ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

آشنایی با ژاک لاکان

اشاره:
«بدون ديوانگي انسان قابل شناسايي نيست. اگر بشر در خود جنو ن و ديوانگي راهمچون حد آزادي اش نداشته باشد، ديگر انسان نيست.» به نظر مي رسد تنها اين جمله ارزش بررسي آراي گوينده آن را فراهم مي سازد. اگر اين موضوع را بپذيريم بايد به آراي «ژاك لاكان» (فيلسوف و روانكاو فرانسوي، ۱۹۸۱ـ۱۹۰۱) بيشتر توجه كنيم. حال اگر بدانيم انديشه لاكان تأثير مستقيم بر آراي فيلسوفاني چون فوكو، آلتوسر، ليوتار، گاتاري و... داشته، بيش از بيش به اهميت اين انديشمند پي مي بريم. اگر نتوان ژاك لاكان را انديشمندي پساساختارگرا و پسامدرن دانست. بي شك مي توان گفت: انديشه هاي لاكان جنبه اي «پسا ـ فرويدي» و «پسايونگي» دارد. تفكر و آراي لاكان در ابتدا تحت تأثير پديدارشناسي هوسرل بود. او با چرخشي زبان شناختي، وجهه اي ساختارگرا يافت و اساساً با به چالش كشيدن معرفت شناسي علم و تأكيد بر گفتمان، زبان و بسترگفتماني در كنار طرح مفهوم امر خيالي؛ امر واقعي و امر نمادين در زمره انديشمندان پست مدرن قرار گرفت.
به زعم بسياري از مفسران؛ لاكان با جانبداري از ماهيت واقعيت ساز زبان؛ مرگ سوژه دكارتي و نفي نگاه نظام مند به علم، انديشمندي پساساختارگرا و پسامدرن است. البته اين تنها رويه اي از قضيه است. پس بايد جنبه هاي ديگر انديشه او را نيز در تفسير آثارش لحاظ كنيم، بدين جهت مي توان گفت: انديشه لاكان نياز به توجه و مطالعه بيشتر دارد به عنوان مثال ضدفمنيست نما بودن؛ در كنار بسياري از مسائل ديگر وجهه اي ويژه و خاص به تفكر او بخشيده است.

114489.jpg
متن حاضر سخنراني دكتر «سيدمحسن فاطمي» درباره لاكان، گفت وگو و زبان است كه توسط گروه علوم سياسي مركز بين المللي گفت وگوي تمدنها برگزار شده است و خبرگزاري كار ايران آن را تنظيم و ارسال كرده است.
دكتر «سيدمحسن فاطمي» داراي دكتراي روان شناسي از دانشگاه كاليفرنيا و در آستانه اخذ دومين دكتراي خود در زمينه زبان شناسي كاربردي از دانشگاه بريتيش كلمبيا است. وي عضو جامعه روان شناسي آمريكا و جامعه كانادايي مطالعات آموزشي است كه درباره مباحثي چون روان شناسي ذهن، تحليل گفتمان، هرمونوتيك و روان شناسي رسانه ها به تحقيق پرداخته و نظرياتي ارائه كرده. او همچنين سابقه تدريس در دانشگاههاي بريتيش كلمبيا و آتاباسكا (Athabasca) را دارد. گروه انديشه
&&&
فهميدن روان تحليلي يا روانكاوي «ژاك لاكان» در زمان كوتاه ميسر نيست. آنچه در ادامه مي آيد، آشنايي بسيار مختصر و بسيار كلي در مورد بخشي از آراء و انديشه هاي لاكان و روان تحليلي او با تكيه بر عنصر زبان و گفت وگو است. زيرا اين عنصر مي تواند در حوزه هاي مختلف، آثار و استلزام هاي گوناگوني را ايجاد كند. من از اين جهت واژه روانكاوي و روان تحليلي را با هم به كار مي برم كه روان پزشكان ايراني از روانكاوي استفاده مي كنند در حالي كه روان شناسان بيشتر روان تحليلي را به كار مي برند. بنابر اين افتراق، مناسب ترديدم در موردمخاطبان مختلف از هر دواصطلاح استفاده كنم.
«زيگموند فرويد» و «ژاك لاكان» در حوزه روانكاوي و روان تحليلي مشابهت ها و اختلافاتي دارند. در حالي كه فرويد بر ويژگيهاي بيولوژيك و عناصر مربوط به آن تأكيد دارد، لاكان بر عناصر فرهنگي بيش از عناصر بيولوژيك تأكيد مي كند. او به جاي پرداختن به غرايز در چارچوبهاي بيولوژيكي، ترجيح مي دهد در حوزه هاي رفتاري از انگيزه هاي فرهنگي و انسان شناختي صحبت كند. بنابراين يكي از تفاوتهاي اساسي فرويد و لاكان در رويكرد آنها نسبت به مسائل ديده مي شود. اگرچه لاكان به صورت برجسته و قابل توجهي متأثر و ملهم از فرويد است؛ اما در طرح مسائل خاص خود مباحث فرويد را تغيير مي دهد. او در بسياري از موارد اين تغييرات را به صورت بنيادين و ريشه اي طرح ريزي مي كند.
سبك نوشتاري لاكان بنا به نظر مفسران، سبك بسيار دشواري است. يعني هم از جهت نوشتار و هم از جهت استعاره، تلميح و كنايه وحتي به دليل ابهامات زيادي كه در گفتمان او وجود دارد؛ مملو از ايهام و دشواري است. مضاف بر اينكه در بسياري موارد، شاعرانه وخلاق بودن، خود را به صورت برجسته و جدي در آثار لاكان نشان مي دهد. يعني شما در مواجهه با آثار او احساس مي كنيد، در عين اينكه با يك متن روانكاوي و روان تحليلي ارتباط برقرار كرده ايد، اما اثري خلاق و شاعرانه اي پيش رو داريد كه اسطوره هاي خاص خود را دارد به نحوي كه از ويژگيهاي نغز و بديع شاعرانه در سطوح كلي متأثر است. با اين تفصيل بجاست پيش از بررسي آراي لاكان درباره فرويد سخن بگوييم.
فرويد ساختار شخصيت در روانكاوي را به سه قسمت تقسيم مي كند. به عبارت ديگر او شخصيت را داراي سه شاكله ي كلي مي داند. من، يا خود (ego)؛ فراخود (Super ego)؛ و نهاد (id) اين سه جزء هستند. نهاد به طور طبيعي و بيولوژيك بيانگر غرايز و سائق هاي انساني است. تشنگي، گرسنگي و همه ي سوق دهنده ها و انگيزه هايي كه در حالت حيواني محض در انسانها مي بينيم، بخش نهاد را تشكيل مي دهند. نهاد، تبلور خواسته ها و نيازهايي است كه ارتباط مستقيم با بعد حيواني انسان دارند. حركت نهاد براساس اصل لذت (Pleasure Principle) است. يعني جايي كه هيچ خبري از منطق، عقل، عقلانيت و گفت وگو نيست. نهاد را صرفاً بايد براساس زمينه هاي خاص خود ارضا كرد. وقتي كودكي گريه مي كند و شير مي خواهد، نمي توان براي ارضاي او جمله اي از ارسطو گفت؛ يا براي آرام كردن او از مولانا ومحي الدين عربي شعر خواند. در آن لحظه، آنچه نهاد كودك را آرام مي كند، صرفاً اشباع آن ويژگي اي است كه نهاد را برانگيخته است. به همين دليل مي گوييم نهاد براساس اصل لذت عمل مي كند. به هنگام رشد اين بعد (نهاد) با بعدي ديگر مواجه مي شويم كه «خود» (ego) است. اين بخش براساس اصل واقعيت حركت مي كند
بازگشت به ريشه
114555.jpg
بخش دوم
ژاك لاكان براي خواننده ايراني چندان شناخته شده نيست. انديشه ها و آراي لاكان از حيث حوزه ها و ابعاد از تنوع و پيچيدگي بسياري برخوردار است و اين امر، توجه بسياري از مفسران را به انديشه هاي وي معطوف كرده است. اختصاص يك سخنراني در باب انديشه هاي لاكان فرصت مغتنم و پيش درآمدي است براي خواننده ايراني براي آشنايي با آراي اين انديشمند فرانسوي.
بخش دوم اين بحث به هماننديهاي انديشه لاكان با فرويد و نيز خاستگاه پيدايي زبان وگفت وگو اختصاص دارد.
•••
براساس اصل واقعيت عملاً ما نمي توانيم هر وقت ميل و خواسته اي داشتيم بي هيچ قيد و شرط به آن برسيم، بلكه بايد عرف جامعه، آداب و رسوم و سنتها را نيز در نظر بگيريم و با رعايت آنها به اشباع زمينه هاي مربوط به «خود» بپردازيم. مثلاً فرض كنيد وقتي انسان در ملأ عام قرار مي گيرد، حركاتي انجام مي دهد كه مطابق با سنتها، هنجارها و نواميس جامعه است. پس چنين نيست كه هر كاري براساس خواست نهاد قابل اجرا باشد. در واقع خود و نهاد در تعامل با يكديگر تعيين مي كنند كه چطور بايد خواسته ها را برآورده كرد. در حالي كه نهاد قائل به اشباع بي حد و حصر غرائز است؛ «خود» تعيين مي كند كه چگونه و تحت چه شرايطي خواسته هاي نهاد اعمال شود. از سوي ديگر در اين شرايط «فرامن» (super ego) نيز مطرح مي شود.نقش «فرامن» برقراري پيوند بين «بزه» و «پاداش» با شخصيت است. عامل بزه يا كيفر وقتي مطرح مي شودكه فرد از دستورات «فرامن» سرباز زند. در صورت اين سرپيچي در فرد عقده، بزه وگناه شكل مي گيرد. نتيجه اين احساس، شماتت و مذمت خود است. حال وقتي شخص عملي را انجام مي دهد كه «فرامن» آن را تجويز كرده، احساسي مثبت در ارتباط با صيانت ذات مي يابد. از اين گذر؛ فرد به احساسي خوب و مطلوب نسبت به خود مي رسد. اين دو (بزه و پاداش) عاملي مي شوند تا «فرامن» پيش برود و دستورات آن، چه در بعد تحريمي و چه در بعد تشويقي، مورد توجه شخصيت قرار بگيرد. لازم به ذكر است كه ارتباط بين «نهاد» و «فرامن» به واسطه «خود» ميسر مي شود زيرا نهاد و فرامن نمي توانند به صورت مستقيم با يكديگر ارتباط داشته باشند.
يكي ازمهمترين مسائلي كه فرويد و لاكان به آن مي پردازند اين است كه هميشه بين خود، فراخود و نهاد، تضاد و تناقض يا تنازع و تخالف وجود دارد. البته لاكان بيشتر به خود و فراخود مي پردازد. اين تنازع و تضاد به صورتهاي گوناگون متجلي مي شود. يكي از صورتهاي تجلي اين تضاد را در رؤياهاي خود مي بينيم. در واقع رؤياهاي انسان بيانگر تضادهايي است كه بين سه شاكله اصلي شخصيت در ابعاد گوناگون وجود دارد. صورتهاي ديگر اين تضاد در نشانه هاي مرضي و در رفتارهاي شخص روان پريش قابل مشاهده است. در بسياري از موارد اين تضاد در مكانيسمهاي دفاعي نمودمي يابد. به نحوي كه اين مكانيسمهاي دفاعي، تضادهاي شخصيت را نشان مي دهند. بحثهايي كه درباره وسواس،اضطراب و حالتهاي ديگر مطرح مي شود، خود فصلي بسيارعميق و نوين در حوزه هاي مختلف روان تحليلي باز مي كند. به عنوان مثال، سردرد شب امتحان به اين نكته برمي گردد كه ذهن نمي تواند به اضطراب ناشي از امتحان فكر كند؛ چرا كه آن اضطراب مخرب و كشنده است بنابراين ذهن تغيير جهت مي دهد و به سردرد فكر مي كند. زيرا تمركز بر سردرد، اضطراب ناشي از امتحان را كاهش مي دهد. البته اين مفيد است چون اگر اضطراب در سطح بالايي باشد، بسيار كشنده و ناراحت كننده مي شود.
مكانيسمهاي دفاعي اي چون خيالبافي، خيال تراشي، بازگشت به دوران اوليه و جبران گذشته مي توانند به صورتهاي گوناگون خود را در ساختار شخصيت نشان دهند.
هم لاكان و هم فرويد در اين زمينه (در ارتباط با ساختار شخصيت) مسأله «چيرگي عقده» (Winng complex) را مطرح مي كند. البته لاكان مسأله را در بعدي تحليلي و با مداقه بيشتر در حوزه فرهنگي مورد بحث قرار مي دهد. اين بحث (چيرگي عقده) اشاره به آن دارد كه وقتي انسانها را از شير مي گيرند و رابطه فرد با اين مقطع قطع مي شود، نوعي تمايل بازگشت به اين دوران وجود دارد. اين ميل بازگشت به دوران گذشته در همه رفتارها و تعاملات انساني نقش خود را به صور مختلف نشان مي دهد.
اين بحث براي لاكان بسيار مهم است و حتي هسته اصلي روان تحليلي او راتشكيل مي دهد. لاكان مي گويد: انسانها تا زماني كه در دوران شيرخوارگي هستند، هرچه را مي طلبند بي هيچ قيدي دريافت مي كنندونيازي به تمنا و آرزوي آن ندارند؛ زيرا تمام خواسته هاي آنها در آن بعد خاص ارضا مي شود و با اشباع كامل مواجه هستند. دراين مرحله (كه مرحله مهمي در ارتباط با شخصيت انسان است) كودك سخن نمي گويد و اصولاً كلام وجود ندارد. زيراهمانطور كه ذكر شد؛ كودك به محض نياز، توسط مادر به عامل ارضاگر مي رسد. به عنوان مثال بدون هيچ مشكل ومانع به شيردست مي يابد. اما به مجرد اينكه اين شير قطع شد، انسانها، به اصطلاح در بعدي تحت عنوان «وضع نمادين» (Symbolic Stage) قرار مي گيرند و آن بعدي است كه خود را به صورت برجسته در زبان نشان مي دهد. يعني «وضع نمادين» در تكلم، سخن گفتن و به طور كلي در زبان متجلي مي شود. به عبارت ديگر زبان هنگامي متولد مي شود كه صحبت از كاستي و نقص باشد. يعني نقص و كاستي انسان موجد زبان است. ما زماني لب به سخن مي گشاييم كه نقصي وجوددارد. پس گفت وگو مي كنيم تا آن نقص را برطرف سازيم. اگر قرار باشد انسان سراسر اشباع و نيل به مقصود باشد، ديگر صحبت از زبان معني ندارد. در پرتو نظريه لاكان، نقص و كاستي بشر عامل وجودي زبان است. مابه فعاليتهاي خود نيز كه نگاه كنيم به اين موضوع مي رسيم. در فعاليتهايي كه اشباع كامل رخ مي دهد، زبان مجالي براي ابراز وجود نمي يابد. در اشباع كامل سكوت جايگزين زبان مي شود و در نقصان و كاستي، زبان ساخته مي شود. در نظر لاكان، كودكي كه از اين مرحله بيرون مي آيد هميشه ميل دارد كه به اين مرحله بازگردد. اين بازگشت به اصل، پديده مهمي است كه در آرا و تفكرات گوناگون ديده مي شود؛ به نحوي كه حتي مذهبيون و غيرمذهبيون نيز به آن پرداخته اند.
پائولو فوري (فيلسوف آمريكايي، كه امروزه نظرات مهمي پيرامون آموزش درآمريكا دارد) در يكي از بحثهاي خود مي گويد: من در ۶۰ سالگي، وقتي كه در سوئيس تبعيد بودم، دوست داشتم به حياط خانه قديمي خود بازگردم و در آن به جست وجو بپردازم. البته وي اين نكته را به صورت نمادين مطرح مي كند. اين رجوع به اصل و ريشه و جست وجوي خود در آن اصل و ريشه، نكته اي است كه انسانها به دنبال آن بوده و هستند. در مطلع اشعار مولانا آنجا كه مي گويد: «بشنو از ني چون حكايت مي كند / از جدايي ها شكايت مي كند» همين معنا به صورت عميقي مطرح شده. اين «ني» كه ما در آن مي دميم و ني نوازي مي كنيم. همان «ني» اي است كه از اصل و ريشه بريده شده و جدا افتاده است. در انديشه اسلامي نيز انسانها همه به دنبال بازگشت به بهشتي هستند كه از آن جدا شده اند. به قول افلاطون چون در اين عالم خوشبختي نيست و همه آنچه ما به عنوان خوشبختي مي شناسيم، مجاز و سايه است؛ بايد در جاي ديگري به دنبال خوشبختي باشيم. ما غارنشينان محصور مجاز و سايه هستيم كه اصل خود را فراموش كرده ايم. بازگشت به خويشتن خويش و ريشه اصلي در همه نحله هاي فكري، خود را نشان مي دهد. به نظر مي رسد اين به پيچيدگي ها به روح و روان انسان مربوط باشد.
لاكان مي گويد: « وقتي انسانها از مرحله شيرخوارگي جدا شدند و در مرحله نمادين قرارگرفتند، هميشه درصدد بازگشت به شيرخوارگي هستند؛ولي ديگر چنين امكاني وجود ندارد و اين امكان از آدمي بازستانده شده ما بايد همواره در هاله اي از دشواري و بدبختي به سر ببريم.»

لاكان، زبان و گفت وگو
114696.jpg
متن حاضر،بخش سوم از سخنراني دكترمحسن فاطمي درباره انديشه هاي ژاك لاكان است. فاطمي داراي دكتراي روان شناسي از دانشگاه كاليفرنيا و عضو جامعه روان شناسي آمريكا و جامعه كانادايي مطالعات آموزشي است.
گروه انديشه

ژاك لاكان بين ميل، خواسته و نياز تفكيك قائل مي شود. از نظر او اميال تفاوت زيادي با نيازها دارند. خواسته و ميل (disuer) در دستگاه لاكان، هرگز اشباع شدني نيستند. آنها حتي قابليت بيان نيز ندارند. اميال، سيري اشباع ناپذير دارند كه همواره در وجود انسان متصور است اما زبان حاصل قطع تعلق از اين حالت است. هنگامي كه اين قطع تعلق رخ مي دهد زبان شكل مي گيرد. به اين معنا كه براي بازگشت به اصل و بيان كاستيها و نقصها از زبان استفاده مي كنيم؛ تا به بيان آنچه نياز داريم، بپردازيم و نسبت به چيزي كه خواهان رسيدن به آن هستيم سخن سردهيم. به عبارت ديگر چيزي را كه در وجود ما موجود نيست ابراز كنيم.
لاكان با ذكر يك مثال به مطلبي مهم اشاره مي كند. وي مي گويد: «دو كودك (مثلاً خواهر و برادر) را فرض كنيد كه در قطار نشسته اند و قطار در ايستگاه متوقف است. هر دو كودك از پنجره قطار به بيرون نگاه مي كنند. يكي از پنجره مقابل خود به نماي دستشويي مردان و ديگري از پنجره مجاور به دستشويي زنان نگاه مي كند.» اين دو كودك در گفت وگوي خود پيرامون نماي بيرون اشاره به چيزي دارند كه درست است اما هيچ يك واقف به اين نكته نيستند كه از چارچوبي متفاوت مي نگرند؛ پس سخن هر يك در همان چارچوب صحيح است. به همين دليل يكديگر را متهم به اشتباه و درك نادرست مي كنند. لاكان مي گويد: «اين دو كودك به علت اينكه در چارچوب خاص خود قراردارند، نمي توانند افق و منظري خارج و فراتر از آن را درك كنند.»
يكي از مباحث جذابي كه لاكان مطرح مي كند؛ بحث «خريد هويت» است. بدين معنا كه ما هويت خود را در تعلقات مان بازمي جوييم. به عنوان مثال با خريد اجناس خاص به نوعي هويت و پايگاه شخصيتي خود را مشخص مي كنيم. حال وقتي هويت با تعلقات يكي شد، ما از خود دور مي شويم. در نتيجه انسانها ديگر از حيث «بودن» به خود فكر نمي كنند، بلكه از اين جهت به خود فكر مي كنند كه مزايا و ويژگي هايي دارند و اساساً هويت خود را با اين مسائل تعريف مي كنند. پس اگر اين ويژگي ها را نداشته باشند، احساس ضعف، نقص و كمبود مي كنند. به همين دليل بسياري ا زانديشمندان كه امروزه درباره مفهوم توانايي هاي زندگي بحث مي كنند، تأكيد خاصي به طرز تلقي ما از مفهوم «بودن» دارند. اينكه آيا گرفتار اوهام هستيم يا در مواجهه با مسائل به وجود و هستي خويش نيز توجه داريم بسيار مهم است. البته اين «وهم» و ارتباط وهم آميز با خود، يكي از مسائلي است كه در حوزه روان تحليلي مطرح مي شود. اين مفهوم از «خود» ملهم و متأثر از انديشه هاي هگلي است . در مباحث هگل، صحبت از خود همواره با سخن از «غيريت » عجين شده است . شناخت خود، هميشه به واسطه «غير» يا ديگري (Other) ميسر مي شود. حال ممكن است اين غيرخود ما ؛ يا ديگري باشد.
البته اين موضوع بسيار مهم است ، زيرا وقتي ما با خود؛ يا ديگري به گفت وگو مي پردازيم؛ بايد بدانيم در مورد چه چيز گفت وگو مي كنيم وچيزي كه درباره آن گفت وگو مي كنيم؛ تاچه اندازه برخاسته از اوهام ياواقعيت است . زيرا در بسياري از موارد چيزي را مي گوييم؛ اما صرفاً در حوزه درك سطحي با آن ارتباط برقرار مي شود. اين موضوع با مثال معروفي كه «ويتگنشتاين» مي زند ودر آن از مفهوم «گرامر فهم » يا «دستور زبان درك» استفاده مي كند؛ روشن مي شود.
وي مي گويد : فرض كنيد شما محبوبي داريد كه برايتان نامه مي نويسد ودر آن ذكر مي كند كه ساعت ۶ در فرودگاه وين خواهد بود. شما پيام اين نامه را به گونه اي متفاوت از ساير افراد درك مي كنيد. زيرا نوع خاص فهم شما در ارتباط مستقيم با دستور زبان يا گرامري است كه پيوند عاطفي بين شما و محبوبتان به آن شكل داده است . اين گرامر درك (فهم ) ، يكي از پايه هاي اساسي واصلي در ارتباط با مسأله «گفت وگو» و «گفتمان» است. از اين جهت كه باعث مي شود روند گفت وگو در ارتباط با اين گرامر تفاوت كند. حال اگر ما به اين گرامر توجه نكنيم وصرفاً در ابعاد لفظي ، مسأله «گفتن» و «گفت وگو» را موردتوجه قرار دهيم، اغلب با مشكل مواجه مي شويم. يعني راجع به چيزي سخن مي گوييم كه نه اطلاعي از آن داريم ؛ و نه آن را درك مي كنيم . بنابه نظر هايدگر ؛ كه فرق اساسي بين دانستن و فهميدن قائل است ؛ فهميدن ، ارتباط مستقيم با جنبه وجود شناختي (Ontologic) دارد. گاه وقتي از «فهميدن » صحبت مي كنيم ؛ منظور ما بسيار نازلتر از چيزي است كه بايد در بحث وجودشناختي به آن تأكيد كرد.
يكي از نكته هاي مهم در بحث گفت وگو و گفتمان، اين است كه بايد چالشهاي برخاسته ازاوهام را كنار زد؛ و از حوزه ذهني وعملي نيز خارج شد؛ تا بتوان با موضوع به نحو بايسته و شايسته اي ارتباط برقرار كرد. البته اين امر منوط به آگاهي فرد از گرامر دركي است كه مي توان در ارتباط با آن مفاهمه برقرار كرد.
از سوي ديگر ، مسأله تفاهم مي تواند منوط به ارتباط زاينده در گفت وگو باشد. زيرا گفت وگو در كلان ترين حالات مي تواند بيانگر آفرينش واقعيتها باشد. يعني وقتي شما به كسي بگوييد: « من اين كتاب را دوست دارم» خود اين جمله دربرگيرنده سه موضوع است . ۱) چيزي به نام «من » وجود دارد . ۲) چيزي به نام «كتاب» وجود دارد. ۳)تعلق من به كتاب وجود دارد.
حال در حوزه هاي بالاتر «گفت وگو » از تعامل هاي اجتماعي مستقيم وغيرمستقيم خبر مي دهد. به نحوي كه حتي در گفت وگو با «خود» نيز قائل به يك خوداجتماعي (Social ego) هستيم. همچنين مي توان گفت: گفت وگوهاي ما در مورد فهم هاي نوين همواره منوط به فهم هاي پيشين است . به نحوي كه فهم هاي پيشين ما درشكل گيري يامخدوش كردن فهم هاي نوين تأثير دارند. حال اذعان به فهم هاي پيشين وپذيرش جانبداري هاي خود، بازبودن ما را نسبت به جهان ونسبت به خلق وبازآفريني فهم هاي نوين تبيين مي كند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر