ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

خاطرات كودكى و خاطرات پنهانگر

خاطرات كودكى و خاطرات پنهانگر

نوشته زيگموند فرويد

هنگام نوشتن دومين مقاله‏اى كه در ماهنامه روانكاوى و عصب‏شناسى به چاپ رسيد، ديدگاهى داشتم كه به من امكان داد، در جايى كه انتظار نمى‏رفت، نشان دهم كه عملكرد حافظه انسان ماهيتى جانبدارانه دارد. اولين گام، بيان اين حقيقت درخور توجه بود كه گويا دورترين خاطرات كودكىِ فرد، غالباً آنچه را عادّى و بى‏اهميت است حفظ مى‏كند، چرا كه در حافظه بزرگسال (اغلب و نه همواره)، هيچ ردّى از تأثرات بااهميت، تعيين‏كننده و تأثيرگذار آن سالها ديده نمى‏شود. بر اين اساس ــ و با استناد به اين اجماع كه حافظه از ميان تأثراتى كه در معرض آنهاست گزينش مى‏كند ــ مى‏توان فرض كرد كه اين گزينش، در دوره كودكى، بر مبناى اصولى صورت مى‏گيرد كه با اصول گزينش در دوره بلوغ عقلى كاملاً متفاوت است. با اين همه، بررسى دقيق، لزوم چنين فرضى را ردّ مى‏كند. خاطرات عادّى دوره كودكى موجوديت خود را مرهون فرايند جابه‏جايى‏اند: آنها، در روند بازتوليدِ [ يادافزا ] ، جانشين تأثراتى مى‏شوند كه واقعاً اهميت دارند. مى‏توان با بهره‏گيرى از تحليل روانى، اين تأثرات مهم را از دل تأثرات عادى بيرون كشيد، اما نوعى مقاومت مانع از آن مى‏شود كه مستقيماً بازتوليد شوند. نظر به اين‏كه خاطرات عادى، نه به اتّكاى خود بلكه به يُمن وجودِ رابطه تداعى ميان محتواى خود و محتواى خاطره‏اى ديگر در ياد مى‏مانند، شايد مقتضى باشد كه «خاطرات پنهانگر» ناميده شوند. به اين جهت، من از اين نام براى توصيف آنها استفاده كرده‏ام.

در مقاله‏اى كه ذكر آن رفت، فقط اشاره‏اى به «خاطرات پنهانگر» كردم، و كثرت روابط و معانىِ آنها را به هيچ وجه مورد بحث قرار ندادم. اما در مثالى كه نقل كردم ــ و تحليل مفصلى از آن ارائه دادم(2) ــ تأكيد خاصّى بر اين ويژگى داشتم كه رابطه ميان خاطره پنهانگر و محتوايى كه توسط آن پنهان مى‏ماند براساس ترتيبِ زمانى است. در آن مثال، محتواى خاطره پنهانگر به يكى از سالهاى كودكى بازمى‏گشت، درحالى كه آن تجربيات روانى كه جاى خود را به خاطره پنهانگر دادند و تقريباً ناهشيار مانده بودند، در سالهاى بعدىِ زندگىِ فرد شكل گرفتند. من اين نوع جابه‏جايى را با اصطلاحِ جابه‏جايى پس‏گستر يا پس‏رونده توصيف كردم. البته شايد رابطه مقابل آن شايعتر باشد، به اين معنا كه يك تأثر عادى اخير، خود را در حافظه به عنوان خاطره پنهانگر تثبيت مى‏كند، با اين همه اين مزيّت را صرفاً مديون تجربه مقدمى است كه به سببِ وجود بازدارنده‏هاى متعدد، امكان بازتوليد مستقيم نيافته است. اينها خاطرات پنهانگرى هستند كه به جلو رانده شده يا به جلو جابه‏جا شده‏اند(3). در اينجا، قضيه اصلى كه حافظه را اشغال كرده، مقدم بر خاطره پنهانگر قرار مى‏گيرد. البته احتمال سومى هم وجود دارد، و آن اين‏كه خاطره پنهانگر با تأثرى ارتباط يابد كه نه فقط به واسطه محتوى بلكه به واسطه مجاورت زمانى آن را پنهان مى‏كند. ما اين نوع را خاطره پنهانگرِ همزمان يا مجاور مى‏ناميم.

اين‏كه چه مقدار از اندوخته حافظه ما در مقوله خاطرات پنهانگر قرار مى‏گيرد و اين خاطرات چه نقشى در انواع فرايندهاى فكرىِ روان‏رنجور ايفا مى‏كنند، مسائلى هستند كه اعتبارشان را نه در مقاله قبلى‏ام مورد بحث قرار داده‏ام و نه در مقاله حاضر به آن مى‏پردازم. يگانه موضوعى كه بر آن تأكيد دارم، همانندىِ فراموش كردنِ نامهاى واقعى ــ همراه با تحريف حافظه ــ و شكل‏گيرىِ خاطرات پنهانگر است.

در نگاه نخست، تفاوتهاى ميان اين دو پديده به مراتب چشمگيرتر از مشابهتهاى ممكن است. پديده نخست به نامهاى واقعى مربوط مى‏شود و پديده دوم به كل تأثرات، يعنى هر آنچه در واقعيت يا خيال تجربه مى‏شود. در اولين پديده، آشكارا شاهد ناكامىِ كاركرد حافظه‏ايم، و در دومين پديده با كُنشى از حافظه مواجهيم كه در نظرمان غريب جلوه مى‏كند. مورد اول، نوعى اختلال آنى است، زيرا اى‏بسا نامى را كه هم‏اكنون فراموش كرده‏ايم، قبلاً بارها به درستى ادا كرده باشيم و از فردا هم آن را به خاطر بياوريم. اما مورد دوم مربوط به خاطره‏اى ثابت و ماندگار است، زيرا خاطرات عادى اين قدرت را دارند كه سالهاى بسيار با ما همراه باشند. ظاهراً مسأله موجود در اين دو مورد از زاويه‏هايى كاملاً متفاوت مورد توجه قرار گرفته است. در اولى فراموشىِ خاطره، و در دومى حفظ خاطره، كنجكاوىِ علمى ما را برمى‏انگيزد. بررسى دقيقتر نشان مى‏دهد كه به رغم تفاوتهاى اين دو پديده از لحاظِ بُن‏مايه روانى و زمانِ ماندگارى، موارد همسازى‏شان به مراتب مهمتر است. هر دو، بنا به ماهيت، به اشتباهات موجود در يادآورى مى‏پردازند: آنچه حافظه بازتوليد مى‏كند، چيزى نيست كه مى‏بايست بازتوليد كرده باشد، بلكه چيز ديگرى در مقام جانشينِ آن است. در ارتباط با فراموش كردنِ نامها، بى‏ترديد، حافظه عمل مى‏كند امّا به شكلى كه نامهاى ديگرى را جانشين مى‏سازد؛ با اين همه، مورد شكل‏گيرى خاطرات پنهانگر، در اساس، ملازم با فراموش كردن تأثرات ديگرى است كه مهمترند. در هر دو نمونه، يك احساس مبتنى بر انديشه، از طريق نوعى عامل اخلالگر، ما را از وجود تداخل آگاه مى‏كند؛ اما اين احساس به دو شكل بروز مى‏كند: در فراموش‏كردنِ نامها، مى‏دانيم كه نامهاى جانشين كاذباند؛ در خاطرات پنهانگر، اساساً از اين‏كه چنين نامهايى را در اختيار داريم حيرت مى‏كنيم. حال اگر تحليل روانشناختى به ما بقبولاند كه روند شكل‏گيرىِ نامهاى جانشين، در هر دو مورد به يك شيوه و به واسطه جابه‏جايى در طى تداعى سطحى روى داده است، دقيقاً ناهمانندىِ اين دو پديده به لحاظ محتوى، زمانِ ماندگارى و موضوعِ محوريشان، باعث مى‏شود اين اميد در ما قوّت گيرد كه به دريافت مهمى رسيده‏ايم كه صدقِ عام دارد. اين اصل عام مدافعِ اين فكر است كه وقتى كاركرد بازتوليد ناكام مى‏ماند يا به بيراه مى‏رود، وقوع آن به مراتب بيش از آنچه گمان مى‏بريم به مداخله‏اى اشاره دارد كه از طريقِ عاملى جانبدارانه صورت مى‏گيرد ــ يعنى از طريق عزمى كه ضمن معارضه‏اى جدّى با يك خاطره، خاطره ديگرى را مطلوب مى‏پندارد.

موضوع خاطرات كودكى براى من از چنان اهميت و جذابيتى برخوردار است كه مى‏خواهم معدود مشاهدات ديگرم را كه فراتر از ديدگاههايى است كه تاكنون بيان داشته‏ام به آن اختصاص دهم.

خاطرات ما تا چه سالهايى از دوره كودكى را در بر مى‏گيرد؟ از بررسيهاى معدودى كه در اين باره انجام گرفته، از جمله مطالعات و. س. هانرى (1897) و Potwin (1901)، باخبرم. اين بررسيها حاكى از وجود تفاوتهايى در افراد مورد بررسى است: معدودى اولين خاطراتشان را به شش ماهگى نسبت مى‏دادند، حال آن‏كه بقيه تا شش يا حتى هشت سالگى هيچ چيز از زندگى خود به ياد نداشتند. اما پرسش اين است كه چه عواملى در ايجاد تفاوتهاى مربوط به يادسپارى خاطرات كودكى دخيل‏اند، و اهميت اين عوامل از كجاست. بى‏ترديد استفاده از پرسشنامه معلومات كافى را براى پاسخ به اين پرسشها فراهم نمى‏كند، بلكه بايد فرايندى را شكل دهيم كه با مشاركت آزمودنى، معلومات پرسشنامه‏اى مورد كنكاش قرار گيرد.

به اعتقاد من، قضيه يادزدايىِ دوره كودكى ــ يعنى گم شدن خاطرات نخستين سالهاى زندگى ــ را بيش از حد آسان مى‏گيريم و قادر نيستيم آن را، آن‏گونه كه هست، يعنى چون معمايى غريب، مورد توجه قرار دهيم. ما فراموش مى‏كنيم كه دستاوردهاى فكرى يك كودكِ تقريباً چهار ساله چه‏قدر مهم، و تكانه‏هاى عاطفىِ او چه‏قدر پيچيده‏اند، و از اين‏كه خاطره سالهاى بعد قاعدتاً اندكى از اين فرايندهاى روانى را حفظ كرده است به شدت حيرت مى‏كنيم، به ويژه از آن رو كه همه دلايل موجود ما را مجاب مى‏كند كه همين دستاوردهاى فراموش‏شده كودكى، برخلاف تصور رايج بدون تأثيرگذارى بر تكامل فرد، از دست نرفته‏اند بلكه نقشى تعيين‏كننده در زندگىِ آتى او داشته‏اند؛ و با اين همه، يعنى به رغم اين تأثير منحصربه‏فرد، فراموش شده‏اند! اين امر حكايت از آن دارد كه شرايطى براى نوعى يادآورى كاملاً ويژه (به معناى بازتوليد آگاهانه) وجود دارد كه تاكنون امكان شناخت آن را پيدا نكرده‏ايم. شايد موضوع اساساً اين‏گونه باشد كه فراموشى دوران كودكى كليد فهم آن يادزداييهايى را در اختيارمان قرار مى‏دهد كه مطابق كشفيات كاملاً اخير شالوده شكل‏گيرى همه نشانه‏هاى روان‏رنجورى است.

از مجموعه خاطرات كودكى كه در ياد مانده‏اند تنها معدودى كاملاً فهميدنى به نظر مى‏رسند و بقيه ظاهراً غريب و نافهميدنى‏اند. در هر دو مورد سوءتفاهمهايى وجود دارد كه البته رفعِ آنها دشوار نيست. مثلاً با كندوكاوى تحليلى مى‏توان به وضوح نشان داد كه به هيچ وجه نمى‏توان صحّتِ خاطراتى را كه فرد در ياد نگاه داشته تضمين كرد. بى‏ترديد برخى تصاويرِ يادافزاها كاذب يا ناقص‏اند و يا زمان و مكان آنها جابه‏جا شده است. مثلاً هرگونه گزاره‏اى از سوى آزمودنى مبنى بر اين‏كه نخستين خاطره‏اش به حدود دو سالگى بازمى‏گردد آشكارا غيرقابل اعتماد است. وانگهى، انگيزه‏هايى كه تحريف و جابه‏جايى تجربه را فهميدنى مى‏كنند خيلى زود كشف مى‏شوند، هرچند در عين حال نشان مى‏دهند كه اين اشتباهات در يادآورى، صرفاً زاده يك خاطره غيرقابل اعتماد نيست. بعد از كودكى، نيروهاى قدرتمندى در زندگى فرد دخالت مى‏كنند كه ظرفيت يادسپارىِ تجربيات كودكى را تحت تأثير قرار مى‏دهند ــ و اينها احتمالاً همان نيروهايى هستند كه باعث مى‏شوند امكانِ درك سالهاى كودكيمان را كاملاً از دست بدهيم.

مى‏دانيم كه يادآورى در بزرگسالان از بُن‏مايه‏هاى روانىِ متنوعى بهره مى‏گيرد. برخى، از خاطراتِ خود تصاويرى در ذهن دارند، به عبارت ديگر خاطراتشان ويژگىِ ديدارى دارد، اما برخى ديگر به ندرت مى‏توانند حتى كليات تجربياتشان را [ به صورت ديدارى ] بازتوليد كنند. به تبعيت از شاركو، مى‏توان چنين افرادى را، در قياس با ديداريها، شنيدارى يا حركتى دانست. در روءيا اين تمايزها از ميان مى‏رود: روءياهاى همه ما غالباً تصويرى است. اما اين تقسيم‏بندى(4) در ارتباط با خاطرات كودكى كاملاً تغيير مى‏كند: اين خاطرات كاملاً تصويرى‏اند، حتى در افرادى كه كاركرد بعدىِ حافظه‏شان به ناچار فاقد عنصر ديدارى است. به اين ترتيب، خاطره ديدارى حافظِ نوع خاطره كودكى است. در مورد خود من، فقط اولين خاطرات كودكى‏ام ويژگىِ ديدارى دارند؛ اينها همان خاطرات معمول‏اند كه شكل و حجم يافته‏اند، درست مثل آنچه در صحنه نمايش مى‏بينيم. در اين صحنه‏هاى كودكى، صرف‏نظر از امكان صدق يا كذبشان، تصويرى كه همواره فرد مى‏بيند، كودكىِ اوست، تصويرى در هيأت و لباس كودكان. اين وضع بايد اسبابِ شگفتى باشد زيرا بزرگسالانى كه [ حافظه [ ديدارى دارند، در يادآورى تجربيات بعديشان ديگر خود را نمى‏بينند.(5) وانگهى، اين دريافت، همه يافته‏هايمان را مبنى بر اين‏كه توجه كودك در تجربه‏هايش نه معطوف به تأثرات بيرون كه معطوف به خودش است نقض مى‏كند. بنابراين با توجه به ملاحظات متعدد، به ناگزير بايد چنين انگاشت كه ما، در آنچه موسوم به خاطرات اوليه كودكى است، از يك اثرِ حافظه اصيل برخوردار نيستيم، بلكه بازبينىِ بعدىِ آن را در اختيار داريم، نوعى بازبينى كه شايد در معرض تأثيرات طيفى از نيروهاى مابعدِ كودكى قرار گرفته باشد. به اين ترتيب، خاطرات كودكى افراد، به طور كلى، اعتبارِ خاطره پنهانگر را مى‏يابند و از اين جهت، همانندىِ چشمگيرى با خاطرات كودكى، كه يك ملّت در گنجينه قصه‏ها و اساطيرش حفظ مى‏كند، پيدا مى‏كنند.

هر اهل فنّى كه با استفاده از روش روانكاوى به بررسى روانشناختى افراد پرداخته باشد، در جريان فعاليتش نمونه‏هاى متعددى از انواع خاطره پنهانگر را گرد آورده است، با اين حال گزارش اين نمونه‏ها با توجه به تصويرى كه از ماهيّت روابط ميان خاطرات كودكى و سالهاى بعدى زندگى فرد ارائه كردم بى‏نهايت دشوار است. براى اثبات اين امر كه خاطره‏اى از دوره كودكى، خاطره پنهانگر است، اغلب بايد تاريخچه كاملى از زندگى فرد ارائه شود. به ندرت مى‏توان يك خاطره پنهانگر را منتزع از متن آن توصيف كرد. با اين همه، نمونه زير از جمله اين موارد نادر است.

مردى بيست و چهار ساله تصوير زير را از پنج سالگى‏اش در خاطر نگه داشته است. او در حياط خانه‏اى ييلاقى، روى صندلى كنار خاله‏اش نشسته است و خاله‏اش تلاش مى‏كند حروف الفبا را به او تعليم دهد. كودك، تفاوت ميان حروف m و n را نمى‏فهمد و از خاله‏اش مى‏خواهد به او نشان دهد چگونه مى‏شود اين دو حرف را از هم تشخيص داد. خاله‏اش او را متوجه اين نكته مى‏سازد كه m يك جزءِ كامل بيش از n دارد كه همان سومين چرخشِ قلم است. در اين مثال، ظاهراً هيچ دليلى براى ترديد كردن به اهميّت اين خاطره كودكى نبود، با اين همه عملاً معناى خود را در زمانى دورتر يافت، يعنى آن‏گاه كه تناسب كافى را براى ارائه نمادين يكى ديگر از كنجكاويهاى پسرك از خود بروز داد. با گذشتِ چند سال، او علاقه‏مند شد تفاوتِ ميانِ دختر و پسر را بداند، همان‏طور كه پيشتر دلش مى‏خواست تفاوت ميان m و n را بداند، و چه‏قدر دلش مى‏خواست خاله‏اش اين تفاوت را برايش بيان كند. همچنين دريافت كه توضيح هر دو تفاوت مشابه است، يعنى پسر هم يك جزءِ كامل بيش از دختر دارد؛ و فهم اين نكته، خاطره كنجكاوى مشابه كودكى را در او زنده كرد.

حال مثال ديگرى را از سالهاى بعدىِ كودكى در نظر مى‏گيريم. مردى كه شديداً از زندگىِ شهوانى باز داشته شده و حالا بيش از چهل سال دارد، اولين فرزند از 9 فرزندِ خانواده است. در زمان تولد كوچكترين برادر يا خواهرش پانزده سال داشته، با اين همه جدّاً و قاطعانه اظهار مى‏كند كه حتى يك مورد از باردار شدنهاى مادرش را به خاطر ندارد. سرانجام زير فشار ناباورىِ من، خاطره‏اى در ذهنش نقش مى‏بندد: يك بار در يازده يا دوازده سالگى شاهد بوده كه مادرش، شتابزده كمر دامنش را جلوى آينه باز مى‏كرده است. البته اين نكته را هم ــ به خواستِ خود و نه متأثر از ناباورىِ من ــ اضافه مى‏كند كه آن روز مادرش خسته و فرسوده از كار سخت به خانه بازگشته بود. باز كردن [Aufbinden] كمر، خاطره پنهانگر زايمان Entbindung] = فارغ شدن ] است. باز هم با مواردى كه از اين «پلِ كلامى» استفاده مى‏كند مواجه خواهيم شد.(6)

اكنون مى‏خواهم مثالى ارائه كنم تا روشن شود كه با بهره‏گيرى از تحليل [ روانكاوانه ] ، خاطره‏اى از دوره كودكى كه بى‏معنا فرض مى‏شد معنا مى‏يابد. در چهل و سه سالگى تلاش كردم توجهم را به خاطراتى معطوف كنم كه از كودكى‏ام به جا مانده بود، آن‏گاه صحنه‏اى نظرم را به خود جلب كرد كه مدّت مديدى (ظاهراً از گذشته‏اى بسيار دور)، گه‏گاه، در ضمير هشيارم نمايان مى‏شد، و من به دلايلى موجّه آن را به اواخر سه سالگى‏ام مربوط مى‏دانستم. در اين خاطره، خود را مى‏ديدم كه در برابرِ يك كُمُد kasten] = جعبه، صندوق ] ايستاده‏ام، درحالى‏كه چيزى را طلب مى‏كنم و جيغ مى‏كشم، و برادر ناتنى‏ام كه بيست و يك سال بزرگتر از من بود درِ كُمد را نگه داشته بود. ناگهان مادرم، زيبا و لاغراندام، وارد اتاق مى‏شد، انگار تازه به خانه رسيده باشد. همواره اين صحنه را كه تصويرى زنده از آن داشتم اين‏گونه توصيف مى‏كردم، اما نمى‏دانستم چه‏طور بايد آن را تفسير كنم. آيا برادرم مى‏خواست درِ كمد ــ يا بنا بر نخستين روايتم از اين تصوير، گنجه [shrank] ، ــ را باز كند يا ببندد؟ چرا جيغ مى‏كشيدم؟ سررسيدن مادرم چه رابطه‏اى با بقيه ماجرا داشت؟ اينها سوءالهايى بود كه پاسخى برايشان نداشتم، هرچند دلم مى‏خواست موضوع را اين طور توضيح دهم كه برادرم سربه‏سرم مى‏گذارد و مادرم [ وارد مى‏شود ] و غائله را ختم مى‏كند. به هر تقدير، ناتوانى از دركِ يك تصوير مربوط به صحنه‏اى از كودكى كه در حافظه ثبت شده ابداً نادر نيست: موقعيتى را به ياد مى‏آوريم بى‏آن‏كه بدانيم اصل موضوع چيست، و يا بايد كدام‏يك از عناصر آن را به لحاظ روانى برجسته كنيم. با اين حال، تلاشِ تحليلى مرا هدايت كرد تا از منظرى كاملاً نامعمول به اين تصوير ذهنى نگاه كنم. جاىِ مادرم را خالى مى‏ديدم و نگران بودم مبادا در اين گنجه يا كمد حبس شده باشد، و براى همين، مصرّانه از برادرم خواستم درِ كمد را باز كند. او خواسته‏ام را اجابت كرد و من كه مطمئن شده بودم مادرم در كمد نيست، داد و فرياد راه انداختم، اما حضور مادرم، در ميانه داد و فرياد، اضطراب يا اشتياقم را فرونشاند. اكنون، پرسش اين است كه كودك چه‏طور به اين فكر افتاد كه در كمد دنبال مادرش بگردد؟ در آن زمان [ يعنى زمان تحليل اين خاطره ] خوابهايى مى‏ديدم كه اشاراتى مبهم به پرستارى داشت كه از او چيزهايى به خاطر داشتم، مثلاً اين‏كه همواره اصرار داشت كه من، از سرِ وظيفه‏شناسى، سكه‏هاى پول خُردى را كه جايزه مى‏گرفتم تحويلِ او بدهم، و اين نكته به خودى خود مى‏توانست براى تجربيات بعدى ارزش يك خاطره پنهانگر را داشته باشد. در نتيجه فكر كردم بهتر است از مادرم، كه ديگر پير شده بود، پرسشهايى در مورد پرستار بكنم، شايد بتوانم اين خاطره را آسانتر تفسير كنم. و اين‏گونه بود كه از جزئيات بسيارى آگاه شدم، از جمله اين‏كه اين زن زيرك اما متقلب، هنگام زايمان مادرم، بارها و تا جايى كه مى‏توانست از خانه دزدى كرده و به دنبال شكايت برادرم به دادگاه احضار شده بود. اين اطلاعات بسيارى از ابهامهاى اين تصوير كودكى را برطرف كرد و به من امكان داد آن را درك كنم. اين‏كه مشخصاً به برادرم متوسل شدم و از او سراغ پرستار را گرفتم، احتمالاً به اين دليل بود كه فهميده بودم او در غيبت پرستار نقش دارد؛ و برادرم در پاسخ به پرسشِ من، با نوعى لفّاظىِ كنايه‏آميز، كه شيوه هميشگى‏اش بود، گفت: «او را در جعبه كرده‏اند» [Eingekastelt] . در آن زمان اين پاسخ را به شيوه‏اى كودكانه [ يعنى تحت‏اللفظى ] دريافتم، اما ديگر سوءال نكردم، چون توضيح ديگرى در كار نبود. چند ماه بعد كه مادرم مرا ترك كرد، فكر كردم شايد برادر شرورم با مادرم همان كارى را كرده باشد كه با پرستار كرده بود، پس او را وادار كردم درِ كمد را برايم باز كند. حالا مى‏فهمم كه چرا در روايت اين صحنه كودكى، بر لاغراندام بودن مادرم تأكيد شده بود: حتماً اين‏كه لاغرى‏اش به او بازگشته برايم عجيب بود. من دو سال و نيم بزرگتر از خواهرى هستم كه در آن ايام به دنيا آمد. سه سالم كه تمام شد، همراه برادرخوانده‏ام به خانه ديگرى رفتم.(7)

اين مقاله ترجمه‏اى است از فصل پنجم كتاب زير :

Freud, Sigmund, The Psychopathology of Everday Life, The Penguin Freud Library, Vol. 5, London: Penguin, 1991.



ارغنون / 21 / بهار 1382

1.[ اين مثال، مانند مثال پايان فصلِ حاضر، در واقع حاصل تجربيات شخصى فرويد است. ]

2.[ به اين معنا كه جابه‏جايى در مورد آنها، رو به جلو بوده است. ]

3.[ منظور، تقسيم‏بندى تمايزها، به روايتِ شاركو است. ]

4.اين گزاره بر اساس شمارى از بررسيهايى كه انجام داده‏ام شكل گرفته است.

5.[ در نسخه 1904 فصل حاضر كه توسط فرويد علامت‏گذارى شده، اين يادداشتها در ارتباط باخاطره پنهانگر ديده مى‏شود. ــ «[ دكتر ب ] ، در يكى از چهارشنبه‏ها [ منظور روز جلساتِ «انجمن روانكاوىِ وين» است ] ، با مهارت نشان داد كه درست همان‏طور كه «خرچنگ گوشه‏گير» [ خرچنگى كه پاهاى عقب آن ناقص است. ــ م. ] از صدفهاى خالى به جاىِ لانه استفاده مى‏كند، مى‏شود از قصه‏هاى پريان به عنوان خاطره‏هاى پنهانگر استفاده كرد. از اينجاست كه اين قصه‏ها محبوبيت مى‏يابند، بى‏آن‏كه دليل اين محبوبيت روشن باشد.» ــ "با توجه به يكى از روءياهاى «پ» مى‏توان چنين انگاشت كه «يخ»، به علاقه تضاد، نماد نعوظ است، يعنى چيزى كه در سرما، سخت مى‏شود، به جاى آن‏كه ــ مثل آلت مرد ــ در گرما (بر اثر تحريك) سخت شود. دو مفهوم ميل جنسى و مرگ، بنابراين تصور كه مرگ چيزها را سخت مى‏كند، اغلب با هم ارتباط مى‏يابند. يكى از منابع اطلاعاتى هانرى از تمثيل يك «تكه يخ» به عنوان خاطره پنهانگر مرگ مادربزرگش استفاده كرد. نگاه كنيد به مقاله‏ام درباب «خاطره پنهانگر». [ كه در آن مقاله و. و. س هانرى به طور گسترده‏تر مورد بحث قرار گرفته است. ] " ]

6.[ اين پانوشت در 1924 اضافه شد : ] همه علاقه‏مندان به حيات روانىِ اين سالهاى كودكى، به آسانى متوجه قدرت تعيين‏كننده‏اى مى‏شوند كه در عمق خواسته پسرك از برادر بزرگتر نهفته است. كودكى كه هنوز سه ساله نشده، مى‏فهمد كه خواهر كوچولوى نورسيده‏اش در بطن مادر رشد كرده است. او ابداً نمى‏تواند حضور اين موجود اضافى را در جمع خانواده بپذيرد و آكنده از اين اضطراب است كه مبادا مادر بچه‏هاى بيشترى را در خود پنهان كرده باشد. گنجه يا كُمد، نماد بطن مادر است. براى همين كودك اصرار دارد داخل آن را وارسى كند و براى اين كار به برادرش متوسل مى‏شود كه (با توجه به موارد مشابه مى‏توان فهميد) جاى پدر را، به عنوان رقيب كودك، گرفته است. علاوه بر اين ظنِّ موجّه كه برادرش پرستار گمشده را «در جعبه كرده است»، ظنّ ديگرى به او مى‏رود ــ اين‏كه «او» به نحوى كودك نورسيده را در بطن مادر جا داده است. بنابراين حالت انفعال سرخوردگى، پس از خالى ديدن كمد، حاصلِ انگيزش سطحى در ارتباط با درخواست كودك است؛ اين حالت، در روند تأمل ژرفتر محملى ندارد. همچنين ارضاى كامل كودك از لاغراندام ديدن مادر به هنگام بازگشت، صرفاً وقتى كاملاً درك مى‏شود كه آن را در اين لايه ژرفتر ببينيم. [ فرويد بارها به موضوع خاطرات كودكى پرداخته است. در تحقيقى درباره لئوناردو داوينچى» و مقاله‏اى در باب يكى از خاطرات گوته، مشاهدات بالينى‏اش را در مورد شخصيتهاى تاريخى به كار بست. ]

توضيح مترجم فارسى: پانوشتهاى آمده در قلاّب، توضيح مترجم انگليسى و بقيه از فرويد است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر