ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

رئوس نظريه روانكاوى

رئوس نظريه روانكاوى

نوشته زيگموند فرويد

مقدمه

هدف من در اين نوشته كوتاه اين است كه اصول و مبانىِ روانكاوى را تدوين و به نحو به اصطلاح غيراستدلالى بيان كنم، يعنى به موجزترين و سرراست‏ترين شكل ممكن. طبيعتاً مقصود من اين نيست كه خواننده به اين نظريه ايمان آورد يا اعتقاد راسخى به آن پيدا كند.

آموزه‏هاى روانكاوى مبتنى بر مشاهدات و تجربيات بى‏شمارند و فقط آن كسى كه مشاهدات و تجربيات مذكور را در مورد خود و ديگران تكرار كرده باشد مى‏تواند به قضاوتى شخصى درباره اين نظريه برسد.

بخش نخست

ذهن و نحوه كاركرد آن(2)

فصل 1

دستگاه روان

روانكاوى يك موضوع اساسى را مفروض تلقى مى‏كند، موضوعى كه صرفا با توسل به انديشه فلسفى مى‏توان درباره‏اش به بحث پرداخت، اما دليل موجه‏بودن اين فرض را بايد در نتايج آن جست. دانسته‏هاى ما در خصوص آنچه روان (يا حيات ذهنى) مى‏ناميم از دو نوع است: اولاً اندام جسمانى و عرصه عملكرد آن كه عبارت است از مغز (يا دستگاه عصبى) و [ ثانيا ] از سوى ديگر اَعمالِ خودآگاهانه ما كه داده‏هايى بلافصل‏اند و به هيچ روى نمى‏توان آنها را بيش از اين توصيف كرد. هرآنچه بين اين دو قرار دارد براى ما ناشناخته است و داده‏هاى مذكور واجد هيچ رابطه مستقيمى با اين دو حد نهايىِ دانشِ ما نيستند. اگر چنين رابطه‏اى وجود داشت، حداكثر مى‏توانست محل دقيق فرايندهاى ضمير آگاه را بر ما معلوم كند، ولى كمكى به شناخت آن فرايندها نمى‏كرد.

دو فرضيه ما از اين منتهى‏اليه يا سرآغازِ دانشمان سرچشمه مى‏گيرد. نخستين فرضيه به تعيين محل فرايندهاى ضمير آگاه مربوط مى‏شود. ما چنين فرض مى‏كنيم كه حيات ذهنى، كاركرد دستگاهى است كه ويژگيهاى آن عبارت‏اند از امتداد در مكان و تشكيل شدن از چندين بخش. به بيان ديگر، ما تصور مى‏كنيم كه [ ساختار ] اين دستگاه همانند يك تلسكوپ يا ميكروسكوپ يا چيزى شبيه به آنهاست. گرچه در گذشته نيز تلاشهايى در اين زمينه صورت گرفته است، اما تبيين چنين استنباطى به اين شكلِ محكم و منسجم امرى بديع و بى‏سابقه است.

ما از راه مطالعه تكوين فردىِ انسانها، به اين دانش درباره دستگاه روان نائل شده‏ايم. ديرينه‏ترينِ اين حوزه‏ها يا كنشگرانِ روان را «نهاد» مى‏ناميم. «نهاد» شامل تمامى آن خصايصى است كه فرد به ارث مى‏بَرَد، تمامى آن خصايصى كه در بدو تولد با او هستند و در سرشت او جاى دارند. به همين سبب، مهمترين جزءِ «نهاد» غرايز هستند كه از سامان بدن سرچشمه مى‏گيرند و تبلور روانىِ آنها ابتدا در اينجا [ يعنى «نهاد» ] به شكلهايى كه براى ما ناشناخته است رخ مى‏دهد.(3)

تأثير دنياى بيرونى و واقعىِ پيرامونِ ما باعث تحولى خاص در بخشى از «نهاد» شده است. «نهاد» در بدو امر حكم يك لايه قشرى را داشت كه از اندامهاى لازم براى دريافت محركها و نيز از تمهيداتى برخوردار بود تا بتواند در برابر محركها همچون يك سپرِ محافظ عمل كند؛ [ ليكن به دليل تأثير دنياى بيرونى، ] بخشى از «نهاد» از اين حالت اوليه به سازمان ويژه‏اى تبديل گرديده است كه از اين پس همچون واسطه‏اى بين «نهاد» و دنياى بيرونى عمل مى‏كند. اين حوزه از ذهن را «خود» ناميده‏ايم.

ويژگيهاى اصلىِ «خود» بدين قرارند: در نتيجه ارتباط از پيش برقرار شده ادراك حسى و كنش عضلانى، «خود» حركتهاى اختيارى را تحت فرمان خويش دارد. تا آنجا كه به رخدادهاى بيرونى مربوط مى‏شود، «خود» وظيفه مذكور را از اين طريقها انجام مى‏دهد: از راه واقف شدن به محركها؛ از راه انباشتن تجربياتى درباره آنها (در حافظه)؛ از راه اجتناب از محركهاى فوق‏العاده قوى (با گريز [ از آن محركها ] )؛ از راهِ حل و فصل كردن محركهاى ملايم (با سازگارى)؛ و سرانجام از راه فراگيرى نحوه ايجاد تغييرات مصلحت‏آميز در دنياى بيرونى، تغييراتى كه به نفع «خود» هستند (با فعاليت). تا آنجا كه به رخدادهاى درونى مربوط مى‏شود، در ارتباط با «نهاد»، «خود» آن وظيفه را از اين طريقها انجام مى‏دهد: از راه مسلط شدن بر خواستهاى غرايز؛ از راه تصميم‏گيرى درباره اين‏كه آيا آن خواسته‏ها اجابت شوند يا خير؛ از راه موكول كردن اجابت آن خواسته‏ها به زمان و اوضاع مساعد در دنياى بيرونى؛ يا از راه سركوب كردن تمام تحريكاتِ آن خواسته‏ها. نحوه عملكرد «خود» با در نظر گرفتن تنشهاى حاصل از محركها معين مى‏شود، خواه اين تنشها ذاتىِ آن باشند و خواه به آن اِعمال گردند. پديد آمدن اين تنشها عموما به صورت عدم‏لذت احساس مى‏شود و كاهش يافتن‏شان به صورت لذت. با اين حال، آنچه به صورت لذت يا عدم‏لذت احساس مى‏شود احتمالاً اوج مطلقِ اين تنش نيست، بلكه جزئى از ضرباهنگ تغييراتِ آن تنشهاست. «خود» تقلا مى‏كند تا به لذت دست يابد و از عدم‏لذتْ برى باشد. هر افزايشى در عدم‏لذت كه فرد توقعِ آن را دارد و پيش‏بينى‏اش مى‏كند، با يك علامت اضطراب مواجه مى‏گردد. روى دادن چنين افزايشى ــ خواه تهديدى از درون باشد و خواه تهديدى از بيرون ــ خطر ناميده مى‏شود. گه‏گاه «خود» ارتباطش با دنياى بيرون را قطع مى‏كند و به حالت خواب فرو مى‏رود؛ در اين حالت، «خود» تغييرات گسترده‏اى در سامانِ خويش ايجاد مى‏كند. از اين حالت خواب چنين مى‏توان استنباط كرد كه سامانِ يادشده عبارت است از توزيع خاصى از انرژىِ ذهن.

دوره طولانىِ كودكى ــ كه طى آن انسانِ در حال رشد با اتكا به والدينش به زندگى ادامه مى‏دهد ــ رسوبى را از خود باقى مى‏گذارد كه عبارت است از شكل‏گيرىِ كنشگرى ويژه در «خود»، كنشگرى كه تأثير والدين از طريق آن ادامه مى‏يابد. اين كنشگر، «فراخود» ناميده شده است. اين «فراخود»، از حيث اين‏كه از «خود» متمايز مى‏گردد و مخالف آن است، نيروى سومى را [ در ذهن ] تشكيل مى‏دهد كه «خود» مى‏بايست برايش اهميت قائل شود.

نحوه عملكرد «خود» چنان بايد باشد كه هم خواستهاى «نهاد»، هم خواستهاى «فراخود» و هم [ الزامات ] واقعيت را همزمان اجابت كند؛ به سخن ديگر، «خود» مى‏بايست خواستهاى اين سه عامل را با يكديگر وفق دهد. چند و چون رابطه «خود» و «فراخود» را هنگامى مى‏توان به‏طور كامل دريافت كه ريشه آن رابطه را در نگرشهاى كودك درباره والدينش بيابيم. البته نحوه عملكرد اين تأثير والدين نه فقط شخصيتهاى پدر و مادر واقعىِ كودك، بلكه همچنين سنتهاى خانوادگى و نژادى و ملىِ انتقال يافته به كودك از طريق آنان و نيز الزاماتِ محيط اجتماعىِ بلافصلى را كه آنها بازمى‏نمايانند شامل مى‏شود. به طريق اولى، در فرايند رشد فرد، كسانى كه بعدها جانشين يا جايگزين والدين او مى‏شوند (از قبيل معلمان و الگوهاى آرمانهاى اجتماعىِ تحسين‏شده در زندگىِ عمومى) در «فراخودِ» او تأثير مى‏گذارند. چنان‏كه خواهيم ديد، «نهاد» و «فراخود» به رغم تمام تفاوتهاى بنيادينشان، واجد يك ويژگىِ مشترك هستند: اين دو [ نيروى كنشگر روان ] تأثيرات گذشته را بازنمايى مى‏كنند ــ «نهاد» بازنمود تأثير وراثت است و «فراخود» در اصل بازنمود تأثيرات اشخاص ديگر ــ ، حال آن‏كه «خود» عمدتا حاصل تجربياتِ فرد است و به عبارت ديگر، رخدادهاى اتفاقى و در زمان حاضر محتواى آن را تعيين مى‏كنند.

مى‏توان فرض كرد كه اين توصيف كلى و اجمالى از دستگاه روان انسان، در مورد جانوران عالى كه ذهنى شبيه به ذهن انسان دارند نيز صادق است. هر موجودى كه مانند انسان در كودكى به مدتى طولانى [ به والدينش ] وابسته باشد، قاعدتا واجد «فراخود» است. ناگزير بايد فرض كنيم كه «خود» متمايز از «نهاد» است. در روانشناسىِ حيوانات هنوز به مسأله جالبى كه در اينجا ارائه كرديم پرداخته نشده است.

فصل 2

نظريه غرايز

قدرت «نهاد» مبيّن هدف واقعىِ زندگىِ موجود زنده منفرد است. اين هدف عبارت است از ارضاء نيازهاى ذاتىِ موجود زنده. هدفى مانند زنده نگاه داشتن خويشتن يا محافظت از خويش در برابر انواع خطرات از طريق اضطراب را نمى‏توان به «نهاد» نسبت داد. اين اهدافِ اخير به «خود» تعلق دارند، يعنى همان كنشگرى كه ضمن ملحوظ كردن دنياى بيرون، مساعدترين و كم‏خطرترين راه ارضاء را مى‏يابد. ممكن است «فراخود» نيازهاى جديدى را مطرح كند، اما نقش عمده اين كنشگر همچنان محدود ساختن ارضاءهاست.

آن نيروهايى كه بنا به فرض ما در پسِ تنشهاى ناشى از نيازهاى «نهاد» قرار دارند، غرايز ناميده مى‏شوند. آنها بازنمود خواسته‏هاى بدن از ذهن هستند. غرايز به رغم اين‏كه علت غايىِ همه فعاليتهاى انسان هستند، اما ماهيتى محافظه‏كارانه دارند. هر وضعيتى كه موجود زنده به آن نائل شده باشد، به مجرد كنار گذاشته شدنِ آن وضعيت، باعث گرايشى به استقرار مجدد آن مى‏گردد. بدين‏سان مى‏توان تعداد نامشخصى از غرايز را از هم تميز داد و در واقع در عرف عام نيز اين تمايزات گذاشته مى‏شوند. ليكن براى ما اين پرسش مهم مطرح مى‏شود كه آيا مى‏توان معدودى غريزه بنيانى را سرچشمه همه اين غرايز بى‏شمار دانست. ما دريافته‏ايم كه غرايز قادرند هدف خود را عوض كنند (از طريق جابه‏جايى(4)) و همچنين اين‏كه غرايز مى‏توانند جايگزين يكديگر شوند، به اين صورت كه انرژىِ يك غريزه به غريزه‏اى ديگر انتقال مى‏يابد. اين فرايند اخير را هنوز به اندازه كافى نمى‏شناسيم. پس از مدتها ترديد و دودلى، فرض را بر اين گذاشته‏ايم كه صرفا دو غريزه اساسى وجود دارند كه عبارت‏اند از اروس و غريزه ويرانگر. (تباين بين غريزه صيانت نَفْس و غريزه صيانت نوع و نيز تباين بين عشق به «خود» و عشق به مصداق اميال، به اروس مربوط مى‏شود.) هدف غريزه بنيانىِ اول عبارت است از برقرارى وحدتهاى هر چه بيشتر و حفظ آنها، يا ــ به‏طور خلاصه ــ پيوند دادن. برعكس، هدف غريزه بنيانىِ دوم عبارت است از گسستن پيوندها و ــ از اين طريق ــ ويرانگرى. مى‏توان چنين فرض كرد كه هدف غايىِ غريزه ويرانگر اين است كه موجود زنده را به حالتى غيرآلى سوق دهد. به همين سبب، اين غريزه را غريزه مرگ‏خواهى نيز مى‏ناميم. اگر چنين فرض كنيم كه جانداران پس از پديده‏هاى بى‏جان به وجود آمدند و [ در واقع ] از آن پديده‏ها منشأ گرفتند، آنگاه غريزه مرگ‏خواهى با قاعده‏اى كه مطرح كرده‏ايم سازگار است، يعنى اين قاعده كه غرايز به بازگشت به حالتى پيشين گرايش دارند. اين قاعده را نمى‏توانيم در مورد اروس (يا غريزه عشق) صادق بدانيم. انجام دادن اين كار در حكم پذيرش اين پيش‏فرض است كه گوهر حيات در گذشته يك وحدت بوده است كه بعدها دچار انشقاق گرديد و اكنون در تقلاى وحدتِ دوباره است.(5)

در كاركردهاى زيست‏شناختى، اين دو غريزه اساسى در تخالف با يكديگر عمل مى‏كنند و يا با هم تركيب مى‏شوند. بدين‏سان، عمل خوردن يك جور ويرانگرى در مورد چيزى است كه خورده مى‏شود با اين هدف كه نهايتا آن چيز [ در بدن ] ادغام گردد. نيز عمل جنسى نوعى عمل تعرض‏جويانه است كه با هدف تنگاتنگترين وحدتها صورت مى‏گيرد. اين عملكردِ همگام و متقابلاً مخالفِ دو غريزه اساسى، تنوع تمام‏عيار پديده‏هاى حيات را موجب مى‏گردد. قياس اين دو غريزه بنيانى را مى‏توان از قلمرو جانداران به دو نيروى مخالف (جاذبه و دافعه) كه بر دنياى غيرآلى سيطره دارند، بسط داد.(6)

تغيير در نسبتهاى تلفيق غرايز، به ملموسترين نتايج منجر مى‏گردد. افزايش تعرض‏جويىِ جنسى، عاشق را به قاتل جنسى تبديل مى‏كند، حال آن‏كه كاهش شديد عامل تعرض‏جويانه همان فرد را خجالتى يا عِنّين مى‏سازد.

ممكن نيست بتوان هيچ‏يك از دو غريزه اساسى را به يكى از حوزه‏هاى ذهن محدود ساخت. ويژگىِ آنها، حضور فراگيرشان است. مى‏توان وضعيت اوليه را آن وضعيتى در نظر گرفت كه كل انرژىِ موجودِ اروس (كه از اين پس با عنوان «نيروى شهوى» [ يا «ليبيدو» [ به آن اشاره خواهيم كرد) در «خود»ـ نهادِ هنوز متمايز نشده وجود دارد و كارش خنثى ساختن آن گرايشهاى ويرانگرى است كه همزمان وجود دارند. (اصطلاحى مشابه با «نيروى شهوى» كه بتوان براى توصيف انرژىِ غريزه ويرانگر به كار برد، نداريم.) در مرحله‏اى بعد، كم و بيش به سهولت مى‏توانيم بى‏ثباتيهاى نيروى شهوى را دنبال كنيم، اما انجام دادن اين كار در مورد غريزه ويرانگر دشوارتر است.

تا زمانى كه غريزه مذكور در درون عمل مى‏كند (مانند غريزه مرگ)، نامشهود باقى مى‏مانَد و صرفا هنگامى مورد توجه ما قرار مى‏گيرد كه به صورت غريزه‏اى ويرانگر به بيرون معطوف گردد. به نظر مى‏رسد كه اين معطوف شدن غريزه به بيرون، براى صيانت فرد ضرورتا بايد صورت پذيرد. دستگاه عضلانىِ بدن اين وظيفه را انجام مى‏دهد. با تشكيل «فراخود»، مقاديرى معتنابه از غريزه تعرض‏جويى در داخل «خود» جاى مى‏گيرند و در آنجا به شكلى خودويرانگرانه عمل مى‏كنند. اين يكى از خطراتى است كه در مسير رشد فرهنگى، براى سلامتِ انسانها پيش مى‏آيد. به‏طور كلى، جلوگيرى از تعرض‏جويى كارى مضر است كه به ناخوشى (يا مريض شدن) مى‏انجامد. رفتار شخصِ فوق‏العاده خشمگين شده، غالبا نشان مى‏دهد كه گذار از تعرض‏جويىِ ممانعت شده به خودويرانگرى به اين صورت است كه وى تعرض‏جويى‏اش را به خويش معطوف مى‏كند: چنين شخصى موهايش را از سر مى‏كَنَد يا با مشت به سر و صورت خود مى‏كوبد، گرچه واضح است كه او ترجيح مى‏داده اين رفتار را با كسى غير از خودش انجام دهد. در هر وضعيتى، به هر حال بخشى از خودويرانگرى در درون [ «خود» ] باقى مى‏مانَد، تا اين‏كه سرانجام اين خودويرانگرى موفق به كُشتن فرد مى‏شود و اتمام يا تثبيت(7) نامطلوبِ نيروى شهوىِ او احتمالاً نمى‏تواند مانع اين امر گردد. پس به‏طور كلى چنين مى‏توان پنداشت كه فرد به سبب تعارضهاى درونى‏اش مى‏ميرد، ولى نوع به دليل ناموفق ماندن مبارزه‏اش با دنياى بيرون مى‏ميرد، يعنى زمانى كه انطباقهايش براى مواجهه با تغييرات دنياى بيرون كافى نيست.

مشكل بتوان درباره عملكرد نيروى شهوى در «نهاد» و «فراخود» سخنى گفت. هرآنچه درباره نيروى شهوى مى‏دانيم به «خود» مربوط مى‏شود، يعنى همان كنشگرى كه تمام نيروى شهوىِ موجود ابتدا در آن ذخيره مى‏شود. اين حالت را خودشيفتگىِ اوليه مطلق مى‏ناميم.(8) اين حالت تا آن زمانى ادامه مى‏يابد كه «خود» شروع به نيروگذارىِ روانى(9) در انديشه‏هاى مربوط به مصداقهاى اميال [ يا «اُبژه‏ها» ] با نيروى شهوى مى‏كند و به عبارت ديگر نيروى شهوىِ مبتنى بر خودشيفتگى را به نيروى شهوىِ متمركز بر مصداق اميال(10) تبديل مى‏كند. در سرتاسر عمر، «خود» نقش منبع بزرگى را دارد كه نيروگذاريهاى روانىِ شهوى از آن به مصداقهاى اميال معطوف مى‏گردند و هم اين‏كه دوباره به داخل آن بازگردانده مى‏شوند، درست همان‏گونه كه يك آميب با پاهاى كاذبش رفتار مى‏كند.(11) فقط وقتى كسى كاملاً عاشق مى‏شود است كه بخش عمده نيروى شهوى به مصداق اميال انتقال مى‏يابد و آن مصداق تا حدودى جاى «خود» را مى‏گيرد. يكى از ويژگيهاى نيروى شهوى كه در زندگى اهميت دارد، تحرك آن يا سهولت گذار آن از يك مصداق اميال به مصداقى ديگر ــ است. تحرك را بايد نقطه مقابل تثبيت نيروى شهوى به مصداقهاى خاص دانست كه غالبا تا پايان عمر ادامه مى‏يابد.

بى‏ترديد مى‏توان گفت كه نيروى شهوى از منابعى جسمى برخوردار است و به عبارت ديگر از اندامها و اجزاء گوناگونِ بدن به «خود» سرازير مى‏شود. اين ارتباط را به روشنترين وجه در مورد آن بخش از نيروى شهوى مى‏توان ديد كه ــ بنا به هدف غريزى‏اش ــ تحريك جنسى ناميده مى‏شود. بارزترين اجزاء بدن كه اين نيروى شهوى از آنها نشأت مى‏گيرد، با نام نواحىِ شهوت‏زا مشخص مى‏گردند، هرچند كه در حقيقت كل بدن ناحيه‏اى شهوت‏زا از اين نوع است. بخش بزرگى از آنچه در خصوص اروس (به سخن ديگر، درباره مظهر اروس يعنى نيروى شهوى) مى‏دانيم، از طريق مطالعه راجع به كاركرد جنسىِ انسان حاصل آمده است، كاركردى كه در واقع بر حسب نظرگاه غالب ــ هرچند نه برحسب نظريه ما ــ با اروس مطابقت دارد. ما توانسته‏ايم دريابيم كه ميل وافرِ جنسى ــ كه لاجرم اثر بسزايى در زندگىِ ما خواهد گذاشت ــ چگونه از تأثيرات پى در پىِ تعدادى از غرايز به تدريج به وجود مى‏آيد، غرايزى كه بازنمود نواحى شهوت‏زاى خاصى هستند.

فصل 3

تكوين كاركرد جنسى

بر حسب نظرگاه غالب، حيات جنسىِ انسان اساسا در اين خلاصه مى‏شود كه بكوشد تا اندامهاى تناسلىِ خود را در تماس با اندامهاى تناسلىِ شخصى از جنس مخالف قرار دهد. كارهاى ديگرى كه به منزله اَعمال جانبى و مقدماتى ملازمِ اين عمل تلقى مى‏شوند، عبارت‏اند از بوسيدن اين بدنِ غيرخودى، نگريستن به آن و نيز لمس كردن آن. گمان مى‏شود كه اين كوشش به هنگام بلوغ آغاز مى‏گردد (يعنى در سن باليدگىِ جنسى) و توليدمثل را امكان‏پذير مى‏سازد. با اين حال، انسان از ديرباز حقايق خاصى را مى‏دانسته است كه در چارچوب تَنگِ اين نظرگاه نمى‏گنجد. [ حقايق مذكور بدين قرارند: ] 1. اين حقيقتى درخور ملاحظه است كه برخى از انسانها صرفا به افرادى از جنسِ خود و نيز به اندامهاى تناسلىِ آنان گرايش دارند. 2. اين موضوع نيز به همان اندازه درخور توجه است كه اميال برخى ديگر از انسانها دقيقا كاركردى جنسى دارند، ليكن اين اشخاص در عين حال به اندامهاى تناسلى و كاربرد معمولِ اين اندامها كاملاً بى‏اعتنا هستند. اين نوع اشخاص، اصطلاحا «منحرف» ناميده مى‏شوند. 3. سرانجام اين نيز موضوع درخور توجهى است كه برخى از كودكان از اوان بچگى به اندامهاى تناسلى خود علاقه نشان مى‏دهند و نشانه‏هاى تحريك آن اندامها را در آنها مى‏توان مشاهده كرد. (به همين سبب، كودكان يادشده منحط تلقى مى‏گردند.)

از جمله به دليل همين سه حقيقتِ ناديده انگاشته شده، روانكاوى با همه عقايد عاميانه در خصوص تمايلات جنسى به مخالفت برخاست و البته موجب حيرت و حاشاى بسيارى كسان شد. عمده‏ترين يافته‏هاى روانكاوى [ درباره جنسيت ] بدين قرارند:

الف. حيات جنسى صرفا در سن بلوغ آغاز نمى‏گردد، بلكه نمودهاى آشكار آن اندكى پس از تولد شروع مى‏شوند.

ب. ضرورى است كه بين دو مفهومِ «جنسى» و «تناسلى» اكيدا تمايز گذاريم. شِقِ اول مفهومى عام و دربرگيرنده اَعمالى است كه ربطى به اندامهاى تناسلى ندارند.

پ. حيات جنسى از جمله التذاذ از نواحى مختلف بدن را شامل مى‏شود و اين همان كاركردى است كه متعاقبا به منظور توليدمثل مورد بهره‏بردارى قرار مى‏گيرد. اين دو كاركرد به ندرت با يكديگر به‏طور كامل مقارن مى‏شوند.

ادعاى اول ــ كه بيش از بقيه دور از انتظار است ــ طبيعتا بيشترين توجه را به خود جلب كرده است. پى برده‏ايم كه در اوان طفوليت نشانه‏هايى از فعاليت جسمانى وجود دارند كه فقط تعصب ديرينه مانع از جنسى دانستن آنها مى‏شود. اين فعاليت به پديده‏هاى روانى‏اى مربوط مى‏شود كه بعدها در حيات شهوانىِ بزرگسالان به آنها برمى‏خوريم، پديده‏هايى از قبيل تثبيت به مصداقهاى خاصى از اميال، غيرت جنسى و غيره. اما همچنين دريافته‏ايم كه اين پديده‏هاى اوان طفوليت، بخشى از روند منظم رشد هستند و با افزايش تدريجى، در اواخر پنج سالگى به اوج مى‏رسند و سپس فروكش مى‏كنند. طى اين فروكش، پيشرفت [ تمايلات جنسىِ كودك ] دچار وقفه مى‏شود، بسيارى چيزها از يادش مى‏رود و او به ميزان زيادى پسرفت مى‏كند. پس از پايان اين دوره به اصطلاح نهفتگى(12) حيات جنسى بار ديگر با بلوغ به پيش مى‏رود، به گونه‏اى كه مى‏توان گفت در اين مرحله، حيات جنسى دوباره شكوفا مى‏شود. از اينجا به اين حقيقت مى‏رسيم كه آغاز حيات جنسى دو مرحله‏اى است، يعنى طى دو موج جداگانه صورت مى‏گيرد. تا آنجا كه مى‏دانيم، اين موضوع فقط در مورد آدميان صادق است و البته تأثير بسزايى در تكامل تدريجىِ ويژگيهاى انسان دارد.(13) اين موضوع بى‏اهميت نيست كه به استثناى معدودى از خاطرات بازمانده، بقيه رخدادهاى اين مرحله آغازين از زندگى دچار فراموشىِ كودكى مى‏شوند. ديدگاههاى ما در خصوص سبب‏شناسىِ روان‏رنجوريها(14) و راهكار ما براى درمان بيماران از طريق تحليل، از همين اسستنتاجها به دست آمده‏اند. يافتن ريشه فرايندهاى رشد در اين مرحله آغازينِ زندگى، همچنين شواهدى در اثبات برخى ديگر از نتيجه‏گيريهاى ما فراهم آورده است.

نخستين اندامى كه از زمان تولد به بعد به صورت يك ناحيه شهوت‏زا پديد مى‏آيد و خواسته‏هايى شهوى به ذهن متبادر مى‏كند، دهان است. در وهله اول، همه فعاليتهاى روانى معطوف به ارضاى نيازهاى آن ناحيه از بدن است. البته اين ارضاء در اصل با هدف خوراك‏رسانى به بدن براى حفظ جان صورت مى‏گيرد؛ ليكن شناخت كار اندامهاى بدن را نبايد با روانشناسى اشتباه گرفت. اصرار سرسختانه نوزاد براى مكيدن شير از مادر، در همان مراحل آغازينِ زندگى حكايت از نياز به ارضاء شدن دارد، ارضائى كه گرچه سرمنشأ و بانى‏اش تغذيه شدن است، اما صَرف‏نظر از خوراك‏خواهى كوششى براى كسب لذت است و به همين سبب مى‏توان و بايد آن را اصطلاحا كوششى جنسى ناميد.

از همين مرحله دهانى، تكانه‏هاى(15) دگرآزارانه همزمان با درآمدن دندانها گه‏گاه رخ مى‏دهند. مقدار اين تكانه‏ها در مرحله دوم [ رشد روانى جنسىِ كودك ] به مراتب بيشتر مى‏شود، مرحله‏اى كه ما آن را دگرآزارانه ـ مقعدى مى‏ناميم زيرا در آن زمان كودك به دنبال ارضاء شدن از راه تعرض‏جويى و نيز از راه كاركرد دفع است. دليل موجّه ما براى اين‏كه ميل وافر به تعرض‏جويى را از جمله خصايص نيروى شهوى مى‏دانيم، بر پايه اين ديدگاه استوار است كه دگرآزارى در واقع چيزى نيست مگر تلفيق غريزىِ اميال وافرِ كاملاً شهوى و اميال وافرِ كاملاً ويرانگرانه، تلفيقى كه از آن پس با شدت و قوّت و بى‏وقفه ادامه مى‏يابد.(16)

مرحله سوم [ رشد روانى جنسىِ كودك ] ، مرحله قضيبى ناميده مى‏شود. به عبارتى مى‏توان گفت كه اين مرحله پيش‏درآمد شكل نهايىِ حيات جنسى است و از همان زمان بسيار به آن شباهت دارد. بايد توجه داشت كه اين نه اندامهاى تناسلىِ زن و مرد بلكه [ صرفا ] اندام مذكر (قضيب) است كه در اين مرحله نقشى ايفا مى‏كند. اندامهاى تناسلىِ مؤنث تا مدتها ناشناخته باقى مى‏مانند. بدين‏ترتيب مى‏بينيم كه كودكان در تلاش براى فهم فرايندهاى جنسى، بر نظريه ديرينه ريزشگاهى(17) صحّه مى‏گذارند، نظريه‏اى كه دليل موجّهِ تكوينى نيز دارد.(18)

با شروع و ادامه يافتن مرحله قضيبى، تمايلات جنسىِ اوانِ دوره كودكى به اوج مى‏رسند و سپس به زوال نزديك مى‏شوند. لذا، پيشينه [ رشد روانى ـ جنسىِ ] دختران و پسران با يكديگر متفاوت است. فعاليت فكرىِ هر دوى آنان اكنون در خدمت تحقيقات جنسى قرار گرفته است. پيشينه يادشده هم در دختران و هم در پسران با فرض حضور عام قضيب مورد بررسى قرار مى‏گيرد. ليكن در مرحله بعدى، مسير [ رشد ] دو جنس مذكر و مؤنث از هم جدا مى‏گردد. پسربچه وارد مرحله اُديپى مى‏شود؛ [ نتيجتا ] وى با دست با آلت خود بازى مى‏كند و همزمان در خصوص انجام كارى با آن در مورد مادرش خيالپردازى مى‏كند، تا اين‏كه ــ هم به سبب هراس از خطر اختگى و هم به دليل ديدن فقدان قضيب در افراد مؤنث ــ دچار بزرگترين ضايعه روحى در زندگىِ خويش مى‏شود و اين ضايعه باعث آغاز دوره نهفتگى با همه پيامدهايش مى‏گردد. دختربچه، پس از تلاش بى‏ثمر براى انجام همان كارى كه پسربچه انجام مى‏دهد، عدم برخوردارىِ خود از قضيب ــ يا در واقع حقارت كليتوريسِ خود ــ را درمى‏يابد و اين موضوع تأثيراتى پايدار در رشد شخصيت او بر جاى مى‏گذارد. دختربچه در نتيجه اين ناكامىِ اوليه در رقابت با پسربچه، غالبا در بدو امر از حيات جنسى كلاً روى برمى‏گرداند.

اشتباه است اگر تصور كنيم كه اين سه مرحله به شكلى مشخص يكى پس از ديگرى روى مى‏دهند. چه بسا يكى از اين مراحل علاوه بر ديگرى رخ دهد؛ همچنين ممكن است كه اين مراحل با يكديگر مصادف شوند و همزمان رخ دهند. در مراحل اوليه، غرايز گوناگون انسان كسب لذت را مستقل از يكديگر آغاز مى‏كنند. در مرحله قضيبى، آرام آرام سامانى شروع به شكل‏گيرى مى‏كند كه ساير اميال وافر را تابع اولويت اندامهاى تناسلى مى‏سازد. شكل گرفتن اين سامان، مبيّن آغاز هماهنگ شدن ميل عمومى به لذت با كاركرد جنسى است. سامان يادشده صرفا در سن بلوغ به كمال مى‏رسد و اين، حكم مرحله تناسلى و چهارم [ در رشد روانى جنسى ] را دارد. آنگاه وضعيتى ايجاد مى‏شود كه در آن: 1. برخى از نيروگذاريهاى روانىِ شهوى به قوّت خود باقى مى‏مانند؛ 2. بقيه اين نيروگذاريها به صورت اَعمالِ مقدماتى و جانبى در كاركرد جنسى ادغام مى‏شوند، اَعمالى كه موجب به اصطلاح پيش‏لذت مى‏گردند؛ 3. ساير اميال وافر از اين سامان بيرون رانده و يا كلاً فرو نشانده مى‏شوند (سركوبى)(19) يا اين‏كه به شكلى ديگر در «خود» به كار مى‏روند، به اين ترتيب كه ويژگيهاى منش را به وجود مى‏آورند يا با جابه‏جايىِ اهدافشان والايش(20) مى‏شوند.

اين فرايند گه‏گاه با اِشكالات و كاستيهايى از سر گذرانده مى‏شود. بازدارنده‏هاى(21) تكوينِ اين فرايند، خود را به شكل انواع و اقسام اختلالها در حيات جنسىِ فرد آشكار مى‏سازند. وقتى چنين شده باشد، درمى‏يابيم كه نيروى شهوى به وضعيتهايى در مراحل قبلى [ رشد روانى ـ جنسى ] تثبيت شده است. ميل وافرِ اين مراحل ــ كه ربطى به هدف بهنجارِ [ عملِ [ جنسى ندارد ــ انحراف جنسى نام دارد. براى مثال، يكى از اين بازدارنده‏هاى رشد، هنگامى كه تبلور آشكار داشته باشد، عبارت است از همجنس‏گرايى. تحليل روانكاوانه نشان مى‏دهد كه در تمامى موارد، نوعى علقه همجنس‏گرايانه به مصداق اميال وجود دارد و در اكثر موارد اين علقه به شكلى نهفته تداوم مى‏يابد. آنچه باعث پيچيدگىِ وضعيت مذكور مى‏گردد اين است كه معمولاً فرايندهاى لازم براى نيل به رشدِ بهنجار به‏طور كامل حاضر يا غايب نيستند، بلكه تا حدودى فراهم مى‏شوند و لذا نتيجه نهايى منوط به روابط كمّى است. درست است كه در اين اوضاع و احوال، سامان تناسلىِ فرد حاصل مى‏آيد، ليكن آن بخشهايى از نيروى شهوى كه با بقيه قسمتها پيشرفت نكرده‏اند و همچنان به اهداف و مصداقهاى اميالِ پيشاتناسلى تثبيت‏شده مانده‏اند در آن وجود ندارند. چنانچه ارضاء تناسلى وجود نداشته باشد يا مشكلاتى در دنياى واقعىِ بيرون پيدا شوند، اين ضعفْ خود را اين‏گونه نشان مى‏دهد كه نيروى شهوى به بازگشت به نيروگذاريهاى شهوىِ اوليه‏اش گرايش مى‏يابد (واپس‏روى.)(22)

در اين مطالعه كاركردهاى جنسى، توانسته‏ايم دو كشف را بدوا و به‏طور مقدماتى با يقين درست بدانيم يا در واقع حدس بزنيم كه اين دو كشف درست هستند، كشفهايى كه در قسمتهاى بعدى خواهيم ديد در كل حوزه موضوعى كه بررسى مى‏كنيم [ يعنى روانكاوى [ واجد اهميت هستند. [ دو كشف يادشده بدين قرارند: ] اولاً، نمودهاى بهنجار و نابهنجارى كه ما مشاهده مى‏كنيم (به عبارت ديگر، پديدارشناسىِ موضوع) مى‏بايست از منظر پويش‏شناسى و نظام اقتصادىِ آنها توصيف شوند (در اين مورد، از منظر توزيع كمّىِ نيروى شهوى). ثانيا، علت اختلالهايى كه ما مطالعه مى‏كنيم مى‏بايست در پيشينه رشدِ فرد ــ يعنى در رخدادهاى اوايلِ زندگى‏اش ــ جستجو شود.

فصل 4

ويژگيهاى روان

[ تا به اينجاى بحث، ] توصيفى از ساختار دستگاه روان و نيز آن نيروها و انرژيهايى كه در آن فعال هستند به دست داده‏ام؛ همچنين در نمونه‏اى بارز معلوم كرده‏ام كه اين انرژيها (عمدتا نيروى شهوى) چگونه خود را به صورت كاركردى بدنى سامان مى‏دهند، كاركردى كه هدف از آن حفظ جان است. [ اما ] هيچ قسمتى از اين بحث ماهيت كاملاً ويژه امر روانى را معلوم نكرده است، البته به جز اين حقيقت تجربى كه اين دستگاه و اين انرژيها شالوده كاركردهايى هستند كه حيات روانى مى‏ناميم‏شان. اكنون مى‏خواهم به بحث در خصوص موضوعى بپردازم كه به‏طرز بى‏همتايى شاخصِ امر روانى است و در واقع طبق عقيده‏اى بسيار پرطرفدار چنان با آن مطابقت مى‏كند كه هيچ موضوع درخور بررسىِ ديگرى در اين زمينه باقى نمى‏مانَد.

نقطه آغاز اين بررسى، حقيقتى بى‏نظير است كه هيچ تبيينى يا تشريحى را برنمى‏تابد، يعنى حقيقتى به نام ضمير آگاه. با اين حال، اگر كسى از ضمير آگاه سخن به ميان آوَرَد، ما بلافاصله و بنا بر تجربيات شخصىِ خودمان معناى اين اصطلاح را مى‏دانيم.(23) اين فرض كه امر روانى منحصر به ضمير آگاه است، بسيارى از مردم را ــ چه آنان كه علم روانشناسى مى‏دانند و چه آنها كه اين علم را نمى‏شناسند ــ قانع مى‏كند. در آن صورت، هيچ كار ديگرى براى روانشناسى باقى نمى‏مانَد مگر اين‏كه در پديده‏هاى روانى فرق بين [ مفاهيمى از قبيل [ ادراك، احساس، فرايند انديشه و اراده را مشخص سازد. ليكن در اين مورد اتفاق نظر وجود دارد كه اين فرايندهاى آگاهانه، به وجود آورنده زنجيره‏هاى ناگسسته و فى‏نفسه كامل نيستند. بدين‏ترتيب ناگزير بايد چنين فرض كرد كه فرايندهاى جسمانى و بدنى‏اى توأم با فرايندهاى روانى وجود دارند كه لزوما بايد كاملتر از زنجيره‏هاى روانى بدانيمشان، زيرا برخى از آنها واجد فرايندهاى آگاهانه متناظر هستند و برخى ديگر فاقد اين فرايندهاى متناظر. اگر چنين باشد، آنگاه البته موجّه خواهد بود كه در روانشناسى تأكيد را بر اين فرايندهاى بدنى بگذاريم، اُس و اساسِ راستينِ امر روانى را در آنها ببينيم و به دنبال ارزيابىِ ديگرى از فرايندهاى آگاهانه باشيم. ليكن اكثر فلاسفه و نيز بسيارى ديگر از مردم، درستىِ اين ديدگاه را مورد ترديد قرار مى‏دهند و اعلام مى‏دارند كه تناقض‏گويى است اگر بگوييم كه امر روانى مى‏تواند ناخودآگاهانه باشد.

اما اين دقيقا همان ديدگاهى است كه روانكاوى خود را ناگزير از تأكيد گذاشتن بر آن مى‏داند و در واقع دومين فرضيه بنيادينِ اين نظريه است. اين ديدگاه پديده‏هاى ظاهرا بدنىِ توأم با فرايندهاى روانى را به مفهوم راستينِ كلمه امرى روانى مى‏داند و لذا در وهله نخست به كيفيتِ آگاهانه اهميتى نمى‏دهد. البته اين فقط نظريه روانكاوى نيست كه چنين ديدگاهى دارد. برخى از انديشمندان (مانند تئودور ليپس(24)) همين نظر را با همين تعبيرات بيان داشته‏اند. همچنين ناخرسندىِ عمومى از عقيده معمول در خصوص امر روانى، هر چه بيشتر به اين خواسته مبرم دامن زده است كه مفهوم امر ناخودآگاه در انديشه روانشناسانه ملحوظ گردد، گرچه بايد افزود كه اين خواسته چنان شكل نامعين و مبهمى به خود گرفته است كه بعيد مى‏نمايد تأثيرى در اين علم باقى گذارد.

البته ممكن است چنين به نظر آيد كه اين مجادله بين روانكاوى و فلسفه، مجادله‏اى كم‏اهميت درباره تعاريف است؛ به بيان ديگر، چه بسا عده‏اى فكر كنند كه مسأله بر سر اين است كه آيا نام «روانشناختى» را براى اشاره به كدام زنجيره پديده‏ها به‏كار بايد برد. اما در حقيقت اين مرحله فوق‏العاده اهميت يافته است. روانشناسىِ ضمير آگاه از زنجيره‏هاى گسسته‏اى كه آشكارا منوط به امرى ديگر بودند هرگز فراتر نرفت؛ حال آن‏كه، ديدگاهِ متقابل ــ كه امر روانى را فى‏نفسه ناخودآگاه مى‏پنداشت ــ روانشناسى را قادر ساخت تا همچون ساير علومِ طبيعى جايگاه خود را بيابد. فرايندهايى كه روانشناسى مورد بررسى قرار مى‏دهد، به خودى خود همان‏قدر ناشناختنى‏اند كه فرايندهاى مورد بررسى در ساير علوم، مانند شيمى يا فيزيك؛ ليكن مى‏توان قانونمنديهاى اين فرايندها را مشخص ساخت و روابط و وابستگيهاى متقابلشان را به نحوى منسجم و به تفصيل دنبال كرد. خلاصه كلام اين‏كه مى‏توان به «دركى» از حوزه پديده‏هاى طبيعىِ مورد نظر دست يافت. اين كار را نمى‏توان انجام داد مگر از راه مطرح كردن فرضيه‏هاى نو و ابداع مفاهيم نو. اما اين فرضيه‏ها و مفاهيم را نبايد اسباب شرم ما و لذا شايسته تحقير پنداشت، بلكه برعكس بجاست كه آنها را مايه غناى علم بدانيم. مى‏توان ادعا كرد كه فرضيه‏ها و مفاهيم مذكور ارزش همان تقريبهايى را دارند كه در چارچوبهاى فكرىِ مشابه در ساير علوم طبيعى يافت مى‏شوند و ما مشتاقانه در پى آنيم كه همزمان با كسب تجربه بيشتر و بررسىِ اين تجربه‏ها، بتوانيم فرضيه‏ها و مفاهيم خود را تعديل و تصحيح و به‏طور دقيقتر تبيين كنيم. اين نيز كاملاً با توقعات ما همخوانى دارد كه مفاهيم و اصول بنيادينِ علم جديد (غريزه، انرژىِ اعصاب، و از اين قبيل)تا مدتى نسبتا مديد به اندازه مفاهيم و اصول بنيادينِ علومِ كهنتر (نيرو، جرم، جاذبه، و از اين قبيل) نامعين باقى بمانند.

همه علوم مبتنى بر مشاهدات و آزمايشهايى هستند كه به واسطه دستگاه روانِ ما انسانها انجام مى‏شوند. ليكن از آنجا كه موضوعِ علمِ ما خودِ همان دستگاه است، قياس مذكور بيش از اين مصداق ندارد. ما مشاهداتمان را به واسطه همان دستگاهِ ادراك انجام مى‏دهيم، دقيقا به كمك همان گسستها در زنجيره رويدادهاى «روانى». به بيان ديگر، كار ما اين است كه با استنتاجهاى موجّه و تبديل آن به مطالب آگاهانه، ابهامها را برطرف كنيم. بدين‏ترتيب زنجيره‏اى از رويدادهاى آگاهانه را به‏اصطلاح برمى‏سازيم كه مكمل فرايندهاى روانىِ ناخودآگاهانه‏اند. قطعيت نسبىِ علم روانىِ ما بر پايه نيروى الزام‏آورِ اين استنتاجها استوار است. هر كس كه تحقيقات ما را به‏طور همه‏جانبه بشناسد، درخواهد يافت كه راهكار ما در برابر هر انتقادى پابرجا مى‏مانَد.

در اين تحقيقات، آن تمايزهايى كه ما ويژگيهاى روان مى‏ناميم، به اجبار توجه ما را به خود معطوف مى‏سازند. نيازى به برشمردن ويژگيهاى آنچه «آگاهانه» مى‏ناميم نيست. اين مفهوم همان چيزى است كه در آراء فلاسفه و عقايد عموم، ضمير آگاه نام دارد. هر امر روانىِ ديگرى از نظر ما [ جزو ] «ضمير ناخودآگاه» است. [ پذيرش اين موضوع ] ما را بى‏درنگ به تقسيم‏بندى مهمى در ضمير ناخودآگاه رهنمون مى‏سازد. برخى از فرايندهاى روانى به سهولت جنبه آگاهانه مى‏يابند. پس از آن، فرايندهاى مذكور ممكن است جنبه آگاهانه خود را از دست بدهند، ولى مى‏توانند يك بار ديگر بدون هيچ مشكلى آگاهانه شوند. اين تغيير حالات يادآور اين حقيقت‏اند كه به‏طور كلى آگاهى حالتى است بسيار ناپايدار. امر آگاه صرفا براى يك لحظه جنبه آگاهانه دارد. چنانچه ادراكات ما بر آگاهانه بودن امر مذكور صحّه نگذارند، آنگاه تناقضى كاملاً آشكار به وجود مى‏آيد. علت اين تناقض را چنين مى‏توان توضيح داد كه محركهاى ادراك ممكن است براى دوره‏هايى نسبتا طولانى ادامه يابند و در نتيجه در خلال اين دوره‏ها ادراكِ محركهاى مذكور مى‏تواند تكرار شود. كل اين موضوع در پيوند با ادراك آگاهانه فرايندهاى انديشه روشن مى‏شود: اين فرايندها نيز ممكن است تا مدتى تداوم يابند، ولى چه بسا همين فرايندها در يك چشم به هم زدن از ذهن عبور كنند. هر امر ناخودآگاهى كه اين‏گونه عمل مى‏كند ــ يعنى مى‏تواند حالت ناخودآگاهِ خود را به سهولت به حالت آگاه تبديل كند ــ به همين سبب ترجيحا «قادر به آگاهانه شدن» يا پيشاآگاه ناميده مى‏شود. ما بنا بر تجربه آموخته‏ايم كه مشكل بتوان فرايندى روانى را يافت كه به‏رغم همه پيچيدگيهايش نتواند گه‏گاه پيشاآگاه باقى بماند، هرچند كه چنين فرايندى معمولاً به‏اصطلاح راه خود را به زور به ضمير آگاه مى‏گشايد. فرايندهاى روانى و نيز مفاد روانىِ ديگرى وجود دارند كه چنين راه سهلى براى آگاهانه شدن ندارند، بلكه بايد استنتاج يا تشخيص داده شوند و به روشى كه توصيف كرديم آگاهانه گردند. اصطلاح ضمير ناخودآگاه به معناى واقعىِ آن را منحصرا براى چنين مفادى به كار مى‏بريم.

پس مى‏توان گفت كه در اين بحث، سه ويژگى را براى فرايندهاى روانى قائل شده‏ايم: اين فرايندها يا به ضمير آگاه تعلق دارند، يا به ضمير پيشاآگاه، يا به ضمير ناخودآگاه. اين تقسيم‏بندى بين سه مقوله مواد و مصالح روان كه واجد اين ويژگيها هستند، نه تقسيم‏بندى‏اى مطلق است و نه دائمى. همان‏گونه كه ديديم، آنچه پيشاآگاه است بى هيچ كمكى از جانب ما به آگاه تبديل مى‏شود؛ آنچه ناخودآگاه است مى‏تواند با تلاشهاى ما آگاهانه شود. در فرايند اين تبديلِ اخير، ممكن است چنين احساس كنيم كه غالبا بر مقاومتهاى(25) بسيار سرسختانه‏اى فائق مى‏آييم. وقتى كه مى‏خواهيم مفاد ضمير ناخودآگاهِ كسى به غير از خودمان را به ضمير آگاهش بياوريم، نبايد فراموش كنيم كه برطرف كردن آگاهانه ابهامهاى موجود در ادراكات او ــ يا، به عبارت ديگر، تفسيرى كه ما به او ارائه مى‏دهيم ــ هنوز بدين‏معنا نيست كه موضوع ناخودآگاهانه مورد نظر را براى او به موضوعى آگاهانه تبديل كرده‏ايم. حقيقت امر در اين مرحله اين است كه مواد و مصالح روانىِ مورد نظر به صورت دو سابقه براى او وجود دارند: يكى در تفسير مجددِ آگاهانه‏اى كه به وى ارائه گرديده و ديگرى در حالت اوليه ناخودآگاهِ آن. تلاشهاى پيگيرانه ما معمولاً به نتيجه مطلوب مى‏رسند و اين مواد و مصالح ناخودآگاه نهايتا براى آن شخص جنبه آگاهانه مى‏يابند؛ در نتيجه، آن دو سابقه ذهنى با يكديگر مطابقت مى‏يابند. ميزان تلاشى كه [ به اين منظور ] بايد به عمل آوريم، در مورد افراد مختلف فرق مى‏كند (اين ميزان همچنين ملاك ارزيابىِ مقاومتى است كه در برابر آگاهانه شدن مواد و مصالح مورد نظر صورت مى‏گيرد). براى مثال، نتيجه‏اى كه بر اثر تلاشهايمان در درمان روانكاوانه به دست مى‏آيد، ممكن است خود به خود نيز رخ بدهد: مواد و مصالح روانى‏اى كه به‏طور معمول ناخودآگاهانه است، مى‏تواند خود را به مواد و مصالح پيشاآگاه تبديل كند و سپس آگاهانه مى‏شود. اين حالت به ميزان زيادى در مورد بيماران روان‏پريش(26) رخ مى‏دهد. از اينجا چنين استنتاج مى‏كنيم كه حفظ برخى از مقاومتهاى درونى، شرط ضرورىِ بهنجار بودن است. كاهش چنين مقاومتهايى ــ كه در نتيجه منجر به معلوم شدن مواد و مصالحِ ناخودآگاهانه مى‏گردد ــ به‏طور منظم در حالت خواب رخ مى‏دهد و بدين‏سان پيش‏شرط لازم براى شكل‏گيرىِ رؤيا را اجابت مى‏كند. برعكس، مقاومت مى‏تواند مواد و مصالح پيشاآگاه را موقتا دسترس‏ناپذير و [ از بقيه ذهن [ مجزا سازد؛ نمونه اين حالت زمانى رخ مى‏دهد كه موضوعى را موقتا فراموش مى‏كنيم يا نمى‏توانيم به ياد آوريم. يا يك انديشه پيشاآگاه ممكن است موقتا به حالت ناخودآگاه بازگردد؛ يكى از پيش‏شرطهاى لطيفه ظاهرا همين وضعيت است. چنان‏كه در بخشهاى بعدى خواهيم ديد، اعاده فرايندها و مصالح پيشاآگاه به حالت ناخودآگاه، نقش ايضا مهمى در ايجاد اختلالات روان‏رنجورانه ايفا مى‏كند.

احتمالاً شرح كلى و ساده‏شده‏اى كه در اينجا از نظريه سه ويژگىِ امر روانى عرضه كرديم، بيشتر منشأ سردرگمىِ بى‏پايان خواهد بود تا كمكى به روشن شدن بحث. ليكن از ياد نبايد برد كه در حقيقت آنچه مطرح كرده‏ايم به هيچ وجه يك نظريه نيست، بلكه حكم يك ارزيابىِ اوليه از حقايقِ مورد مشاهده‏مان را دارد. به بيان ديگر، كوشيده‏ايم تا حد ممكن خودِ آن حقايق را بازگوييم، نه اين‏كه تبيينى از آنها ارائه كنيم. پيچيدگيهايى كه اين [ ارزيابىِ اوليه [ آشكار مى‏سازد، شايد باعث عطف توجه به مشكلات خاصى شوند كه تحقيقات ما با آن رو به رو هستند. با اين حال، چه بسا بعضيها عقيده داشته باشند كه از راه تشريح روابط ويژگيهاى روان با حوزه‏ها يا كنشگرانى كه در دستگاه روان مفروض كرديم [ يعنى «نهاد» و «خود» و «فراخود» ] ، به فهم دقيقترى از اين نظريه نائل خواهيم شد، هرچند كه روابط مذكور بسيار پيچيده هستند.

فرايند آگاهانه شدن مواد و مصالح روان، بيش از هر چيز با ادراكاتى پيوند دارد كه اندامهاى حسىِ ما از دنياى بيرون دريافت مى‏كنند. لذا از ديدگاه مكان‏نگارانه(27)، اين فرايند پديده‏اى است كه در بيرونيترين لايه «خود» رخ مى‏دهد. درست است كه ما همچنين اطلاعات آگاهانه‏اى از درون بدن دريافت مى‏كنيم. اين اطلاعات همان احساسات ما هستند، احساساتى كه تأثيرشان در حيات ذهنىِ ما قاطعانه‏تر از تأثير ادراكات بيرونى است. بايد افزود كه در اوضاع خاصى، اندامهاى حسى علاوه بر انتقال ادراكاتِ خاصِ خودشان، رأسا اقدام به انتقال احساسات مى‏كنند (احساسِ درد). ليكن از آنجا كه اين احساسات (اصطلاحى كه ما در تباين با ادراكاتِ آگاهانه به كار مى‏بريم) همچنين از اندامهاى پايانى سرچشمه مى‏گيرند، و نيز از آنجا كه تمام اين اندامها را دنباله يا شاخه‏هاى لايه قشرى مى‏دانيم، كماكان مى‏توانيم ادعاى مطرح شده در ابتداى اين پاراگراف را صحيح بدانيم. يگانه تمايزى كه بايد در اينجا قائل شويم اين است كه در خصوص اندامهاى پايانىِ احساسات و ادراكاتِ حسى، خودِ بدن حكم دنياى بيرون را مى‏يابد.

ساده‏ترين وضعيتى كه مى‏توان تصور كرد عبارت است از رخ دادن فرايندهاى آگاهانه در پيرامون «خود» و حادث شدن بقيه فرايندها در ناخودآگاه «خود». در حقيقت، وضعيت غالب در حيوانات نيز احتمالاً همين است. اما اين وضعيت در انسانها از اين حيث پيچيده‏تر است كه فرايندهاى درونىِ «خود» ممكن است كيفيت آگاهانه نيز كسب كنند. گفتار كه مواد و مصالح «خود» را در پيوندى محكم با بازماندهاى يادافزاىِ ادركات بصرى ــ و به‏خصوص ادراكات شنيدارى ــ قرار مى‏دهد، همين كار را مى‏كند. از اين زمان به بعد، حاشيه ادراكىِ لايه قشرى را از درون نيز به ميزانى بسيار بيشتر مى‏توان تحريك كرد، رخدادهاى درونى از قبيل فرايندهاى انديشه و متبادر شدن فكرها به ذهن مى‏توانند جنبه آگاهانه پيدا كنند، و ابزار ويژه‏اى مورد نياز مى‏شود تا بين اين دو امكان تمايز گذارد، ابزارى به نام واقعيت‏آزمايى.(28) معادله «ادراك = واقعيت (دنياى بيرون)» ديگر اعتبار خود را از دست مى‏دهد. خطا ــ كه اكنون به سهولت مى‏تواند رخ دهد و در رؤيا به‏طور منظم رخ مى‏دهد ــ توهّم ناميده مى‏شود.

درون «خود» ــ كه مهمترين بخش محتوياتش فرايندهاى انديشه هستند ــ كيفيتى پيشاآگاه دارد. اين مشخصه «خود» است و هيچ جزء ديگرى از دستگاه روان چنين نيست. ليكن نادرست است اگر تصور كنيم كه ارتباط با بازماندهاى يادافزاى گفتار، پيش‏شرط ضرورىِ حالت پيشاآگاه است. برعكس، حالت مذكور هيچ ارتباطى با آن بازمانده‏ها ندارد، گرچه بايد افزود كه حضور چنين ارتباطى شالوده‏اى براى اين استنتاج فراهم مى‏كند كه فرايند يادشده مى‏بايست ماهيتى پيشاآگاه داشته باشد. حالت پيشاآگاهى ــ كه از يك سو به ضمير آگاه دسترسى دارد و از سوى ديگر با بازماندهاى گفتار مرتبط است ــ ماهيتى منحصر به فرد دارد، ماهيتى كه با ذكر اين دو ويژگى به‏طور تمام و كمال توصيف نمى‏گردد. گواه ويژه بودن ماهيت مذكور اين است كه بخشهاى بزرگى از «خود» و به‏خصوص بخشهاى بزرگى از «فراخود» ــ كه نمى‏توان منكر پيشاآگاه بودنشان گرديد، به مفهومى پديدارشناسانه عمدتا ناخودآگاه باقى مى‏مانند. علت اين امر بر ما روشن نيست. اكنون خواهيم كوشيد تا مسأله ماهيت راستينِ ضمير پيشاآگاه را حلاجى كنيم.

يگانه خصيصه غالب در «نهاد»، ناخودآگاه بودن آن است. ارتباط «نهاد» با ضمير ناخودآگاه همان‏قدر تنگاتنگ است كه ارتباط «خود» با ضمير پيشاآگاه. در واقع، پيوند «نهاد» با ضمير ناخودآگاه بسيار اختصاصيتر است. اگر پيشينه رشد و دستگاه روان فرد را دوباره بررسى كنيم، به تمايز مهمى در «نهاد» پى خواهيم برد. در بدو امر، دستگاه روان يقينا در «نهاد» خلاصه مى‏شد و «خود» به دليل تأثير بى‏وقفه دنياى بيرون، از «نهاد» منشأ گرفت و به وجود آمد. در جريان اين رشدِ بطى‏ء، قسمتهاى خاصى از محتويات «نهاد» به حالت پيشاآگاه تبديل شدند و لذا به «خود» انتقال يافتند؛ بقيه محتويات «نهاد» بدون دگرگونى در آن باقى ماندند و هسته آن را تشكيل دادند، هسته‏اى كه به دشوارى مى‏توان به آن دسترسى يافت. ليكن طى اين تحول، «خودِ» جوان و ضعيف بخشى از مواد و مصالحى را كه پيشتر اخذ كرده بود به حالت ناخودآگاه بازگرداند ــ از خود زدود ــ و با برخى از تأثرات تازه‏اى كه ممكن بود به خود بگيرد همين كار را كرد، به گونه‏اى كه اين تأثرات پس از طرد شدن فقط در «نهاد» مى‏توانستند آثار و علائمى از خود باقى گذارند. نظر به خاستگاه اين بخش اخيرِ «نهاد»، ما آن را امر سركوب‏شده مى‏ناميم. اين‏كه در همه موارد نمى‏توانيم بين اين دو قسمت از محتويات «نهاد» تمايزى اكيد قائل شويم، موضوعى چندان مهم نيست. تمايز آنها كم و بيش مطابقت مى‏كند با تمايز بين آنچه از بدو امر و ذاتا در «نهاد» وجود داشت و آنچه «نهاد» در ضمنِ رشدِ «خود» كسب كرد.

اكنون كه نتيجه گرفته‏ايم دستگاه روان را از ديدگاهى مكان‏نگارانه به «خود» و «نهاد» تقسيم كنيم ــ تقسيم‏بندى‏اى كه تفاوت كيفىِ ضمير پيشاآگاه و ضمير ناخودآگاه متناظر با آن است ــ و نيز حال كه توافق كرده‏ايم اين كيفيت را صرفا نشانه تفاوت بدانيم و نه جوهرِ اين تفاوت، پرسش ديگرى مطرح مى‏شود. اگر چنين است، به‏راستى ماهيت آن حالتى كه در «نهاد» با ناخودآگاهى آشكار مى‏شود و در «خود» با پيشاآگاهى، چيست و از چه حيث با يكديگر متفاوت‏اند؟

ليكن در اين باره هيچ چيز نمى‏دانيم و اندك بارقه‏هاى بصيرتمان به رفع ابهامِ تمام‏عيارى كه در پس نادانستگىِ ما وجود دارد، چندان كمكى نمى‏كند. ماهيت امر روانى، راز ناگشوده‏اى است كه در اين بحثها به آن تقرب جسته‏ايم. ساير علوم طبيعى ما را به اين فرض رهنمون كرده‏اند كه در حيات ذهنى، نوعى انرژى دخيل است؛ ليكن ما هيچ شاهدى در اختيار نداريم تا با استناد به آن و از راه قياس اين انرژى با ساير شكلهاى انرژى، به دانشى درباره آن نزديك شويم. ظاهرا تشخيص داده‏ايم كه انرژىِ اعصاب يا روان به دو شكل به فعل مى‏رسد: يكى به صورت متحرك و آزاد و ديگرى ــ به نسبت اولى ــ به صورت مقيّد. ما از نيروگذاريها و نيروگذاريهاىِ زيادِ مواد و مصالح روان سخن به ميان مى‏آوريم و حتى جرأت اين فرض را به خود مى‏دهيم كه نيروگذارىِ زيادِ روانى موجب تركيب فرايندهاى متفاوت مى‏گردد، تركيبى كه در ضمنِ آن انرژىِ آزاد به انرژىِ مقيّد تغيير مى‏يابد. در تحقيقاتمان به پيشرفتى بيش از اين نائل نيامده‏ايم. به هر تقدير، ما سخت بر اين اعتقاديم كه تمايز حالت ناخودآگاه با حالت پيشاآگاه را در اين قبيل روابطِ پويا بايد جست، روابطى كه معلوم مى‏كنند اين حالات ــ خواه خود به خود و خواه به يارىِ ما ــ چگونه به يكديگر تبديل مى‏شوند.

با اين همه، در پس تمام اين عدم يقينها، حقيقتى جديد نهفته است كه كشف آن را مديون تحقيقات روانكاوانه هستيم. ما دريافته‏ايم كه فرايندهاى ضمير ناخودآگاه يا «نهاد»، از قانونمنديهايى متفاوت با قانونمنديهاى «خودِ» پيشاآگاه تبعيت مى‏كنند. اين قانونمنديها را در مجموع فرايند نخستين(29) مى‏ناميم، در تباين با فرايند ثانوى(30) كه بر روند وقايع در ضمير پيشاآگاه يا «خود» حاكم است. بدين‏ترتيب معلوم مى‏شود كه مطالعه ويژگيهاى روان، مآلاً كارى بى‏ثمر نبوده است.

فصل 5

تعبير رؤيا به منظور روشنگرى

بررسى حالات بهنجار و باثبات ــ يعنى حالاتى كه مرزهاى «خود» با انواع و اقسام مقاومت (ضدنيروگذاريهاى روانى) در برابر «نهاد» حراست مى‏شوند و پابرجا مى‏مانند، و نيز حالاتى كه «فراخود» از «خود» متمايز نيست زيرا هماهنگ با آن عمل مى‏كند ــ چندان به دانش ما نخواهد افزود. يگانه چيزى كه مى‏تواند به ما يارى دهد، وضعيت تعارض و غوغاست، يعنى وضعيتى كه احتمال دارد محتويات «نهادِ» ناخودآگاه به زور راه خود را به «خود» و ضمير آگاه بگشايند و «خود» بار ديگر در برابر اين تهاجم دست به دفاع مى‏زند. صرفا در چنين اوضاع و احوالى است كه قادر مى‏شويم مشاهداتى در تأييد يا تصحيحِ گزاره‏هايمان در خصوص اين دو يار [ («نهاد» و «خود») ] به عمل آوريم. خواب ما در شبها دقيقا چنين حالتى است و به همين سبب، فعاليت روانى در ضمنِ خواب ــ فعاليتى كه به صورت رؤيا ادراكش مى‏كنيم ــ مطلوبترين موضوع مطالعه ما است. بدين‏ترتيب همچنين از اين انتقادِ مكرر نيز برى مى‏شويم كه تفاسير ما از حيات روانىِ بهنجار بر پايه يافته‏هاى آسيب‏شناسانه استوار است، زيرا اشخاص بهنجار به‏طور مرتب رؤيا مى‏بينند هرچند كه ويژگيهاى اين رؤياها ممكن است با توليدات ما در زمان بيدارى بسيار تفاوت داشته باشند. همگان مى‏دانند كه رؤيا مى‏تواند مغشوش، درك‏ناشدنى يا به‏كلى مهمل باشد. چه بسا آنچه در رؤيا مى‏بينيم با دانسته‏هاى ما از واقعيت كاملاً تعارض داشته باشد. همچنين در رؤيا مانند ديوانگان رفتار مى‏كنيم زيرا تا زمانى كه رؤيا مى‏بينيم، رويدادهاى رؤيا را با واقعيت عينى يكسان مى‏پنداريم.

راه ما براى فهم (يا «تعبير») رؤيا اين است كه فرض مى‏كنيم آنچه پس از بيدارشدن به‏عنوان رؤيا به ياد مى‏آوريم، در واقع نه فرايند واقعىِ رؤيا بلكه صرفا يك صورتِ ظاهرى است كه آن فرايند در پس آن پنهان مانده است. اينجاست كه بين محتواى آشكار رؤيا و انديشه‏هاى نهفته رؤيا(31) تمايز مى‏گذاريم. آن فرايندى كه محتواى نهفته رؤيا را به محتواى آشكارِ آن تبديل مى‏كند، كاركرد رؤيا(32) ناميده مى‏شود. مطالعه كاركرد رؤيا با مثالى عالى به ما مى‏آموزد كه مواد و مصالح ناخودآگاهِ «نهاد» (هم آنچه از بدو امر ناخودآگاه بوده و هم آنچه با سركوبى ناخودآگاه شده است) چگونه به زور وارد «خود» مى‏شود و پس از پيشاآگاه شدن، به سبب مخالفت «خود» ، دچار دگرگونى‏اى مى‏شود كه ما آن را تحريف رؤيا مى‏ناميم. هيچ وجهى از رؤيا نيست كه نتوان آن را از اين راه تبيين كرد.

بهتر است بحث را با اشاره به اين نكته آغاز كنيم كه دو عامل متفاوت مى‏توانند باعث شكل‏گيرىِ رؤيا شوند. يا يك تكانه غريزى كه معمولاً سركوب مى‏شود (آرزويى ناخودآگاهانه) در ضمنِ خواب آنقدر توانايى مى‏يابد تا خويش را از راه «خود» محسوس كند، و يا اين‏كه يك ميل وافر كه از حيات فرد در بيدارى باقى مانده است ــ رشته‏اى از افكار پيشاآگاه با تمامىِ تكانه‏هاى الحاق شده‏اش ــ در ضمنِ خواب توسط يك عنصر ناخودآگاه تقويت مى‏گردد. خلاصه كلام اين‏كه رؤياها يا از «نهاد» سرچشمه مى‏گيرند و يا از «خود». ساز و كار شكل‏گيرىِ رؤيا، در هر دو مورد يكسان است؛ به طريق اولى، پيش‏شرط پوياى ضرورى [ براى شكل‏گيرىِ رؤيا ] نيز در هر دو مورد يكسان است. «خود» شواهدى دال بر سرچشمه گرفتن‏اش از «نهاد» عرضه مى‏كند، بدين‏ترتيب كه گه‏گاه كاركردهايش را متوقف مى‏كند و نوعى رجعت به وضعيتى قبلى را امكان‏پذير مى‏سازد. اين كار به لحاظ منطقى به اين صورت انجام مى‏شود كه «خود» روابطش را با دنياى بيرون قطع مى‏كند و نيروگذاريهاى روانى‏اش را از اندامهاى حسى پس مى‏گيرد. محقيم كه بگوييم در زمان تولد، غريزه‏اى براى بازگشت به حيات متوقف شده داخل رحِم ــ يا غريزه خواب ــ در انسان به وجود مى‏آيد. خوابيدن بازگشتى از اين نوع به رحِم است. از آنجا كه «خود» در هنگام بيدارى تحرك را تحت سلطه دارد، اين كاركردِ بدن به هنگام خواب كاملاً متوقف مى‏شود و به همين دليل بخش بزرگى از بازدارنده‏هاى تحميل شده به «نهادِ» ناخودآگاه زائد مى‏شوند. بدين‏سان، پس‏كشيدن يا كاهش اين «ضدنيروگذاريهاى روانى»، مقدار بى‏زيانى از آزادى را به «نهاد» اعطا مى‏كند.

شواهد فراوان و متقاعدكننده‏اى دال بر سهم‏داشتن «نهادِ» ناخودآگاه در شكل‏گيرىِ رؤيا در دست است. [ اين شواهد عبارت‏اند از: ] الف. حافظه در رؤيا بسيار فراگيرتر از هنگام بيدارى است. رؤيا يادهايى را زنده مى‏كند كه رؤيابين فراموش كرده است، يا ــ به بيان ديگر ــ در بيدارى براى او دسترس‏ناپذيرند. ب. در رؤيا استفاده نامحدودى از نمادهاى زبانى به عمل مى‏آيد، نمادهايى كه معناى اغلب‏شان براى رؤيابين نامشخص است ولى برحسب تجربه مى‏توانيم مفهوم‏شان را تأييد كنيم. اين نمادها احتمالاً از مراحل قبلىِ رشد گفتار در انسان نشأت مى‏گيرند. پ. در بسيارى موارد، حافظه در رؤيا برداشتهايى را كه رؤيابين در اوان طفوليت داشته است براى او بازتوليد مى‏كند. در خصوص اين برداشتها به ضرس قاطع مى‏توان گفت كه نه فقط فراموش شده بوده‏اند، بلكه به سبب سركوبْ جنبه ناخودآگاه نيز يافته بودند. از اينجا معلوم مى‏شود كه وقتى در جريان درمانِ روانكاوانه بيمارانِ روان‏رنجور مى‏كوشيم تا اوايل زندگىِ رؤيابين را بازسازى كنيم، چرا استفاده از رؤياهاى او به كار ما كمك مى‏كند، كمكى كه معمولاً بدون آن نمى‏توانيم كارمان را انجام دهيم. ت. علاوه بر اين، رؤياها بر مواد و مصالحى پرتوافشانى مى‏كنند كه نه مى‏تواند در دوره بزرگسالىِ رؤيابين ريشه داشته باشد و نه در دوره فراموش‏شده كودكى‏اش. ناگزير بايد اين مواد و مصالح را بخشى از ميراث كهنهاى بدانيم كه كودك با خود به دنيا مى‏آوَرَد. به بيان ديگر، از اين حيث كودك پيش از آن‏كه خود به تجربه‏اى نائل شود، تحت تأثير تجربيات نياكان خويش قرار دارد. قرينه اين مواد و مصالحِ مربوط به تكامل نوع بشر را در ديرينه‏ترين افسانه‏ها و در رسومِ به جا مانده از ادوار كهن مى‏توان يافت. بر اين اساس، مى‏توان گفت رؤيا از جمله منابع پيشاتاريخِ انسان است و نبايد بى‏اهميت شمرده شود.

رؤيا به اين سبب تا بدين حد براى كسب بصيرت [ درباره حيات روانىِ انسان ] ارزشمند است كه وقتى مواد و مصالحِ ناخودآگاه به «خود» راه مى‏يابد، طرز كار خاص خود را نيز به همراه مى‏آوَرَد. اين بدان معناست كه انديشه‏هاى پيشاآگاهى كه مواد و مصالحِ ناخودآگاه در آنها تبلور يافته است، در ضمنِ كاركرد رؤيا حكم اجزاء ناخودآگاهِ «نهاد» را دارند. همچنين در روش ديگرِ شكل‏گيرىِ رؤيا، آن انديشه‏هاى پيشاآگاه كه از جانب يك تكانه ناخودآگاهِ غريزى تقويت شده‏اند به حالت ناخودآگاه فرو كاهيده مى‏شوند. صرفا از اين طريق است كه قانونمنديهاى حاكم بر گذار رويدادها در ضمير ناخودآگاه را مى‏آموزيم و همچنين درمى‏يابيم كه قانونمنديهاى مذكور از چه حيث با قواعدى كه در انديشه بيدار مى‏شناسيم تفاوت دارند. بدين‏سان كاركرد رؤيا، در اصل نمونه‏اى است از حلاجىِ پيشاآگاهانه فرايندهاى انديشه. در قياس با تاريخ مى‏توان گفت كه فاتحانى كه به يك كشور حمله مى‏كنند بر آن قلمرو حاكميت مى‏يابند، اما حاكميتشان نه بر اساس نظام قضايىِ كشور فتح‏شده، بلكه بر اساس نظام قضايىِ خودشان خواهد بود. اما اين نيز حقيقتى ترديدناپذير است كه كاركرد رؤيا منجر به مصالحه مى‏گردد. [ در اين وضعيت، ] سامان «خود» هنوز از كار نيفتاده است و تأثير آن را در تحريف مواد و مصالحِ ناخودآگاه و نيز در تلاشهاى غالبا بى‏ثمرى مى‏توان ديد كه با اين هدف به عمل مى‏آيند تا شكل نهايىِ رؤيا از نظر «خود» بيش از حد ناپذيرفتنى نشود (تجديدنظر ثانوى(33)). در قياس [ تاريخىِ ] ما، اين وضعيت تجلى ادامه مقاومت آن ملتى است كه در جنگ شكست خورده‏اند.

آن قانونمنديهايى كه بر گذار رويدادها در ضمير ناخودآگاه حاكم هستند و از اين طريق آشكار مى‏شوند، آنقدر شگفت‏آورند كه به تنهايى براى روشن كردن جنبه‏هاى ظاهرا عجيب و غريب رؤيا كفايت مى‏كنند. مهمترين نكته در اين زمينه اين است كه ضمير ناخودآگاه گرايش بارزى به ادغام دارد، يعنى تمايل به ايجاد وحدتهاى تازه از آن عناصرى كه به هنگام بيدارى در انديشه يقينا مجزا از يكديگر مى‏دانيمشان. در نتيجه ادغام، يك عنصر واحد در رؤياى آشكار غالبا مظهر تعداد زيادى از انديشه‏هاى نهفته رؤياست، گويى كه اين عنصر حكم تلميحى مشترك به تمام آن انديشه‏ها را دارد. به‏طور كلى، حيطه رؤياى آشكار در مقايسه با غناى مواد و مصالح روانى‏اى كه از آن پديد آمده، فوق‏العاده محدود است. يكى ديگر از ويژگيهاى عجيب و غريب كاركرد رؤيا كه چندان هم بى‏ربط به ويژگىِ قبلى نيست، اين است كه شورمنديهاى روان(34) (نيروگذاريهاى روانى) از يك عنصر به عنصرى ديگر جابه‏جا مى‏شوند، به گونه‏اى كه غالبا عنصرى كه در انديشه‏هاى رؤيا واجد اهميتى نازل بود به صورت واضحترين و لذا مهمترين وجهِ رؤياى آشكار جلوه مى‏كند، و برعكس، يعنى عناصر ماهوىِ انديشه‏هاى رؤيا صرفا با تلميحاتى كم‏اهميت در رؤياى آشكار بازنمايانده مى‏شوند. همچنين، به‏طور كلى كافى است كه نكات كاملاً كم‏اهميتى در اين دو عنصرْ مشترك باشند تا كاركرد رؤيا بتواند در تمام عملياتِ بعدىِ خود يكى از اين عناصر را با ديگرى جابه‏جا كند. به‏راحتى مى‏توان تصور كرد كه اين ساز و كارها (يعنى ادغام و جابه‏جايى) دشوارىِ تعبير رؤيا و آشكارساختن روابط بين رؤياى آشكار و انديشه‏هاى نهفته رؤيا را به چه ميزانِ زيادى مى‏توانند افزايش دهند. از وجود اين گرايشها به ادغام و جابه‏جايى، در نظريه ما چنين استنتاج مى‏شود كه در «نهادِ» ناخودآگاه، انرژى حالتى متحرك و آزاد دارد و نيز اين‏كه «نهاد» بيش از هر ملاحظه ديگرى براى امكان تخليه هيجانات اهميت قائل مى‏شود.(35) در نظريه ما از اين دو ويژگىِ عجيب و غريب به منظور ارائه تعريفى از ماهيت فرايند نخستين استفاده مى‏شود، يعنى همان فرايندى كه جزو ويژگيهاى «نهاد» دانسته‏ايم.

از راه مطالعه كاركرد رؤيا به بسيارى ويژگيهاى ديگر از فرايندهاى ضمير ناخودآگاه پى‏برده‏ايم كه به يك ميزان شگفت‏آور و مهم هستند، ليكن در اينجا به برشمردن معدودى از اين ويژگيها بسنده مى‏كنيم. قواعد تعيين‏كننده منطق، در ضمير ناخودآگاه واجد هيچ اهميتى نيستند، به نحوى كه مى‏توان اين حوزه از روان را «قلمرو امر غيرمنطقى» ناميد. اميال وافرى كه هدف هر يك از آنها با هدف ديگرى تعارض دارد، بدون نياز به هماهنگى در ضمير ناخودآگاه با يكديگر همزيستى دارند. اين اميال يا هيچ تأثيرى در هم نمى‏گذارند و يا اين‏كه تأثير گذاشتن آنها به هيچ هماهنگى‏اى منجر نمى‏شود؛ با اين حال بين آنها مصالحه مى‏شود، مصالحه‏اى كه بى‏معناست زيرا ويژگيهاى متقابلاً ناسازگارى را در بر مى‏گيرد. موضوع مربوطِ ديگر اين است كه در ضمير ناخودآگاه، گزاره‏هاى ضد و نقيض از يكديگر مجزا نمى‏شوند بلكه از چنان جايگاهى برخوردارند كه گويى با يكديگر همسان هستند؛ در نتيجه، هر عنصرى در رؤياى آشكار همچنين مى‏تواند معنايى ضد خود داشته باشد. برخى از لغت‏شناسان دريافته‏اند كه در بسيارى از زبانهاى باستانى عين همين موضوع مصداق داشته است و مفاهيم متضادى از قبيل «قوى ـ ضعيف» و «روشنايى ـ تاريكى» و «مرتفع ـ عميق» در گذشته با ريشه واحدى بيان مى‏شده‏اند، تا اين‏كه دو تغيير معنايى در واژه اوليه باعث پيدايش دو معناى متمايز شد. به نظر مى‏رسد كه بقاياى معانىِ دوگانه اوليه حتى در زبان بسيار بسط‏يافته‏اى مانند لاتين در واژه‏هايى مانند altus («مرتفع» و «عميق») و sacer («مقدس» و «رسوا») كماكان به قوّت خود باقى هستند.

با توجه به پيچيدگى و ابهام روابط بين رؤياى آشكار و محتواى نهفته در پسِ آن، البته بجاست بپرسيم كه اصولاً چگونه مى‏توان وجود يكى از اين دو را از ديگرى استنتاج كرد و آيا صرفا متوسل به حدسى صائب نمى‏شويم كه شايد تا حدودى متكى به تفسير نمادهاى رؤياى آشكار است. چه بسا در پاسخ گفته شود كه در اكثر قريب به اتفاق موارد مى‏توان اين مشكل را حل كرد، اما صرفا با كمك تداعيهاى(36) خودِ رؤيابين درباره عناصر رؤياى آشكار. هر روشِ ديگرى كه به اين منظور به كار ببريم، دلبخواهانه خواهد بود و نمى‏تواند منجر به نتيجه قطعى شود. حال آن‏كه تداعيهاى رؤيابين بر حلقه‏هاى واسط پرتوافشانى مى‏كنند، حلقه‏هايى كه مى‏توانند براى پُر كردن شكافهاى بين اين دو [ محتواى آشكار و نهفته رؤيا [ استفاده شوند و ما را قادر مى‏سازند تا با اعاده محتواى نهفته رؤيا آن را «تعبير» كنيم. البته اين تعبير (عمل برخلاف جهت كاركرد رؤيا) گه‏گاه به قطعيت كامل منتهى نمى‏شود و از اين موضوع نبايد تعجب كرد.

اكنون بايد توضيحى پويا درباره اين مسأله ارائه كنيم كه اصولاً چرا «خود» به هنگام خواب وظيفه كاركرد رؤيا را به عهده مى‏گيرد. خوشبختانه به سهولت مى‏توان اين موضوع را توضيح داد. با كمك ضمير ناخودآگاه، هر رؤياى در حال شكل‏گيرىْ خواهان اجابت خواسته‏اى از «خود» است. اگر رؤيا از «نهاد» سرچشمه گرفته باشد، اين خواسته مى‏تواند ارضاء يك غريزه باشد؛ اگر رؤيا از بقاياى فعاليت پيشاآگاه در بيدارى سرچشمه گرفته باشد، اين خواسته مى‏تواند حل شدن يك تعارض يا برطرف شدن يك ترديد يا شكل‏گيرىِ يك قصد باشد. ليكن «خود» به هنگام خواب صرفا در پى حفظ وضعيت خواب‏بودگى است. خواسته مذكور از نظر «خود» مايه اختلال در خواب است و لذا «خود» مى‏خواهد كه از شرِّ آن خلاص شود. «خود» با انجام دادن كارى كه حكايت از اجابت آن خواسته دارد، موفق به خلاصى مى‏گردد: به نحوى بى‏زيان آن آرزو را برمى‏آوَرَد و بدين‏ترتيب از شرّش راحت مى‏شود. اين جايگزينىِ يك خواسته با برآوردن يك آرزو، نقش ماهوىِ كاركرد رؤياست. شايد بد نباشد كه اين موضوع را در سه رؤياى ساده به عنوان نمونه توضيح دهيم: رؤيايى درباره گرسنگى، رؤيايى درباره آسايش و رؤيايى ناشى از تمايلات جنسى. نياز به غذا خوردن اين‏گونه براى يك رؤيابين محسوس مى‏شود كه وى در خواب مى‏بيند از خوراك لذيذى برخوردار است و [ بدين‏ترتيب ] خوابيدن را ادامه مى‏دهد. البته او مى‏توانست يا از خواب برخيزد و چيزى بخورد و يا اين‏كه همچنان بخوابد. وى خوابيدن را برگزيد و گرسنگىِ خود را با رؤيا ارضاء كرد. به هر حال گرسنگى‏اش به اين ترتيب موقتا برطرف مى‏شود، وگرنه او مجبور مى‏شد از خواب برخيزد. اما نمونه دوم. يك رؤيابين مى‏بايست از خواب برمى‏خاست تا به‏موقع سر كار خود در يك بيمارستان حاضر شود. اما همچنان خوابيد و در رؤيا ديد كه بدون تأخير به محل كارش يعنى بيمارستان رسيده، اما او در آنجا [ نه يك پزشك بلكه ] يك بيمار است و نيازى به برخاستن از خواب ندارد. يا به‏طريق اولى يك ميل در ضمنِ خوابِ شبانه اعاده مى‏شود، ميل به كام‏جويى از يك مصداقِ منع‏شده اميال جنسى، مثلاً همسر يكى از دوستانِ شخصِ رؤيابين. وى رؤياى مقاربت مى‏بيند، اما نه با آن فرد خاص، بلكه با شخصى ديگر كه همنام آن زن است ولى رؤيابين در بيدارى در واقع به او بى‏اعتناست. يا ممكن است مبارزه او با اين ميل به اين صورت جلوه‏گر شود كه هويت معشوقه‏اش در رؤيا كلاً نامشخص باقى مى‏مانَد.

ناگفته پيداست كه همه رؤياها به اين سادگى نيستند. پرده برداشتن از انگيزه ناخودآگاهانه رؤياها و تبيين نحوه برآورده شدن آرزو در آنها غالبا كار سهلى نيست، به‏ويژه در رؤياهايى كه از بقاياى رويدادهاى حلاجى نشده روز قبل در ذهن باقى مى‏مانند و صرفا در ضمنِ خوابْ ضمير ناخودآگاه آنها را تقويت مى‏كند. اما مى‏توان فرض كرد كه هر رؤيايى حتما انگيزه‏اى دارد و آرزويى را برمى‏آورد. اگر به ياد آوريم كه چه تعداد زيادى از رؤياها در واقع محتوايى ناراحت‏كننده دارند و حتى باعث مى‏شوند كه رؤيابين با اضطراب از خواب بپرد (بگذريم از انبوه رؤياهايى كه هيچ مايه احساسىِ معينى ندارند)، آنگاه اين برنهاد كه رؤيا آرزويى را برمى‏آوَرَد بلافاصله موجب ترديد و ناباورىِ ما خواهد شد. اما اعتراضى را كه با استناد به رؤياهاى اضطراب‏آور مطرح مى‏شود با تحليل مى‏توان پاسخ داد. از ياد نبايد برد كه رؤيا همواره محصول يك تعارض است و ساختارى مصالحه‏آميز دارد. آنچه براى «نهادِ» ناخودآگاه حكم ارضاء يك آرزو را دارد، دقيقا به همان دليل براى «خود» مى‏تواند سبب اضطراب گردد.

با ادامه يافتن كاركرد رؤيا، گه‏گاه ضمير ناخودآگاه با موفقيت بيشترى به پيش مى‏تازد و گه‏گاه نيز «خود» با شدت و حدّت فزونترى از خويش دفاع مى‏كند. رؤياهاى اضطراب‏آور غالباً آن رؤياهايى هستند كه محتوايشان به كمترين ميزانِ ممكن تحريف شده است. اگر خواسته ضمير ناخودآگاه به قدرى نيرومند باشد كه «خود» در حال خواب نتواند با توسل به امكاناتش از آن مصون بماند، آنگاه «خود» آن آرزو را به خواب وامى‏گذارد و به حياتِ بيدار بازمى‏گردد. همه تجربيات حاكى از آن هستند كه رؤيا همواره كوششى است براى خلاصى از مختل شدن خواب از راه برآوردن يك آرزو. بدين‏سان، رؤيا نگهبانِ خواب است. اين كوشش ممكن است كم و بيش به‏طور كامل به موفقيت برسد؛ اما همچنين ممكن است ناموفق بماند و در اين صورت رؤيابين از خواب بيدار مى‏شود، حال آن‏كه در ظاهر علت بيدار شدن او دقيقا خودِ آن رؤيا بوده است. پس گه‏گاه اتفاق مى‏افتد كه اين موجود نازنين، يعنى نگهبان شب، كه وظيفه‏اش پاسدارى از خوابِ اهالىِ اين شهر كوچك است، چاره‏اى ندارد جز اين‏كه با به صدا در آوردن زنگ خطر ساكنانِ خفته شهرك را بيدار كند.

بحث حاضر را با اظهار نظرى به پايان مى‏برم كه دليل موجهى براى مبسوط بودن شرح من درباره مشكل تعبير رؤيا خواهد بود. بنا به تجربه، آن ساز و كارهاى ناخودآگاهانه‏اى كه از راه مطالعه كاركرد رؤيا شناخته‏ايم و نحوه شكل‏گيرىِ رؤيا را برايمان تبيين مى‏كنند، همچنين فهم نشانه‏هاى گيج‏كننده بيمارى را آسان مى‏سازند، نشانه‏هايى كه علاقه ما را به روان‏رنجورى و روان‏پريشى جلب مى‏كنند. چنين مطابقتى [ بين ساز و كارهاى ضمير ناخودآگاه و نشانه‏هاى بيمارى ] خواه ناخواه اميدهاى فراوانى در ما برمى‏انگيزد.

بخش دوم

هدف عملى

فصل 6

راهكارِ روانكاوى

بر اساس آنچه گفتيم، رؤيا حكم نوعى روان‏پريشى را دارد و تمام جنبه‏هاى نامعقول و توهّمى و واهىِ آن را شامل مى‏شود. بى‏ترديد اين روان‏پريشى چندان دوام ندارد، بى‏ضرر است، كاركرد مفيدى به آن محول گرديده، با رضايت شخصِ رؤيابين آغاز مى‏گردد و بنا به ميلِ او خاتمه مى‏يابد. با اين همه، رؤيا نوعى روان‏پريشى است و به ما مى‏آموزد كه حتى چنين دگرگونىِ ژرفى در حيات ذهنى را مى‏توان خنثى كرد تا جايش را به كاركردى بهنجار بدهد. به اين ترتيب آيا اميد به اين‏كه ما نيز بتوانيم در بيماريهاى خودانگيخته و دهشتناكِ حيات ذهنى تأثير بگذاريم و آنها را درمان كنيم، اميدى بلندپروازانه است؟

برخى از مقدمات اين كار را پيشاپيش مى‏دانيم. طبق فرضيه ما، تكليف «خود» اين است كه خواسته‏هاى برآمده از روابط سه‏گانه و وابسته‏اش (يعنى روابطش با واقعيت و «نهاد» و «فراخود») را اجابت كند و در عين حال سامان و نيز خودسالارىِ خويش را محفوظ نگه دارد. پيش‏شرط ضرورىِ حالات بيمارگونه مورد بحث، صرفا مى‏تواند تضعيف نسبى يا مطلق «خود» باشد، تضعيفى كه عمل‏كردن «خود» به تكاليفش را براى آن دشوار مى‏سازد. دشوارترين خواسته‏اى كه «خود» مى‏بايست اجابت كند، احتمالاً عبارت است از مهار مطالبات غريزىِ «نهاد». براى توفيق در انجام دادن چنين كارى، «خود» چاره‏اى ندارد جز اين‏كه مقادير فراوانى از انرژىِ خويش را صَرفِ مبارزه با نيروگذاريهاى روانى كند. ليكن خواسته‏هاى «فراخود» نيز ممكن است چنان قدرتمندانه و سرسختانه بر «خود» فشار آورند كه اين كنشگرِ روان ديگر قادر به انجام دادن ساير تكاليفش نباشد. مى‏توان گفت كه در تعارضاتى كه در اين مرحله از نظر صَرفِ انرژىِ روان پيش مى‏آيد، «نهاد» و «فراخود» غالبا عليه «خود» با يكديگر متحد مى‏شوند. اكنون «خود» در وضعيت بسيار دشوارى گرفتار آمده است و مى‏كوشد براى حفظ وضعيتِ معمولش، به واقعيت تمسك جويد. اگر «نهاد» و «فراخود» بيش از حد قدرت بيابند، موفق مى‏شوند سامان «خود» را سست و دگرگون كنند تا رابطه مناسب آن با واقعيت مختل گردد يا حتى خاتمه يابد. شاهد بوده‏ايم كه اين اتفاق هنگام رؤيا ديدن رخ مى‏دهد: «خود» پس از منقطع شدن از واقعيتِ دنياى بيرون، تحت تأثير دنياى درون به روان‏پريشى فرو مى‏لغزد.

برنامه ما براى درمان بيماريهاى روانى، مبتنى بر اين كشفهاست. «خود» بر اثر اين تعارضهاى درونى ضعيف شده است و ما بايد به يارى‏اش بشتابيم. اين وضعيت شبيه به جنگى داخلى است كه بايد با كمك يك هم‏پيمانِ خارجى به سرانجام برسد. پزشك روانكاو و «خودِ» ضعيف‏شده بيمار مى‏بايست بر اساس دنياى واقعىِ بيرون جبهه متحدى در برابر دشمن (يعنى مطالبات غريزىِ «نهاد» و مطالبات وظيفه‏شناسانه «فراخود») تشكيل دهند. [ به عبارتى، ] ما با يكديگر پيمان همكارى مى‏بنديم. «خودِ» بيمار قول مى‏دهد كه با كمال صميميت با روانكاو همكارى كند. به سخن ديگر، «خود» متعهد مى‏گردد كه كليه مواد و مصالحى را كه ادراك نَفْسش بر او آشكار مى‏سازد، در اختيار ما قرار دهد. متقابلاً ما نيز به بيمار اطمينان مى‏دهيم كه اكيدا رازدار خواهيم بود و تجربه خويش در تفسير مواد و مصالحِ تحت تأثير ضمير ناخودآگاه را براى درمان او به كار خواهيم گرفت. دانش ما جاى نادانستگىِ او را مى‏گيرد و سلطه «خودِ» او بر آن حوزه‏هايى از حيات ذهنى كه ديگر تحت مهار «خود» نيستند را اعاده مى‏كند. موقعيت مناسب براى روانكاوىِ بيمار را اين پيمان فراهم مى‏آوَرَد.

به مجرد برداشتن اين گام، با نخستين ناكامى در كارمان رو به رو مى‏شويم و براى اولين مرتبه از اطمينان بيش از حد به خودمان برحذر مى‏گرديم. اگر قرار است كه «خودِ» بيمار هم‏پيمانى كارساز براى نيل به هدف مشترك‏مان باشد، آنگاه ضرورت دارد كه «خود» ــ به رغم همه فشارى كه قدرتهاى متخاصم بر او اِعمال مى‏كنند ــ درجه معينى از انسجام را براى خويش حفظ كرده باشد و مطالبات واقعيت را ولو به اندازه‏اى اندك دريابد. اما از «خودِ» يك بيمارِ روان‏پريش چنين توقعى نمى‏توان داشت، زيرا قادر نيست به اين نوع پيمان وفادار بماند و در واقع حتى نمى‏تواند به سهولت آن را بپذيرد. «خود» اندكى بعد ما و كمكى را كه به او ارزانى مى‏داريم كنار مى‏زند و به آن بخشهايى از دنياى بيرون الحاق مى‏كند كه ديگر واجد هيچ معنايى براى آن نيستند. به اين ترتيب، درمى‏يابيم كه مى‏بايست از تلاش براى آزمودنِ برنامه‏مان براى درمان بيمارانِ روان‏پريش دست برداريم. شايد هيچ‏گاه نتوانيم اين برنامه درمان را محقق سازيم و شايد هم بايد فعلاً و تا يافتن برنامه‏اى مناسبتر براى روان‏پريشان از آن صَرفِ‏نظر كنيم.

ليكن گروه ديگرى از بيماران روانى مشابهتهاى آشكار و فراوانى با روان‏پريشان دارند؛ اينان بيماران بسيار زيادى هستند كه به‏شدت از روان‏رنجورى رنج مى‏برند. از قرائن چنين برمى‏آيد كه عوامل تأثيرگذار در بيمارىِ ايشان و نيز ساز و كارهاى بيمارى‏زاى آن يكسان و يا دست‏كم بسيار مشابه هستند، اما «خودِ» آنان مقاومت بيشترى نشان داده و سامانش كمتر مختل گرديده است. بسيارى از اين بيماران، به رغم عارضه‏هايشان و ناتواناييهاى حاصل از آن عارضه‏ها، توانسته‏اند زندگىِ خويش را در دنياى واقعى ادامه دهند. ممكن است اين روان‏رنجوران آمادگىِ پذيرش كمك ما را داشته باشند. ما حوزه علائق خود را به ايشان محدود مى‏سازيم تا ببينيم به چه ميزان و از چه راههايى مى‏توانيم آنان را «درمان» كنيم.

پس پيمان همكاريمان را با روان‏رنجوران مى‏بنديم: كمال صميميتِ از يك طرف و رازدارىِ اكيد از طرف ديگر. از اينجا ممكن است چنين به نظر آيد كه ما صرفا در پى آنيم كه موقعيت «پدر روحانى ـ اعتراف‏كننده» را به شكلى غيردينى ايجاد كنيم. اما تفاوت عظيمى بين [ آن كارى كه روانكاو در مطب مى‏كند و آن كارى كه كشيش كاتوليك در كليسا انجام مى‏دهد [وجود دارد، زيرا ما نمى‏خواهيم صرفا آن مطالبى را از بيمارمان بشنويم كه خودش مى‏داند و از ديگران پنهان مى‏سازد؛ وى همچنين بايد آن مطالبى را كه نمى‏داند با ما در ميان بگذارد. با توجه به اين هدف، استنباطمان از صميميت را به نحوى مشروحتر براى بيمار تعريف مى‏كنيم. از او قول مى‏گيريم كه از قاعده بنيادينِ روانكاوى تبعيت كند، يعنى اين قاعده كه از اين پس بنا به ميل ما رفتار كند. بيمار نه فقط آنچه را تعمدا و با طيب خاطر مى‏تواند بگويد (يعنى نه فقط آنچه را كه همچون اعتراف [ در كليسا ] موجب تسكين مى‏شود)، بلكه همچنين هر آنچه را از راه خويشتن‏نگرى درباره خود مى‏فهمد بايد با ما در ميان بگذارد، يعنى هر آنچه به ذهنش خطور مى‏كند، حتى اگر بيان آن موضوع برايش ناگوار است و حتى اگر به نظرش مى‏آيد كه موضوع بى‏اهميت يا در واقع بى‏معنا است. چنانچه بيمار بتواند پس از دريافت دستورالعملِ روانكاو خودنكوهى‏اش را متوقف كند، انبوهى از مواد و مصالح روانى (انديشه‏ها، تصورات، خاطرات) را به ما عرضه خواهد كرد كه پيشاپيش تحت تأثير ضمير ناخودآگاه‏اند و مستقيماً از آن سرچشمه گرفته‏اند و ما را در موقعيتى قرار مى‏دهند كه بتوانيم حدس بزنيم بيمار چه مواد و مصالحى را در ذهنش سركوب كرده است و ــ بر پايه اطلاعاتى كه به او مى‏دهيم ــ دانش «خود» از مفاد ضمير ناخودآگاه را زيادتر كنيم.

اما اصلاً چنين نيست كه «خودِ» بيمار راضى باشد منفعلانه و مطيعانه مواد و مصالح مورد نياز ما را ارائه دهد و تفسيرمان از آن مواد و مصالح را باور و قبول كند. برخى اتفاقات ديگر نيز روى مى‏دهند كه معدودى از آنها را مى‏توان پيش‏بينى كرد، اما از بقيه شگفت‏زده مى‏شويم. شگفت‏آورترين رويداد بدين قرار است: بيمار نمى‏خواهد روانكاوش را واقع‏بينانه يارى‏رسان و مشاورى بپندارد كه در ازاء زحمتش اجرتى هم دريافت مى‏كند و شخصا خرسندتر مى‏بود اگر نقش ديگرى مانند راهنماى يك كوه‏پيمايىِ دشوار را ايفا مى‏كرد. برعكس، بيمار روانكاوش را مظهر بازگشتِ يا صورت تناسخ‏يافته شخصيتى مهم از دوره كودكى يا گذشته خويش محسوب مى‏كند و به همين سبب همان احساسات و واكنشهايى را به او انتقال(37) مى‏دهد كه بى‏شك زمانى درباره آن نمونه نخستين داشته است. اندكى پيشرفت در كار درمانِ بيمار ثابت مى‏كند كه «انتقال» واجد اهميتى است كه هرگز تصورش را نمى‏كرديم، زيرا هم نقش ابزار ارزشمندى را دارد كه هيچ چيز ديگرى را نمى‏توان جايگزين آن كرد و هم اين‏كه منشأ خطراتى وخيم است. در واقع، انتقال ماهيتى دو وجهى دارد، يعنى هم نگرشهاى مثبت (محبت‏آميز) درباره روانكاو را شامل مى‏گردد و هم نگرشهاى منفى (تخاصم‏آميز). در چنين وضعيتى، روانكاو از نظر بيمار معمولاً جاى يكى از والدين را مى‏گيرد. نگرش بيمار تا زمانى كه مثبت باشد، به‏طرز شگفت‏آورى به كار ما كمك مى‏كند. اين نگرش كل رابطه بيمار با روانكاو را متحول مى‏سازد و هدف عقلانىِ بيمار يعنى نيل به سلامت و رهايى از رنجورى را به حاشيه مى‏راند. در عوض، هدف بيمار اين مى‏شود كه روانكاوش را خرسند سازد و تحسين و تعلق خاطر او را به دست آوَرَد. نگرش مذكور به انگيزه راستينِ بيمار براى همكارى با روانكاو تبديل مى‏گردد؛ «خودِ» ضعيفش قدرت مى‏يابد؛ بر اثر اين تحول، بيمار قادر به انجام دادن كارهايى مى‏شود كه به‏طور معمول از توان او خارج بودند؛ نشانه‏هاى بيمارى‏اش ناپديد مى‏گردند و به نظر مى‏رسد كه ديگر بهبود يافته است، البته محض خاطر روانكاوش. چه بسا روانكاو با شرمندگى نزد خود اذعان كند كه در آغاز اين كار دشوار، هرگز گمان نمى‏كرد كه از چنين توانمنديهاى فوق‏العاده‏اى بهره‏مند شود.

بايد افزود كه رابطه انتقال بين بيمار و روانكاو، دو فايده ديگر نيز دارد. اگر بيمار شخص روانكاو را پدر (يا مادر) خويش تلقى كند، قدرت «فراخود» بر «خود» را نيز به او تفويض مى‏كند، زيرا همان‏گونه كه مى‏دانيم والدين بيمار خاستگاه «فراخودِ» او بودند. اين «فراخودِ» جديد اكنون امكان مى‏يابد تا فرد روان‏رنجور را دوباره تربيت كند و به بيان ديگر مى‏تواند اشتباهات والدين در تربيت فرزند را تصحيح كند. اما در اينجا لازم است در خصوص سوءاستفاده از اين عامل تأثيرگذارِ جديد هشدار دهيم. ممكن است روانكاو بسيار وسوسه شود كه همچون يك معلم يا الگو يا شخصيتى كمال مطلوب رفتار كند و بخواهد كه ديگران نيز مانند خودِ او باشند، اما نبايد از ياد ببرد كه رابطه درمانىِ او با بيمار چنين هدفى ندارد و در واقع اگر به تمايلات خويش ميدان دهد، از وظيفه خود تخطئى خواهد كرد. چنانچه روانكاو اجازه دهد كه باورهاى شخصى‏اش بر نحوه تربيت مجدد بيمار اثر بگذارد، آنگاه مرتكب همان اشتباه والدين خواهد شد كه با اِعمال نفوذ بر فرزندشان استقلال او را زايل كردند. به سخن ديگر، روانكاو بدين‏ترتيب باعث مى‏شود كه وابستگى بيمار به شكلى جديد ادامه يابد. وى در همه كوششهايى كه براى بهبود و تربيت بيمار به عمل مى‏آوَرَد، موظف است فرديت بيمار را محترم بشمارد. ميزان تأثيرگذارىِ موجّهِ روانكاو، به ميزان بازدارنده‏هاى رشدى در بيمار بستگى دارد. ذهنيت برخى از روان‏رنجوران چنان طفل‏وار باقى مانده است كه در روانكاوى نيز صرفا همچون كودك مى‏توان با آنها رفتار كرد.

همچنين فايده ديگر انتقال اين است كه بيمار بخش مهمى از سرگذشت زندگىِ خود را با وضوحى تجسمى در برابر ما بازآفرينى مى‏كند، حال آن‏كه اگر انتقال رخ نمى‏داد وى به شرحى ناكافى از آن رويدادها بسنده مى‏كرد. به عبارتى، بيمار به جاى بازگويىِ بخشى از زندگى‏اش، آن را براى ما به نمايش مى‏گذارد.

اما اكنون جنبه منفىِ انتقال را در نظر بگيريم. از آنجا كه انتقال موجب بازآفرينىِ رابطه بيمار با والدينش مى‏شود، واجد ماهيت دو وجهىِ آن رابطه نيز هست. به‏طور تقريبا اجتناب‏ناپذيرى، نگرشهاى مثبت بيمار درباره روانكاو سرانجام روزى به نگرشهاى منفى و خصمانه تغيير مى‏يابند. اين نيز معمولاً تكرار رويدادهاى زندگىِ گذشته بيمار است. فرمانبردارىِ او از پدر (اگر در اين انتقال، پدرِ بيمار با روانكاو يكى پنداشته شده باشد)، تلاش او براى جا كردن خود در دل پدر، ريشه در آرزويى شهوانى دارد. دير يا زود آن خواسته در فرايند انتقال دوباره شدت مى‏گيرد و ارضاء مى‏طلبد. پيداست كه در رابطه بيمار با روانكاو، خواسته مذكور هرگز محقق نخواهد شد. روابط جنسىِ واقعى بين بيمار و روانكاو غيرممكن است و حتى روشهاى نامحسوستر براى خشنود ساختن بيمار (از قبيل رجحان دادن، اُلفت و غيره) كمتر توسط روانكاو مورد استفاده قرار مى‏گيرند. اگر روانكاو به اين شكل به تمنيات بيمار جواب رد بدهد، آنگاه زمينه براى تبديل نگرش مثبت بيمار درباره او به نگرشى منفى فراهم مى‏آيد. احتمالاً در دوره كودكى نيز رابطه بيمار با والدينش به همين صورت دگرگون شد.

مى‏توان به موفقيتهاى درمانى‏اى كه بر اثر انتقال مثبت به دست مى‏آيند بدگمان بود و آنها را صرفا حاكى از موفقيت دانست، زيرا اگر انتقال منفى غلبه پيدا كند آنگاه آن موفقيتها باد هوا خواهند شد. در آن صورت، با هراس مشاهده مى‏كنيم كه همه زحمات و كوششهايمان به هدر رفته‏اند. در واقع، اين تصور ما كه بيمار به يك دستاورد فكرىِ مستمر نائل گرديده (يعنى نظريه روانكاوى و ثمربخش بودن آن را دريافته است)، ناگهان باطل مى‏شود. وى همچون كودكى رفتار مى‏كند كه خود از قضاوت عاجز است و لذا كوركورانه به حرفهاى اشخاصى باور مى‏آوَرَد كه برايش عزيزند و متقابلاً حرفهاى غريبه‏ها را نمى‏پذيرد. خطر اين حالات انتقال آشكارا در اين است كه بيمار با بدفهمىِ ماهيتشان، آنها را تجربياتى واقعى و جديد ــ و نه بازتاب زندگىِ گذشته‏اش ــ تلقى مى‏كند. اگر اين آقا (يا خانم) از ميل قوىِ شهوانى‏اى كه در پس انتقال مثبت پنهان مانده است آگاه شود، فكر مى‏كند كه با تمام وجود عاشق شده است. اما اگر انتقال [ از وجهى مثبت به وجهى منفى ] تحول يابد، آنگاه احساس مى‏كند كه مورد تحقير و بى‏اعتنايى قرار گرفته است، لذا از روانكاو متنفر مى‏شود و هر آن ممكن است درمان روانكاوانه‏اش را پايان دهد. در هر دوى اين وضعيتهاى نامعتدل، بيمار آن پيمان همكارى‏اى را كه در آغاز درمان بسته بود فراموش كرده است و ديگر نمى‏تواند در تلاش مشترك با روانكاو نقش مفيدى ايفا كند. روانكاو مى‏بايست در همه مراحل درمان، بيمار را از توهّمات خطرناك رهايى بخشد و كراراّ به او نشان دهد كه آنچه بيمار نوعى حيات تازه و واقعى محسوب مى‏كند، در واقع بازتاب رويدادهاى گذشته زندگىِ اوست. همچنين براى جلوگيرى از وضعيتى كه ديگر هيچ شواهدى در اختيار او قرار نگيرد، روانكاو مراقبت مى‏كند كه نه عشق بيمار به اوجى افراطى برسد و نه تخاصمش. روانكاو از اين طريق به اين هدف نائل مى‏شود كه پيشاپيش بيمار را براى اين رخدادهاى احتمالى آماده مى‏سازد و نخستين نشانه‏هاى آن را ناديده نمى‏گيرد. برخورد هشيارانه با انتقال بر اساس اين دستورالعملها، معمولاً نتايج بسيار مطلوبى به بار مى‏آوَرَد. اگر به روال معمول موفق شويم ماهيت واقعىِ پديده انتقال را براى بيمار روشن كنيم، يكى از كاراترين سلاحهاى او براى مقاومت را بى‏اثر و در واقع خطرها را به دستاوردهايى ثمربخش تبديل خواهيم كرد، زيرا بيمار هرگز تجربه انتقال را دوباره از ياد نمى‏بَرَد. قدرت انتقال براى متقاعد ساختن بيمار، فزونتر از هر قدرتى است كه وى از راههاى ديگر كسب كرده است.

از نظر ما، اين امرِ بسيار نامطلوبى است كه بيمار به جاى يادآورىِ گذشته‏اش، خارج از انتقال عمل كند. وضعيت كمال مطلوب براى نيل به هدف ما اين است كه بيمار خارج از درمان بهنجارترين رفتار ممكن را داشته باشد و واكنشهاى نابهنجارش را فقط در انتقال متجلى كند.

به منظور تقويت «خودِ» ضعيف‏شده بيمار، ما ابتدا معرفتِ «خود» به نَفْسش را بسط مى‏دهيم. البته كار ما در اينجا تمام نمى‏شود، بلكه اين فقط حكم گام اول را دارد. براى «خود»، فقدان اين معرفت حكم از دست دادن قدرت و بى‏اثر شدن را دارد و نخستين نشانه محاصره و زمين‏گير شدنش توسط مطالبات «نهاد» و «فراخود» است. به همين سبب، اولين قسمتِ كمكى كه بايد به بيمار بكنيم عبارت است از تفحص درباره وضعيت او و ترغيب كردنش به اين‏كه در اين تفحص با ما همكارى كند. چنان‏كه مى‏دانيم، منظور از اين اقدامِ اوليه هموار كردن راه براى انجام دادنِ كارى دشوارتر است. از عنصر پوياى اين هدف، حتى در مراحل مقدماتىِ كار، غافل نبايد شد. مواد و مصالح كار را از مجموعه متنوعى از منابع گرد مى‏آوريم. اين مجموعه عبارت است از: آنچه از اطلاعات داده شده توسط بيمار و نيز از تداعيهاى آزادش به ما افاده مى‏شود؛ آنچه از انتقالهايش معلوم مى‏شود؛ نتايجى كه از تعبير رؤياهايش مى‏گيريم؛ و آنچه ناخواسته در تُپُقها يا كنش‏پريشيهاى(38) او برملا مى‏شود. همه اين مواد و مصالح كمك مى‏كنند تا درباره رويدادهاى دوره كودكى بيمار ــ كه اكنون از ياد او محو شده‏اند ــ و نيز درباره آنچه اكنون در او به وقوع مى‏پيوندد و او خود از آن بى‏خبر است، به تفسيرهايى برسيم. اما در همه اين موارد، همواره بين دانش خودمان و دانش بيمار تمايز مى‏گذاريم. يافته‏هاى اوليه خود را بلافاصله با بيمار در ميان نمى‏گذاريم؛ نيز از گفتن نتيجه كلى‏اى كه گرفته‏ايم خوددارى مى‏كنيم. هنگام بيان هر يك از تفسيرهايمان، مجددا و به دقت درباره موضوع تعمق مى‏كنيم و [ براى در ميان گذاشتن اين مطالب با بيمار ] منتظر مناسبترين زمان مى‏شويم، گو اين‏كه تشخيص اين زمان همواره كار سهلى نيست. قاعده اين است كه بيان يك تفسير يا تبيين از وضعيت بيمار را به تعويق مى‏اندازيم تا خودِ بيمار تقريبا به همان نتيجه برسد و صرفا يك گام با آن فاصله داشته باشد، هرچند كه بايد متذكر شويم برداشتن آن گام حكم يك آميزه سرنوشت‏ساز را دارد. اگر راه ديگرى در پيش بگيريم و بيمار را پيش از آمادگىِ لازم در سيل تفسيرهايمان غرقه سازيم، اطلاعات ما يا هيچ تأثيرى به بار نخواهد آورد و يا اين‏كه موجب فوران خشمگينانه مقاومت بيمار خواهد شد، مقاومتى كه پيشرفت كارمان را دشوارتر مى‏كند و شايد حتى آن را با خطر توقف مواجه سازد. اما چنانچه مقدمات را به نحوى شايسته فراهم كرده باشيم، غالبا بيمار بر تفسير ما بى‏درنگ صحّه مى‏گذارد و آن واقعه درونى يا بيرونى‏اى را كه فراموش كرده بود خود به ياد مى‏آوَرَد. هر چقدر تفسير ما با چند و چونِ امرِ فراموش شده دقيقتر مطابقت كند، به همان ميزان پذيرش آن از سوى بيمار آسانتر خواهد بود. از آن زمان به بعد، بيمار نيز از دانش ما در خصوص آن موضوعِ معين برخوردار خواهد بود.

با نام بردن از مقاومت، به بخش دوم و مهمتر كارمان مى‏رسيم. پيشتر ديديم كه «خود» براى دفاع از خويش در برابر حمله عناصر نامطلوبِ «نهادِ» ناخودآگاه و سركوب‏شده، به مخالفت با نيروگذاريهاى روانى متوسل مى‏شود. كاركرد معمولىِ «خود» در گرو مختل نشدن اين ضديت با نيروگذاريهاى روانى است. هر قدر «خود» بيشتر تحت فشار قرار گيرد، با آشفتگىِ بيشترى (گويى كه دچار رعب و حشت شده باشد) به اين ضديت تمسك مى‏جويد تا بلكه از اين طريق بتواند از يورشهاى فزونتر در امان بماند. ليكن اين هدفِ تدافعى، با اهداف درمانِ ما به هيچ وجه سازگار نيست. ما خواهان آنيم كه، برعكس، «خود» از حتميتِ يارىِ ما تشجيع شود تا جرأت حمله و بازپس‏گيرىِ آنچه از دست داده است را بيابد. اينجاست كه درمى‏يابيم اين ضديت با نيروگذاريهاى روانى، با چه صلابتى در برابر كار درمانگرانه ما دست به مقاومت مى‏زند. «خود» هراسان از تقبل چنين مسئوليتى سر باز مى‏زند، زيرا به نظرش مى‏آيد كه [ حمله به «نهاد» ] كارى پرمخاطره است و شايد به عدم‏لذت بينجامد. بايد از طريق تشويق و دلجويىِ دائم، مانع از آن شويم كه «خود» از همكارى با ما دست بردارد. اين مقاومت ــ كه در سرتاسرِ درمان ادامه مى‏يابد و در هر مرحله تازه‏اى از كار تجديد مى‏شود ــ با اصطلاحِ نه‏چندان درستِ مقاومت ناشى از سركوب مشخص مى‏گردد. همان‏گونه كه خواهيم ديد، اين يگانه مقاومتى نيست كه براى ما مشكل ايجاد مى‏كند. شايان توجه است كه با پيش آمدن اين وضعيت، جبهه‏بندى نيروها تا حدى معكوس مى‏شود، زيرا «خود» مى‏كوشد [ در برابر انگيزه‏اى كه براى مبارزه با «نهاد» به او مى‏دهيم ] ايستادگى كند، حال آن‏كه ضمير ناخودآگاه ــ كه به‏طور معمول مخالف ما است ــ به يارىِ ما مى‏شتابد. يارىِ ضمير ناخودآگاه به اين سبب است كه طبيعتا «سائقى(39) به سمت بالا(40)» دارد و بزرگترين هدفش اين است كه از مرزهاى تثبيت شده‏اش به زور فراتر رود تا به «خود» و لذا ضمير آگاه راه يابد. اگر موفق شويم «خود» را به فائق آمدن بر مقاومتهايش واداريم، مبارزه حاصل تحت هدايت ما و با يارى ما انجام خواهد شد. نتيجه اين مبارزه اهميتى ندارد: خواه پس از يك بررسىِ جديد «خود» خواسته‏اى غريزى را كه پيشتر مردود مى‏شمرد بپذيرد و خواه بار ديگر ــ و اين بار براى هميشه ــ آن را رد كند. در هر دو حال، يك خطر دائمى برطرف مى‏شود، گستره «خود» فزونى مى‏يابد و ديگر نيازى نيست كه همچون گذشته مقادير زيادى از انرژىِ روان به هدر برود.

فائق آمدن بر مقاومتهاى بيمار، آن بخشى از كار ما است كه مستلزم بيشترين صَرفِ وقت و دشوارترين زحمات است. با اين حال، اين كار به زحمتش مى‏ارزد، زيرا باعث دگرگونىِ مفيدى در «خود» مى‏شود كه صَرفِ نظر از نتيجه «انتقال» به قوّت خود باقى خواهد ماند و در سرتاسر زندگىِ بيمار تأثير مطلوبى بر جاى خواهد گذارد. همچنين ما همزمان كوشيده‏ايم تا از تغييرى كه بر اثر ضمير ناخودآگاه در «خود» به وجود آمده بود رهايى يابيم، زيرا هر گاه به پديده‏هاى نشأت‏گرفته از آن در «خود» برخورده‏ايم، خاستگاه نارواى آنها را نشان داده و «خود» را بر آن داشته‏ايم كه به خواسته‏هايشان تن در ندهد. چنان‏كه به ياد داريد، يكى از پيش‏شرطهاى ضرورىِ پيمان همكارىِ ما اين بود كه هر گونه تغيير در «خود» به سبب تجاوز عناصر ناخودآگاه، نمى‏بايست از حد معينى فراتر رود.

هر قدر كار ما بيشتر به پيش رود و نيز هر قدر بصيرتهاى ما تأثير ژرفترى در حيات روانىِ بيمارانِ روان‏رنجور باقى گذارد، به همان ميزان دو عامل جديد با وضوحِ بيشترى توجه ما را به خود معطوف مى‏سازند. به اين دو عامل مى‏بايست حداكثرِ توجه را نشان داد، چرا كه از جمله منابع مقاومتِ بيمار هستند. بيمار از هر دوى اين منابع كاملاً بى‏اطلاع است؛ در زمان انعقاد پيمان همكارىِ ما، هيچ‏يك از اين دو منبع را نمى‏شد در ملاحظات‏مان دخيل كنيم؛ عوامل يادشده از «خود» بيمار نيز سرچشمه نگرفته‏اند. هر دوى اين عوامل را مى‏توان با يك عبارت واحد توصيف كرد: «نياز به مريض بودن يا رنج بردن». خاستگاه آنها يكسان نيست، هرچند از جنبه‏هاى ديگر ماهيتى مشابه دارند. اولين عامل عبارت است از احساس گنهكارى يا به‏اصطلاح خودآگاهى به گناه، ولو اين‏كه بيمار چنين احساس نكند و از آن آگاه نباشد. «فراخود» ــ كه اكنون بسيار سخت‏گير و بيرحم شده است ــ با القاء اين احساس، مقاومتِ بيمار را تقويت مى‏كند. [ به زعم «فراخود»، ] بيمار نبايد بهبود يابد، بلكه بايد همچنان ناخوش بماند زيرا شايسته وضعيتى بهتر از اين نيست. اين مقاومت در عمل مانع كار فكرىِ ما نمى‏شود، اما آن را بى‏اثر مى‏سازد. در واقع، اغلب اين امكان را به ما مى‏دهد كه يك شكل از رنج و تألمِ روان‏رنجورانه را برطرف كنيم، اما مى‏تواند بلافاصله شكل ديگرى از روان‏رنجورى ــ يا شايد نوعى بيمارى جسمانى ــ را جايگزين آن كند. احساس گناه همچنين علت درمان يا تخفيف روان‏رنجوريهاى حادى كه گه‏گاه پس از روى دادن مصيبتهاى جانكاه مشاهده مى‏كنيم را روشن مى‏سازد: نكته مهم اين است كه بيمار وضعيتى رقّتبار داشته باشد؛ اين‏كه اين وضعيت رقّتبار چه شكلى به خود بگيرد، اهمتى ندارد. استيصال صبورانه‏اى كه اين قبيل افراد غالبا با آن به سرنوشت تلخ خود گردن مى‏نهند، بسيار چشمگير و در عين حال روشنگر است. هنگام فائق آمدن بر اين مقاومت، ناگزير بايد به آگاهانه ساختن آن و تلاش براى ويران‏سازىِ بطئىِ «فراخودِ» متخاصم بسنده كنيم.

نوع ديگرى از مقاومت نيز در كار است كه اثبات وجودش به اين اندازه آسان نيست و همچنين راههاى ما براى مبارزه با آن بسيار ناكافى‏اند. هستند روان‏رنجورانى كه همه واكنشهايشان حكايت از وارونه شدن غريزه صيانت نَفْس در آنان دارد. به نظر مى‏رسد كه يگانه هدف ايشان، صدمه زدن به خويش و تباه ساختن خود است. چه بسا آن كسانى كه سرانجام مرتكب خودكشى مى‏شوند، در زمره همين افراد باشند. بايد چنين فرض كرد كه غريزه اين قبيل اشخاص از بسيارى جهات مهار شده و در نتيجه مقادير فراوانى از غريزه ويرانگريشان به دنياى درونىِ خودِ آنان معطوف گرديده است. اين قبيل بيماران طاقت بهبوديابى از راه درمانِ ما را ندارند و با تمام توان با آن مبارزه مى‏كنند. با اين همه، بايد اذعان داشت كه هنوز موفق نشده‏ايم اين مسأله را به‏طور كامل تبيين كنيم.

اكنون بجاست يك بار ديگر به مرور اين موضوع بپردازيم كه در تلاش به منظور يارى رساندن به «خودِ» بيمارِ روان‏رنجور، به كجا رسيده‏ايم. «خود» بيش از اين قادر به انجام دادن آن وظيفه‏اى كه دنياى بيرون (از جمله جامعه) برايش معين كرده است، نيست. بخش بزرگى از خاطراتِ «خود» از يادش رفته‏اند و لذا فقط برخى از تجربياتش را مى‏تواند مورد استفاده قرار دهد. بازدارنده‏هاى قوى از جانب «فراخود» بر عملكرد «خود» اِعمال محدوديت مى‏كنند و انرژى‏اش صَرفِ تلاشى بيهوده براى رد كردن مطالبات «نهاد» مى‏شود. علاوه بر اين، در نتيجه يورشهاى بى‏وقفه «نهاد»، سامان «خود» صدمه مى‏بيند و از تلفيقِ متناسب عاجز مى‏ماند. به عبارتى، اميال متضاد و تعارضهاى حل‏نشده و ترديدهاى رفع‏نشده، باعث ازهم‏گسيختگىِ «خود» مى‏شوند. ابتدا زمينه مشاركت «خودِ» تضعيف‏شده را در كارِ كاملاً فكرىِ تفسير فراهم مى‏آوريم. [ در اين مرحله، ] هدف[ هاى دوگانه ] تفسير عبارت است از اين‏كه ابهامهاى منابع ذهنىِ بيمار رفع شوند، به علاوه اين‏كه اختيار «فراخودِ» او به ما تفويض گردد. «خودِ» بيمار را تشويق مى‏كنيم كه در مورد تك‏تك خواسته‏هاى «نهاد» به مبارزه برخيزد و بر هر گونه مقاومتى كه در نتيجه اين مبارزه به وجود مى‏آيد، غلبه كند. همزمان نظم «خود» را اعاده مى‏كنيم، به اين ترتيب كه مواد و مصالح روانى و نيز اميال وافرى كه از ضمير ناخودآگاه به زور به حوزه «خود» آمده‏اند را شناسايى مى‏كنيم و با ريشه‏يابىِ خاستگاهشان مورد انتقاد قرار مى‏دهيم. با كاركردهاى گوناگون به بيمار خدمت مى‏كنيم، هم در مقام مرجع اقتدار و جايگزين والدين و هم به عنوان معلم و مربى. بهترين خدمت ما به بيمار اين است كه در مقام روانكاو، فرايندهاى ذهنى را در «خودِ» او به سطحى بهنجار ارتقا دهيم و امر ناخودآگاه و سركوب شده را به مواد و مصالح پيشاآگاه تبديل كنيم تا بار ديگر در تملكِ «خود» قرار گيرد. معدودى از عوامل عقلانى در روان بيمار به كار ما كمك مى‏كنند، عواملى مانند نياز به بهبوديابى كه از درد و رنج كشيدن بيمار ناشى مى‏شود، و علاقه روشنفكرانه‏اى كه چه بسا بتوانيم درباره نظريه‏ها و رازگشاييهاى روانكاوى در او برانگيزيم. اما مؤثرتر از هر عاملى، «انتقالِ» مثبت بيمار در ملاقات با ما است. متقابلاً آن عواملى كه كار درمان بيمار را بر ما دشوار مى‏سازند، عبارت‏اند از: «انتقالِ» منفى، مقاومت «خود» به دليل سركوبى (يعنى ناخرسندىِ «خود» از پذيرش وظيفه دشوارى كه به آن تحميل شده است)، احساس گناه كه ناشى از رابطه «خود» با «فراخود» است، و نياز به ناخوش بودن به دليل تغييرات بينادين در ميزان انرژىِ غرايز بيمار. ميزان دو عاملِ آخر، ملاك تعيين ضعف يا شدتِ روان‏رنجورىِ بيمار است. به غير از عواملى كه برشمرديم، برخى عوامل ديگر را نيز مى‏توان به منزله تأثيرگذارانى مطلوب يا نامطلوب نام برد. شكل خاصى از رِخوَت روانى، سستى نيروى شهوى كه مايل به دست كشيدن از نيروگذاريهاى روانى‏اش نيست، از نظر ما نمى‏تواند پديده مطلوبى تلقى شود. توانايىِ بيمار به والايشِ غرايزش نقش بزرگى ايفا مى‏كند؛ همين‏طور توانايى او به ارتقاء خويشتن به سطحى متعاليتر از حيات غرايز؛ نيز همين‏طور قدرت نسبىِ كاركردهاى فكرىِ او.

رسيدن به اين نتيجه ما را مأيوس نخواهد كرد ــ بلكه، برعكس، آن را نتيجه‏اى عقلانى مى‏دانيم ــ كه تكليف نهايىِ مبارزه ما را روابطى كمّى تعيين خواهند كرد، يعنى ميزان انرژى‏اى كه قادريم براى نيل به اهدافمان در بيمار برانگيزيم نسبت به حاصل جمع انرژىِ آن قدرتهايى كه با ما مقابله مى‏كنند. در اينجا نيز خداوند حامى جنگاورانِ انبوه است. درست است كه در همه موارد به پيروزى نائل نمى‏شويم، اما دست‏كم علت پيروز نشدنمان را معمولاً مى‏توانيم تشخيص دهيم. آن كسانى كه بحثهاى ما را صرفا به دليل علاقه به درمان دنبال كرده‏اند، شايد با خواندن اعتراف ما [ به امكان عدم توفيق در درمان بيمار [ تحقيرآميزانه روى برتابند. ليكن در اين بحث، صرفا آن درمانى را در نظر داشته‏ايم كه از راههاى روانشناسانه در بيمار تأثير مى‏گذارد. البته در حال حاضر، هيچ شكل ديگرى از درمان [ بيماريهاى روانى ] وجود ندارد. شايد از تجربيات آتى بياموزيم كه از راهى مستقيم ــ يعنى از راه مواد شيميايىِ خاص ــ در ميزان انرژى و توزيع آن در دستگاه ذهن تأثير بگذاريم. چه بسا روشهاى ديگرى براى درمان وجود داشته باشند كه امروزه حتى تصورشان را هم نمى‏توانيم بكنيم. ليكن فعلاً هيچ راهكارى مؤثرتر از روانكاوى نمى‏شناسيم و به همين سبب اين نظريه را ــ به رغم همه محدوديتهايش ــ نبايد دست كم گرفت.

فصل 7

نمونه‏اى از تحقيق راونكاوانه

اكنون از دستگاه روان، اجزاء و اندامها و كنشگرانش و نيز از نيروهاى فعال در آن و كاركردهاى هر بخشِ آن شناختى كلى به دست آورده‏ايم. روان‏رنجورى و روان‏پريشى ترجمان اختلالهاى پيش آمده در كاركرد اين دستگاه است. ما بدين سبب روان‏رنجورى را به عنوان موضوع مطالعه خويش برگزيده‏ايم كه ظاهرا روشهاى روانشناسانه‏مان براى درمان بيمار، صرفا در مورد اين دسته از بيماريها اِعمال‏شدنى هستند. در ضمنِ تلاش براى تأثيرگذارى بر روان‏رنجوريها، از مشاهدات‏مان اطلاعاتى راجع به خاستگاه و شيوه پيدايش آنها كسب مى‏كنيم.

پيش از ارائه هر توصيفى [ از بيماريهاى روان‏رنجورانه ] ، يكى از عمده‏ترين يافته‏هايمان را بيان مى‏كنم. روان‏رنجوريها (برخلافِ مثلاً بيماريهاى عفونى) عامل ايجادكننده مشخصى ندارند. كوشش براى يافتن محركهاى بيمارى‏زا در آنها، كارى بى‏فايده است. بيماريهاى روان‏رنجورانه به سهولت و تدريجا به حالات بهنجار تبديل مى‏شوند. همچنين، از سوى ديگر، كمتر حالتِ بهنجارى را مى‏توان يافت كه علائم ويژگيهاى روان‏رنجورى در آنها مشخص نباشد. مى‏توان گفت كه روان‏رنجوران كم و بيش همان تمايلاتِ ذاتىِ ساير مردم را دارند و تجربياتشان و آن كارهايى كه بايد انجام دهند با تجربيات و كارهاى ديگران فرقى ندارد. در اين صورت، بايد پرسيد چرا زندگى آنان اين‏قدر با محنت توأم است و چرا اين‏قدر به دشوارى روزگار مى‏گذرانند و در طول حيات بيش از ساير مردم از احساس عدم‏لذت و اضطراب و درد رنج مى‏برند.

يافتن پاسخى براى اين پرسش، چندان هم مشكل نيست. ناهماهنگيهاى كمّى را بايد عامل ناتوانى و محنتهاى روان‏رنجوران دانست. در واقع، علت ايجادكننده همه شكلهاى حيات ذهنىِ انسان را بايد در كنش متقابلِ تمايلات ذاتى و تجربياتِ اتفاقى جست. البته يك غريزه خاص ممكن است ذاتا فوق‏العاده قوى يا فوق‏العاده ضعيف باشد، يا يك قابليت خاص ممكن است عقب نگه داشته شده باشد يا به اندازه كافى شكوفا نشده باشد. از سوى ديگر، تأثرات و تجربيات بيرونى خواسته‏هاى متفاوتى را در افراد مختلف برمى‏انگيزد و آنچه را يك فرد بنا به سرشت‏اش به راحتى حلاجى مى‏كند، مى‏تواند براى فردى ديگر حلاجى‏ناپذير باشد. اين تفاوتهاى كمّى، پيامدهاى گوناگونى را رقم مى‏زنند.

اما اين تبيين را بى‏درنگ نارضايتبخش محسوب خواهيم كرد، زيرا زياده از حد كلى است و توضيحى بسيار عام [ از علت روان‏رنجورى ] به دست مى‏دهد. آن علتى كه در اينجا ذكر شد، در مورد همه محنتها و فلاكتها و درماندگيهاى ذهنى مصداق دارد، ولى تك‏تك اين حالات را نمى‏توان روان‏رنجورى ناميد. روان‏رنجوريها ويژگيهاى مشخصى دارند و فلاكت از نوع خاصى هستند. از اين رو، قاعدتا بايد بتوانيم سببهاى خاصى براى آنها بيابيم. در غير اين صورت، مى‏توان اين فرض را پذيرفت كه معدودى از وظايف حيات ذهنى، به سهولتِ خاصى مى‏توانند باعث درد و رنج شوند. بدين‏ترتيب، بدون نقض گزاره‏هاى قبليمان، تبيينى از خصيصه پديده‏هاى روان‏رنجورى ــ كه غالبا بسيار درخور توجه‏اند ــ به دست مى‏آوريم. اگر اين موضوع همچنان درست است كه روان‏رنجوريها هيچ تفاوت ماهوى با حالت بهنجار ندارند، آنگاه مى‏توان توقع داشت كه از راه مطالعه آنها اطلاعات ارزشمندى به دانش ما در خصوص امـر بهنجار افزوده گردد. شايد هم از اين طريق بتوانيم «نقاط ضعف» سامان [ روانىِ ] بهنجار را كشف كنيم.

شواهدى دال بر صحّت فرضى كه پذيرفتيم، يافت مى‏شوند. از تجربيات روانكاوانه چنين آموخته‏ايم كه در حقيقت يك خواسته غريزى خاص وجود دارد كه تلاش براى فهم آن به سهولت ناكام مى‏مانَد و يا به موفقيت نسبى مى‏رسد. از اين تجربيات همچنين چنين برمى‏آيد كه پيدايش روان‏رنجورى منحصرا يا عمدتا در يك دوره معين از زندگى اهميت مى‏يابد. اين دو عامل (ماهيت غريزه مورد نظر و آن دوره خاص از زندگى) را بايد به‏طور جداگانه بررسى كرد، هرچند كه پيوند تنگاتنگى بين آنها وجود دارد.

در خصوص نقشى كه دوره مذكور در زندگى ايفا مى‏كند، مى‏توان كم و بيش با يقين سخن گفت. به نظر مى‏رسد كه روان‏رنجوريها در اوايلِ كودكى (تا سن شش سالگى) اكتساب مى‏شوند، گرچه نشانه‏هاى آنها تا مدتها بعد بروز نمى‏كنند. روان‏رنجورىِ دوره كودكى ممكن است مدت كوتاهى آشكار گردد و يا شايد هم اصلاً كسى متوجه آن نشود. به هر حال، بيمارىِ روان‏رنجورانه‏اى كه بعدها به آن ابتلا مى‏يابيم، با پيش‏درآمدش در دوره كودكى ارتباط پيدا مى‏كند. آنچه اصطلاحا روان‏رنجورى آسيب‏زاد مى‏ناميم (يعنى روان‏رنجوريهاى ناشى از هراسِ فوق‏العاده يا شوكهاى شديد جسمانى از قبيل تصادف قطار، زير آوار ماندن و غيره)، احتمالاً استثنايى بر اين قاعده‏اند. رابطه اين دسته از روان‏رنجوريها با عوامل تأثيرگذار در دوره كودكى تاكنون مورد بررسى قرار نگرفته‏اند. به سهولت مى‏توان توضيح داد كه چرا ترجيح مى‏دهيم علت روان‏رنجوريها را در نخستين دوره كودكى بجوييم. چنان‏كه مى‏دانيم، روان‏رجوريها اختلالهايى هستند كه بر «خود» عارض مى‏شوند. جاى شگفتنى نيست كه «خود» تا زمانى كه بى‏رمق و ناپخته و عاجز از مقاومت است، نمى‏تواند آن وظايفى را انجام دهد كه بعدها با نهايتِ سهولت انجام مى‏دهد. در چنين اوضاعى، خواستهاى غريزىِ نشأت گرفته از درون، درست مانند تحريكات دنياى بيرون، همچون «آسيب» عمل مى‏كنند، به‏ويژه اگر برخى تمايلات ذاتى، آنها را به‏طور ناقص اجابت كنند. «خود» كه اكنون ديگر مستأصل گرديده، با فرار از اين خواسته‏ها مى‏كوشد تا بلكه از آنها مصون بماند (سركوبى). بى‏ثمر بودن اين هزيمت و محدوديتهايى كه تا ابد بر رشد [ روانىِ فرد ] اِعمال مى‏كند، بعدها آشكار مى‏شود. صدمه وارد شده بر «خود» بر اثر نخستين تجربياتش، در ظاهر به طرز نامتناسبى زياد است؛ اما در قياس كافى است كه نتيجه حاصل از فرو رفتن سوزن به توده ياخته در حال تقسيم را (همان كارى كه رو(41) در آزمايشهايش انجام مى‏داد) مقايسه كنيم با نتيجه حاصل از فرو بردن سوزن در جاندار كاملاً رشديافته‏اى كه نهايتا از آن ياخته به وجود مى‏آيد. هيچ انسانى از اين تجربيات آسيب‏زاد مصون نمى‏مانَد؛ ايضا هيچ انسانى از سركوبهاى ناشى از آن تجربيات نمى‏تواند در امان بماند. اين واكنشهاى سؤال‏برانگيز از جانب «خود»، شايد براى نيل به يكى ديگر از اهداف اين مرحله از زندگى اجتناب‏ناپذير باشند: اين موجود كوچك كه اكنون در مراحل ابتدايىِ حيات قرار دارد، تا چند سال بعد بايد به انسانى متمدن تبديل شود. به اين منظور، وى مى‏بايست مراحل بسيار طولانىِ رشد فرهنگىِ انسانىِ را به شكل تقريبا خارق‏العاده كوتاهى از سر بگذراند. اين امر را تمايلات موروثى امكان‏پذير مى‏سازند، ليكن تحقق آن تقريبا ناممكن است مگر اين‏كه تربيت فرزند ــ يا تأثير والدين ــ نيز به آن يارى رساند. تربيت فرزند كه پيش‏درآمدى است بر شكل‏گيرىِ «فراخود»، فعاليتهاى «خود» را از طريق بازدارنده‏ها و تنبيه محدود مى‏سازد و اجبارا يا با تشويق موجب سركوبى مى‏گردد. به همين سبب، نبايد از ياد ببريم كه تمدن يكى از عوامل به وجود آورنده روان‏رنجورى است. پس فرد بى‏تمدن به سهولت مى‏تواند از سلامت روان برخوردار باشد، حال آن‏كه همين امر براى انسانِ متمدن دشوار است. ميل‏برخوردارى از «خود»ى قدرتمند و منع نشده شايد از نظر ما طبيعى باشد، اما همان‏گونه كه از زندگى در اين دوره و زمانه برمى‏آيد، چنين «خود»ى به اكيدترين مفهومِ كلمه با تمدن ناسازگار است. همچنين از آنجا كه تربيت خانوادگى بازنمود الزامات تمدن است، مى‏بايست نقش اين ويژگىِ زيست‏شناختىِ نوع بشر (دوره طولانىِ وابستگىِ كودك) را در سبب‏شناسىِ روان‏رنجوريها از ياد نبريم.

بررسى عامل دوم (خواسته غريزى خاص)، ما را به تفاوت جالبى بين نظريه و تجربه رهنمون مى‏سازد. از ديدگاه نظرى، اين فرض كه هر گونه خواسته غريزى مى‏تواند به سركوبيها و پيامدهاى مشابهى منجر گردد هيچ اِشكالى ندارد؛ ليكن تا آنجا كه ما دريافته‏ايم، بر حسب كليه مشاهدات، آن تحريكاتى كه چنين نقش بيمارى‏زايى ايفا مى‏كنند از غرايز حيات جنسى سرچشمه مى‏گيرند. مى‏توان گفت نشانه‏هاى بيماريهاى روان‏رنجورانه همواره يا ارضاء جايگزين‏شده براى يك ميل وافر جنسى هستند و يا حكم اقداماتى براى جلوگيرى از چنين ارضائى را دارند. اين نشانه‏ها معمولاً حد وسط اين دو و از همان نوع سازشهايى هستند كه برحسب قانونمنديهاى جارى بين اميال متضاد در ضمير ناخودآگاه به وجود مى‏آيند. اين خلأ در نظريه‏مان را در حال حاضر نمى‏توانيم پُر كنيم. آنچه تصميم‏گيرى را براى ما دشوارتر مى‏سازد، عبارت است از اين‏كه اميال وافرِ جنسى اكثرا ماهيتى منحصرا شهوانى ندارند، بلكه از تركيب غريزه شهوت با بخشهايى از غريزه ويرانگرى نشأت گرفته‏اند. با اين همه، آن غرايزى كه تبلور جسمانيشان جنسيت است، بى‏شك نقشى مهم و بزرگ در ايجاد روان‏رنجورى ايفا مى‏كنند. اين‏كه آيا روان‏رنجورى صرفا پيامد اين غرايز است يا نه، پرسشى است كه بايد بعدها پاسخ داده شود. همچنين بايد اين موضوع را در نظر داشته باشيم كه در روند رشد فرهنگى، يقينا هيچ كاركرد ديگرى به اندازه كاركرد جنسى به اين شدت و به اين اندازه مورد مخالفت قرار نگرفته است. اشاراتى چند به ارتباطى عميقتر [ بين سركوب اميال جنسى و تمدن ] ، مؤيد اين نظريه خواهد بود: نخستين دوره كودكى ــ كه طى آن، «خود» شروع به تمايز يافتن از «نهاد» مى‏كند ــ همچنين دوره شكوفايىِ اوليه جنسى نيز هست كه در دوره نهفتگى به پايان مى‏رسد؛ اين دوره سرنوشت‏سازِ اوليه متعاقبا به فراموشىِ كودكى سپرده مى‏شود و بعيد است كه اين فراموشى، امرى اتفاقى باشد؛ و سرانجام اين‏كه، تغييرات زيست‏شناختى در حيات جنسى و بدعتهاى جنسيت (از قبيل آغاز دومرحله‏اىِ اين كاركرد كه پيشتر به آن اشاره كرديم، از بين رفتن حالت تناوبىِ تحريك جنسى و دگرگون شدن رابطه بين حيض زنان و تحريك مردان) در تكامل تدريجىِ حيوانات به انسان حتما اهميت بسزايى داشته‏اند. اين وظيفه به دانش آينده محول گرديده است كه با گردآورىِ اين داده‏هاى همچنان پراكنده، شناختى جديد [ از تمايلات جنسى ] به دست دهد. اين نه روانشناسى بلكه زيست‏شناسى است كه در اين زمينه نقصان دارد. احتمالاً اشتباه نخواهد بود اگر بگوييم كه نقطه ضعف سامانِ «خود» ظاهرا عبارت است از نگرش آن درباره كاركرد جنسى، گويى كه برابرنهاد [ يا «آنتى تز» [ زيست‏شناختىِ صيانت نَفْس و صيانت نوع در آن نقطه ضعف متجلى شده است.

ما از تجربه روانكاوانه خويش به صحّت كامل اين ادعاى معروف متقاعد شده‏ايم كه كودك به لحاظ روانشناختى پدرِ بزرگسالان است و رويدادهاى نخستين سالهاى زندگى‏اش در تمام مراحل بعدى عمرش اهميتى فوق‏العاده زياد دارند. از اين رو، براى ما بسيار جالب خواهد بود كه بتوانيم در اين دوره كودكى تجربه مهمى را بيابيم. توجه ما در وهله نخست به پيامد تأثيرپذيريهاى خاصى معطوف مى‏گردد كه در مورد همه كودكان مصداق ندارد، گرچه اين تأثيرپذيريها تا حدود زيادى عمومى هستند، مانند: سوءاستفاده جنسى از كودكان به دست بزرگسالان، اغفال آنان توسط ساير كودكان (برادران يا خواهران) كه اندكى از آنها بزرگترند، و ــ آنچه قاعدتا توقع نداريم ــ به هيجان آمدن آنها از ديدن يا شنيدن مستقيمِ رفتار جنسى بزرگسالان (والدينشان) اغلب در زمانى كه انسان تصور نمى‏كند كودكان به اين موضوع علاقه‏مند باشند يا از آن سر در بياورند يا بتوانند بعدها آن را به ياد آورند. به سهولت مى‏توان تأييد كرد كه اين قبيل تجربيات به ميزان زيادى موجب تأثيرپذيرى كودك مى‏شوند و اميال جنسىِ او را به جهتهاى خاصى سوق مى‏دهند كه بعدها تغيير آن ناممكن است. از آنجا كه اين برداشتها [ درباره حيات جنسى ] بلافاصله يا زمانى كه به صورت خاطره به ذهن بازمى‏گردند سركوب مى‏شوند، عامل ايجاد وسواس روان‏رنجورانه هستند، وسواسى كه متعاقبا امكان مهار كاركرد جنسى را از «خود» سلب مى‏كند و احتمالاً باعث مى‏شود كه «خود» براى هميشه از آن كاركرد روى برگرداند. چنانچه اين واكنشِ دوم روى دهد، پيامدش يك بيمارىِ روان‏رنجورانه خواهد بود. اگر هم چنين واكنشى رخ ندهد، آنگاه فرد دچار انواع و اقسام انحرافهاى جنسى خواهد شد، يا كاركرد جنسى ــ كه نه فقط براى توليدمثل، بلكه براى شكل‏گيرىِ كل زندگىِ فرد واجد اهميتى فوق‏العاده زياد است ــ به‏كلى مهارنشدنى خواهد بود.

صَرف نظر از اين‏كه مواردى از اين نوع چقدر آموزنده هستند، به آن وضعيتى بايد بيشتر علاقه نشان داد كه هر كودكى ناگزير آن را از سر خواهد گذراند، وضعيتى كه نتيجه اجتناب‏ناپذير دوره طولانى‏اى است كه طى آن، ديگران از كودك مراقبت مى‏كنند و او با والدينش زندگى مى‏كند. منظورم عقده اُديپ است. اين عقده را به اين دليل با نام اُديپ مشخص كرده‏ايم كه ويژگى اصلى آن در افسانه يونانىِ شاه اُديپ يافت مى‏شود، افسانه‏اى كه روايتى از آن را نمايشنامه‏نويسى بزرگ خوشبختانه براى ما حفظ كرده است.(42) قهرمان اين افسانه يونانى پس از كشتن پدر خويش، با مادرِ خود ازدواج كرد. اين موضوع كه وى نادانسته مرتكب اين كار مى‏شود زيرا پدر و مادرِ واقعىِ خود را نمى‏شناسد، نكته‏اى فرعى در حقايق روانكاوانه‏اى است كه به سهولت مى‏توانيم از اين افسانه دريابيم، حقايقى كه در واقع آنها را اجتناب‏ناپذير خواهيم دانست.

اكنون بايد رشد دختر و پسر (يا به عبارتى اشخاص مذكر و اشخاص مؤنث) را به‏طور جداگانه شرح دهيم، چرا كه تفاوت جنسها در اين مرحله براى نخستين بار تبلورى روانشناختى مى‏يابد. در اين شرح با معماى بزرگى رو به رو مى‏شويم كه عبارت است از حقيقتِ زيست‏شناختىِ دوگانگىِ جنسها. اين حقيقت براى دانش ما اهميتى غايى دارد و در برابر هر كوششى براى ريشه‏يابىِ آن در موضوعى ديگر ايستادگى مى‏كند. روانكاوى هيچ نظريه‏اى را براى رفع اين مشكل ــ كه به وضوح كاملاً به حوزه زيست‏شناسى مربوط مى‏شود ــ ارائه نكرده است. در حيات ذهنى، صرفا بازتابهايى از اين تناقض بزرگ مى‏يابيم و تفسير آن بازتابها را اين حقيقتِ ديرينه دشوارتر كرده است كه واكنشهاى هيچ فردى به شيوه واكنش نشان دادن يك جنس واحد منحصر نمى‏شود، بلكه همواره گنجايشى براى واكنشهاى جنس مخالف دارد، درست همان‏گونه كه بدن هر فرد در كنار اندامهاى كاملاً رشد يافته يك جنس، شامل شكلهاى تكامل نيافته و كوچك و غالبا بدون كاربرد اندامهاى جنس مخالف است. به منظور تمايزگذارى بين مذكر و مؤنث در حيات ذهنى، از معادله‏اى استفاده مى‏كنيم كه آشكارا تجربى و متعارف است: ما هر آنچه را قوى و فعال است مذكر و هر آنچه را ضعيف و منفعل است مؤنث مى‏ناميم. دوگانگى جنسى نيز ــ كه حقيقتى روانشناختى است ــ براى همه تحقيقات ما در اين زمينه اِشكال ايجاد مى‏كند و توصيف آنها را دشوارتر مى‏سازد.

نخستين مصداق اميال شهوانىِ كودك، منبع تغذيه او يعنى پستان مادر است. عشق ريشه در دلبستگى به نياز ارضاء شده تغذيه دارد. در وهله اول ترديدى نيست كه كودك بين پستان و بدنِ خود تمايزى نمى‏گذارد. وقتى كه پستان بايد از بدن جدا و به «بيرون» منتقل شود از آنجا كه كودك پياپى به نبودن آن پى‏مى‏بَرَد، آنگاه ديگر حكم يك «مصداق اميال» را دارد و واجد بخشى از نيروگذارىِ اوليه شهوانىِ مبتنى بر خودشيفتگى است. اين نخستين مصداق اميال متعاقبا با تلفيق در شخص مادر تكميل مى‏گردد، مادرى كه نه فقط كودك را تغذيه مى‏كند، بلكه همچنين از او مراقبت مى‏كند و بدين‏سان برخى احساسات جسمانىِ ديگر را (هم احساسات لذت‏بخش و هم غير آن) در كودك برمى‏انگيزد. مادر با مراقبت از بدن كودك، به اولين اغواگر او تبديل مى‏شود. اُس و اساسِ اهميت مادر، ناشى از همين رابطه‏اى است كه با كودك برقرار مى‏كند. مادر اهميتى خودويژه و بى‏همتا دارد، اهميتى كه او را تا پايان عمر كودك به نخستين و مقاومت‏ناپذيرترين مصداق محبوب و نمونه اولِ همه روابط عاشقانه بعدىِ فرد ــ خواه مذكر وخواه مؤنث ــ تبديل مى‏كند. در تمام اين تحولات، شالوده تكامل نوع بشر بر تجربه اتفاقىِ فردى غلبه دارد، در نتيجه فرقى نمى‏كند كه آيا كودك شير مادر را مكيده باشد يا با شير خشك تغذيه شده و لذا از مراقبتهاى مهرآميز مادر هرگز لذت نبرده باشد. رشد كودك در هر دو حالت مسير واحدى را طى مى‏كند؛ شايد در حالت دوم، اشتياق كودك در مراحل بعدىِ زندگى‏اش بسيار شدت يابد. همچنين صَرفِ نظر از اين‏كه كودك چه مدتى از شير مادر تغذيه شود، پس از گرفته شدن از شير همواره احساس خواهد كرد كه به مدتى بيش از حد كوتاه و به ميزانى بسيار كم از شير مادر بهره‏مند بوده است.

اين نكاتى كه به عنوان مقدمه متذكر شديم زائد نيستند زيرا ادراك ما از شدتِ عقده اُديپ را مى‏توانند فزونى دهند. هنگامى كه پسر بچه (از دو يا سه سالگى) با ورود به مرحله قضيبىِ رشد شهوانى‏اش به احساسات لذتبخشى در اندام جنسى‏اش پى‏مى‏بَرَد و ياد مى‏گيرد كه به ميل و اراده خودش اين احساسات را با تحريكِ دستى در خود ايجاد كند، آنگاه وى عاشق مادر خويش مى‏شود. [ در اين مرحله، ] كودك مى‏خواهد مادرش همان طورى جسما به او تعلق داشته باشد كه او از مشاهدات و از راه شمّ درباره حيات جنسى حدس مى‏زند. كودك همچنين مى‏كوشد با نشان دادن آلت مذكرى كه به داشتن آن مباهات مى‏كند، مادر را اغوا كند. در يك كلام، نرينگىِ اوليه تهييج شده‏اش مى‏خواهد جاى پدر را در رابطه با مادر بگيرد. به هر حال، تاكنون نيز پدر براى پسربچه حكم الگويى حسادت‏انگيز را داشته است، زيرا پسربچه تشخيص مى‏دهد كه پدرش از قدرت جسمانى و اقتدار برخوردار است. اكنون پدر به رقيبى تبديل مى‏شود كه مانع تحقق اهداف پسربچه است و بايد از او خلاصى يافت. اگر پدر به علت مسافرت در منزل نباشد و پسربچه در بستر مادر بخوابد و پس از بازگشتِ پدر از اين امكان محروم شود، آنگاه خرسندى او از نبودن پدر و دلسردى او از برگشتنِ پدر، تجربياتى هستند كه عميقا در او تأثير مى‏كنند. اين موضوعِ عقده اُديپ است، همان موضوعى كه آن افسانه يونانى از دنياى خيالپردازيهاىِ يك بچه به واقعيتى ساختگى [ در ادبيات [تبديل‏اش كرده است. تمدن ما از چنان ويژگيهايى برخوردار است كه اين عقده همواره و ناگزير به سرانجامى هولناك ختم مى‏شود.

مادرِ پسربچه به‏خوبى مى‏داند كه هيجان جنسىِ پسرش به او مربوط است. دير يا زود مادر با خود مى‏انديشد كه اين وضعيت نبايد ادامه يابد. از نظر مادر، نهى‏كردن فرزند پسر از دست زدن به اندام تناسلى‏اش كار صحيحى است. البته منع او چندان فايده‏اى ندارد و در بهترين حالت فقط شيوه ارضاءطلبىِ پسربچه را اندكى تعديل مى‏كند. سرانجام مادر با اِعمال كمال سخت‏گيرى، پسرش را تهديد به محروم شدن از آن چيزى مى‏كند كه پسربچه براى عرض‏اندام مورد استفاده قرار مى‏دهد. معمولاً به منظور هراسناكتر جلوه دادن اين تهديد و نيز براى باورپذيرتر ساختن آن، مادر اجراى اين تهديد را به پدر وامى‏گذارد و مى‏گويد كه پدر را باخبر خواهد كرد تا قضيب او را بِبُرد. گفتن اين موضوع تعجب‏آور است، اما تهديد يادشده صرفا زمانى مى‏تواند مؤثر واقع گردد كه يك شرط ديگر قبل يا بعد از آن اجابت شود. از نظر پسربچه، اين تهديد به خودى خود تصورناپذيرتر از آن است كه بتواند اجرا شود. ليكن چنانچه در زمان مطرح شدن تهديد پسربچه بتواند شكل ظاهرىِ اندام تناسلىِ مؤنث را به ياد آوَرَد يا چنانچه اندكى پس از مطرح شدن تهديد بتواند آن اندام را ببيند (يعنى اندامى كه واقعا فاقد آن تكه فوق‏العاده ارزشمند است)، آنگاه تهديد مادر را جدى تلقى خواهد كرد و بر اثر عقده اختگى به سهمگينترين ضايعه روحىِ دوره پيشابالغىِ خويش دچار مى‏شود.(43)

تهديد به اختگى پيامدهاى گوناگون و بى‏شمارى دارد كه در تمام جنبه‏هاى روابط يك پسربچه با پدر و مادر و بعدها عمومِ مردان و زنان تأثير خواهند گذاشت. بنابر قاعده، نرينگىِ كودك در مقابل اين نخستين ضربه روحى تاب نمى‏آوَرَد. وى از [ تلاش براى ] تصاحب مادر كم و بيش به‏طور كامل دست بر مى‏دارد تا بدين وسيله اندام جنسىِ خود را حفظ كند. [ با اين حال، ] اين منع غالبا براى حيات جنسىِ او تا ابد مزاحمت ايجاد مى‏كند. اگر به‏اصطلاح عنصر قوىِ زنانه در روانش وجود داشته باشد، آن عنصر بر اثر ارعابِ نرينگىِ او تقويت مى‏شود. از آن پس، پسربچه نگرشى منفعلانه درباره پدر اختيار مى‏كند، شبيه به همان نگرشى كه به مادرش نسبت مى‏دهد. درست است كه در نتيجه تهديد به اختگىْ استمناء را كنار مى‏گذارد، اما فعاليتهاى ذهنىِ ملازم با آن را همچنان ادامه مى‏دهد. در واقع، از آنجا كه اين فعاليتها اكنون يگانه شكل ارضاء جنسىِ او هستند، بيش از گذشته در آنها زياده‏روى مى‏كند و در اين خيالپردازيها گرچه كماكان خود را با پدر هم‏هويت(44) مى‏سازد، اما همزمان و بلكه عمدتا با مادرش نيز هم‏هويت مى‏گردد. صورتهاى نشأت گرفته و تعديل‏شده اين خيالپردازيهاى اوليه استمنائى معمولاً بعدها به «خود» راه مى‏يابند و در شكل‏گيرىِ منشِ او تأثير مى‏گذارند. علاوه بر اين‏كه مادينگىِ كودك بدين‏ترتيب حمايت مى‏شود، هراس و تنفر او از پدرش نيز شدت و حدّت فزونترى مى‏يابد. به عبارتى، نرينگىِ پسربچه به نگرشى تمرّدجو درباره پدرش عقب‏نشينى مى‏كند و اين نگرش، بى‏اختيار رفتار آتىِ او در جامعه را تحت‏الشعاع قرار خواهد داد. بقاياى اين تثبيتِ شهوانى به مادر، غالبا به صورت وابستگى مفرط به او همچنان به قوّت خود باقى مى‏مانَد و اين وابستگى همچون نوعى انقيادطلبى به زنان ادامه مى‏يابد. پسربچه ديگر جرأت عشق ورزيدن به مادر را ندارد، اما نمى‏تواند خطر محروم شدن از عشق او را بپذيرد، زيرا در آن صورت ممكن است مادر به پسربچه خيانت كند و او را براى اخته شدن تحويل پدر دهد. تمام اين تجربه، با همه مقدمات و پيامدهايش كه شرح من فقط گزيده‏اى از آنها را عرضه مى‏كند، تحت سركوبى فوق‏العاده قوى قرار مى‏گيرد و ــ آن‏گونه كه قانونمنديهاى «نهادِ» ناخودآگاه امكان‏پذير مى‏سازند ــ كليه تكانه‏ها و واكنشهاى عاطفىِ متضاد ايجاد شده در آن زمان، در ضمير ناخودآگاه حفظ مى‏شوند تا هر آن بتوانند رشد بعدىِ «خود» را پس از سن بلوغ مختل كنند. هنگامى كه فرايند جسمانىِ بلوغِ جنسى جان تازه‏اى در تثبيتهاى ديرينه شهوانى مى‏دمد (تثبيتهايى كه ظاهرا رفع شده بودند)، معلوم مى‏گردد كه حيات جنسىِ فرد بازداشته شده و به حياتى نامتجانس و مملو از اميال متضاد تجزيه شده است.

البته درست است كه تأثير تهديد به اختگى در حيات جنسىِ نوپاى يك پسربچه، همواره به اين پيامدهاى دهشتناك منجر نمى‏گردد. اين‏كه چقدر صدمه روحى وارد آمده و تا چه حد از آن اجتناب گرديده است، باز هم به روابط كمّى بستگى دارد. كل اين رويداد ــ كه مى‏توان آن را تجربه محورىِ سالهاى كودكى و بزرگترين مشكل اوان بچگى و عامل اصلىِ ناتوانىِ بعدى فرد دانست ــ به كلى فراموش مى‏شود، به نحوى كه بازآفرينىِ آن در روندِ درمان روانكاوانه، با ناباورىِ بسيار قاطعانه بزرگسالان مواجه مى‏شود. در واقع، اين بحث آن‏چنان تنفرانگيز است كه اشخاص مى‏كوشند هيچ‏گونه ذكرى از اين موضوعِ ممنوع به ميان نيايد و آشكارترين يادآوريها درباره آن را با تاريك‏انديشىِ فكرىِ شگفت‏آورى ناديده مى‏گيرند. براى مثال، گفته مى‏شود كه افسانه اُديپ هيچ ربطى به تفسير ارائه‏شده توسط روانكاو ندارد. به سخن ديگر، آن افسانه و دوره كودكىِ بيمار دو موضوع كاملاً متفاوت هستند، زيرا اُديپ نمى‏دانست كه پدرش را كشته و با مادرش ازدواج كرده است. آنچه در اين واكنش مورد غفلت قرار مى‏گيرد اين است كه كوشش براى پرداخت شاعرانه اين افسانه، ناگزير چنين تحريفى را مى‏طلبد؛ همچنين هيچ ساختمايه نامربوطى به اين افسانه اضافه نشده، بلكه فقط از همان عناصرى كه مضمون داستان در اختيار نويسنده قرار مى‏دهد به نحوى ماهرانه بهره گرفته شده است. نادانستگىِ اُديپ بازنمودى موجه از آن حالت ناخودآگاهانه‏اى است كه كل اين تجربه براى بزرگسالان به آن تبديل شده است. همچنين قدرت جبارانه غيبگويى ــ كه قهرمان داستان را بى‏تقصير مى‏كند يا بايد بى‏تقصير كند ــ تأييدى است بر اجتناب‏ناپذيرىِ آن تقديرى كه زندگى هر پسربچه‏اى را ناگزير تحت‏الشعاع عقده اُديپ قرار داده است. ايضا محافل روانكاوى متذكر شده‏اند كه معماى قهرمان نمايشنامه‏اى ديگر را (يعنى قهرمان يكى از نمايشنامه‏هاى شكسپير به نام هملت كه [ در گرفتن انتقام قتل پدرش ] تعلل مى‏ورزد) مى‏توان با استناد به عقده اُديپ به سهولت حل كرد، زيرا اين شاهزاده بدين سبب به فلاكت مى‏افتد كه بايد كسى ديگر را به همان جرمى كيفر دهد كه ماهيتا فرقى با آرزوى اُديپىِ خودش ندارد. آنگاه بود كه عدم درك عمومىِ دست‏اندركارانِ دنياى ادبيات نشان داد كه انبوه آدميان اصلاً نمى‏خواهند از سركوبيهاى دوره طفوليت دست بردارند.(45)

در عين حال، بيش از يك قرن پيش از پيدايش روانكاوى، فيلسوف فرانسوى ديدرو(46) با بيان تفاوت مردمان بدوى و متمدن در اين جمله اهميت عقده اُديپ را متذكر گرديده بود: «اگر اين وحشىِ كوچك به حال خود رها مى‏شد تا همه بلاهتش را حفظ كند و شور و احساس سركش مردى سى ساله را به شعور محدودِ بچه‏اى در گهواره بيفزايد، آنگاه او پدرش را خفه مى‏كرد و با مادر همبستر مى‏شد.» به جرأت مى‏توانم بگويم كه اگر هيچ دستاورد ديگرى‏جز كشف عقده سركوب شده اُديپ مايه مباهات روانكاوى نبود، همان يك كشف هم به تنهايى كافى بود تا اين نظريه را به‏حق يكى از گنجينه‏هاى جديد بشر بدانيم.

تأثيرات عقده اختگى در دختربچه‏ها يكنواخت‏تر و به همان ميزان ژرف اسث. البته فرزند مؤنث نيازى به هراسِ از دست دادن قضيب ندارد، اما برخوردار نبودن از قضيب ناگزير موجب واكنش او مى‏گردد. دختربچه از اوان كودكى به اين دليل كه پسربچه‏ها از قضيب برخوردارند، به آنان حسادت مى‏ورزد. مى‏توان گفت كه تمام رشد [ روانىِ ] وى تحت تأثير غبطه براى قضيب قرار مى‏گيرد. ابتدا او بيهوده تلاش مى‏كند كه مثل پسربچه‏ها باشد و بعدها با توفيق بيشترى مى‏كوشد تا نقصان خويش را جبران كند. اين كوششهاى آخر ممكن است نهايتا به يك نگرش بهنجارِ زنانه منجر شود. چنانچه دختربچه در مرحله قضيبى بكوشد همچون پسربچه‏ها اندام تناسلىِ خود را با دست تحريك كند، غالبا به ارضاء كافى نمى‏رسد و نه فقط قضيب رشد نيافته‏اش را بلكه همچنين نَفْسِ خود را كلاً حقير مى‏پندارد. معمولاً پس از مدت كوتاهى، استمناء را كنار مى‏گذارد زيرا خوش نمى‏دارد كه برترىِ برادر يا همبازىِ مذكرش را به ياد آوَرَد و بدين‏ترتيب كلاً از تمايلات جنسى روى برمى‏گرداند.

اگر دختربچه نخستين آرزويش (پسر شدن) را همچنان حفظ كند، در صورت افراط بعدها آشكارا همجنس‏گرا خواهد شد. در غير اين صورت، خصايص چشمگير مردانه در نحوه زندگىِ بعدى‏اش بروز خواهد داد، شغل مردانه بر خواهد گزيد، و غيره. راه ديگرى كه او مى‏تواند در پيش گيرد، مستلزم دست كشيدن از مادر محبوبش است: به سبب غبطه براى قضيب، دختر نمى‏تواند مادرش را ببخشد كه او را اين‏چنين نامجهز به دنيا آورد. به دليل همين تنفر، وى مادرش را رها مى‏كند و كسى ديگر (پدرش) را به عنوان مصداق عشق جايگزين او مى‏سازد. بديهيترين واكنش كسى كه مصداق عشق را از دست داده باشد، اين است كه خود را با او هم‏هويت سازد، يا به عبارتى آن مصداق عشق را از راه هم‏هويتى از درون جايگزين كند. اين ساز و كار در چنين اوضاعى به دختربچه يارى مى‏رساند. هم‏هويتى با مادر مى‏تواند براى دختربچه جاى دلبستگى به مادر را بگيرد. دختربچه خود را جاى مادر مى‏گذارد، همان‏گونه كه در بازيهايش همواره چنين كرده است. وى مى‏كوشد جاى مادر را براى پدرش بگيرد و لذا آرام آرام از همان مادرى كه زمانى دوستش مى‏داشت، متنفر مى‏شود. اين تنفر دو انگيزه دارد: هم حسادت به مادر و هم سرافكندگى به دليل قضيبى كه به او اعطا نشده است. محتواى رابطه جديد او با پدرش احتمالاً با آرزوى برخوردارى از قضيب پدر آغاز مى‏شود، ليكن اين به آرزويى ديگر منتهى مى‏گردد كه عبارت است از داشتن فرزندى از پدر به عنوان يك هديه. بدين‏سان آرزوى بچه‏دار شدن جايگزين آرزوى برخوردارى از قضيب مى‏شود، يا در هر صورت از آن نشأت مى‏گيرد.

جالب است كه رابطه عقده اُديپ و عقده اختگى در افراد مؤنث شكلى به خود مى‏گيرد كه با همين رابطه در افراد مذكر تا بدين حد متفاوت ــ در حقيقت، متضاد ــ است. چنان‏كه ديديم، تهديد به اختگى باعث پايان يافتن عقده اُديپِ پسران مى‏شود؛ اما در دختران مى‏بينيم كه برعكس، اين عدم برخوردارى از قضيب است كه ايشان را ناگزير به عقده اُديپ مبتلا مى‏كند. حفظ نگرش زنانه اُديپى براى زنان چندان مضر نيست. (برخى محققانِ روانكاو، اصطلاح «عقده الكترا» را براى اين حالت پيشنهاد كرده‏اند.(47)) در صورت حفظ اين نگرش، زن آن همسرى را برخواهد گزيد كه واجد ويژگيهاى پدرش باشد و با طيب خاطر به اقتدار او گردن مى‏نهد. اشتياق وافر و در حقيقت رفع‏نشدنىِ او به داشتتن قضيب، زمانى امكان ارضاء مى‏يابد كه وى بتواند عشق خود به قضيب را با تعميم به دارنده آن كامل كند، درست همان‏گونه كه وى توجه خود را از پستان مادر به مادر به‏منزله يك انسان كامل معطوف كرد.

اگر از يك روانكاو بپرسيم بنا به تجربه‏اش كدام ساختارهاى ذهنىِ بيمار كمتر از همه تأثير مى‏پذيرند، پاسخ اين خواهد بود كه: در زنان، آرزوى برخوردارى از قضيب و در مردان، نگرش زنانه درباره جنسِ مردانه، نگرشى كه پيش‏شرط آن از دست دادن قضيب است.

بخش سوم

ثمره نظرى

فصل 8

دستگاه روان و دنياى بيرون

بايد متذكر شوم تمام كشفها و فرضيه‏هاى عامى كه در فصل اول مطرح كردم، از راه تحقيقات پُرزحمت و مبسوطى به دست آمدند كه نمونه‏اش را در فصل پيشين عرضه داشتم. اكنون چه بسا بخواهيم با ارزيابىِ آنچه از راه اين قبيل تحقيقات به دانش ما افزوده شده، به بررسى راههايى بپردازيم كه براى پيشرفتهاى بيشتر در برابر ما وجود دارند. در اين زمينه شايد از اين حقيقت شگفت‏زده شويم كه ما در موارد بسيار متعددى ناگزير از مرزهاى علم روانشناسى فراتر رفته‏ايم. آن پديده‏هايى كه ما مورد پژوهش قرار داده‏ايم، فقط به حوزه روانشناسى محدود نمى‏شوند، بلكه همچنين واجد جنبه‏اى آلى و زيست‏شناختى هستند. به همين سبب، در روند تلاشهايمان براى پرداختن نظريه روانكاوى، به برخى كشفهاى زيست‏شناسانه مهم نيز نائل آمده‏ايم و لاجرم فرضيه‏هاى زيست‏شناسانه جديدى را تدوين كرده‏ايم.

اما در اينجا بحثمان را فعلاً به حوزه روانشناسى محدود مى‏سازيم. ديديم كه از ديدگاه علمى نمى‏توان بين وضعيت روانىِ بهنجار و وضعيت نابهنجار مرز مشخصى تعيين كرد. لذا هر گونه تمايز بين اين دو وضعيت، گرچه به‏لحاظ عملى مهم است، اما صرفا ارزشى متعارف دارد. بدين‏سان اين موضوع را محرز ساخته‏ايم كه از راه مطالعه اختلالهاى روانى مى‏توان حيات بهنجارِ ذهن را شناخت. اگر اين حالات بيمارگونه ــ يعنى روان‏رنجورى و روان‏پريشى ــ علتهايى معين داشتند و همچون عواملى بيرونى بر فرد اثر مى‏گذاشتند، آنگاه ديگر نمى‏شد با بررسى آنها حالات بهنجار را شناخت.

تحقيق در خصوص اختلال ذهنى به هنگام خواب ــ كه كوتاه و بى‏ضرر است و در واقع كاركردى مفيد دارد ــ راهگشاى ما براى فهم آن دسته از بيماريهاى ذهنى بوده است كه دائمى و براى حيات زيان‏آور هستند. اكنون به جرأت مى‏توانيم مدعى شويم كه توانايىِ روانشناسىِ ضمير آگاه براى فهم نحوه كاركرد بهنجارِ ذهن، بيش از توانايىِ آن براى فهم رؤياها نيست. معلوم شده است كه يگانه منبع اين نوع روانشناسى ــ يعنى داده‏هاى ادراك آگاهانه نَفْس ــ نه براى پى بردن به كُنه پيچيدگى و كثرت فرايندهاى ذهن به هيچ وجه كفايت مى‏كنند و نه براى آشكار ساختن ارتباطهاى درونىِ اين فرايندها و لذا شناخت عوامل ايجاد اختلالهاى آنها.

ما اين فرضيه را اختيار كرده‏ايم كه دستگاه روانى واجد بُعدى مكانى است، به نحو مقتضى تركيب يافته و از ضرورتهاى زندگى ناشى شده است، همان ضرورتهايى كه در مقطعى خاص و تحت شرايطى خاص موجب پيدايش ضمير آگاه مى‏گردند. فرضيه يادشده اين امكان را برايمان فراهم كرده است كه روانشناسى را بر شالوده‏اى مشابه با شالوده هر علمِ ديگر (همچون فيزيك) بنا كنيم. علم ما نيز مسأله‏اى مانند ساير علوم دارد: در پس خصايص (ويژگيهاى) موضوع مورد بررسيمان كه به‏طور مستقيم ادراك مى‏شوند، مى‏بايست چيزى ديگر بيابيم كه از قابليت ادراكىِ خاصِ اندامهاى حسىِ ما مستقلتر است و به آنچه مى‏توان وضعيت واقعىِ امور پنداشت شباهت بيشترى دارد. ما تصور نمى‏كنيم كه بتوان به اين مورد دوم دست يافت، زيرا پيداست كه تمام استنتاجهاى جديدمان را بايد بر حسب زبانِ ادراك بيان كنيم، زبانى كه به هيچ وجه نمى‏توانيم خود را از آن برهانيم. ليكن اس و اساس و محدوديت دانش ما نيز دقيقا در همين موضوع نهفته است. درست مثل اين‏كه در فيزيك بگوييم: «اگر مى‏توانستيم پديده‏ها را با وضوح كامل ببينيم، درمى‏يافتيم كه آنچه در ظاهرْ يك جسمِ جامد است، از ذره‏هايى با فلان شكل و فلان اندازه تشكيل گرديده كه فلان موقعيتِ نسبى را دارند.» دراين ميان، مى‏كوشيم كارايىِ اندامهاى حسى‏مان را با مساعدتهاى تصنعى تا بيشترين حد ممكن افزايش دهيم. اما چنان‏كه حدس مى‏توان زد، اين قبيل كوششها هيچ‏يك در نتيجه نهايى تأثير نمى‏كند. واقعيت همواره «ناشناختنى» باقى مى‏مانَد. ثمره‏اى كه تحقيق علمىِ ما از ادراكهاى اوليه حسى آشكار مى‏سازد، بصيرتى است درباره ارتباطها و روابط متقابلى كه در دنياى بيرون وجود دارند و مى‏توانند به‏طور قابل اطمينانى در دنياى درونىِ انديشه ما بازآفرينى يا منعكس شوند. شناخت اين ارتباطها و روابط متقابل ما را به «شناخت» چيزى در دنياى بيرون قادر مى‏سازد، چيزى كه مى‏توانيم آن را پيش‏بينى و احتمالاً دگرگون كنيم. روش كار ما در روانكاوى، بسيار مشابه است. ما شيوه‏هايى فنى براى پاسخ به ابهامهاى موجود درباره ضمير آگاه يافته‏ايم و آن شيوه‏ها را درست همان‏گونه به كار مى‏بريم كه يك فيزيكدان از آزمايش استفاده مى‏كند. در اين شيوه، برخى از فرايندهايى را كه به خودى خود «ناشناختنى» هستند استنتاج مى‏كنيم و آنها را در ميان فرايندهايى كه برايمان خودآگاه‏اند درج مى‏كنيم. براى مثال، اگر بگوييم: «در اين مرحله، خاطره‏اى ناخودآگاه به ميان آمد»، منظورمان اين است كه: «در اين مرحله، اتفاقى افتاد كه اصلاً نمى‏توانيم آن را درك كنيم، اما اگر به ضمير آگاهمان راه يافته بود، در توصيفش صرفا مى‏توانستيم بگوييم كه فلان و بهمان است.»

دلايل ما براى اين استنتاجها و درج كردنها و نيز ميزان قطعيتى كه برايشان قائل هستيم، البته مى‏توانند در هر مورد جداگانه‏اى مورد انتقاد قرار گيرند. همچنين نمى‏توان منكر شد كه تصميم‏گيرى [ درباره اين استنتاجها و درج كردنها ] غالبا كارى فوق‏العاده دشوار است و عدم توافق روانكاوان نيز مبيّن همين دشوارى است. دليل اين امر، بى‏سابقه بودن اين مسأله (به عبارت ديگر، فقدان آموزش) است. ليكن علاوه بر اين، خودِ موضوع نيز واجد عنصرى خاص است، زيرا در روانشناسى ــ برخلاف فيزيك ــ ما در همه موارد به امورى نمى‏پردازيم كه صرفا علاقه‏اى علمى و خنثى برمى‏انگيزند. از اين رو، خيلى تعجب نخواهيم كرد اگر يك خانم روانكاو كه به اندازه كافى به شدتِ قضيب‏طلبىِ خود متقاعد نشده است، به اين موضوع در بيمارانش آن‏چنان كه بايد اهميت ندهد. ليكن اين قبيل خطاها كه منشأ فردى دارند، در نهايت چندان مهم نيستند. اگر كتابهاى درسىِ قديمى درباره نحوه استفاده از ميكروسكوپ را مرور كنيم، حيرت خواهيم كرد كه در اوايلِ رواج اين دستگاه چه شروط غيرمعمولى را در خصوص شخصيت استفاده‏كنندگان از آن قيد مى‏كردند، شروطى كه امروزه هيچ‏يك مطرح نيستند.

در اينجا نمى‏توانم توصيفى جامع از دستگاه روان و فعاليتهايش به دست دهم. از جمله موانع ارائه چنين توصيفى اين است كه روانكاوى هنوز مجال نداشته است تا همه كاركردهاى روان را به‏طور يكسان مورد مطالعه قرار دهد. به همين سبب، به جمعبندىِ مشروحِ توضيحى كه در فصل آغازين ارائه كردم، بسنده مى‏كنم.

بر اساس آنچه گفته شد، اُس و اساس حيات ما را كنشگر روانىِ پُرابهامى به نام «نهاد» تشكيل مى‏دهد كه هيچ مراوده مستقيمى با دنياى بيرون ندارد و صرفا به واسطه كنشگرى ديگر مى‏توان آن را شناخت. درون اين «نهاد»، غرايز آلىِ انسان عمل مى‏كنند كه خود متشكل از آميزه‏اى از دو نيروى بنيادين (اروس و ويرانگرى) به نسبتهاى متفاوت‏اند و بر مبناى رابطه‏شان با اندامها يا نظامِ اندامها، از يكديگر متمايز مى‏شوند. اين غرايز يك ميل بيشتر ندارند و آن ارضاء شدن است، ارضائى كه توقع مى‏رود از تغييرات معينى در اندامها به كمك مصداقهاى اميال در دنياى بيرون حاصل آيد. ليكن ارضاء بى‏درنگ و بى‏پرواى غرايز، آن‏گونه كه «نهاد» مى‏طلبد، غالباُ به تعارضهايى پُرمخاطره با دنياى بيرون و نيز به نابودى منتهى مى‏شود. «نهاد» به هيچ وجه نگران بقاء نيست و هيچ اضطرابى ندارد؛ يا شايد صحيحتر است بگوييم كه «نهاد» گرچه مى‏تواند عناصر حسىِ اضطراب را ايجاد كند، اما قادر به استفاده از آنها نيست. آن فرايندهايى كه در عناصر مفروضِ روان در «نهاد» ــ يا بين آن عناصر ــ امكان‏پذير هستند (فرايند نخستين)، با آن فرايندهايى كه از راه ادراك آگاهانه در حيات فكرى و عاطفىِ خويش مى‏شناسيم، بسيار تفاوت دارند. همچنين، گرچه منطقْ برخى از اين فرايندها را نادرست مى‏داند و مى‏خواهد آنها را ساقط كند، اما اين فرايندها تابع محدوديتهاى انتقادىِ منطق نيستند.

«نهاد» از دنياى بيرون منقطع است و دنياى ادراكىِ خودش را دارد. با دقتى فوق‏العاده تغييرات خاصى در درونِ خود را تشخيص مى‏دهد ــ به‏ويژه نوسانهاى تنش بين نيازهاى غريزى را ــ و اين تغييرات به صورت احساسات لذت و عدم‏لذت جنبه خودآگاهانه پيدا مى‏كنند. يقينا به اين پرسش به دشوارى مى‏توان پاسخ داد كه ادراكات مذكور چگونه و با كمك كدام اندامهاى حسىِ پايانى شكل مى‏گيرند. ليكن اين حقيقتى محرز است كه ادراكات نَفْس (احساس وقوف به وضعيت درونىِ بدن و احساسات لذت و عدم‏لذت) بر عبور رويدادها در «نهاد» مستبدانه تسلط دارند. «نهاد» تابع اصلِ بى‏امانِ لذت است. اما فقط «نهاد» نيست كه از اين اصل پيروى مى‏كند. ظاهرا فعاليت ساير كنشگران روان نيز صرفا مى‏تواند اصل لذت را تعديل ــ و نه خنثى ــ كند. اين‏كه چه زمانى و چگونه مى‏توان بر اصل لذت غلبه كرد، پرسشى است حائز بيشترين اهميتِ نظرى كه هنوز پاسخى به آن داده نشده است. اين موضوع كه اصل لذت خواهان كاهش ــ و نهايتا شايد اتمام ــ تنشهاى نيازهاى غريزى (يعنى، «نيروانا»(48)) است، ما را به روابط هنوز ارزيابى نشده اصل لذت با دو نيروى بنيادين (اروس و غريزه مرگ‏خواهى) رهنمون مى‏سازد.

آن كنشگر ديگرِ روان كه فكر مى‏كنيم خوب مى‏شناسيمش و خويشتن را در آن كاملاً به سهولت تشخيص مى‏دهيم ــ يعنى كنشگرى كه «خود» ناميده مى‏شود ــ از لايه قشرىِ «نهاد» به وجود آمده است. اين لايه با دريافت و حذف محركها سازگار گرديده است و لذا با دنياى بيرون (واقعيت) تماس مستقيم دارد. «خود» ابتدا ادراك آگاهانه و سپس بخشهاى بسيار گسترده و لايه‏هاى ژرفترِ «نهاد» را تحت تأثير قرار داده است و وابستگىِ مصرانه‏اش به دنياى بيرون، نشان محونشدنىِ خاستگاه آن است (مثل علامت «ساخت آلمان» [ بر روى كالاها ] ). كاركرد «خود» در روان عبارت است از ارتقاء عبور رويدادها در «نهاد» به سطحى پويا (احتمالاً تبديل كردن انرژى آزاد و متحرك به انرژى مقيّد، از آن نوعى كه با حالت پيشاگاه مطابقت مى‏كند). كاركرد سازنده «خود» عبارت است از درج كردن فعاليت انديشه بين خواسته غريزه و عملى كه آن خواسته را ارضاء مى‏كند. انديشه، پس از تشخيص جايگاه خويش در زمان حال و ارزيابىِ تجربيات قبلى، مى‏كوشد تا از طريق عملكردى تجربى پيشامدهاى روال پيشنهادى [ براى ارضاء غريزه ] را پيش‏بينى كند. «خود» به اين ترتيب در اين خصوص تصميم مى‏گيرد كه آيا تلاش براى ارضاء خواسته غريزه انجام شود يا به تعويق افتد، يا آيا لازم نيست كه از تحقق خواسته غريزه به عنوان خواسته‏اى خطرناك كلاً جلوگيرى شود. (اينجاست كه اصل واقعيت وارد كار مى‏شود.) درست همان‏گونه كه «نهاد» منحصرا لذت مى جويد، «خود» هم ملاحظات مربوط به ايمنىِ فرد را در نظر مى‏گيرد. «خود» وظيفه‏اش را صيانت نَفْس مى‏داند و اين همان چيزى است كه «نهاد» ظاهرا به آن بى‏اعتناست. «خود» احساس اضطراب را به صورت علامتى براى هشدار درباره خطراتى كه يكپارچگىِ آن را تهديد مى‏كنند، به كار مى‏بَرَد. از آنجا كه آثار حافظه مى‏توانند درست مانند ادراكات جنبه آگاهانه بيابند (به ويژه از طريق تداعى شدن با بقاياى گفتار)، امكان آشفتگى‏اى پيش مى‏آيد كه به اشتباه گرفتنِ واقعيت منجر مى‏شود. «خود» از طريق سازمانى به نام واقعيت‏آزمايى از خويش در برابر اين امكان پاسدارى مى‏كند، سازمانى كه به سبب شرايط حاكم بر خواب مجاز است به هنگام رؤيا ديدن به حالت تعليق در آيد. خطراتى كه عمدتا از واقعيتِ بيرونى سرچشمه مى‏گيرند، «خود» را ــ كه در پىِ حفظ خويش در محيطى مملو از نيروهاى مقاومت‏ناپذيرِ افزاروار است ــ تهديد مى‏كنند. ليكن اين يگانه منبع تهديدِ «خود» نيست. بنا به دو دليل متفاوت، «نهاد» منبع ديگرى از اين قبيل تهديدات است. اولاً، نيروى مفرطِ غريزه مى‏تواند همچون «محركى» بيش از حد قوى منجر به صدمه «خود» شود. درست است كه نيروى غريزه نمى‏تواند «خود» را نابود كند، اما مى‏تواند سامان پوياى مختص آن را منهدم سازد و «خود» را مجددا به جزئى از «نهاد» تبديل كند. ثانيا، چه بسا «خود» از تجربه آموخته باشد كه ارضاء خواسته‏اى غريزى كه به خودى خود طاقت‏فرسا نيست، خطراتى در دنياى بيرون را شامل خواهد شد؛ در نتيجه، يك چنين خواسته غريزى‏اى خود به يك خطر تبديل مى‏شود. بدين‏سان، «خود» در دو جبهه مى‏جنگد: از وجود خويش هم مى‏بايست در برابر دنياى بيرون ــ كه آن را به نابودى تهديد مى‏كند ــ دفاع به عمل آوَرَد و هم در برابر دنياى درون كه توقع برآوردنِ خواسته‏هايى افراطى را دارد. «خود» شيوه‏هاى دفاعىِ يكسانى را در مقابله با هر دو [ دنياى بيرون و دنياى درونى ] در پيش مى‏گيرد، اما ايستادگى‏اش به‏ويژه در مورد دشمن درونى ناكافى است. از آنجا كه «خود» ابتدا با اين دشمن يكى بود و پس از جدايى نيز كماكان روابط تنگاتنگى با آن داشته است، لذا فرار از اين خطراتِ درونى برايش بسيار دشوار است. اين خطرات ــ حتى اگر موقتا برطرف شوند ــ همچنان «خود» را تهديد مى‏كنند.

پيشتر اشاره كرديم كه «خودِ» ضعيف و نابالغِ نخستين دوره كودكى، چگونه بر اثر فشارهاى روانىِ ناشى از تلاش براى دفع خطرات خاص آن دوره از زندگى، به آسيبهاى دائمى دچار مى‏شود. كودكان به دليل دلواپسىِ والدينشان، از خطرات دنياى بيرون مصون مى‏مانند؛ [ اما ] بهايى كه براى برخوردارى از اين امنيت بايد بپردازند عبارت است از هراسِ از دست دادنِ عشق كه آنان را بى يار و ياور در معرض خطرات دنياى بيرون قرار مى‏دهد. زمانى كه پسربچه در موقعيت عقده اُديپ قرار مى‏گيرد، اين هراس اثرى سرنوشت‏ساز بر نتيجه تعارض مذكور باقى خواهد گذاشت. در اين موقعيت، تهديدى كه به دليل خطر اختگى متوجه خودشيفتگىِ وى شده است، توسط منابع اوليه‏اش تقويت مى‏شود و تمام وجود او را در بر مى‏گيرد. عملكرد توأم اين دو عامل (يعنى خطر واقعى در زمان حال و آن خطر ديگرى كه شالوده‏اش به تكامل نوع بشر مربوط مى‏گردد و كودك آن را به ياد آورده است)، كودك را به دفاع وامى‏دارد (سركوبى)، دفاعى كه براى مدتى كوتاه ثمربخش است ولى متعاقبا كارايىِ روانى‏اش را از دست مى‏دهد، زيرا احياء بعدىِ حيات جنسى باعث تقويت آن خواسته‏هاى غريزى مى‏شود كه در گذشته اجابت نشده بودند. اگر چنين باشد، آنگاه از ديدگاهى زيست‏شناسانه بايد گفت كه «خود» به علت ناپختگى قادر به غلبه بر تحريكات دوره جنسىِ متقدم نيست و لذا در اين تلاش شكست مى‏خورَد. به اعتقاد ما، پيش‏شرط ضرورىِ روان‏رنجورى دقيقا همين عقب افتادن رشد «خود» از رشد نيروى شهوى است و ناگزير نتيجه مى‏گيريم كه اگر «خود» در سنين كودكى از چنين وظيفه‏اى معاف شود، آنگاه فرد به روان‏رنجورى مبتلا نخواهد شد. به بيان ديگر، جلوگيرى از روان‏رنجورى مستلزم اين است كه حيات جنسىِ كودك از آزادى برخوردار باشد، چنان‏كه در بسيارى جوامع بدوى چنين است. چه بسا سبب‏شناسىِ بيماريهاى روان‏رنجورانه پيچيده‏تر از آن باشد كه در اينجا گفته‏ايم. در آن صورت، دست‏كم بر يكى از عوامل ضرورىِ مجموعه عللِ روان‏رنجورى پرتوافشانى كرده‏ايم. همچنين عوامل تأثيرگذارِ مربوط به تكامل نوع بشر را نبايد از ياد برد. اين عوامل به نحوى در «نهاد» بازنمايانده مى‏شوند كه ما هنوز چگونگىِ آن را نمى‏دانيم و يقينا اثرشان بر «خود» در دوره كودكى بسيار بيشتر از دوره‏هاى بعدى است. از سوى ديگر، درمى‏يابيم كه اين كوشش اوليه براى ممانعت از بروز غريزه جنسى كه با همكارى قاطعانه «خودِ» جوان به نفع دنياى بيرون و بر ضد دنياى درون صورت مى‏گيرد و از منع تمايلات جنسىِ دوره كودكى ناشى مى‏شود، حتما در آمادگىِ بعدىِ فرد براى پذيرش فرهنگ تأثير مى‏گذارد.(49) آن خواسته‏هاى غريزى كه اجبارا از ارضاء مستقيم دور شده‏اند، ناگزير وارد مسيرهاى جديدى مى‏شوند كه به ارضاء جايگزينى مى‏انجامد و در ضمنِ اين تغيير مسير ممكن است جنبه جنسىِ خود را از دست بدهند و ارتباطشان با اهداف غريزىِ اوليه سست شود. در اين مرحله، اين برنهاد مطرح مى‏شود كه بسيارى از ذخاير بسيار ارزشمند تمدن ما، به بهاى از دست رفتن تمايلات جنسى و از راه اِعمال محدوديت بر نيروهاى برانگيزاننده جنسى به دست آمده‏اند.

مكررا ناگزير به تأكيد بر اين موضوع شده‏ايم كه خاستگاه و نيز مهمترين ويژگىِ كسب شده «خود»، از رابطه با دنياى واقعىِ بيرون به وجود آمده است. از اين رو مى‏توانيم فرض كنيم كه حالات بيمارگونه «خود» ــ حالاتى كه بيشترين ميزان تقرّب به «نهاد» را دوباره براى آن امكان‏پذير مى‏سازند ــ مبتنى بر قطع شدن يا سست شدنِ رابطه مذكور است. اين فرض به خوبى با يافته‏هاى بالينى مطابقت مى‏كند، يعنى با اين يافته كه بروز روان‏پريشى يا به اين سبب تسريع مى‏شود كه واقعيت به نحو طاقت‏فرسايى براى فردْ دردناك شده است و يا به اين سبب كه غرايز او فوق‏العاده تشديد شده‏اند. با توجه به اين‏كه «نهاد» و دنياى بيرون هر يك مى‏كوشند «خود» را به سوى خويش معطوف سازند، هر دو سببِ يادشده مى‏بايست به نتيجه يكسانى منجر شوند. اگر «خود» مى‏توانست به‏طور كامل از واقعيت جدا شود، آنگاه مى‏توانستيم راه‏حل ساده و روشنى براى بيماريهاى روان‏پريشانه بيابيم. ليكن جدايىِ كامل، ظاهرا كمتر رخ مى‏دهد و يا شايد هرگز رخ نمى‏دهد. حتى در حالتى كه بيمار به سردرگمىِ توهّمى ابتلا يافته و بسيار از واقعيتِ دنياى بيرون دور شده است، پس از بهبود يافتن مى‏گويد كه در آن زمان، انسانى بهنجار در ــ به قول خودش ــ يك گوشه ذهن او پنهان شده بود، انسانى كه همچون نظاره‏گرى بى‏طرف گذشتنِ هياهوى بيمارى را تماشا مى‏كرد. نمى‏دانم كه آيا مى‏توان فرض كرد اين موضوع در مورد همه بيماران مصداق دارد يا خير، اما مى‏توانم بگويم كه ساير روان‏پريشيهاى كم‏تلاطم نيز همين‏گونه هستند. يك بيمار مبتلا به پارانوياى(50) مزمن را به ياد دارم كه هر بار ناگهان به لحاظ جنسى غيرتى مى‏شد، رؤيايى مى‏ديد كه از نظر روانكاوش عامل تسريع‏كننده پارانويا را بدون هيچ‏گونه توهّمى روشن مى‏ساخت. بدين‏سان، تباين جالبى آشكار شد: مكررا توانسته‏ايم از رؤياهاى روان‏رنجوران حسادتهاى جنسىِ غيرتمندانه‏اى را كشف كنيم كه به هنگام بيدارى اصلاً احساس نمى‏كنند، اما آن توهّمى كه در طول روز بر اين بيمارِ روان‏پريش سيطره داشت توسط رؤيايش برطرف گرديد. احتمالاً مى‏توان اين موضوع را عموما درست فرض كرد كه آنچه در تمام اين موارد رخ مى‏دهد، عبارت است از دوپاره شدن روان. به جاى يك نگرش واحد روانى، دو نگرش روانى شكل گرفته‏اند: يكى نگرش بهنجار كه واقعيت را ملحوظ مى‏سازد و ديگرى نگرشى كه تحت تأثير غرايز، «خود» را از واقعيت جدا مى‏كند. اين دو نگرش در كنار يكديگر وجود دارند. اين‏كه آيا روان‏پريشى رخ بدهد يا نه، بستگى به قدرت نسبىِ هر يك از اين دو نگرش دارد. چنانچه نگرش دوم قويتر باشد يا قويتر بشود، آنگاه پيش‏شرط ضرورىِ روان‏پريشى فراهم مى‏شود. اگر اين رابطه معكوس شود [ و در نتيجه نگرش اول از قدرت بيشترى برخوردار باشد ] ، آنگاه اختلال توهّم ظاهرا درمان شده است. در واقع، در چنين حالتى توهّم صرفا به ضمير ناخودآگاه پناه برده است، درست همان‏گونه كه از مشاهدات متعدد دريافته‏ايم كه توهّم مدتها پيش از فورانِ آشكارش به صورت حاضر و آماده وجود داشت.

آن ديدگاهى كه قائل به دوپارگىِ «خود» در همه روان‏پريشيهاست، به اين دليل توجه ما را تا اين حد به خود معطوف ساخته كه در مورد ساير حالاتِ بيشتر شبيه به روان‏رنجورى و سرانجام خودِ روان‏رنجوريها نيز مصداق دارد. نخستين بار از راه مطالعه درباره بيماران مبتلا به يادگارخواهى(51) بود كه به صحّت اين موضوع متقاعد شدم. چنان‏كه مى‏دانيم، اين نابهنجارى ــ كه مى‏توان آن را جزو انحرافهاى جنسى دانست ــ از آنجا ناشى مى‏شود كه بيمار (كه تقريبا در همه موارد مذكر است) قضيب نداشتنِ زنان را درك نمى‏كند و اين موضوع برايش فوق‏العاده ناخوشايند است چرا كه ثابت مى‏كند كه امكان اخته شدنِ خودِ او وجود دارد. به همين دليل، وى ادراك حسىِ خويش را مبنى بر فقدان قضيب در اندام جنسىِ زنانه منكر مى‏شود و سرسختانه خلاف اين نظر را حفظ مى‏كند. ليكن ادراكِ انكارشده همه تأثير خود را از دست نمى دهد، زيرا چنين فردى در عين حال شهامت اين ادعا را ندارد كه واقعا در بدن يك زن قضيب ديده است. وى در عوض نقش قضيب را ــ كه صَرفِ‏نظر ناكردنى مى‏پندارد ــ براى چيزى ديگر (كه مى‏تواند يك جزء از بدن يا يك شى‏ء باشد) در نظر مى‏گيرد. در اغلب موارد، بيمار يا اين چيز را هنگام مشاهده اندام جنسىِ مؤنث ديده است و يا اين‏كه مى‏تواند آن را به سهولت جايگزينى نمادين براى قضيب بداند. البته آن يادگارى كه از دوپاره شدنِ «خود» برساخته مى‏شود را نمى‏توان مصداق اين فرايند محسوب كرد، بلكه فرايند مذكور سازشى است كه با كمك جابه‏جايى حاصل آمده است، همان نوع جابه‏جايى كه در رؤيا ديده‏ايم و مى‏شناسيم. اما نتيجه مشاهدات ما به اينجا ختم نمى‏شود. يادگار به آن سبب ايجاد مى‏شود تا بلكه شواهدِ دال بر امكان اختگى از بين برود و بدين‏ترتيب بتوان از هراس اختگى اجتناب كرد. اگر افراد مؤنث همچون ساير موجودات زنده از قضيب برخوردار هستند، آنگاه ديگر نبايد نگرانِ حفظ قضيبِ خويش بود. البته به يادگارخواهانى برمى‏خوريم كه همچون غيريادگارخواهان دچار هراس از اختگى‏اند و واكنشهايشان نيز همچون آنان است. لذا مى‏توان گفت كه رفتار ايشان همزمان مبيّن دو فرضِ متضاد است. از يك سو آنان ادراك خويش را (يعنى اين موضوع را كه در اندام جنسىِ مؤنث، قضيب نديده‏اند) منكر مى‏شوند و از سوى ديگر تشخيص مى‏دهند كه افراد مؤنث فاقد قضيب‏اند و نتيجه درستى از آن مى‏گيرند. اين دو نگرش در كنار يكديگر در سرتاسر طول عمر آنان ادامه مى‏يابند بى‏آن‏كه يكى بر ديگرى تأثير گذارد. اين پديده را به درستى مى‏توان دوپاره شدن «خود» ناميد. از اينجا همچنين درمى‏يابيم كه چرا يادگارخواهى غالبا به صورت ناقص‏وجود مى‏آيد. يادگارخواهى يگانه ملاك انتخاب مصداق اميال نيست، بلكه امكان رفتار جنسىِ بهنجار را تا حدودى باقى مى‏گذارد و در واقع گاهى اوقات به ايفاى نقشى كم‏اهميت [ در حيات جنسى [بسنده مى‏كند و بروزش به نشانه‏هايى صِرف محدود مى‏گردد. پس مى‏توان نتيجه گرفت كه «خودِ» يادگارخواهان هرگز به‏طور كامل از واقعيتِ دنياى بيرون جدا نشده است.

نبايد پنداشت كه يادگارخواهى، استثنايى بر قاعده دوپاره شدن «خود» را آشكار مى‏سازد، بلكه صرفاً موضوع بسيار مطلوبى براى مطالعه در اين زمينه است. اكنون بجاست كه بازگرديم به اين برنهاد كه «خودِ» كودك، بر اثر سيطره دنياى واقعى، خواسته‏هاى ناخوشايندِ غريزى را از راه سركوبى پس مى‏زند. اين برنهاد را با اين ادعا تكميل مى‏كنيم كه در همين دوره از زندگى، «خود» در بسيارى مواقع ناگزير از رد كردن خواسته‏هاى ناراحت‏كننده‏اى است كه دنياى بيرون دارد. «خود» اين كار را از راه انكار آن ادراكاتى انجام مى‏دهد كه خواسته واقعيت را مشخص مى‏سازند. اين قبيل انكارها به كرّات رخ مى‏دهند و نه فقط در ذهن يادگارخواهان. هر گاه كه امكان بررسىِ آنها را مى‏يابيم، معلوم مى‏شود كه اقداماتى نيم‏بند و كوششهايى ناقص براى جدايى از واقعيت هستند. انكار هميشه با اذعان تكميل مى‏شود؛ به سخن ديگر، همواره دو نگرش متضاد و مستقل به وجود مى‏آيند و منجر به دوپارگىِ «خود» مى‏شوند. در اينجا نيز همه چيز بستگى به اين دارد كه كدام‏يك از اين دو نگرش بتواند شدت بيشترى كسب كند.(52)

اين حقايقى كه در خصوص دوپارگىِ «خود» شرح داديم، آنقدر كه در نگاه اول به نظر مى‏رسد جديد يا عجيب نيستند. در واقع، يكى از ويژگيهاى همگانىِ بيماران روان‏رنجور اين است كه در حيات ذهنىِ آنان، دو نگرش متقاوت درباره رفتارى خاص وجود دارد كه با هم تضاد دارند و از يكديگر مستقل‏اند. ليكن در روان‏رنجوريها، يكى از اين دو نگرش به «خود» تعلق دارد و نگرشِ متضادِ دوم ــ كه سركوب مى‏شود ــ به «نهاد». تفاوت بين اين مورد و آن مورد ديگر [ كه در پاراگراف قبلى مورد بحث قرار داديم ] ، اصولاً تفاوتى مكانى يا ساختارى است و تصميم‏گيرى در خصوص اين‏كه در يك بيمار معين با كدام‏يك از اين دو مواجه هستيم، گاهى دشوار است. با اين حال، ويژگيهاى مهم زير در هر دوى آنها وجود دارند. «خود» هر كارى كه به منظور دفاع انجام دهد ــ چه بخواهد بخشى از دنياى واقعىِ بيرون را منكر شود و چه بكوشد خواسته‏هاى غريزىِ دنياى درون را رد كند ــ هرگز به موفقيت كامل و نامشروط دست نمى‏يابد. اين موفقيت همواره در گرو دو نگرش متضاد است و از ميان اين دو، نگرش ضعيفتر ــ به اندازه نگرش قويتر ــ به عارضه‏هاى روانى منجر مى‏شود. در پايان، كافى است به اين نكته اشاره كنيم كه از طريق ادراكِ آگاهانه، صرفا به بخش كوچكى از اين فرايندها وقوف مى‏يابيم.

فصل 9

دنياى درون

وقوف بر مجموعه پيچيده‏اى از رويدادهاى همزمان را نمى‏توانيم بيان كنيم مگر اين‏كه آن رويدادها را يك به يك شرح دهيم. از اين رو، در وهله نخست تمام توضيحات ما به سبب ساده‏سازىِ يك‏جانبه اشتباه هستند و بايد صبر كرد تا اين توضيحات با تكميل و افزايش، تصحيح شوند.

توصيف «خود» به منزله كنشگرى كه بين «نهاد» و دنياى بيرون ميانجى‏گرى مى‏كند، «خود»ى كه خواسته‏هاى غريزىِ «نهاد» را تحت تسلط مى‏گيرد تا ارضاءشان كند، « خود»ى كه از دنياى بيرون ادراكاتى به دست مى‏آوَرَد و به صورت خاطره مورد استفاده قرار مى‏دهد، «خود»ى كه با قصد صيانت نَفْس در برابر دعاوىِ بسيار قدرتمندانه هر دو طرف ايستادگى مى‏كند و در عين حل تمام تصميمهايش را بر اساس فرامين اصلِ تعديل شده لذت اتخاذ مى‏كند ــ در واقع اين توصيف از «خود» فقط تا پايان اولين دوره كودكى صادق است، يعنى تا حدود پنج سالگى. حدودا در آن زمان، تحول مهمى رخ داده است. بخشى از دنياى بيرون، دست‏كم تا حدودى، ديگر مصداق اميال كودك تلقى نمى‏گردد و در عوض از راه هم‏هويتى وارد «خودِ» او شده و لذا جزء جدايى‏ناپذيرِ دنياى درونىِ او است. اين كنشگرِ جديد در روان، همان كاركردهايى را همچنان انجام مى‏دهد كه تاكنون توسط اشخاص [ يعنى مصداقهاى كنار گذاشته‏شده ] در دنياى بيرون انجام مى‏شد: اين كنشگر ــ درست مثل والدينى كه جايگزينشان شده است ــ «خود» را زير نظر مى‏گيرد، به آن دستور مى‏دهد، درباره اَعمالش به قضاوت مى‏پردازد و آن را تهديد به تنبيه مى‏كند. ما نام «فراخود» را بر اين كنشگر نهاده‏ايم و كاركردهاى انتقادىِ آن را وجدان خويش مى‏دانيم. جاى شگفتى است كه «فراخود» غالبا سخت‏گيرانه‏تر از والدينِ كودك عمل مى‏كند و به علاوه از «خود» توقع دارد كه نه فقط براى اَعمالش بلكه ايضا براى فكرها و نيتهاى عملى نشده‏اش هم جوابگو باشد، فكرها و نيتهايى كه «فراخود» ظاهرا از آنها مطلع است. از اين موضوع به يادمان مى‏آيد كه قهرمان افسانه اُديپ نيز خود را به سبب اَعمالش گنهكار احساس مى‏كرد و خويشتن را كيفر داد، گرچه بنا به قضاوت ما و خودِ او، قدرت جبارانه غيبگويى مى‏بايست او را از گناه تبرئه مى‏كرد. در حقيقت، «فراخود» وارث عقده اُديپ است و صرفا پس از تمام شدنِ آن عقده، تشكيل مى‏شود. به اين سبب، سخت‏گيرىِ «فراخود» از الگويى واقعى پيروى نمى‏كند، بلكه با نيروى آن دفاعى تناظر دارد كه در مقابله با وسوسه‏هاى عقده اُديپ انجام مى‏شود. شالوده اين ادعاى فلاسفه و دين‏باوران كه حس اخلاقى در انسانها از راه تعليم و تربيت القا نمى‏شود و نيز از راه زندگىِ اجتماعى اكتساب نمى‏گردد، بلكه از منشأيى متعالى در سرشتِ آدمى به وديعه گذاشته مى‏شود، اشارتى به همين موضوع است.

تا زمانى كه «خود» در هماهنگىِ كامل با «فراخود» عمل مى‏كند، تمايزگذارى بين نمودهايشان كار سهلى نيست؛ ليكن با پيدايش تنش و اختلاف بين آنها، تفاوتهايشان به‏وضوحِ بسيار بارز مى‏شود. عذاب ناشى از ملامتهاى وجدان از هر حيث با هراس كودك درباره از دست دادن عشق [ والدين ] مطابقت مى‏كند و اكنون كنشگر اخلاق جاى آن هراس را گرفته است. از سوى ديگر، «خود» چنانچه موفق به مقاومت در مقابل وسوسه انجام كارى شود كه از نظر «فراخود» ناپسند تلقى مى‏گردد، احساس مى‏كند كه عزت نَفْس و غرورش بيشتر شده، گويى كه به دستاورد ارزشمندى نائل گرديده است. بدين‏ترتيب، «فراخود» ــ به رغم ادغام در دنياى درون ــ كماكان نقش دنياى بيرون را براى «خود» ايفا مى‏كند. در كليه مراحل بعدىِ زندگى، «فراخود» بازنمود تأثير دوره كودكى است؛ به بيان ديگر، اين كنشگرِ روان بازنمود مراقبت و تربيت كودك توسط والدين و نيز بازنمود وابستگى كودك به والدين در دوره‏اى است كه به سبب زندگى خانوادگىِ مشترك، در ميان انسانها بسيار به طول مى‏انجامد. بايد توجه داشت كه «فراخود» نه فقط ويژگيهاى شخصىِ والدين را، بلكه همچنين هر عاملى كه تأثيرى تعيين‏كننده بر خودِ والدين داشته است، پسندها ومعيارهاى طبقه اجتماعىِ آنان و نيز تمايلات و سنتهاى ذاتىِ نژادشان را بازمى‏تاباند. آن كسانى كه به نتيجه‏گيريهاى كلى و تمايزگذاريهاى اكيد علاقه دارند، ممكن است بگويند كه دنياى بيرون (همان دنيايى كه فرد پس از جدايى از والدين، خود را در آن بى‏پناه مى‏يابد) مظهر قدرت زمان حال است؛ «نهادِ» فرد ــ با گرايشهاى موروثى‏اش ــ بازنمود گذشته آلىِ انسانهاست؛ و «فراخود» ــ كه بعدا به «نهاد» و دنياى بيرون اضافه مى‏شود ــ بيش از هر چيزِ ديگر بازنمود گذشته فرهنگىِ انسان است، گذشته‏اى كه كودك در چند سالِ اولِ زندگى مى‏بايست به صورت پس‏تجربه تكرار كند. بعيد است كه نتيجه‏گيريهايى چنين كلى در مورد همگان صادق باشد. بى‏ترديد بخشى از اكتسابات فرهنگى رسوبهايى در «نهاد» باقى گذاشته است؛ بخش بزرگى از تأثيرات «فراخود» موجب پژواكهايى در «نهاد» مى‏گردد؛ بخش زيادى از تجربيات كودك تكرار تجربيات آغازين انسان و مربوط به تكامل نوع بشر است و لذا تشديد مى‏يابد.

آنچه از پدرانت به ميراث بُرده‏اى

اكتساب كن تا از آنِ تو شود.(53)

بدين‏سان، «فراخود» نوعى جايگاه ميانجى‏گرانه بين «نهاد» و دنياى بيرون اختيار مى‏كند و تأثيرات گذشته و حال را در خود تلفيق مى‏كند. به عبارتى، تشكيل «فراخود» نمونه‏اى از نحوه تغيير زمان حال به گذشته را به ما عرضه مى‏دارد... .

اين مقاله ترجمه‏اى است از :

Freud, Sigmund. "An Outline of Psychoanalysis." 1940. Historical and Expository Works on Psychoanalysis. Ed. Albert Dickson. The Penguin Freud Library. Vol. 15. London: Penguin, 1993.



ارغنون / 22 / پاييز 1382

1.اين عنوان را مترجم انگليسى به متن افزوده است. [ توضيح از ويراستار انگليسى. توضيحات مترجم فارسى با حرف «م» مشخص شده‏اند. ]

2.اين ديرينه‏ترين بخشِ دستگاه روانىِ انسان، در سرتاسر زندگى كماكان مهمترين جزءِ آن باقى مى‏مانَد. همچنين بايد افزود كه تحقيقات روانكاوى نيز با «نهاد» آغاز شدند.

3.انتقال نگرشى عاطفى يا معنايى نمادين از يك مصداق اميال (object) يا يك مفهوم به مصداق يا مفهومى ديگر، در روانكاوى «جابه‏جايى» ناميده مى‏شود. (م)

4.نويسندگان خلاّق كم و بيش چنين فرض كرده‏اند، اما تاريخ واقعىِ گوهر حيات اصلاً اين فرض را ثابت نمى‏كند. [ بى‏ترديد فرويد در اين گفته از جمله به رساله مهمانى اثر افلاطون نظر داشت، همان رساله‏اى كه در اثر ديگرش با عنوان وراى اصل لذت [ مراجعه كنيد به ارغنون شماره 21، ص 75 (م) ] مورد نقل‏قول قرار داده و پيش از آن در سه مقاله درباره نظريه جنسيت در همين زمينه مورد اشاره قرار داده بود. [ يادداشت ويراستار انگليسى ] ]

5.در گذشته‏هاى دور، فيلسوفى به نام امپدوكلس [Empedocles] اهل آكراگاس [Acragas] [ در يونان باستان [ اين توصيف از نيروها يا غرايز بنيادى را ــ كه هنوز هم مخالفت فراوانى را در ميان تحليلگران برمى‏انگيزد ــ مطرح كرده بود.

6.«تثبيت» (fixation) در نظريه روانكاوانه عبارت است از وقفه در رشد شخصيت در يكى از مراحل روانى ـ جنسىِ دوران كودكى. اين اصطلاح در مفهوم عامِ آن در روانكاوى به معناى عطف‏توجه روانى به مصداقى نامناسب براى اميال جنسى به كار مى‏رود. (م)

7.«خودشيفتگىِ اوليه» در مراحل ابتدايى رشد روانىِ كودك رخ مى‏دهد، يعنى زمانى كه مصداق اميال كودك، خودش است. (م)

8.فرويد اصطلاح «نيروگذارى روانى» (cathexis)را براى اشاره به انرژى ذهنى به كار مى‏برد كه به اعتقاد او، روى «آثار حافظه» (memory traces)انديشه‏ها پخش مى‏شود و مى‏تواند افزايش و كاهش يابد و يا جابه‏جا و تخليه شود. به تعبيرى ساده‏تر، «نيروگذارى روانى» عبارت است از علاقه، توجه يا تعلق عاطفى به انديشه، عمل، شى‏ء يا شخصى خاص. معطوف شدن «نيروى شهوى» (libido)به چيزى يا كسى غير از خودِ شخص، در روانكاوى «نيروگذارى روانى در مصداق اميال» ناميده مى‏شود. (م)

9.فرويد آن جنبه‏هايى از نيروى شهوى را كه به جاى تمركز بر «خود» (ego) به مصداقى بيرونى معطوف مى‏شوند، «نيروى شهوىِ متمركز بر مصداق اميال» (object-libido) مى‏ناميد. (م)

10.بحث مختصرى درباره اين بخش را مى‏توانيد در «ضميمه ب» از كتاب فرويد با عنوان خود و نهاد بيابيد. [ ياداشت ويراستار انگليسى ]

11.فرويد اصطلاح «دوره نهفتگى» (latency period)را براى اشاره به فاصله زمانى حدودا شش سالگى تا دوازده سالگىِ كودكان به كار مى‏برد و اعتقاد داشت كه طى اين دوره، علاقه كودك به امور جنسىْ راكد مى‏مانَد و نيروى تحريك‏پذيرىِ جنسىِ او ذخيره مى‏شود و براى اهداف غيرجنسى به كار مى‏رود. (م)

12.اين ديدگاه را مقايسه كنيد با نظرى كه طبق آن، انسان از تبار پستاندارى است كه در سن پنج سالگى به بلوغ جنسى رسيد، اما به دليل تأثيرگذارى يك عامل قوىِ خارجى بر اين نوع جاندار، روند مستقيمِ تكوين جنسيت دچار وقفه گرديد. ساير دگرگونيها در حيات جنسىِ انسان در مقايسه با حيات جنسىِ حيوانات را مى‏توان با اين نظر مرتبط دانست. برخى از اين دگرگونيها بدين قرارند: از بين رفتن حالت تناوبىِ نيروى شهوى و بهره‏گيرى از نقش حيض در روابط بين زن و مرد.

13.روان‏رنجورى» (neurosis)عبارت است از اختلال خفيف در شخصيت. سامان شخصيت فرد روان‏رنجور به نحو حادى به هم نمى‏خورَد و لذا به بسترى كردن وى در تيمارستان نيازى نيست. روان‏رنجورى معمولاً با اضطراب توأم مى‏شود. (م)

14.«تكانه» (impulse) نامى است كه در روانكاوى به هرگونه ميل قوى و ناگهانى اطلاق مى‏شود، به ويژه به اميالِ نشأت گرفته از «نهاد» (id) .(م)

15.حال اين پرسش مطرح مى‏شود كه آيا ارضاء تكانه‏هاى غريزىِ كاملاً ويرانگرانه مى‏تواند موجب احساس لذت شود، و آيا ويرانگرىِ محض بدون هيچ‏گونه آميزه شهوى مى‏تواند رخ دهد. ارضاء غريزه مرگ‏خواهى كه در «خود» باقى مانده است احساس لذت برنمى‏انگيزد، هرچند كه آزارطلبى نتيجه تلفيقى است كه از هر حيث به دگرآزارى شباهت دارد. [ «آزارطلبى» (masochism)نوعى بيمارى روانى است كه مبتلايان به آن، آگاهانه (از طريق ديگران) يا ناآگاهانه (شخصا) به خويش درد و رنج مى‏دهند. بيمار مبتلا به «دگرآزارى» (sadism)از رنج و آزار دادنِ بدنى و روانى به ديگران احساس لذت مى‏كند. (م) ]

16.ريزشگاه» (cloaca)نام مجراى مشتركى براى عبور مدفوع و ادرار و عوامل توليدمثل در برخى جانداران است. همين مجرا در مراحل اوليه شكل‏گيرىِ جنين انسان نيز وجود دارد و به تدريج با شكافته شدن غشاء مقعدى، منفذ جداگانه‏اى براى دفع مدفوع ايجاد مى‏شود. در روانكاوى، «نظريه ريزشگاهى» به اين تصور كودكان اطلاق مى‏گردد كه بدن مادر نه از دو منفذ (مقعد و مهبل) بلكه صرفا از مقعد برخوردار است كه هم به منظور زايمان استفاده مى‏شود و هم به منظور مقاربت. (م)

17.غالبا گفته مى‏شود كه در سنين كودكى، مهبل قابليت تحريك شدن دارد. اما به احتمال بسيار قوى، منظور تحريك كليتوريس است، يعنى همان اندامى كه به قضيب شباهت دارد. اين موضوع مانع از آن نيست كه اين مرحله را به حق قضيبى بناميم.

18.«سركوبى» (repression) مكانيسمى دفاعى است كه از طريق آن، راه ورود تكانه‏ها و اميال ناپسند يا افكار و خاطرات ناراحت‏كننده به ضمير آگاه سد مى‏گردد تا به ضمير ناخودآگاه واپس رانده شوند. (م)

19.والايش» (sublimation)يا «تصعيد» يكى از گونه‏هاى مختلف مكانيسمهاى دفاعىِ روان است كه در آن، فرد به سبب ناكام ماندن در تحقق اهدافى كه ضمير آگاه آنها را ناپذيرفتنى مى‏شمارد، ناخودآگاهانه همان اهداف را به شكلى متفاوت اما پذيرفتنى محقق مى‏كند. (م)

20.«بازدارنده‏ها» (inhibitions)نيروهايى هستند كه از ضمير ناخودآگاه سرچشمه مى‏گيرند و نقش آنها جلوگيرى از محقق شدن تمايلات غريزى، يا اِعمال محدوديت بر اين تمايلات است. (م)

21.«واپس‏روى» (regression)زمانى رخ مى‏دهد كه «خود» قادر نيست تكانه‏هاى نيروى شهوى را بر مبناى آنچه فرويد «اصل واقعيت» مى‏نامد مهار كند و لذا فرد رفتار يا طرز فكر كودكانه‏اى را در پيش مى‏گيرد كه متعلق به مراحل قبلىِ رشد روانى اوست. (م)

22.طبق يك ديدگاه افراطى ــ كه نمونه‏اش مكتب آمريكايىِ رفتارگرايى است ــ مى‏توان بدون در نظر گرفتن اين حقيقت بنيادين، نظريه‏اى روانشناسانه ابداع كرد!

23.Theodor Lipps (1914-1851)، فيلسوف آلمانى. (م)

24.«مقاومت» (resistance)مكانيسمى دفاعى است كه بخش سركوب‏شده «خود» (ego)مورد استفاده قرار مى‏دهد تا وضعيت روانىِ فرد را همان‏گونه كه هست حفظ كند و مانع ورود اميال يا خاطرات ناخودآگاهانه وى به ضمير آگاهش شود. پيامد مقاومت، احساس اضطراب است. (م)

25.«روان‏پريشى» (psychosis)اختلال حاد در شخصيت است كه طى آن، تماس فرد با واقعيت قطع مى‏شود. هذيان، توهّم و افكار گسسته و نامنسجم از جمله نشانه‏هاى روان‏پريشى‏اند. (م)

26.«مكان‏نگارانه» (topographical)اصطلاحى است در روانكاوى كه براى اشاره به تقسيم‏بندى دستگاه روان به حوزه‏هاى متفاوت به كار مى‏رود. هر يك از اين حوزه‏ها، كاركرد و جايگاه متمايزى دارد و لذا مى‏توان به تعبيرى استعارى آنها را مكانهايى در دستگاه روان تلقى كرد. فرويد در آثار خود، دو نوع مكان‏نگارى را شرح مى‏دهد. در مكان‏نگارىِ نوع اول، وى بين ضمير آگاه و ضمير پيشاآگاه و ضمير ناخودآگاه تمايز قائل مى‏شود. در مكان‏نگارىِ نوع دوم، فرويد سه كنشگرِ روان ــ يعنى «نهاد» و «خود» و «فراخود» ــ را مشخص مى‏سازد. (م)

27.«واقعيت‏آزمايى» (reality-testing) به معناى ارزيابىِ عينىِ جهانِ پيرامونِ بيمار است. در نتيجه اين ارزيابى ــ كه توسط «خود» (ego) انجام مى‏شود ــ بيمار مى‏تواند بين واقعيت و خيال تمايز گذارد. (م)

28.«فرايند نخستين» (primary process)در نظريه روانكاوى به فرايندهاى ذهنى‏اى اطلاق مى‏گردد كه در «نهاد» رخ مى‏دهند. اين فرايندها ماهيتى ناخودآگاهانه و غيرمعقول دارند و بر اساس «اصل لذت» شكل مى‏گيرند. (م)

29.«فرايند ثانوى» (secondary process)به‏طور كلى به هرگونه فعاليت «خود» (ego)اطلاق مى‏شود كه جنبه آگاهانه دارد. (م)

30.«محتواى نهفته رؤيا» (latent dream content)معناى واقعىِ (ناخودآگاهانه) محتواى آشكارِ رؤياست. (فرويد آنچه را فرد در رؤيا مى‏بيند، «محتواى آشكار رؤيا» (manifest dream content)مى‏ناميد.) «كاركرد رؤيا» محتواى نهفته رؤيا را از طريق تحريف و اِعمال سانسور به محتواى آشكار رؤيا تبديل مى‏كند. (م)

31.«كاركرد روءيا» (dream work)تبديل اميال و انديشه‏هاى ناخودآگاهانه به شكلهايى ديگر در خواب است. در اين تبديل، محتواى ضمير ناخودآگاه سانسور يا تحريف مى‏شود. (م)

32.«تجديدنظر ثانوى» (secondary revision)طبق نظريه روانكاوى عبارت است از تنظيم دوباره رويدادهاى رؤيا، به نحوى كه مبيّن روايتى نسبتا منسجم و درك‏شدنى باشد. اين تنظيم دوباره از طريق حذف جنبه‏هاى آشكارا بى‏معنا يا نامنسجم رؤيا صورت مى‏گيرد. (م)

33.[psychical intensities] ، اصطلاحى است كه فرويد از اوايل تدوين نظريه روانكاوى به صورت معادلى براى انرژى روان به كار مى‏برد. [ يادداشت ويراستار انگليسى ]

34.مى‏توان قياس كرد با رفتار درجه‏دارى در ارتش كه به توبيخ شدن توسط افسر مافوق گردن مى‏نهد، اما دقِ دلِ خود را سر اولين سرباز بى‏گناهى كه مى‏بيند خالى مى‏كند.

35.«تداعى» يعنى به ياد آوردن يك موضوع از موضوعى ديگر. در روانكاوى، «تداعى آزاد» association) (free روشى است براى كند و كاو در ضمير ناخودآگاه بيمار و فائق آمدن بر مكانيسمهاى دفاعى‏اش. به اين منظور از بيمار خواسته مى‏شود انديشه‏هايش را بدون هيچ‏گونه دخل و تصرفى به زبان آورد (به عبارت ديگر، نه آنها را پنهان سازد و نه توجيه‏اشان كند)، صَرف نظر از اين‏كه گفته‏هايش چقدر كم‏اهميت، بى‏معنا يا ركيك است. همچنين ممكن است كلماتى به بيمار گفته شود تا وى در پاسخْ نخستين واژه‏اى را كه به ذهنش متبادر مى‏شود سريعا ابراز كند. (م)

36.«انتقال» (transference)كه غالبا به‏طور ناخودآگاهانه صورت مى‏گيرد، عبارت است از يكى پنداشتنِ شخصيتى كه بيمار در محيط بلافصل خود مى‏شناسد (به‏ويژه روانكاوِ معالجش) با شخص ديگرى كه در گذشته مى‏شناخته و برايش مهم بوده‏است. «انتقال» فرايندى است كه هم در ذهن بيمار مى‏تواند رخ دهد و هم در ذهن روانكاو. (م)

37.اصطلاح «كنش‏پريشى» (parapraxis)در روانكاوى براى اشاره به اَعمالى به كار مى‏رود كه به جاى هدف مورد نظر شخص، هدفى ديگر را محقق مى‏كنند. برخى از مصاديق اين اشتباهات در زندگى روزمره عبارت‏اند از اشتباه لُپى (تُپق) يا به كار بردن كليد اشتباه براى گشودن در. به اعتقاد فرويد، اين اشتباهات از اميال سركوب‏شده نشأت مى‏گيرند و در واقع ترجمان آنها هستند، اما شخصى كه مرتكب اشتباهات يادشده مى‏گردد، آنها را تصادفى و ناشى از فقدان تمركز حواس قلمداد مى‏كند. (م)

38.اصطلاح «سائق» (drive)به هرگونه نيروى برانگيزاننده درونى كه خواهان تحقق هدفى معين است، اطلاق مى‏شود. (م)

39.اشاره فرويد به اين‏كه ضمير ناخودآگاه «به سمت بالا» ميل مى‏كند، با توجه به نظريه مكان‏نگارانه او درباره اجزاء دستگاه روان است (مراجعه كنيد به يادداشت شماره 26 .) طبق اين نظريه، ضمير ناخودآگاه ــ كه «نهاد» را در بر گرفته است ــ در اعماق روان جاى دارد و «خود» در قسمت فوقانىِ آن. براى ملاحظه نمودار مكان‏نگارانه فرويد از اجزاء دستگاه روان، مراجعه كنيد به فصل دوم از رساله فرويد با عنوان خود و نهاد (مندرج در ارغنون، شماره 3 ، پائيز 1373 ، ص 239). (م)

40.Whilhelm Roux (1924-1850)، از پايه‏گذاران جنين‏شناسىِ تجربى. [ يادداشت ويراستار انگليسى ]

41.اشاره فرويد به افسانه‏اى قديمى است كه شالوده طرح نمايشنامه اُديپ شهريار نوشته سوفكل را تشكيل مى‏دهد. طبق اين افسانه، هيولايى به نام ابوالهول سر راه شهر تبس نشسته است و از كسانى كه از آنجا مى‏گذرند، معمايى را مى‏پرسد. تعداد زيادى از اهالى شهر، به علت پاسخ اشتباه، به دست ابوالهول كشته مى‏شوند تا اين‏كه اُديپ به آنجا مى‏رسد و پس از حل معما، ابوالهول را مى‏كُشد و مردم هم او را به پادشاهى برمى‏گزينند. وى سپس با ملكه شهر ازدواج مى‏كند. پس از چند سال، تبس دچار خشكسالى مى‏شود و اُديپ از غيبگوى شهر كمك مى‏طلبد. غيبگو به اُديپ مى‏گويد كه خشكسالى به علت خشم خدايان از مجازات نشدن قاتل لائيوس (پادشاه قبلىِ شهر و همسر قبلىِ ملكه) رخ داده است. به همين دليل، اُديپ جستجو براى يافتن قاتل پادشاه قبلى را آغاز مى‏كند، اما با كمال تعجب درمى‏يابد كه او خودْ پسر پادشاه قبلىِ تبس است كه چون هاتفان گفته بودند مقدّر است پس از بزرگ شدنْ پدرِ خود را بكُشد، در كوهها رها شده بود تا بميرد، اما شبانى او را نجات داد و پادشاه و ملكه شهر ديگرى به نام كورينتوس او را به فرزندى پذيرفتند. در آنجا نيز زمانى كه اُديپ به سنين جوانى رسيد، هاتفان آگاهش مى‏كنند كه مقدّر است پدرِ خود را بكُشد و با مادر خويش ازدواج كند. در واقع، اُديپ با اين تصور كه پادشاه و ملكه كورينتوس پدر و مادر واقعىِ او هستند، آن شهر را ترك كرده و راه تبس را در پيش گرفته بود. پيش از رسيدن به ابوالهول، اُديپ به لائيوس (پدر واقعىِ او و پادشاه تبس) برخورده و بدون اين‏كه بداند لائيوس كيست، او را در نزاعى كشته بود. بدين‏ترتيب، اُديپ درمى‏يابد كه همسر فعلىِ او در واقع مادرِ خودِ اوست و در پايان نمايشنامه با كور كردن چشمانش خود را كيفر مى‏دهد. (م)

42.موضوع اختگى در افسانه اُديپ نيز مطرح است، زيرا به استناد شواهدى كه از بررسى رؤياها در اختيار داريم، مجازات كور كردن ــ كه اُديپ پس از وقوف بر جنايتش بر خود اِعمال مى‏كند ــ جايگزينى نمادين براى اختگى است. اين احتمال را نمى‏توان منتفى دانست كه اثر يك حافظه برآمده از تكامل نوع بشر اين تهديد را دهشت‏آورتر مى‏كند، اثر حافظه‏اى از پيشاتاريخ خانواده آغازين، زمانى كه اگر پسر همچون يك رقيب براى پدرش در مورد تصاحب يك زن دردسر ايجاد مى‏كرد پدرِ غيرتى واقعا پسرش را از اندام تناسلى محروم مى‏ساخت. سنت كهن ختنه كردن را ــ كه يكى ديگر از جايگزينهاى نمادينِ اختگى است ــ صرفا مى‏توان مبيّن تسليم به اراده پدر دانست. (مقايسه كنيد با آئينهاى بلوغ در نزد مردمان بدوى.) در خصوص نحوه روى دادن وقايع توصيف شده بالا در ميان مردمان و تمدنهايى كه استمناء را براى كودكان منع نمى‏كنند، هنوز پژوهشى انجام نگرفته است.

43.«هم‏هويتى» (identification)فرايندى ناخودآگاهانه است كه طى آن شخص، خود را جانشين شخصى ديگر يا كاملاً شبيه به او فرض مى‏كند. (م)

44.«ويليام شكسپير» به احتمال قوى نام مستعارى است كه هويت نابغه‏اى ناشناخته را پنهان كرده است. ادوارد دو وى‏ير [Edward de Vere]اِرلِ آكسفورد، كه به گمان بعضيها نويسنده واقعىِ آثار شكسپير است، زمانى كه پسربچه‏اى بيش نبود پدر خود را از دست داد. وى پدرش را دوست مى‏داشت و مى‏ستود و پس از مرگ پدر، مادر خود را ــ كه چند صباحى پس از مرگ شوهر، دوباره ازدواج كرد ــ به‏كلى از خود راند.

45. Diderot

46.ظاهراً اين اصطلاح را نخستين‏بار يونگ به كار بُرد. فرويد در مقاله‏اى با عنوان «تمايلات جنسى زنانه» ادله‏اى در مخالفت با كاربرد اين اصطلاح عرضه كرد. [ يادداشت ويراستار انگليسى ]

47.گرايش دستگاه روان به كاهش تحريكاتِ درونِ خودش به سطحى تا حد ممكن پايين و يا نابودىِ كاملِ اين تحريكات (خواه از منشأ بيرونى و خواه از منشأ درونى)، در نظريه روانكاوى «نيروانا» (Nirvana) ناميده مى‏شود. (م)

48.بايد توجه داشت كه فرويد بين كاربرد دو واژه «فرهنگ» و «تمدن» تمايز نمى‏گذاشت. [ يادداشت ويراستار انگليسى ]

49.«پارانويا» (paranoia)نوعى بيمارىِ روانى است كه بيمار را دچار اوهام و هذيان مى‏كند. چنين بيمارى معمولاً خود را شخصيتى برجسته و مهم، يا قربانىِ توطئه‏هاى ديگران مى‏پندارد. (م)

50.«يادگارخواهى» (fetishism)اصطلاحى است در روانكاوى براى اشاره به كسب لذت جنسى از طريق شيئى (جوراب، كفش، سينه‏بند و از اين قبيل) كه با شخصى تداعى مى‏شود و يا از طريق اجزائى از بدن (مانند انگشتان پا). (م)

51.به عبارت ديگر، كدام‏يك بتواند انرژى روانىِ بيشترى به دست آوَرَد. [ يادداشت ويراستار انگليسى]

52.نقل‏قولى است از فاوست اثر گوته، بخش اول، صحنه اول. [ يادداشت ويراستار انگليسى ]

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر