ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

فراموشى اسامى خاص

فراموشى اسامى خاص

نوشته زيگموند فرويد

در شماره مورّخ 1898 ماهنامه روانكاوى و عصب‏شناسى مقاله‏اى كوتاه با عنوان «سازوكارهاى روانى فراموشى»1 به چاپ رساندم كه اينك به قصد طرح بحثى گسترده‏تر در اين باب، فشرده آن مقاله را مى‏آورم. در آن مقاله، با كندوكاو در نمونه‏اى بسيار گويا كه شخصاً مشاهده كرده بودم، كوشيدم براى توضيح موارد متعدد و مكرر فراموشىِ اسامى خاص، از تجزيه و تحليلهاى روانشناختى استفاده كنم. در طى آن كندوكاو به اين نتيجه رسيدم كه اين نمونه خاص (نمونه‏اى يقيناً عادى و عملاً نه‏چندان مهم) كه در آن فعاليتى روانى ـ خاطره ـ از كارْ ويژه‏اى كه بر عهده دارد سرپيچى مى‏كند، درخور تبيينى به مراتب دامنه‏دارتر از آن چيزى است كه معمولاً از اين پديده ارائه مى‏شود.

اگر از يك روانشناس بپرسيم چرا در موارد بسيار موفق نمى‏شويم اسامى خاصى را به خاطر آوريم كه فكر مى‏كنيم آنها را دقيقاً و كاملاً مى‏دانيم، اگر اشتباه نكنم، او اين پاسخ را بسنده مى‏داند كه اسامى خاص آسانتر از ساير محتويات حافظه تن به فراموشى مى‏سپارند. او دلايل موجهى مى‏آورد كه چرا بايد حساب اسامى خاص را جدا كنيم و تلقى خاصى از آنها داشته باشيم، اما گمان نمى‏بَرد كه بعضى شرايط مى‏توانند در اين نوع فراموشى موءثر باشند.

پديده فراموشى موقت اسامى خاص زمانى دقيقاً فكر مرا به خود مشغول كرد كه در طى مشاهداتم به ويژگيهايى معين برخوردم كه در موارد خاص، البته نه همه موارد، با وضوحى قابل قبول تشخيص داده مى‏شوند. اينها مواردى هستند كه در آنها نام يك شخص نه فقط فراموش مى‏شود بلكه به صورتى نادرست به ياد مى‏آيد. در جريان كوششهايمان براى به خاطر آوردن نام فراموش‏شده، نام كسانى ديگر ــ نامهاى جانشين ــ به عرصه آگاهى ما راه مى‏يابد. البته كه ما فوراً نادرست بودن آنها را تشخيص مى‏دهيم اما آنها پى‏درپى بازمى‏گردند و با اصرار و پايدارى بسيار، خود را بر ما تحميل مى‏كنند. بدين‏سان، در طى فرايندى كه بايد به بازتوليد نام فراموش‏شده بيانجامد نوعى جابه‏جايى صورت مى‏گيرد و نهايتاً كار به جانشينى نام نادرست مى‏انجامد. فرضيه من اين است كه اين جابه‏جايى بر پايه نوعى انتخاب روانى تصادفى روى نمى‏دهد، بلكه مسيرهايى را طى مى‏كند كه پيش‏بينى‏پذيرند و از قوانينى پيروى مى‏كنند. به عبارت ديگر، فكر مى‏كنم نام يا نامهاى جابه‏جاشده به نوعى با نام فراموش‏شده مرتبط‏اند و اين ارتباط را مى‏توان كشف كرد؛ و اگر موفق شوم اين ارتباط را نشان دهم، اميدوارم بتوانم اوضاع و احوالى را كه در متن آن فراموشى نامها روى مى‏دهد توضيح دهم.

نامى را كه كوششهايم براى به ياد آوردن آن ناكام ماند، و موضوع را در 1898 به عنوان نمونه‏اى براى تجزيه و تحليل برگزيدم، نام نقاشى بود كه از او ديوارنگاره‏هايى پُرشكوه موسوم به «چهار واپسين چيز»2 [Four Last Thines] در كليساى اُرويِتو [Orvieto] به جاى مانده است. به جاى نامى كه در جستجويش بودم ــ سينيورِلّى [signorelli] ــ نامهاى دو نقاش ديگر ــ بوتيچلّى [Botticelli]و بولترافيو [Boltraffio] ــ به ذهنم هجوم آوردند، هرچند كه بى‏درنگ و قاطعانه آنها را به عنوان نامهاى نادرست پس راندم. همين كه از زبان شخصى ديگر نام صحيح نقاش را شنيدم فوراً و بى‏هيچ ترديدى آن را بازشناختم. جست‏وجو براى كشف عوامل تأثيرگذار و يافتن مسيرهاى تداعى كه سبب شدند بوتيچلّى و بولترافيو به جاى سينيورلّى به ذهنم راه يابند مرا به نتايج زير رهنمون شد:

الف) دليل فراموشى نام سينيورلّى را نبايد در نكته خاصى در مورد خودِ نام يا هرگونه ويژگى روانشناختىِ شرايطى كه فراموشى در آن روى مى‏دهد جست‏وجو كرد. نامى كه فراموش كرده بودم همان‏قدر برايم آشنا بود كه يكى از نامهاى جانشين ــ بوتيچلّى ــ و بسيار آشناتر از ديگر نام جانشين ــ بولترافيو ــ كه درباره‏اش بيش از اين نمى‏دانم كه متعلق به مكتب ميلان است. از اين گذشته، شرايطى كه در آن دچار فراموشى شدم عادى بود و پرتوى بر ذهن من نمى‏افكند. با همسفرى خارجى از راگوسا [Ragusa] در دالماتيا [Dalmatia] به طرف محلى در هرزگوين مى‏راندم: گفت‏وگويمان به موضوع گشت‏وگذار در ايتاليا كشيده شد و من از همسفرم پرسيدم كه آيا هرگز گذارش به اُرويِتو [Orvieto]افتاده، و آيا ديوارنگاره‏هاى مشهور آنجا را كه اثر... است ديده است؟

ب) فقط آن زمان پرتوى آگاهى‏بخش بر مسأله فراموشى نام نقاش افكنده شد كه موضوعى را كه درست پيش از قضيه فراموشى درباره آن صحبت مى‏كرديم به خاطر آوردم؛ و بدين‏سان موردى بر ما نمايان شد كه در آن، موضوعى جديد با مزاحمت و دخالت موضوع ديگرى روبه‏رو مى‏شد كه درست پيش از آن مطرح شده بود. كوتاه زمانى پيش از آن‏كه از همسفرم بپرسم آيا هرگز از اُرويِتو ديدار كرده است يا نه، داشتيم درباره رسوم و سنتهاى تركهاى ساكن بوسنى و هِرزگوين صحبت مى‏كرديم. به نقل از يكى از همكارانم كه در ميان اين سكنه ترك زندگى و طبابت مى‏كرد به همسفرم گفتم كه شنيده‏ام رسم و عادت اين تركها بر اين است كه ظاهراً به طبيب خود بسيار اطمينان مى‏كنند و به علاوه به سرنوشت و حكم اجل هم سخت باور دارند. مثلاً اگر به آنها گفته شود كه براى فلان بيمار ديگر كارى نمى‏شود كرد پاسخ مى‏دهند: « هِر [ آقا ] ، چه مى‏شود گفت؟ اگر مى‏شد كارى كرد، مطمئنم كه مى‏كرديد.» در اين جمله‏ها براى نخستين‏بار با كلمات و نامهاى بوسنى [Bosnia] ، هرزگوين [Herzegovina] و هِر [Herr] روبه‏رو مى‏شويم كه مى‏توانند با سينيورِلى و بوتيچلى ـ بولترافيو در يك زنجيره تداعى قرار گيرند.

ج) فرض من اين است كه سلسله افكار مربوط به سنتهاى تركها در بوسنى، و امثال آن، از آن رو توانايى لازم را براى دخالت و مزاحمت در فكر بعدى به دست آورد كه پيش از به انتها رسيدن آن سلسله، توجهم را از آن برگرفتم. يادم مى‏آيد مى‏خواستم لطيفه‏اى ديگر را تعريف كنم كه درست جنب لطيفه اول در حافظه‏ام جاى گرفته بود. تركهاى بوسنى بيش از هر چيز به لذت جنسى اهميت مى‏دهند و چنانچه ضعف و اختلالى در اين قضيه عارضشان شود طورى خود را مى‏بازند كه به طرزى غريب با سنتهاى آنها در خصوص تسليم به سرنوشت مغايرت دارد. همكارم تعريف مى‏كرد كه روزى يكى از مريضهايش به او گفت « هِر [ آقا ] ، بدانيد كه اگر آن قضيه تمام شود زندگى ديگر هيچ ارزشى ندارد.» من بيان اين خصيصه تركها را سركوب كردم چون نمى‏خواستم در جريان صحبت با يك نفر خارجى به آن اشاره كنم.» اما از اين حد هم فراتر رفتم؛ كوشيدم توجهم را از پى‏گيرى افكارى كه موضوع «مرگ و ميل جنسى» در ذهنم برمى‏انگيخت منحرف كنم. در اين مورد، همچنان تحت‏تأثير خبرى بودم كه چند هفته قبل در طى ديدار كوتاهم از ترافوى3 دريافت كرده بودم. يكى از بيمارانم كه زحمت بسيار براى درمانش كشيده بودم به سبب ابتلا به نوعى بيمارى جنسى درمان‏ناپذير خودكشى كرده بود. اطمينان دارم اين اقدام كه ناشى از افسردگى شديد بيمار بود، در طى سفر به هرزگوين به حافظه آگاه من راه نيافت. اما شباهت بين «تِرافوى» و «بولترافيو» ناگزير مرا به اين فرض سوق مى‏دهد كه اين خاطره، گرچه به عمد توجهم را از آن منحرف كردم، هنگام گفت‏وگو، در ذهنم فعال شد.

د) ديگر نمى‏توانم خود را قانع كنم كه فراموشى نام سينيورِلى صرفاً برحسب تصادف پيش آمده است، بلكه ناگزير بايد به تأثير نوعى انگيزه در اين فرايند اذعان كنم. اين انگيزه مرا واداشت سلسله‏افكارم را (درباره عادات و رسوم تركها و امثال آن) قطع كنم، و به علاوه تأثيرات اين انگيزه بر من از اين هم فراتر رفت تا آنجا كه سبب شد نگذارم افكار مرتبط با افكار قبلى، يعنى افكارى كه توجهم را به خبر رسيده از ترافوى معطوف كرده بودند، آگاهانه در ذهنم ظاهر شوند. پس مى‏خواستم چيزى را فراموش كنم؛ چيزى را سركوب كرده بودم. مسلّماً آنچه را كه مى‏خواستم فراموش كنم نام هنرمند موردنظر در اُرويِتو نبود، بلكه چيز ديگرى بود كه نقشه مى‏كشيد تا با نام او پيوند تداعى برقرار سازد، و نتيجه آن شد كه عمل ارادى هدفش را گم كند، و من موردى را برخلاف قصد و اراده‏ام به فراموشى سپردم حال آنكه مى‏خواستم مورد ديگرى را به عمد فراموش كنم. بى‏ميلى در به ياد آوردن به يك زمينه معطوف بود؛ و ناتوانى در به ياد آوردن در زمينه‏اى ديگر ظاهر شد. بديهى است اگر بى‏ميلى، و ناتوانى در به ياد آوردن هر دو به زمينه‏اى واحد مربوط مى‏شدند، مسأله ساده‏تر مى‏شد. از اين گذشته، با روشن شدن مسأله ديگر نامهاى جانشين در نظر من آنقدرها ناموجه جلوه نمى‏كنند كه پيش از روشن شدن مسأله به نظر مى‏رسيدند: اگر حد ميانه را بگيريم، آنها به يكسان مرا به ياد آنچه كه مى‏خواستم فراموش كنم و آنچه كه مى‏خواستم به ياد آوردم مى‏اندازند، و ضمناً نشان مى‏دهند كه قصد من براى فراموش كردن يك مورد نه يكسره موفق بوده است و نه يكسره ناموفق.

هـ ) چگونگى ربط يافتن نام فراموش‏شده با موضوع سركوب‏شده (مرگ و ميل جنسى، و غيره كه در متن آنها نامهاى بوسنى، هرزگوين و ترافوى ظاهر شدند) بسيار جالب است. براى ارائه تصويرى روشن از مسأله، نمودارى در زير مى‏آورم كه در گزارش تحقيقى خود در 1898 آورده بودم [ شكل 1 ] .

( - )

شكل 1

نام سينيورلّى دو بخش دارد. يكى از دو هجا (اِلّى، elli ) عيناً در يكى از نامهاى جانشين تكرار مى‏شود؛ هجاى ديگر از راه تبديل سينيور به هِر ، نسبتهاى متعدد و گوناگون با نامهاى مندرج در موضوع سركوب‏شده برقرار كرده است، اما به همين دليل دسترسى به آن براى بازتوليد [ آگاهانه [ميسر نمى‏شود. اما چگونگى اين جانشينى [ به جاى سينيور ] دلالت دارد بر اين‏كه يك جابه‏جايى در تركيب نامهاى همپيوند «هرزگوين و بوسنى»4، فارغ از معنا يا حدّ صوتى هجاها، صورت گرفته است. بدين‏سان، در اين فرايند با نامها همچون كلماتى تصويرى در درون يك جمله رفتار شده است كه مى‏بايست به معنايى تصويرى تبديل شود. از كل اتفاقاتى كه به نوعى سبب شدند نامهاى جانشين براى نام سينيورلى توليد شوند هيچ اطلاعى به عرصه هشيارى داده نشده است. در نگاه اول، به نظر مى‏رسد هيچ نسبتى بين موضوعى كه نام سينيورلّى در ضمن آن مطرح شد و موضوع سركوب‏شده كه از نظر زمانى مقدم بر آن بود نمى‏توان يافت، مگر تكرار هجاهاى يكسان (يا توالى حروف).

شايد تذكر اين نكته خالى از فايده نباشد كه شرايطى كه روانشناسان براى بازتوليد و براى فراموشى ضرور مى‏انگارند و آن را در بعضى از رابطه‏ها و گرايشها جست‏وجو مى‏كنند، با توضيح فوق ناسازگار نيست. كارى كه من كرده‏ام اين است كه در پاره‏اى از موارد، انگيزه‏اى بر عوامل شناخته‏شده موءثر در فراموشى نامها بيفزايم، و علاوه بر اين، كوشيده‏ام سازوكارهاى تحريف حافظه (Paramnesia) را توضيح دهم. در خصوص مورد بالا هم اين گرايشها از آن رو ضرورت دارند كه به عامل سركوب‏شده امكان مى‏دهند تا از راه تداعى، نام فراموش شده را گير بياورد و با خود به محاق سركوب بكشاند. براى نام ديگرى كه موقعيتش براى بازتوليد مطلوبتر است چه‏بسا كه چنين اتفاقى روى ندهد. در واقع، اين امكان وجود دارد كه يك عامل سركوب‏شده پيوسته در تكاپو باشد تا در جايى ديگر خودش را نشان دهد، اما زمانى در اين كار توفيق مى‏يابد كه شرايط مناسب فراهم باشد و با آن كنار بيايد. در حالات ديگر، سركوب با موفقيت صورت مى‏گيرد بدون آن‏كه اختلالات كاركردى، يا، به درستى مى‏شود گفت، بدون آن‏كه هيچ‏گونه نشانه بيمارى ظاهر شود.

بنابراين، شرايط لازم براى فراموش شدن يك نام را، در حالتى كه فراموشى نام با تحريف حافظه همراه باشد، مى‏توان به اين شرح خلاصه كرد: 1) گرايشى معين در جهت فراموشى نام، 2) فرايند سركوب كه كوتاه‏زمانى پيش از آن صورت گرفته باشد، 3) امكان برقرارى نوعى تداعى بيرونى بين نام موردنظر و عاملى كه پيش از آن سركوب شده است. مسأله تحقق شرط آخر احتمالاً نبايد مشكلى عمده شمرده شود زيرا با توجه به اين‏كه حد مطلوبِ مورد انتظار در خصوص اين‏گونه تداعيها پايين است، احتمالاً در اكثر موارد نوعى تداعى از اين دست برقرار مى‏شود. با اين همه، پرسش ژرفتر اين است كه آيا نوعى تداعى بيرونى از اين دست را به درستى مى‏توان شرط لازم براى دخالت عامل سركوب شده در جريان بازتوليد نام فراموش‏شده دانست ــ و آيا پيوندى نزديكتر بين دو موضوع ضرورت دارد يا نه. با نگاهى سطحى و گذرا به مسأله ممكن است به اين موضع متمايل شويم كه پيوندى نزديكتر بين دو موضوع ضرور نيست و فقط وجود نوعى رابطه مجاورت موقت بين آن دو را شرط كافى بدانيم، حتى اگر محتويات آنها كاملاً متفاوت باشند. اما تعمق بيشتر در مسأله، ما را به اين نكته متوجه مى‏گرداند كه پيوند ميان دو عامل يادشده از طريق تداعى بيرونى (عامل سركوب‏شده و عامل جديد) با نوعى پيوند محتوايى نيز ملازمه دارد؛ و چنين پيوندى در نمونه سينيورلى مشهود است.

ارزش آنچه كه از تجزيه و تحليل مورد سينيورلى دريافتيم طبعاً بستگى دارد به اين‏كه بخواهيم آن را موردى عام به حساب آوريم يا نمونه‏اى منحصر به فرد و استثنايى. با اطمينان مى‏گويم كه فراموشى نامها، همراه با انحراف حافظه، بدان‏گونه كه در خصوص مورد سينيورلى توضيح دادم، با بسامدى درخور ملاحظه روى مى‏دهد. تقريباً در هر موردى كه به مشاهده و بررسى اين پديده در شخص خودم پرداخته‏ام، توانسته‏ام آن را به شيوه بالا، يعنى مشخصاً بر پايه انگيزه سركوب، توضيح دهم. همچنين بايد نكته ديگرى را خاطرنشان كنم كه تأييد مى‏كند تجزيه و تحليلهاى ما نوع معينى از پديده‏ها را در بر مى‏گيرد. به گمان من توجيهى در دست نيست كه به لحاظ نظرى بين آن قسم از فراموشى نامها كه با تحريف همراه است و قسم ديگرى كه در آن نامهاى جانشينِ نادرست، خود را نشان نمى‏دهند تمايز قائل شويم. اين نامهاى جانشين بى‏مقدمه در بعضى از موارد ظاهر مى‏شوند، اما در مواردى كه بى‏مقدمه ظاهر نشده‏اند ممكن است بر اثر بذل توجه attention) of (effortمجبور شوند خود را نشان دهند؛ و بدين‏سان همان نسبتى بين نامهاى جانشين با عامل سركوب‏شده و با نام فراموش‏شده پديدار مى‏شود كه در صورت ظهور خودانگيخته و بى‏مقدمه آنها پديدار مى‏گرديد. به نظر مى‏رسد در طى جريانى كه نامهاى جانشين به ضمير هشيار آورده مى‏شوند، دو عامل نقش قاطع دارند: نخست بذل توجه، و دوم شرايطى درونى كه با امر فراروانى پيوند مى‏يابد. مورد دوم را مى‏توان با توجه به اين نكته كه تداعى بيرونىِ لازم بين دو عامل با سهولت كمتر يا بيشترى تحقق مى‏پذيرد مورد جست‏وجو قرار داد. بدين‏سان شمار نسبتاً زيادى از موارد فراموشىِ نامهايى را كه عارى از تحريف‏اند مى‏توان بر مواردى كه در آنها نامهاى جانشين شكل مى‏گيرند افزود ــ مواردى كه سازوكار نمونه سينيورلّى به آنها ربط دارد. با اين همه، مسلّماً بر آن نيستم كه قاطعانه تمامى موارد فراموشى نامها را در گروهى واحد قرار دهم. بى‏ترديد هستند مواردى كه سازوكار آنها بسيار ساده‏تر از اين حرفهاست. معتقدم بر پايه واقعيات مرتبط با مورد بالا كه آنها را با قيد احتياطات لازم بيان كرده‏ام مى‏توانم با قاطعيت بگويم: در كنار موارد ساده فراموشى اسامى خاص، نوعى فراموشى وجود دارد كه انگيزه‏اش سركوب است.

اين مطلب، با عنوان The Forgetting of Proper Names ، ترجمه صفحات 37 تا 44 از كتاب زير است :

Sigmund Freud, The Psychopathology of Everyday Life, translated by Alan Tyson (London: Penguin Books, 1975).

پى‏نوشت‏هاى مترجم انگليسى:

1. به جز اصلاحات بسيار جزئى، كل اين فصل مربوط به 1901 است.

2. «چهار واپسين چيز» عبارت‏اند از مرگ، قيامت، دوزخ، بهشت.

3. دِه كوچكى در تيرول [Tyrol] .

4. اين دو بخش پادشاهى اتريش ـ مجارستان بنا بر عادت با هم گفته مى‏شوند، چنان‏كه گويى كلمه واحدى را تشكيل مى‏دهند.



ارغنون / 21 / بهار 1382

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر