در دو شكل و در دو مكان متفاوتِ دستگاه ذهنى و روانى‏اش دارد: اول اين‏كه خاطره‏اى آگاه از اثر و ردِ شنيدارى ايده دارد كه حامل همان چيزى است كه به او گفته‏ايم؛ دوم، همان‏طور كه مطمئنيم، خاطره‏اى ناخودآگاه نيز از تجربه‏اش دارد كه در همان شكلِ قبلىِ خود است. عملاً حتى پس از اين‏كه بر انواع شيوه‏هاى مقاومت غلبه شد، سركوب برطرف نخواهد شد مگر آن كه ايده آگاه با رد پاى خاطره ناخودآگاه ارتباط برقرار كرده باشد. تنها از طريق آگاه ساختن همين رد است كه اين امر [ يعنى حذف سركوب ] مى‏تواند به موفقيت ختم شود. در ملاحظه‏اى سطحى ممكن است اين‏طور به نظر آيد كه ايده‏ها و افكار آگاه و ناخودآگاه ثبتهايى جداگانه از محتوايى يكسان دارند و از نظر توپوگرافيك مجزا هستند؛ ليكن لحظه‏اى تأمل نشان مى‏دهد كه همسانى مابين اطلاعاتى كه به بيمار داده مى‏شود و خاطره سركوب‏شده‏اش فقط در سطح ظاهر است. شنيدنِ چيزى و تجربه كردن همان چيز، از نظر ماهيت روانشناختى‏شان كاملاً متفاوت‏اند؛ چه رسد به اين كه محتواى هر دو شان يكى باشد.

به هر حال فعلاً در موقعيتى نيستيم كه لازم باشد بين دو امكانى كه شرحش رفت يكى را انتخاب كنيم. شايد بعدتر با عواملى روبه‏رو شويم كه تعادل را به نفع اين يا آن امكان به هم بزند، شايد كشف كرديم كه پرسش ما چارچوبى نامناسب دارد، و اين‏كه بايد تفاوت مابين ايده آگاه و ناخودآگاه را كاملاً به طريقى ديگر تعريف كرد.

3 . احساسات ناخودآگاه

بحث فوق را به ايده‏ها و افكار محدود كرده‏ايم، اكنون بايد پرسشى ديگر را پيش بكشيم كه پاسخ دادن به آن، مسلّماً به تدقيق ديدگاههاى نظرى ما كمك مى‏كند. گفته‏ايم كه ايده‏هاى آگاه و ناخودآگاه وجود دارند، ليكن آيا كششهاى غريزى و عواطف و احساساتِ ناخودآگاه هم وجود دارند؛ يا در اين مورد شكل بخشيدن به آميزه‏هايى از اين نوع بى‏معناست؟

من اعتقاد دارم كه در واقع برنهاد صفات آگاه و ناخودآگاه براى غريزه به كار بردنى نيست. هيچ‏وقت امكان ندارد كه غريزه ابژه آگاهى باشد ــ تنها بازنمودِ آن غريزه است كه مى‏تواند ابژه آگاهى باشد. وانگهى حتى در ضمير ناخودآگاه هم هيچ غريزه‏اى نمى‏تواند از طريقى به جز يك ايده يا فكر معرفى شود. اگر غريزه خودش را به ايده‏اى وصل نكند يا خود را به منزله حالتى متأثر ظاهر نكند نمى‏توانيم هيچ چيز در مورد آن بدانيم. مع‏الوصف وقتى كه از يك كشش غريزى ناخودآگاه يا از كشش غريزى سركوب‏شده حرف مى‏زنيم، دقيق نبودن شيوه بيانمان ضعفى بى‏ضرر است، زيرا منظورمان از يك كشش غريزى نمى‏تواند چيزى باشد مگر بازنمود فكرىِ آن چيزى كه خود امرى ناخودآگاه است، چون هيچ تعبير ديگرى مدّ نظر قرار نمى‏گيرد.

شايد انتظار داشته باشيم كه پاسخ به مسأله احساسات، عواطف و تأثرات ناخودآگاه بسيار ساده و بديهى باشد. مگر ماهيت عاطفه اين نيست كه از آن آگاه باشيم و به عبارت ديگر براى آگاهى مفهوم و شناخته شده باشد؟ به همين دليل شايد امكانِ اسنادِ ناخودآگاهى به هيجانات و احساسات و عواطفى كه با آنها درگيريم بعيد باشد. اما در كار روانكاوى، ما به كرّات از عشق، نفرت، خشم و ديگر احساسات ناخودآگاه حرف مى‏زنيم و محال است كه از به كار بردن حتى تركيب غريبى چون «آگاهىِ ناخودآگاه از گناه»(7) يا عبارت متناقضى مثل «اضطراب ناخودآگاه» اجتناب كنيم. آيا در به كار بردن اين اصطلاحات به نسبت صحبت كردن از «غرايز ناخودآگاه» معناى بيشترى نهفته است؟

در واقع، اين دو مورد چندان يكسان نيستند. در اولين قدم، ممكن است كششى عاطفى يا هيجانى دريافت شده، ليكن بد تعبير شود. اين كشش به دليلِ سركوبِ نمايش و بروز مناسبِ آن، به سمتى رانده مى‏شود كه به ايده‏اى ديگر مرتبط شود، و در اين لحظه آگاهى اين ايده را به منزله بروز آن ايده ديگر تلقى مى‏كند. اگر ما پيوند حقيقى را احيا كنيم، كشش عاطفىِ اصلى، يعنى كشش ناخودآگاه را فراخوانده‏ايم. تا آن موقع تأثير اين كشش هرگز ناخودآگاه نبوده، بلكه آنچه رخ داده اين بوده كه ايده مربوط به آن كشش تحت سركوب بوده است. به طور كلى به كار بردن اصطلاحاتى چون «تأثر ناخودآگاه» و «احساس ناخودآگاه»، به آن اُفت‏وخيزهاى غريزه اشاره دارد كه آدمى در نتيجه سركوب متحمل آنها شده است، آن هم توسط عاملِ كمّىِ موجود در كشش غريزى. مى‏دانيم كه امكان سه‏گونه تأثير نامطلوب وجود دارد: يا تأثر آن كشش، كلاً يا نسبتاً، باقى مى‏ماند؛ يا از نظر كيفى به شكل متفاوتى از تأثر تغيير شكل مى‏يابد كه در بيشتر مواقع به اضطراب بدل مى‏شود؛ يا فرو نشانده مى‏شود و به عبارت ديگر از بسط و توسعه آن كلاً جلوگيرى مى‏شود. (احتمالاً مطالعه اين امكانات، در مورد عمل روءيا ساده‏تر از مورد روان‏نژندى باشد.) در ضمن مى‏دانيم كه فرو نشاندن بسط يافتن تأثر، هدف حقيقىِ سركوب است و اگر چنين هدفى به موفقيت نينجامد عمل سركوب ناكامل بوده است. در هر موردى كه عمل سركوب موفق شده است مانع بسط يافتنِ تأثرات شود، آن تأثرات را «ناخودآگاه» مى‏ناميم (وقتى عمل سركوب را خنثى مى‏كنيم، اين تأثرات را احيا مى‏كنيم). از همين رو نمى‏شود انكار كرد كه به كار بردن اصطلاحات مورد بحث منطقى است، ليكن در قياس با ايده‏هاى ناخودآگاه، تفاوتى مهم رخ مى‏نمايد مبنى بر اين‏كه ايده‏هاى ناخودآگاه، بنا به ساختارهاى بالفعل نظام Cs. پس از سركوب هم به زيستن ادامه مى‏دهند؛ نظر به اين واقعيت است كه در اين نظام تمامىِ چيزهايى كه متناظر با تأثراتِ ناخودآگاه‏اند آغازى بالقوه براى تأثرى هستند كه از توسعه بازداشته شده‏اند. پس بايد تأكيد كرد اگر چه كاربرد زبان‏شناختىِ اين اصطلاحات واجد هيچ‏گونه خطايى نيست، با اين حال، تأثرات ناخودآگاه به هيچ وجه وجود ندارند و تنها ايده‏هاى ناخودآگاه وجود دارند؛ ليكن كاملاً امكانش هست كه در نظام Ucs. ساختارهايى عاطفى وجود داشته باشند كه بتوانند نظير بقيه آگاهانه شوند. كل تفاوت از اين واقعيت برمى‏خيزد كه ايده‏ها همان دلبستگيهاى روانى (و عمدتاً رد پاهاى خاطره) هستند، درحالى‏كه تأثرات و عواطف با فرايندهاى تخليه روانى متناظرند كه تجلياتِ نهايىِ آنها به منزله احساسات درك مى‏شوند. در وضعيت كنونىِ دانشمان از تأثرات و عواطف بيش از اين نمى‏توانيم اين تفاوت را صريحتر بيان كنيم.

اثبات اين واقعيت كه عمل سركوب مى‏تواند موفق شود كه كششى غريزى را از تبديل شدن به نوعى تجلىِ تأثر بازدارد براى ما اهميتى خاص دارد. اين امر به ما نشان مى‏دهد كه نظام Cs.به طور طبيعى، علاوه بر تأثرپذيرى، دسترسى به امكان حركت را نيز كنترل مى‏كند؛ و همچنين اين موضوع اهميتِ امر سركوب را بارزتر مى‏كند به طورى كه نشان مى‏دهد امر سركوب در عين آن‏كه چيزها را از ضمير آگاه دريغ مى‏كند، مانع تحولِ تأثر و به راه‏اندازىِ فعاليت عضلانى مى‏شود. برعكس، همچنين مى‏شود گفت تا هنگامى كه نظامِ Cs. فعاليت و حركت را كنترل مى‏كند، وضعيت روحى و روانى فرد مورد مطالعه را مى‏توان طبيعى ناميد. با اين همه در مورد سيستم كنترلِ دو فرايندِ به هم پيوسته تخليه روانى تفاوتى انكارناپذير وجود دارد. كنترلى كه ضمير آگاه بر حركت ارادى اِعمال مى‏كند، شديداً پايه‏اى و ريشه‏اى است؛ به طور منظم در برابرِ يورش روان‏نژندى ايستادگى مى‏كند و تنها در روان‏پريشى از كار مى‏افتد، درحالى‏كه كنترلِ ضمير آگاه بر بسط و تحول تأثرات قوتِ كمترى دارد. حتى در محدوده‏هاى زندگى معمولمان هم مى‏توان تصديق كرد كه نبردى دائمى مابينِ نظامهاى Cs. و Ucs. براى تفوق بر عمل تأثر در جريان است، كه حوزه‏هاى نفوذ از يكديگر متمايزند و اين‏كه آميزش ميان نيروهاى دست‏اندركار رخ مى‏دهد.

اگر آزاد شدن و انتشار تأثر و عمل كردن را مدّ نظر داشته باشيم، اهميت نظام Cs. (Pcs.) ما را قادر مى‏سازد كه نقشى را درك كنيم كه ايده‏هاى جانشين در شكل بخشيدن به بيمارىِ روانى بازى مى‏كنند. اين امكان وجود دارد كه بسط يافتن تأثر مستقيماً از ضمير آگاه نشأت بگيرد؛ در اين مورد تأثر هميشه داراى مشخصه اضطراب است، كه همه آن تأثرات «سركوب‏شده» با آن [ اضطراب [تعويض مى‏شوند. با اين وصف، غالباً كشش غريزى بايد تا هنگامى كه در ضمير آگاه ايده‏اى جانشين نيافته انتظار بكشد. سپس بسط تأثر از اين جانشينِ آگاه منبعث مى‏شود، و ماهيت آن جانشين مشخصه كيفىِ تأثر را معين مى‏كند. تا بدين‏جا تأكيد كرده‏ايم كه در عمل سركوب حفره يا شكافى مابين تأثر و ايده وابسته‏اش رخ مى‏دهد و سپس هر يك مسيرِ جداگانه خود را طى مى‏كند. از نظر توصيفى، اين اتفاق رخ مى‏دهد و قابل انكار نيست؛ ليكن على‏القاعده، در عمل تأثر سر بر نمى‏آورد مگر آن‏كه موفق شده باشد در نظام Cs. به تجلى جديدى دست يابد.

4 . توپوگرافى و ديناميك سركوب

به اين نتيجه رسيده‏ايم كه اساساً عملِ سركوب فرايندى است كه در مرز مابين نظام Ucs. و نظام Pcs. (Cs.) ، ايده‏ها را تحت‏تأثير قرار مى‏دهد، و اكنون مى‏توانيم كوششى تازه را براى تعريف اين روند با جزئيات بيشتر آغاز كنيم.

سركوب قطعاً موردى از انقطاع دلبستگى روانى (cathaxis) است؛ ليكن سوءال اين است كه اين انقطاع در چه نظامى رخ مى‏دهد و دلبستگى روانى‏اى كه پس زده مى‏شود به كدام نظام تعلق دارد؟ ايده سركوب‏شده در نظام Ucs. همچنان قادر به كنش باقى مى‏ماند، و از همين رو اين ايده بايد دلبستگى روانى‏اش را حفظ كرده باشد. بنابراين آن دلبستگى روانى‏اى كه پس زده شده بايد چيز ديگرى بوده باشد. وقتى كه عملِ سركوب ايده‏اى را تحت تأثير قرار مى‏دهد در حالى كه آن فكر يا ايده پيش‏آگاه يا حتى عملاً آگاه باشد، بايد مورد سركوب («پس از فشار») را جدّى گرفت. در اينجا سركوب فقط امكان دارد مبتنى بر پس زدنِ ايده و دلبستگىِ روانىِ (پيش) آگاهى باشد كه به نظام Pcs. تعلق دارد. بنابراين ايده يا نامعطوف باقى مى‏ماند، يا از نظام Ucs. دلبستگى روانى دريافت مى‏كند، يا آن دلبستگى روانىِ ناخودآگاهى را حفظ مى‏كند كه از قبل موجود بوده است. از اين رو انقطاعى از دلبستگى روانىِ پيش‏آگاه رخ مى‏دهد؛ دلبستگى روانىِ ناخودآگاه ابقا مى‏شود يا به جاى دلبستگى روانى پيش‏آگاه يك دلبستگى روانى ناخودآگاه قرار مى‏گيرد. علاوه بر اين متوجه مى‏شويم كه اين تأملات را بر اين فرض بنا كرده‏ايم كه گذر از نظام Ucs. به نظامِ بعد از آن، از خلال ايجاد ثبتى جديد تحت‏تأثير قرار نمى‏گيرد، بلكه از خلال تغييرى در حالتِ ايده، يعنى از خلال تعديلى در دلبستگى روانى ايده رخ مى‏دهد. اينجا فرضيه كاركردگرا به سادگى بر فرضيه توپوگرافيك غلبه كرده است.

ليكن اين فرايند انقطاع نيروى شهوى يا ليبيدو به آن اندازه بسنده نيست كه مشخصه‏اى ديگر از سركوب را شكل دهد كه برايمان قابل درك باشد. روشن نيست كه فكر يا ايده‏اى كه معطوف شده باقى مانده يا از ضمير ناخودآگاه دلبستگى روانى دريافت كرده، چرا به سبب همين دلبستگى روانى‏اش، براى رخنه به نظام Pcs. تقلايى را از سر نمى‏گيرد. در ضمن اگر هم چنين عملى انجام دهد، از طرف اين نظام پس زدنِ ليبيدو تكرار مى‏شود، و همين عملكرد به گونه‏اى بى‏پايان ادامه خواهد يافت؛ اگرچه نتيجه اين عملكرد سركوب نخواهد بود. پس هنگامى هم كه اين عمل سركوب نخستين را توصيف مى‏كند، مكانيزمى كه فقط از پس زدنِ دلبستگى روانى پيش‏آگاه بحث مى‏كند، رضايت‏بخش نخواهد بود. به همين دليل اينك با ايده ناخودآگاهى سروكار داريم كه هنوز از نظامِ Pcs. هيچ دلبستگى روانى‏اى دريافت نكرده است و به همين دليل نمى‏تواند واجد آن دلبستگىِ روانى‏اى باشد كه از او دريغ شده است.

از همين رو آنچه نياز داريم فرايند ديگرى است كه سركوب را در مورد اول [ به عبارت ديگر مورد پس ـ فشار ] حفظ مى‏كند، و در مورد دوم [ يعنى مورد سركوب اوليه ] ضامن تثبيت حضور و ادامه سركوب است. اين فرايند ديگر مبتنى بر فرض نوعى پس زدن (anticathexis) استوار است، پس‏زدنى كه بدان منظور انجام مى‏شود كه نظامِ Pcs. از خويش در برابر نيرويى محافظت كند كه ايده ناخودآگاه بر او وارد مى‏كند. در نمونه‏هاى بالينى مشاهده كرده‏ايم كه چنين پس‏زدنى، كه در نظامِ Pcs. عمل مى‏كند، چگونه خود را بروز مى‏دهد. اين عمل پس زدن است كه مصرفِ دائمىِ [ انرژىِ ] سركوبِ نخستين را نشان مى‏دهد و در ضمن تداوم آن سركوب را تضمين مى‏بخشد. پس زدن مكانيزمى منحصر به سركوب نخستين است، كه در موردِ خودِ سركوب (يعنى موردِ «پس فشار») به همراهىِ انقطاع دلبستگى روانى پيش‏آگاه وجود دارد. امكان اين امر كاملاً وجود دارد كه دقيقاً همان نيروگذارى و دلبستگىِ روانى كه از ايده‏اى دريغ شده، براى پس زدن به كار گرفته شود.

ديديم كه چگونه كم‏كم به اين نتيجه رسيديم كه ديدگاه سومى را در گزارشمان از پديده‏هاى روانى اتخاذ كنيم. علاوه بر ديدگاه ديناميك و توپوگرافيك، ديدگاه اقتصادى را هم پذيرفته و به كار گرفته‏ايم. اين ديدگاه سعى مى‏كند كه فراز و نشيبهاى كمّيتهاى تحريك را تا به انتها دنبال كند و حداقل به تخمينى نسبى از حد و حدود آن برسد.

نامعقول نيست كه نامى خاص به اين روش كاملِ توصيف موضوع مطالعه‏مان بدهيم، چرا كه اين روش به پايان رساندن تحقيق روانكاوانه است. به نظر من وقتى موفق شده باشيم كه فرايندى روانى را از جنبه‏هاى ديناميك و توپوگرافيك و اقتصادى توضيح دهيم، آن‏گاه بهتر است اين توضيح را نوعى ارائه مابعد روانشناختى (metapsychological) تلقى كنيم. بايد متذكر شد كه در موقعيت فعلى دانش ما نقاط قليلى هستند كه در آنها مى‏توانيم در ارائه اين روش موفق شويم.

حالا كوششى محتاطانه را آغاز مى‏كنيم براى آن‏كه توصيفى مابعد روانشناختى از سركوب در سه نوع روان‏نژندى انتقالى ارائه كنيم كه برايمان آشنايند. در اينجا «ليبيدو» را به جاى «دلبستگى روانى» مى‏نشانيم؛ زيرا، همان‏طور كه مى‏دانيم، ليبيدو فراز و نشيبهاى غرايز جنسى به همراهى آن چيزهايى است كه به آنها خواهيم پرداخت.

در هيسترى اضطراب، دقيقاً اولين مرحله فرايند [ سركوب ] است كه هميشه ناديده گرفته مى‏شود، و در واقع ممكن است حذف شود؛ مع‏الوصف، اين مرحله در مشاهده دقيق به وضوح قابل تشخيص است. اين مرحله مبتنى بر ظهور اضطراب است، بدون آن كه موضوع مطالعه يا بيمار بداند نگرانِ چه چيز است. ما بايد فرض كنيم كه در ضمير ناخودآگاه كششى عاشقانه (love-impulse)ظاهر شده است كه مى‏خواهد به نظام Pcs. انتقال يابد؛ ليكن دلبستگى روانى از درونِ اين نظام دومى بر اين كشش نظارت مى‏كند كه به عقب (يعنى نظام Ucs. ) رانده شود (گويا تقلايى براى فرار وجود دارد) و دلبستگىِ ليبيدويىِ ناخودآگاهِ مربوط به ايده رانده‏شده، در شكل اضطراب تخليه مى‏شود.

در زمان تكرار اين فرايند (حتى اگر يك بار رخ دهد)، اولين قدم در جهت تسلط بر بسط آثار ناخوشايند اضطراب رخ مى‏دهد. اين دلبستگى روانىِ [ پيش‏آگاه ] كه طرد شده است خود را به ايده‏اى جانشين وصل مى‏كند، ايده‏اى كه، از يك طرف، به علت نزديكى‏اش با ايده رانده‏شده، فراخوانده شده است و، از طرف ديگر، به واسطه فاصله‏اش از آن ايده سركوب نشده است. اين ايده جانشين ــ «جانشينى كه توسط عمل جابه‏جايى پيش آمده است» ــ اين امكان را فراهم مى‏آورد كه توسعه بدون اشكال و آرام اضطراب معقولانه شود. اين ايده جانشين اكنون نقش نوعى پس زدن (ضد كاتاكسيس) را براى نظام Cs. (Pcs.) بازى مى‏كند، آن هم بدين‏وسيله كه از اين نظام در برابرِ ظهور آن ايده سركوب‏شده در نظامِ Cs. محافظت كند. به عبارت ديگر، اين ايده يا كنشهاى احتمالىِ موجود، نقطه عزيمتى براى انتشارِ اضطراب ـ تأثر (anxiety-affect) است، اضطرابى كه اكنون به واقع كاملاً آزاد و بى‏مانع شده است. فى‏المثل، مشاهده بالينى نشان مى‏دهد كه كودكى كه از نوعى حيوان ترسىِ بى‏دليل (animal phobia) رنج مى‏برد، اضطراب را تحت دو شرط و موقعيت مختلف تجربه مى‏كند: اول، هنگامى كه كششِ عاشقانه سركوب‏شده‏اش شدّت مى‏يابد، و دوم وقتى كه متوجه آن حيوانى مى‏شود كه از آن مى‏ترسد. ايده جانشين در موردى به مثابه نقطه‏اى عمل مى‏كند كه از آن راهِ عبورى از نظامِ Ucs. به نظام Cs. وجود دارد، و در موردى ديگر، به مثابه منبعِ خودبسنده انتشار اضطراب عمل مى‏كند. گسترش استيلاى نظام Cs. عموماً در اين واقعيت بروز مى‏كند كه اولين وجه از اين دو وجه تحريكِ ايده جانشين [ يعنى وجه شدت يافتن كشش ] هرچه بيشتر جايش را به دومى [ يعنى ترس از حيوان ] مى‏دهد. آن كودك ممكن است به اين نتيجه برسد كه طورى رفتار كند كه گويا هيچ‏وقت اشتياق و ميل شديدى نسبت به پدرش نداشته است و در عين حال كاملاً از شرِ آن خلاص شده، و گويا ترسش از آن حيوان ترسى واقعى بوده است ــ ليكن اين ترس از حيوان مذكور دقيقاً ترسى است كه از نوعى سرچشمه غريزىِ ناخودآگاه تغذيه مى‏كند. اين ترس به دليل تأثير شديد و اغراق‏شده‏اش با نفوذ و تأثراتى جور درمى‏آيد كه نظام Cs. بايد از همه آن استفاده كند. علاوه بر آن، اين تأثير اغراق‏شده، اشتقاق اين ترس از نظام Ucs. را فاش مى‏كند ــ بنابراين در مرحله دوم هيسترىِ اضطراب، پس زدنِ مربوط به نظامِ Cs. به صورت‏بندى ـ جانشين (substitutive-formation) منجر شده است.

خيلى زود، همان مكانيزم كاربستى جديد مى‏يابد. همان‏طور كه مى‏دانيم، فرايند سركوب هنوز كامل نشده و به دنبال هدفى دورتر است و آن را در سد كردنِ توسعه اضطراب مى‏يابد، اضطرابى كه برخاسته از ايده جانشين است [ يعنى «مرحله سوم». ــ ويراستار انگليسى ] . اين مرحله به واسطه كليّتِ پيرامونِ مرتبط با ايده جانشين به توفيق مى‏رسد و با شور و حدّتى خاص معطوف و دلبسته مى‏شود و از همين رو مى‏تواند نمايشگر منتها درجه حساسيت در مقابل تحريك باشد. تحريك هر كدام از نقاط در اين ساختار بيرونى، به دليل پيوندش با ايده جانشين، بايد به ناگزير باعث توسعه ناچيز اضطراب شود، و در اين لحظه به منزله نشانه‏اى از مانع ايجاد كردن در مقابل افزايشِ بسط اضطراب به كار گرفته مى‏شود، آن هم به‏وسيله گريز تازه‏اى به بخشى از دلبستگىِ روانىِ [ پيش‏آگاه ــ ويراستار انگليسى ] . علاوه بر اين، ايده جانشين مرتبط با ترس، پس‏زنيهاى (ضد كاتاكسيسهاى) حساس گوش به زنگ را مستقر مى‏سازد، و دقيقتر آن كه پس زدن كاركرد مكانيزمى است كه براى منزوى كردن ايده جانشين و حمايت كردن از آن در برابر تحريكات جديد طراحى شده است. اين دورانديشيها و احتياطها [ در مقابل ابژه بيرونىِ ترس ] به طور طبيعى از ايده جانشين فقط در مقابل هيجاناتى حفاظت مى‏كند كه به وسيله ادراك از بيرون به ايده جانشين مى‏رسند؛ اين دورانديشيها هيچ‏گاه در مقابل هيجان غريزى مقاومت نمى‏كنند، هيجانى كه از مسير پيوند با ايده سركوب‏شده به ايده جانشين مى‏رسد. از همين رو تا وقتى كه ايده جانشين به گونه‏اى رضايت‏بخش بر نمايشِ ايده سركوب‏شده مستولى نگشته، اين دورانديشيها به كار نمى‏افتند و قادر نيستند با اطمينان كامل عمل كنند. با هر اوج‏گيرىِ هيجانِ غريزى، آن ابزار دفاعى‏اى كه گِرداگِرد ايده جانشين را گرفته‏اند بايد كمى بيشتر به سمتِ بيرون تغيير جهت دهند. بناى كاملى كه به شيوه‏اى مشابه در نوع ديگرى از روان‏نژندى عمل مى‏كند ترس بى‏دليل (فوبيا) نام گرفته است. گريز از دلبستگىِ آگاه مربوط به ايده جانشين در پرهيزها و طرد كردنها و ممنوعياتى متجلى مى‏شود كه از طريقِ آنها هيسترىِ اضطراب را تشخيص مى‏دهيم.

در هنگام ارزيابى كل اين فرايند مى‏شود گفت كه مرحله سوم عمل و اثرِ مرحله دوم را در مقياسى وسيعتر تكرار مى‏كند. در اين لحظه نظام Cs. اين‏گونه از خويش در برابر فعاليت ايده جانشين حمايت مى‏كند كه از عمل پس‏زدن مربوط به پيرامون خويش بهره مى‏جويد، دقيقاً همان‏طور كه پيش از اين، به واسطه دلبستگى روانىِ مرتبط با ايده جانشين، از خويش در برابر ظهور ايده سركوب‏شده محافظت كرده بود. بدين شكل جابه‏جايى صورت‏بندى ايده‏هاى جانشين را بيشتر ادامه داده است. در ضمن بايد افزود كه نظامِ Cs. پيش از اين تنها فضاى كوچكى را در اختيار داشت كه كشش غريزى سركوب‏شده در آن مى‏توانست بر ايده جانشين غلبه كند؛ ليكن در نهايت اين جزيره نفوذِ ناخودآگاه، به كلّيت ساختارِ فوبيايىِ بيرون گسترش مى‏يابد. علاوه بر آن، مى‏توان بر اين نكته جالب تأكيد كرد كه با به‏كارگيرى مكانيزم دفاعى است كه عمل برون افكندنِ [ ترس [به سمت خطرى غريزى با موفقيت انجام شده است. خود (ego) به گونه‏اى رفتار مى‏كند كه گويا خطرِ بسط و توسعه اضطراب تهديدش مى‏كند و اين تهديد نه از جانب كششى غريزى بلكه از جانب نوعى ادراك است، و از اين طريق است كه خود قادر شده است در برابر اين خطر بيرونى واكنش نشان دهد، آن هم با تقلايى براى گريز، كه به صورت اجتنابى فوبيايى ظاهر مى‏شود. در اين فرايند، سركوب در موردى خاص موفقيت‏آميز بوده است: تا حدودى انتشار اضطراب مهار مى‏شود، ليكن فقط به قيمت قربانى كردن شديد و غليظِ آزادى شخصى. به هر حال، تقلا براى گريز از مطالبات غريزه معمولاً بى‏نتيجه است، و على‏رغم همه اينها، نتيجه گريز فوبيايى همچنان غيرقابل قبول باقى مى‏ماند.

بيشتر آنچه در هيسترىِ اضطراب كشف كرده‏ايم در مورد دو نوع روان‏نژندى ديگر نيز معتبر است. از همين رو مى‏توانيم بحثمان را محدود كنيم به نقاط تفاوت آنها و نقشى كه عمل پس زدن ايفا مى‏كند. در هيسترىِ تبديلى، دلبستگىِ غريزىِ ايده سركوب‏شده به خلجان علامت بيمارى بدل شده است. در امورى كه ايده ناخودآگاه از طريق تخليه در خلجان خالى شده است مى‏تواند از اعمال فشار بر نظام Cs. صرف‏نظر كند ــ اين پرسشها و سوءالات مشابه بهتر بود به تحقيقى ويژه هيسترى اختصاص مى‏يافت. در هيسترىِ تبديلى نقشى كه عملِ پس زدن بر عهده دارد و از نظام Cs. (Pcs.)آغاز مى‏شود، واضح است و در صورت‏بندىِ علامت بيمارى متجلى مى‏شود. پس زدن است كه تصميم مى‏گيرد چه بخشى از بازنمايى غريزى، كه در كلّيت دلبستگى روانى مورد بعدى قرار دارد، قابليت تمركز يافتن را پيدا كند. بر اين اساس بخشى كه به عنوان علامت بيمارى انتخاب شده، شرط تجلى قصد و نيّت مشتاقانه كشش غريزى را برآورده مى‏كند و اين عمل اثرى كمتر از تقلاهاى دفاعى يا كوششهاى طاقت‏فرساى نظام Cs. ندارد؛ از همين رو به اين بخش، به حد نهايت و به گونه‏اى بحرانى معطوف مى‏شود (hypercathect) و مانند ايده جانشين در هيسترى اضطراب، از هر دو سو حفظ مى‏شود. از اين پيشامد بى‏درنگ مى‏توان نتيجه گرفت كه مقدار انرژى‏اى كه نظام Cs.صرف عمل سركوب مى‏كند چندان بيشتر از انرژى معطوف به علامت بيمارى نيست. به دليل استقامتى كه مربوط به عمل سركوب است و برآورد مى‏شود كه عمل پس زدن صرف كند، دو مورد ذيل از علامت بيمارى پشتيبانى مى‏كنند: هم عمل پس زدن و هم دلبستگى غريزى برآمده از نظام Ucs.كه در علامت بيمارى متمركز شده است.

همان‏طور كه روان‏نژنديهاى وسواسى را مورد ملاحظه قرار مى‏دهيم، لازم است اين نكته را به نتايج مشاهدات پيشينمان اضافه كنيم كه در اين وضعيت است كه پس‏زدنى ناشى از نظام Cs. ، به شكلى قابل ملاحظه به پس‏زمينه وارد مى‏شود. پس‏زدن، كه به منزله صورت‏بندى ـ واكنش (reaction-formation) سازمان مى‏يابد، ناشى از اولين سركوب است. اين صورت‏بندى ـ واكنش بعدتر نقطه‏اى مى‏شود كه از آن طريق، ايده سركوب‏شده نفوذ مى‏كند. شايد بتوان جرأت به خرج داد و اين گمان را پيش كشيد كه به خاطر سلطه عمل پس زدن و فقدان تخليه است كه عمل و اثر سركوب در هيسترى اضطراب و روان‏نژندى وسواسى بسيار كمتر از هيسترى تبديلى موفق است.(8)

اين مقاله ترجمه‏اى است از :

Sigmund Freud, "The Unconscious" (1915), On Metapsychology, Ed. James Strarchey, The Penguin Frued Library, Vol 11, London: Penguin, 1991.



ارغنون / 21 / بهار 1382

1.لغزش كنشى (para praxis) يا خطاها (errors) : كُنشى كه خارج از هنجارِ كنشهاى روزمرّه فرد قرار مى‏گيرد، نظير لغزشهاى زبانى، لغزش قلم، لطيفه‏ها، از ياد بردن اسمهاى آشنا و... ــ م.

2.منظور دستوراتى است كه در حين عمل هيپنوتيزم و در خواب هيپنوتيزمىِ موضوع به او القا مى‏شود و بعدها، پس از آن كه عمل هيپنوتيزم به پايان رسيد، موضوع به آنها عمل مى‏كند، در حالى كه دليل و منشأ آن را هم نمى‏داند. ــ م.

3.فرويد خودش هم در نوشته‏هاى اوليه‏اش اصطلاح «زير ـ آگاهى» را به كار مى‏برد، در مقاله به زبان فرانسوى در باب فلج هيستريك (1893) و در مطالعاتى در مورد هيسترى (1895). ولى در تعبير خواب (1900) اين اصطلاح را نامناسب معرفى مى‏كند و تلويحاً به اين موضوع در سخنرانىِ 19 از سخنرانيهاى مقدماتى (17-1916) اشاره مى‏كند و در انتهاى فصل دوم پرسش روانكاوى (1926) كمى بيشتر در اين مورد بحث مى‏كند. ــ ويراستار انگليسى.

4.واژه آلمانى به كار گرفته شده توسط فرويد "Vorstellung" است كه در عين حال در انگليسى معادلهايى مثل فكر يا ايده (idea) ، تصوير (image) و نمايش (presentation) دارد. ــ ويراستار انگليسى.

5.فرويد در اثرش در مورد زبان‏پريشى، شخصاً با مسأله توپوگرافى و مكان‏يابىِ كاركردهاى مغزى درگير بوده است. ــ ويراستار انگليسى.

6.فرويد در اينجا واژه Schuldbewusstsein را به كار مى‏برد كه معادل متعارف و معمولى براى Schuldgefuhl به معناى احساس گناه (sense of guilt) است. ــ ويراستار انگليسى.

7.مباحث بخش حاضر را فرويد در مقاله ممنوعيات، علائم بيمارى و اضطراب (1926)، دوباره مورد ملاحظه قرار داده است. ــ ويراستار انگليسى.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر